چند شعر کوتاه: روایت پنجره

چرک‌تاب است
زخمـ‌هایم
با همین پیـرهن، سال‌ــــهای زیادی...
::

دعا کنید که باران...
دعا کنید که باغ...
::

درین یک مشت خاکستر
تمام خستگی‌های جهان جمع است
همین حالا
مرا از پلـّه‌های چارفصل خود ببر بالا.
::

دچار بی حسّی است
لبی که از تو نگویــــــــد.
::

دم به دم ، ای کاش
راهی‌ات باشـم
مقـصـدم باشی.
::

می‌شود زیبایی پاییز را با هم
می‌شود این فصل را
          بین تمام عاشقان شهر قسمت کرد
می‌شود گنجشک‌ها را هم...
::

و دست در کمرت کردم
بهار، عاید من شد.
::

چه غروبی است
              غروبی که تو باشی اینجا
و ازین قاب شگفت
افق پنجره را بوسه داغ تو روایت بکند.

 

/ 12 نظر / 103 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لیلی.ن

دچارِ بی حسی است لبی که از تــــــو نگویـــــــد. . . سلام.مثل همیشه عالـــــــــــی[گل][گل] قلمت گرم دلت گرم سرت گرم پشتت گرم همه به او(هوالعشق) الهی آمین [گل][گل][گل] [گل][گل] [گل]

بت عيار

سلام ٠بسيارزيباست! خيلى متشكرم!

بت عيار

[گل][گل][گل][گل][گل]

صاحب

چه غروبی است؟[گل] وبوسه یعنی:لمس حروف دوستت دارم

شاگرد پاييز

درود لذتي است تكرار نشدني در تكرار مكرر اين شعرها[گل]

خدادادی

سلام با احترام مثل همیشه خواندمت

سید علیرضا رئیسی گرگانی

درود به شما فرهیخته گرامی سید بزرگوار استاد میرافضلی با احترام شما را دعوت میکنم منتظر حضور گرم و نظر ارزشمند شما هستم چنانچه با تبادل لینک هم موافق هستید بنام ( کشکول رئیسی - مصدرالاراجیف) لینکم بفرمائید و اعلام کرده تا من هم متقابلا لینک نمایم ارادتمند شما رئیسی گرگانی

rabi

aali bood mesl e hamishe ♥

فرناز

همیشه لذت بردم از خوندنت. مرسی استاد