تکدرخت

 

زمستان بود و صحرا و درختي<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

زمستان بود و تنهايي سختي

زمستان بود و در هم بود اخمش

درخت آنجا پر از غم بود زخمش

درخت آنجا سكوت ممتدي داشت

درخت آنجا زمستان بدي داشت

...

شب يكدست، با خود حرف مي‌زد

سكوتي تلخ پا در برف مي‌زد

...

درخت آنجا در آن سرماي بيخود

سرش با جيرجيرك گرم مي‌شد

جهانش سخت كوچك بود آنجا

رفيقش مارمولك بود آنجا

دلش خوش بود اگر تنگ غروبي

گذر مي‌كرد حتي داركوبي

شب و روزش شب و روزش ازين دست

به ذهن خود خيالي خشك مي‌بست

...

قضا را كفتري از جفت خود دور

گذر مي‌كرد از آن صحراي ديجور

عبورش بر درخت پير افتاد

حضورش روح او را قلقلك داد

...

نشست و حرف بالش خستگي بود

و اين آغاز يك دلبستگي بود

...

نسيمش زآن پر شيرين بجان خورد

درخت از شوق فروردين تكان خورد

...

كبوتر تا حديثي باز مي‌گفت

درخت پير شرح راز مي‌گفت

سخن مي‌گفت از سوداي يك دوست

درخت پير مي‫پنداشت با اوست

...

درين سودا صباحي چند بگذشت

زمستانش تو گويي منتفي گشت

بهاري تازه آمد در مسيرش

درخت ديگري شد روح پيرش

...

بهار آمد، نسيمش در تن افتاد

كبوتر را هواي رفتن افتاد

درخت آشفته شد، لرزيد برگش

به جان افتاد آسيب تگرگش

...

بگفتا: راه دور و رنج بسيار

بيا فكر سفر با باد بسپار

ازينجا با هزاران بي‌قراري

كجا خواهي شد اي روح بهاري؟

كه خواهد بود در صحرا پناهت

كه از پر مي‌تكاند گرد راهت؟

كه از هر چارسو، فرسنگ فرسنگ

نبيني تكدرختي سنگ در سنگ

...

كبوتر با غروري آتشين جفت

درخت پير را باري چنين گفت:

قبول اين سخن هرچند سخت است

درين صحرا هزاران تكدرخت است.

...

كبوتر رفت و گويي بي‌خبر بود

كه حرفش، زخم يك صحرا تبر بود

از آنجا پر زد و هرگز ندانست

كه بد تا كرد و بهتر مي‌توانست

...

سحرگاهان نسيمي با دل ريش

كف خاكستري مي‌برد با خويش...

 

/ 20 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مريم توفيقي

سلام استاد . بی نهايت قشنگ بود . راستش بغض گلومو گرفته و اشک توی چشمام جمع شده . دست شما درد نکند . به روزم و منتظر ...

فاطمه

سلام و احترام .کبوترها هم زخم ميزنند ؟

سودايی

ديروز بيت :حيرت زده ام تشنه ی يک جرعه جوابم ای مردم دنيا برسانيد به آبم را سر چهار تا کلاس برای يک نکته دستوری خواندم .جالب اين که همين نسل جديد بي خيال که بيشتر مريم حيدر زاده رو می شناسند تا سعدی ٬ بدون استثناء در هر چهار کلاس اسم شاعر رو ازم خواستند و قتی علتش رو پرسيدم که چرا بين اين همه شعر اسم شاعر اين شعر رو می خواين گفتن چون آدم رو منقلب می کنه! خلاصه دست مريزاد جناب مير افضلی !

بچه شاعر

سلام خیلی قشنگ بود. وزن و ریتم به خصوصی داشت. خسته نباشید. منتظر شعر بعدی هستم.

رهاتر از پرنده ـ از طرف شايا

همیشه سلام... موفق وتندرست باشی... آي غريبه آي غريبه نمي دونم تو کي هستي توي قلبم پا گذاشتي ، مرز بودنُ شکستي غريبه آخ اگه مي شد که بدونم تو کي هستي تو رها تر از پرنده ، روي شونه هام نشستي دلي که لحظه به لحظه ، مي رفت هر جايي که مي خواست حالا با اومدن تو انگاري يک قرن ِ تنهاست نمي دوني دل عاشق ، اين روزا چه حالي داره اين روزا غمه عجيبي ، توي قلبم پا مي ذاره تو شدي خداي قلبم ، توي قلبم لونه کردي اومدي تو سرنوشتم ، دلمو ديوونه کردي

رهاتر از پرنده ـ از طرف شايا

همیشه سلام... موفق وتندرست باشی... آي غريبه آي غريبه نمي دونم تو کي هستي توي قلبم پا گذاشتي ، مرز بودنُ شکستي غريبه آخ اگه مي شد که بدونم تو کي هستي تو رها تر از پرنده ، روي شونه هام نشستي دلي که لحظه به لحظه ، مي رفت هر جايي که مي خواست حالا با اومدن تو انگاري يک قرن ِ تنهاست نمي دوني دل عاشق ، اين روزا چه حالي داره اين روزا غمه عجيبي ، توي قلبم پا مي ذاره تو شدي خداي قلبم ، توي قلبم لونه کردي اومدي تو سرنوشتم ، دلمو ديوونه کردي

اهورا

کاش برای موضوعات خاص قالب های به تری را تجربه کنيد - با احترام

محمد روحانی (نجوا کاشانی )

سلام و درود بسيار بر جناب مير افضلی عزيز تازه و تر شديم از مثنوی زيبا و دلپذيرتان و به قول فرهاد روحی تکانديم . « نکته ای هست که آن را به شما بايد گفت » در اين شعر زيبا يک اشکال کوچک هست که حیفم می آید بیان نکنم آنجا که گفته ايد : « سخن مي‌گفت از سوداي جفتش درخت پير با خود مي‌گرفتش » قافیه از دور خارج شده به نظر من ، و تا ذهن هنر آفرین شما ،جایگزین مناسبتری بیابد ، بهتر است بگویید «سخن می گفت از سودای جفتش درخت پیر در خود می نهفتش » پوزش ژرف مرا از این زیاده گویی بپذیرید . مخلص شما و مثنوی بشکوهتان

مهدی افضلی گروه

سيد جون واقعا از تو بعيده اينقدر اين بدبختا بهت می گن استاد استاد جون سيد با اين جور کارا نااميدشون نکن