۱۳٩۳/۱٠/۱۱

امروز داشتم دنبال مطلبی می‌گشتم، دستخط قیصر امین‌پور را لای کتاب «ناردانه‌ها» دیدم. کتاب را شخصی به نام رضایی در تاریخ دوم مرداد 81 به قیصر هدیه کرده بود و ایشان آن را همراه این نامه توسط آقای علی حیدری زاده، دوست و شاعر همشهری، برای من فرستاده بودند. «ناردانه‌ها» گزیده‌ای از رباعی‌های فارسی است که استاد محمدعلی اسلامی ندوشن گرد آورده است. با اینکه دیدار من و قیصر در سال های واپسین عمر آن عزیز، دیر و دور اتفاق می‌افتاد، یاد او برایم همیشگی تازگی و طراوت دارد. این دستخط را به یادگار مهر بی‌دریغی که قیصر داشت، اینجا می‌گذارم.

دستخط قیصر امین پور





کلمات کلیدی :یادداشتها

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/۱۱
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۳/٦/٢٩

روز پنج شنبه گذشته به مناسبت اولین سال درگذشت محمد صادق سعید متخلص به نیاز کرمانی، مراسمی با حضور علاقه مندان در تالار عماد کرمان برگزار شد. در این مراسم، از کتاب یادنامه ایشان با عنوان«بی نیاز» رونمایی شد. مطلب زیر، پیشگفتار آن یادنامه است.

سعید نیاز کرمانی، به عنوان شاعر، پژوهشگر و مدیر نشر پاژنگ، نزدیک به سه دهه از چهره‌های اثرگذار ادبیات بود و در حوزه شعر و تحقیق آثار ارزشمندی را به جامعه ادبی ایران عرضه کرد. در حوزه شعر، او را می‌توان از شاعران نوکلاسیک به شمار آورد؛ کسانی که در عین وفاداری به سنت ادبی شعر فارسی، نیم نگاهی هم به دست‌آوردهای شعر امروز داشتند و معتقد به نوآوری‌های ملایم بودند. نیاز کرمانی در اوایل دهه پنجاه با دفتر شعر «در کوچه‌های خلوت شب» به جامعه ادبی معرفی شد. شعرهای این مجموعه، اگرچه حرکت تازه‌ای را در شعر امروز رقم نزد، اما ارتباط خوبی با مخاطبان عام برقرار کرد و بعضی از آنها در حافظه نسل جوان آن سال‌ها جای گرفت. در دهه پنجاه، نیاز کرمانی یکی از چهره‌های پر شور انجمن‌های ادبی پایتخت بود و شعرش به اغلب گزیده‌های شعر آن دوران راه یافت.  مجموعه دوم او «در روشنای عشق» با همه پختگی زبانی، نتوانست موفقیت کتاب اول او را تکرار کند و حرکتی رو به جلو در مسیر شاعری او تلقی گردد.

کار مهم نیاز کرمانی در حوزه پژوهش، نخست تصحیح خمسه خواجوی کرمانی و ادای دین به این شاعر پر آوازه قرن هشتم هجری بود. مثنوی‌های خواجو پیش از آن بصورت پراکنده در ایران و هند چاپ شده بود و علاقه‌مندان و پژوهشگران، از برخی منظومه‌های خواجو متن پاکیزه‌ای در اختیار نداشتند. تصحیح و چاپ یکجای این مثنوی‌ها خدمت ارزشمندی به اهل ذوق و تحقیق بود. کار مهم دیگری که نیاز کرمانی در حوزه پژوهش انجام داد، انتشارات 15 جلد مجموعه حافظ شناسی بود که به تفاریق توسط انتشارات پاژنگ که خود او بنیان نهاده بود منتشر شد و آخرین دستاوردهای حافظ پژوهان کشور را در قالب مجموعه مقالات در اختیار دوستداران حافظ قرار داد.

نیاز کرمانی در اواخر دهه هفتاد ناخواسته از عرصه ادبیات کناره گرفت و نتوانست به دیگر آرزوهای خود جامه عمل بپوشاند و همین حاشیه نشینی تحمیلی، موجب فرسودگی ذهن و ضمیر پویای او شد. این یادنامه مختصر که به بهانه‌های نخستین سال درگذشت نیاز توسط همشهریان و دوستان و دوستداران او در فرصتی محدود فراهم آمده، گوشه‌ای از خدمات ارزشمند ادبی او را به نمایش می‌گذارد. از خانواده محترم نیاز کرمانی و همه عزیزانی که حامی این دفتر بودند، صمیمانه قدردانی می‌کنیم و امیدواریم ادای دین کوچک ما، بتواند برای نسل امروز مدخلی در شناخت این شخصیت فروتن و فرزانه ادبیات کرمان باشد.





