چند شعر کوتاه: نزدیک دورها


این روزها
با هرچه دمخور می‌شوی
با هر که می‌جوشی؛
تکثیر تنهایی است.
::

تو هستی
پُر از کشف زیبایی ام.
::

از مسیر تشنگی
زودتر به آب می‌رسی
از مسیر عشق
زودتر به اهتزاز روح...
::

ماه، پایین است
روشنی، در دسترس
فانوس‌ها، سر ریز...
تا تو اینجایی
به طلوع صبح، احساس نیازم نیست.
::

چه تنهایی ِ ناگواری!
که ماهی که من می‌شناسم
در این کوچه‌ها رفت و آمد ندارد.
::

و عشق، راه شگفتی است
به ناشناس‌ترین قلّه می‌برد ما را
و ابر می‌شوی و بی حساب می باری...
::

تو در من
سرآغاز یک بارش بی بدیلی
و هر گونه باران
به آن گونه‌ها ربط دارد.
::

دست اگر دست تو باشد
نیست دلچسب‌تر از چیده شدن،
رؤیایی.
::

کاش پُل نبود
عابران
بیشتر کنار آب
عاشقان
زودتر میان رود...
::

تو که باشی
همهء فصل‌ها قشنگ‌ترند.
::

هنوز تشنگی‌ام
عزیز من باران!
مداد رنگی من باش
رها نکن که زمستان
در انتهای همین سطر نقطه بگذارد.
::

نزدیک‌ دورها
آنجا که آسمان به زمین وصل می‌شود
آنجا که خط فاصله از بین می‌رود
در مرز ماه و مـِه
افق دست‌های ماست.
::

خبر اینکه: لبریز بارانم امروز
خبر اینکه: دلتنگِ دلتنگِ دلتنگ
خبر اینکه: ... باید بیایی!
::

چقدر خیره شدن در برف
و آفتاب لجوج
که ردّ پای ترا آب می‌کند کم کم.
::

شب همینجاست:
چشم‌ــــــــهایت!
::

در سکوت تو
ابر می شوم
در صدای تو
آفتاب...
::

سر باران به سلامت باشد
ما کویری ها را
به لب تب زده پنجره عادت باشد.
::

چه اندازه باران ببارد
که یک قطره از موجهای تو باشد؟
::

من همان سطر بی انتهایم
با سه نقطه...
راوی من فراموشکاری گرفته.
::

من نفس کشیدنم
با دهان توست.
مستدام باد بوسه‌هات!
::

مرهون مهربانی پیراهن توام
وقتی تن تو نیست.
::

زنده باد حسّ ناشناخته
زنده باد بوسه‌های مانده پشت در
زنده باد لمس کردن خیال
کاسه‌ای از آب چاه و چشمه زلال و
                  لوله‌های شهر و بطرهای آب معدنی چه فرق می‌کند؟
زنده باد شکل تشنگی!
::

تازه فهمیدم که باران چیست
ابرها ، یک‌دست
بوسه‌ها ، یک‌ریز.
::

باران که می‌آید
عطری که رامم می‌کند با اوست.
::

روحم
در حال تنهایی است
اما تنم
انکار دارد می‌کند انگار.
::

برف از پشت شیشه
عشق از پشت این صفحه‌های مجازی.

 

/ 19 نظر / 34 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خدادادی

سلام استاد زیبایی اشعارتان مستدام باد

علی نظری(محب الحسن)

بارالهــــا تو ببین این سوز ما فاطمیــــه گشته در نـوروز ما آمدم هیئت که تا خدمت کنم بار دیگر با علـی(ع)، بیعت کنم آمدم خدمت کنم، بر اهـل دل تا نگــردم پیش مولایم، خجـل گفتم امشب سفره ای برپا کنم هفت سین عشق، در آن جا کنم مادرم زهرا(س)، مرا یاری نمود بهـر چیدن، با من همکاری نمود گفت بگذار از بـرای سفــره ها سیـن اول، سیـلـی آن بـی حیـا دومین سین، سقط بود و محسنش این غم عظماسـت، گشته قاتلش سین سوم، سرخی مسمـار بـود رنـگ خــون پهلــوی آن یار بود گفت سین چهارمم کار در است سینـه ی مجروح مسمـار در است پنجمین سین، سوختن با دردها ســوختــن بـا آتـش نامـــردها سیـن شـش هم، سختی درد و اَلَم دیــدن حیـدر(ع) میان موج غـم آخـرین سین از برای سفـره ام آتشــی افروخــت در کاشـانـه ام هفتمین سین، ساختن با درد بود چـون مدینه آن زمان نامــرد بود آمــدند بهــر عیـادت دیـوها با چـه رویی؟؟ من نمیدانم خـدا!! علی نظری(مُحب الحسن)

صاحب ک پاریزی

[گل]

مهدی نعمت زاده

با سلام.به وبسایتم سری بزنید و نظر بدید. من ک همیشه از شعرهاتون لذت میبرم.

یکی مثل بقیه

اینبار چقدر آپتون طولانی شده ؟ شاید من کم حوصله شدم هان !؟[سوال]

س.تاجی

بوتیقا هم بخوانم شعر چشم های تو ناگفتنیست... سلام. منتظرم