کلمات کلیدی :کرمانیات و کلمات کلیدی :یادداشتها

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٧:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢٩
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۳/٦/۱٤

 

سیمین بهبهانی بانوی نامدار غزل امروز ایران، سه شنبه 28 مرداد 1393 در سن 87 سالگی روی در نقاب خواب کشید و بحث و نظرهای زیادی طی چند روز گذشته در مورد زندگی و مرگ او در رسانه‌های مکتوب و مجازی و خبرگزاری‌ها و محافل ادبی و شبکه‌های اجتماعی در گرفت. در همه این گفتارها، کمتر کسی منکر نقش او در تحول غزل امروز ایران بود و هست. او که با مجموعه شعر «جای پا» (1335) و چارپاره‌های رمانتیک و عاطفی، جای پایی در شعر امروز پیدا کرده بود، در دهه چهل و پنجاه با دفترهای شعر «چلچراغ» (1336) و «مرمر» (1342) و «رستاخیز» (1352) به حرکت خود ادامه داد؛ اما با مجموعه غزل‌های «خطی ز سرعت و از آتش» (1360)، «دشت ارژن» (1362) و «یک دریچه آزادی» (1372) بود که به تشخص ویژه‌ای دست یافت و راه تازه‌ای در غزل معاصر گشود. تا آنجا که برخی منتقدان، با اندکی اغراق، به او لقب «نیمای غزل» دادند و تأثیر او را در تحول غزل امروز ایران، همپا و هم‌ارز کار نیما یوشیج دانستند. سیمین بهبهانی، حسین منزوی و محمدعلی بهمنی، سه ضلع استوار غزل در دهه شصت و هفتاد بودند و بر دو نسل از شاعران پس از خود تأثیرات ماندگار نهادند. بهبهانی، در حوزه ترانه و تصنیف نیز آثار زیبایی از خود به یادگار گذاشت. وی در ده سال گذشته، اثر مهمی خلق نکرد. اما در فضای سیاسی و اجتماعی ایران، همواره حرف و حضور او دیده و شنیده می‌شد و همین مواضع او بود که مرگش را با حواشی متعدد همراه کرد. بی شک، چند سال بعد، آنچه دستمایه قضاوت جامعه ادبی در مورد او خواهد بود، آثاری است که از خود بجا گذاشته و حواشی زندگی او اندک اندک به فراموشی سپرده خواهد شد. کما اینکه دیگر شاعران مطرح معاصر هم، بعد از مرگ، بیشتر با شعرشان شناخته می‌شوند، نه با مواضع سیاسی‌شان.

در یک ماه گذشته که شاعر به کما رفت و خبر مرگ او دو سه بار زبان به زبان چرخید و سپس تکذیب شد، چندین اتفاق جالب و قابل ذکر در حول و حوش او شکل گرفت که از جهات و جوانب مختلف قابل بررسی است. یکی از آنها، حجمی از شعرهای اجتماعی و انتقادی بود که به اسم او در شبکه‌های اجتماعی دست به دست شد و اتفاق بعدی، بهره‌برداری جریان‌های سیاسی از این چهره بود و به گمان من هر دو این اتفاق‌ها به هم ربط دارند. از دو سه هفته پیش یکی از شعرهای راشد انصاری، شاعر طنزپرداز هرمزگانی که به محافل ادبی کرمان هم رفت و آمد دارد، به اسم سیمین بهبهانی در شبکه‌های اجتماعی و رسانه‌های مجازی از قبیل فیس بوک و وایبر و واتس‌آپ و غیره بر سر زبان‌ها افتاد. این غزل طنزآمیز انتقادی این گونه آغاز می‌شود: «شهر خواب آلوده را بیدار می‌خواهد چکار...» و شاید بیش از ده بار خود بنده در جاهای مختلف، و به حد ملال، انتساب آن را به خانم بهبهانی تکذیب کرده‌ام. غزل مذکور، از قوت زبانی چندانی برخوردار نیست، چنان‌که در مطلع آن حرف «را» اضافه به نظر می‌رسد. اما حس طنز و شوخی طبعی قابل توجهی دارد و از اشارات اجتماعی و شیطنت‌های سیاسی هم خالی نیست. ظاهراً همین اشارات است که مایه و پایه انتساب این شعر به خانم بهبهانی شده است. در همین مدت، یک غزل دیگر از شاعری متخلص به «کیوان» که نامش در بیت پایانی غزل هست، به نام خانم سیمین بهبهانی اشتهار و انتشار یافت و آن غزل هم رویکرد انتقادی دارد. گویی تعدادی از مردم ما، صدای اعتراض خود را در این شعرهای متوسط و معمولی منعکس می‌بینند و با انتساب آنها به خانم بهبهانی، دنبال پشتوانه عاطفی قوی برای این صداها می‌گردند. این اتفاق، علاوه بر آنکه یکی از آفات شبکه‌های مجازی را که انتشار گسترده انتساب‌های غلط و گفتارهای نامستند است، به ما یادآور می‌شود؛ گویای یکی از خصلت‌های دیرینه فرهنگ ایرانی هم هست و آن، پنهان شدن پشت شخصیت دیگران برای بیان خواسته‌های خود است. افرادی از جامعه که در خود توان عبور از خط قرمزهای جامعه و پسندهای غالب و مسلط را نمی‌بینند و یا هزینه‌های آن را سنگین می‌دانند، حرف‌های خود را در دهان افراد مشهور می‌گذارند و از پایگاه و جایگاه اجتماعی آنها برای تأثیرگذاری بر مخاطبان بهره می‌گیرند. بعد از مرگ حکیم عمر خیام، حکیم و ریاضی‌دان قرن ششم، تا چندین قرن، همه رباعیاتی که شاعران ریز و درشت در اعتراض به جهان آفرینش و جهان‌آفرین یا اندیشه‌های غالب و تابوهای جامعه سروده بودند، پشت نام خیام گرد آمد و حجم شعرهای انگشت‌شمار او را در عرض سه قرن به دهها برابر رسانید. تداوم این مسئله تا دوران امروز، گویای مشکلات بی‌شماری در فرهنگ سیاسی و اجتماعی ماست که مرگ خانم سیمین بهبهانی، بار دیگر آنها را از لایه‌های زیرین به سطوح بالاتر آورد. البته، تب این جریان، تا چندی دیگر فروکش می‌کند. اما همچون آتش‌فشانی خفته و خموش، تا باز از کجا سر برکند و دامان کدام شخصیت ادبی و فرهنگی را بگیرد، خداوند داناتر است.

 

منتشر شده در: هفته نامه استقامت، ش 449، یکشنبه 2 شهریور 93

 





کلمات کلیدی :یادداشتها

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱٤
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۳/٢/۱٧


حسام الدین خویی از نویسندگان و منشیان قرن هفتم هجری (زنده در 709 ق)، در دیباچه کتاب نزهة الکُتّاب می‌نویسد: «پیوسته رسم مترسلان بر آن جمله رفته است که اعناق عرایس منشآت را به یواقیت عقود آیات تنزیل قدیم و لآلی اصداف کلمات رسول کریم تزیین دهند. و نحور ابکار مراسلات را به نقود امثال و حکم و اشعار عرب و عجم موشّح گردانند». ترجمه گفتار او این است که شیوه مقبول نویسندگی در آن عصر، آرایش متن با آیات و روایات و امثال و اشعار است، برای افزایش تأثیر کلام در مخاطبان. کتاب او، نزهة الکُتّاب، برگزیده ای از آیات و احادیث و اشعار و امثال مورد نیاز منشیان است که به تناسب قال و مقال در نوشته‌های خود بگنجانند و آن را تزیین دهند. در واقع استفاده از آیه و حدیث و شعر و مثل در نوشته‌ها، اعم از ادبی و تاریخی و عرفانی و فلسفی و مذهبی، یکی از روش‌های رایج نویسندگان قدیم به شمار می‌رود.
 در دنیای جدید، نویسندگان نه آن مایه بضاعت را داشتند که با ذهنی آماده و انباشته از متون مقدس و دواوین شعرا به سراغ نگارش بروند و نه اقتضای دنیای مدرن ایجاب می‌کرد که نوشته‌ها از این قبیل شواهد سنگین شود. اصل مطلب را باید به زبان روشن و همه فهم و بدون هرگونه آرایه و افزایه، بگویی و بنویسی تا مخاطب در فهم متن دچار مشکل نشود و از حرف اصلی باز نماند. تا آنجا که شیوه مترسلان و منشیان قدیم یکسره به فراموشی سپرده شد. از طرفی، احیا و تصحیح و بازخوانی و شرح و توضیح این قبیل متون هم به حیطه تخصص دانشگاهیان در آمد و مردم عادی از درک عبارات منشیان قدیم دور افتادند و حتی کار به جایی رسیده است که قرائت این قبیل متون و پاس کردن چند واحد دانشگاهی در ارتباط با آن بلای جان دانشجویان ادبیات شد. متونی که تا 200 سال پیش نمونه نثر فصیح و فاخر و معیار نویسندگی به شمار می‌رفت، اکنون به عنوان متن‌هایی دشوار و خاک گرفته تلقی می‌شود و خواندن آنها لذتی به اغلب مخاطبین نمی‌دهد. همین دو سه خطی که از حسام الدین خویی نقل کردیم برای اغلب مخاطبین امروزی عباراتی گنگ و نامفهوم جلوه می‌کند، در حد زبانی بیگانه و فراموش شده. البته نثر حسام الدین خویی نمونه نثر برگزیده زبان فارسی هم نیست، مثل تاریخ بیهقی و گلستان سعدی؛ و شاید ملاک و معیار مناسبی برای قضاوت ما در مورد نثر قدیم نباشد. اما مفهوم این عبارات، پسند و شیوه و شگرد رایج نویسندگان قدیم را به خوبی نشان می‌دهد و آن، ضرورت درج آیات و احادیث و اشعار و امثال در متون نثر است.
 امروزه، استفاده از این شگرد و آوردن شعر و مثل و حکایت در نوشته‌ها، به یک شیوه مندرس تبدیل شده و قشر دانشگاهی ما چنین روشی را منافی با اصول نگارش علمی می‌داند؛ مگر برای اثبات یا نفی مطلبی به عنوان شاهد گفتار و مدلل کردن ادعاهای متن؛ بخصوص در کتاب‌های تاریخی ما. بر عکس آنچه تا دو قرن پیش رواج داشت، امروزه نویسنده تاریخ، کاری به آراستن متن به بیت و حدیث و مثل و حکمت ندارد و بلکه آنها را مخل غرض می‌داند و البته، در اغلب موارد هم حق با اوست. متن علمی باید جنبه احتجاجی و عقلانی داشته باشد و با گزاره‌های عاطفی بیگانه است. در این میان، کتاب‌های استاد باستانی پاریزی، همچون یک استثناء در میان همه کتاب‌های تاریخی معاصر جلوه می‌کند و به گمان من، استمرار همان سنت نگارش قدیم است با رعایت الزامات جهان جدید. یعنی نثری همه فهم و ساده و روان دارد که از مزایای شیوه‌های نگارش نویسندگان قدیم هم بهره‌مند است. البته، شاید دانشگاهیان در نهان و آشکار بگویند که این نثر، نثر علمی نیست. اما منکر آن نیستند که ما با متونی تاریخی خوش‌خوانی سر و کار داریم که عام و خاص می‌توانند به نسبتی از آن بهره‌مند شوند. کتاب‌های استاد باستانی پاریزی توانسته است مخاطب عام را به وقایع پیچ در پیچ و گمراه کننده و فاقد جذابیت تاریخ کهن علاقه مند کند و بخش عمده این جذابیت، مدیون نثر گیرای آن کتابهاست. نثری که به گمان من از شیوه نگارش نویسندگان قدیم و شگردهای منشیان قدیم مایه گرفته و آن را متناسب با سلیقه مخاطبان امروزی روزآمد کرده است.
 در آثار استاد باستانی پاریزی، شعر جایگاه ویژه‌ای دارد و بخشی از جذابیت نثر ایشان، به خاطر ابیات مناسبی است که چاشنی نوشته شده است. انتخاب‌های بجا و هوشمندانه ایشان، به گیرایی متن افزوده و به بخش جدایی ناپذیر آن تبدیل شده است. باستانی پاریزی علاوه بر بهره‌مندی از ذوق شاعرانه، ذوق گزینشگری والایی هم داشته است. استخراج شعرهایی که ایشان از تاریخ هزار ساله شعر فارسی برگزیده و داخل مقالات و کتاب‌های خود کرده است، جُنگ ارزشمندی از اشعار زیبای شاعران قدیم و جدید را تشکیل خواهد داد. بر خلاف آنچه حسام الدین خویی از نویسندگان عصر خود خواسته، ابیات انتخابی ایشان، به ندرت جنبه تزیینی و چسباندنی دارد. یعنی حذف آن شعرها، متن دکتر باستانی پاریزی را دچار لنگی و عدم تعادل می‌کند. شعرها، در متن نشسته و به آن هویت داده و کندن آنها از نوشته، نگاه ما را با یک جای خالی زشت مواجه می‌کند.
 معمولاً استادان دانشگاه سلیقه ادبی خاصی دارند و از تاریخ هزار ساله شعر فارسی، به دوره خاصی علاقه بیشتری نشان می‌دهند. بعضی، سبک خراسانی را نمونه اعلای شعر فارسی می‌شمارند و اشعار بعد از آن را دارای فساد زبانی و افت محتوایی می‌دانند. برخی، به سبک عراقی گرایش دارند و حافظ و سعدی و مولوی را نمونه متعالی ذوق شعری ایرانیان می‌دانند. عده اندکی از آنها، شعر دوره تیموری و صفوی را می‌پسندند و وقت برای مطالعه ادبیات این دوره صرف می‌کنند. دوره بازگشت ادبی، نه طرفداران سبک هندی را راضی نگه می‌دارد و نه هواداران سبک عراقی را. با این حال، عده‌ای آن را مایه نجات شعر فارسی از چنگال نازک‌خیالی های شاعران سبک هندی یا اصفهانی می‌دانند. بسیاری از اساتید دانشگاه، تکلیف‌شان با ادبیات دوره معاصر روشن است و پا از مرز ایرج میرزا و بهار و پروین اعتصامی این طرف‌تر نمی‌گذارند. نسل قدیم استادان ادبیات، معمولاً وقت‌شان را برای مطالعه شعر دهه چهل تا هشتاد حرام نمی‌کنند. آنچه ما از مطالعه کتاب‌های دکتر باستانی به آن می‌رسیم روحیه رواداری ایشان در برخورد با تاریخ شعر فارسی است. پسند ایشان، منحصر به دوره خاصی از شعر فارسی نیست و هر شعری را که ذوق سلیم اومی‌پسندد یا مناسب گفتار خود می‌داند، داخل متن می‌کند. دکتر باستانی از مطالعه نشریات و مجلات روز – چه سراسری و چه محلی – رویگردان نبود و از سیاحت در آنها نیز رهاوردی برای نوشته‌های خود بر می‌گرفت.
 من در نوشته‌ای دیگر نشان داده‌ام که چگونه سطری از منظومه مشهور «صدای پای آب» سهراب سپهری: «گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد» ابتدا به پانوشت و سپس به متن یکی از نامه‌های نبی السارقین در کتاب پیغمبر دزدان راه یافته است. باستانی پاریزی همان قدر که به شعر شاعران گمنام دوره صفوی علاقه داشت و آنها را در کتاب‌های خود نقل می‌کرد، از شعر شاعران کمتر شناخته شده عصر حاضر هم غافل نبود و اگر بیتی یا غزلی از شاعری پسند خاطرش می‌شد، جایی در کتاب بعدی او می‌یافت. در فیلم «از پاریز تا پاریس» اگر دقت نمایید، می‌بینید استاد رباعی وحید امیری را در تقدیم نامچه کتابش قلمی کرده است: «آواز خوش هزار تقدیم تو باد...». و این نشان از وسعت حوزه مطالعاتی ایشان در شعر فارسی دارد؛ دامنه‌ای به فراخنای هزار سال شعر دری. بدون تبعیض قایل شدن میان شاعران ریز و درشت. ملاک ایشان برای انتخاب، نخست، التذاذ درونی و سپس تناسب آن با متن بوده است و نام شاعران، در این انتخاب‌ها کمترین دخالت را داشته است. مگر آنکه شاعر خاصی موضوع بحث بوده است. باستانی پاریزی، اغلب، در متن یا پانوشت صفحات کتاب، نام گویندگان اشعار را قید کرده است.
 سبک نویسندگی باستانی پاریزی شاید قابل تقلید و تکرار برای هیچ نویسنده دیگری نباشد. ممکن است بسیاری از اساتید دانشگاه شیوه نگارش ایشان را منافی اصول نگارش متون علمی بدانند، اما نمی‌توان تأثیری را که نثر گیرای باستانی پاریزی در اقبال مخاطبان به موضوعات تاریخی داشته است، انکار کرد. و شاید در دل بسیاری از نویسندگان ما بگذرد که ای‌کاش یک دهم این اقبال و علاقه نصیب آثار ایشان نیز می‌شد. نثر باستانی، همان طور که گفتیم از دل روزآمد کردن هوشمندانه شیوه نویسندگان قدیم پدید آمده است و نشان می‌دهد که کشف ظرفیت‌های پوشیده متون قدیمی ما، چه شعر و چه نثر، نیازمند مواجهه خلاقانه با آنهاست.

چاپ شده در: نامه هفتواد (یادنامه استاد باستانی پاریزی)، چهارشنبه دهم اردیبهشت 93، ص 8 / معاونت فرهنگی و اجتماعی دانشگاه شهید باهنر کرمان





کلمات کلیدی :یادداشتها و کلمات کلیدی :کرمانیات

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱٧
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۳/۱/٢٠

استاد باستانی پاریزی بارها فرموده‌اند که سمیناری نمی‌روند و مطلبی نمی‌نویسند مگر آنکه به تصریح یا به تقریب ذکری از کرمان در آن به میان آید. و آن بزرگ، چیزی ننگاشت که خالی از ذکر کرمان باشد و این چندین هزار برگی که از قلم شیرین و خواندنی ایشان به یادگار مانده، آیینه روشنی از تاریخ و فرهنگ چند هزار ساله مردم کرمان زمین است. باستانی پاریزی، استاد پُل زدن میان تاریخ و جغرافیا و ادبیات و فرهنگ و سیاست و اجتماع بود و همه این پراکنده‌ها را نخ تسبیحی که ذهن جستجوگر و حافظه قدرتمند و قلم توانا و طبع سلیم ایشان بود، چنان به هم پیوند می‌داد که بیگانگیی در آن به چشم نمی‌آمد. انگار از روز ازل به هم ربط داشته‌اند.
کتاب‌های ایشان اگرچه همه یا اغلب زمینه تاریخی دارد، اما نمکی در آنها هست که از مائده شعر فارسی برگرفته شده است. استاد چنان بیت‌های مشهور و غیر مشهور را در نثر خود به کار می‌گرفت که یادآور هنر منشیان زبردست تاریخ ادب پارسی است. ولی نه از آن دست بیت‌های زمخت و مصنوع که حل معضل آنها، بر دشواری متن بیفزاید. بلکه بیت‌هایی شیرین که به راحتی در ذهن می‌نشیند و با ذهن مخاطب سخن می‌گوید. آنچه اهل نظر پشت این گزینش‌های ساده اما هوشمندانه می‌بینند، دامنه وسیع مطالعات استاد باستانی پاریزی در متون ادبی از دورترین زمانها تا امروز در کنار ذوق شاعرانه است. چنانچه در کتاب‌های ایشان، شواهد شعری از همه ادوار شعر فارسی موجود است. از تذکره‌های کهن همچون «لباب الالباب» عوفی گرفته تا صفحه شعر روزنامه‌ها و مجلات. از حنظله بادغیسی تا سهراب سپهری و مرتضا دلاوری. اگر کسی حوصله داشته باشد و شواهد شعری همه کتاب‌های دکتر باستانی پاریزی را استخراج کند، خودش جُنگ ارزشمندی از هزار سال شعر فارسی خواهد بود.
غیر ازین، کتاب‌های استاد باستانی پاریزی منبع ارزشمندی برای نگارش چندین پایان‌نامه تحصیلی در مقاطع مختلف است، با رویکردهای متفاوت ادبی، تاریخی، مردم‌نگاری و غیره. استخراج نمایه درهم‌کرد رجال تاریخی، سیاسی و ادبی از آثار استاد منبع ارزشمندی برای پژوهشگران خواهد بود. کسی که بخواهد فرهنگ رجال کرمان را تدوین کند، از مراجعه به تک تک آثار منتشر شده ایشان بی نیاز نیست. در کنار آن، نثر ایشان نمونه روشنی از نثر سالم و ساده و اثرگذار و جذاب است؛ غنی از لغات و اصطلاحات عامیانه و امثال و حکم و کنایات و اشارات ادبی. و خود این موضوع نیز می‌تواند دستاویز پژوهشی جداگانه قرار گیرد.
اما یکی از مهم‌ترین کارهای استاد باستانی پاریزی، احیای متون مربوط به تاریخ کرمان در دوره‌های مختلف تاریخی است. کاری که ایشان یک‌تنه در احیای این مواریث خاک خورده و رو به نابودی انجام داده‌اند، از عهده چندین مؤسسه پژوهشی نیز خارج است: سلجوقیان و غز در کرمان، تاریخ شاهی قراختاییان، تذکره صفویه، صحیفة الارشاد، رساله کاتب کرمانی و تاریخ و جغرافیای کرمان اثر وزیری و فرماندهان کرمان نگاشته شیخ یحیی احمدی؛ همگی با مقدمه و تعلیقات و توضیحات و تحشیه‌های کارآمد و مفصل. سه اثر تاریخی مهم مربوط به کرمان در فهرست آثار استاد نیست. نخست، کتاب «عقدالعلی للموقف الاعلی» اثر افضل الدین کرمانی که علی‌محمد عامری نایینی آن را تصحیح کرد و چاپ دوم آن با مقدمه سودمند استاد باستانی پاریزی انجام شد و دیگر، رساله «المضاف الی بدایع الازمان فی وقایع کرمان» به قلم افضل الدین کرمانی و کتاب «سمط العلی للحضرة العلیا» نگاشته ناصرالدین منشی کرمانی که هر دو به تصحیح و اهتمام عباس اقبال منتشر شدند. و نظر من این است که اگر دکتر باستانی پاریزی این آثار را نیز تصحیح و تحشیه کرده بود، ما متن‌های بهتری از این منابع ارزشمند تاریخی در دست داشتیم. تنها چیزی که مانع این امر شده است، به گمان من، احترام ویژه‌ای است که آن استاد برای بزرگان فرهنگ این مملکت همچون مرحوم عامری و اقبال قائل بود و ورود در این وادی را اگرچه در آن صاحب‌نظرتر و اهل‌تر از بقیه بود، جایز نمی‌دانست.
از دل این آثار، نام و نشان تعداد زیادی از فرهنگ‌سازان تاریخ کرمان به دست می‌آید، و شرح حال و آثار و عملکرد آنها. و اگر این کهن دیار امروز می‌تواند در غیاب همه کرامت‌ها و کرامندی‌های از دست رفته یا رو به زوال، به پیشینه دراز دامان و فرهنگ غنی چند هزار ساله خود ببالد، مدیون قلم پاک سرشت استاد باستانی پاریزی است که آوردن صفت مرحوم را در جلوی اسم ایشان، روا نمی‌دارم. نمی‌خواهم بگویم که ایران و کرمان دیگر چنین فرزندی به دامان خود نخواهد دید، زیرا چنین حرفی، توهین به بالندگی و سرزندگی این آب و خاک است. اما آنچه دکتر باستانی پاریزی در طول عمر 89 ساله خود انجام داد، کاری بود کارستان که نظیر آن از کسی بر می‌آید که همچون ایشان دانش و ذوق و طنزآوری و حضور ذهن و تسلط به چند زبان و شعرشناسی و خوش‌سخنی و نثر فصیح و خواندنی و شناخت ارزش کلمات و همت و پشتکار و سلامت نفس و عشق به سرزمین مادری را در هم آمیزد. یادش هماره با ماست.

چاپ شده در : هفته نامه استقامت/ ویژه دکتر باستانی پاریزی





کلمات کلیدی :کرمانیات و کلمات کلیدی :یادداشتها

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٠
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٢/٧/۱۱

 

استاد حمید مظهری متخلص به «اشک کرمانی» چهارشنبه گذشته در سن 75 سالگی بدرود حیات گفت. وی سرودن شعر را در 17 سالگی آغاز نهاد و همان زمان، به انجمن شعر خواجو پیوست. انجمن شعر خواجو یکی از قدیم‌ترین انجمن‌های شعر کشور محسوب می‌شود و نزدیک به یک قرن قدمت دارد و معروف است که چراغ آن را شاعر شهیر کرمان، فؤاد کرمانی در سه شنبه روزی بر افروخت و این چراغ از آن تاریخ تا امروز همچنان می‌سوزد و از دل جلسات آن که همچنان سه شنبه‌ هر هفته برگزار می‌شود، بسیاری از شاعران دیروز و امروز کرمان بر آمده‌اند. مرحوم مظهری به انجمن خواجو عشق می‌ورزید و بدان تعصب خاصی داشت و طی سه دهه مدیریت آن، توانست شاعران زیادی را دور هم گرد آورد. تعدادی از این شاعران، صداهای متفاوت و متنوع شعر امروز کرمان را نمایندگی می‌کنن و با اینکه بعدها در سلوک شعری خود منش و روش متفاوتی را در پیش گرفتند، اما حرمت این استاد کهن را همواره نگه می‌داشتند و طرفه آنکه اشک کرمانی نیز علی رغم اختلاف مشربی که بر سر مسایل شعر با بعضی از شاگردان خود داشت، همواره نگران وضعیت آنها بود و اگر دستش می‌رسید، دست‌شان را می‌گرفت. انجمن شعر خواجو، با این قدمت مثال زدنی، یکی از نمونه‌های روشنی است از این واقعیت انکارنشدنی که به رغم همه تحولات دنیای مدرن، انجمن‌های شعر هنوز کارکرد و تأثیر خود را در جهت‌گیری و بالندگی استعدادهای شعر از دست نداده‌اند و مهم‌ترین مسیر پرورش شاعران جوان به شمار می‌آیند.

مرحوم مظهری، از بنیان‌گذاران اصلی کنگره شعر رضوی بود و آن را در ابتدا، مأوایی و بهانه‌ای برای دورهم نشینی سالانه شاعران استان کرمان قرار داد و بعداً که صبغه ملی پیدا کرد، مکانی شد برای ملاقات شعر کرمان با شعر جوان کشور. حدود یک ماه پیش، هشتمین دوره کنگره سراسری شعر رضوی در کرمان برگزار شد و در هر هشت دوره آن، سایه مرحوم مظهری بر سر این کنگره بود و با اینکه دست اندرکاران این همایش، هر سال می‌کوشیدند با افزودن بخش‌های جانبی، آن را از یک رقابت ساده شعری خارج کنند، بخش رقابت، همیشه جزو مهم‌ترین اجزای آن باقی ماند؛ و بحث‌های حاشیه‌ای پس از رقابت، به قرار همه همایش‌های شعر کشور، دامن آن را رها نکرد. من در دو سه دوره این کنگره، توفیق همکاری و همراهی با مرحوم مظهری را داشتم و با اینکه اختلاف سلیقه من در نحوه مدیریت و نگرش حاکم بر این کنگره هیچ گاه بر طرف نشد، حس احترام عمیقی به این پیر دیر شعر کرمان داشتم که برایش شعر، موضوع مهم این کنگره بود و دلش می‌خواست نام شاعران کرمان همیشه بر صدر کنگره شعر رضوی بدرخشد.

حمید مظهری، در دو سه دهه اخیر، به نماد سنت شعر و شعر سنتی کرمان تبدیل شده بود. و با اینکه در کرمان، شاعران سنتی‌گویی بودند و هستند که هم از لحاظ سن و سال و ریش‌سفیدی، و هم از جنبه تسلط بر اسالیب شعر کهن، بر او پیش‌دستی داشتند، اما آن مرحوم به اعتبار حضور پر رنگش در عرصه‌های فرهنگی، و هم‌نفس بودنش با چهره‌های شعر امروز کرمان، و اهمیت دادن به جوانان، و به رسمیت شناختن نحله‌های گوناگون شعری، به حق جایگاه ارزنده‌تری پیدا کرده بود و همگان او را به عنوان نماد سنت شعر و شعر سنتی کرمان می‌پذیرفتند. تکاپوی مرحوم مظهری در روشن نگه داشتن چراغ انجمن شعر خواجو، و استمرار حضورش در برنامه‌های ادبی و فرهنگی کرمان، از او چهره یک شخصیت مؤثر ادبی در ذهن شاعران و ادب دوستان دیار کریمان رقم زده بود. و از این رو، مرگ او، دریغ و داغی بزرگ در جان جامعه ادبی کرمان بر انگیخت. یادش گرامی باد.

::

این مطلب در روزنامه جام جم امروز (پنج شنبه یازدهم مهر) منتشر شده است.





کلمات کلیدی :یادداشتها و کلمات کلیدی :کرمانیات

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱۱
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۱/۱٠/۱

 

صد غزل انتقادی حافظ. انتخاب و تدوین نو: هیوا مسیح. تهران، نشر مثلث، 1390

دیوان حافظ یکی از جذاب‌ترین متون ادبی ما در همه دوران‌ها بوده است. این جذابیت، تا دوران ما نیز امتداد یافته است و در بازار گرم حافظ پژوهی، شاعران و هنرمندان هم می‌خواهند از قافله عقب نمانند و نام خود را در تاریخ حافظ پژوهی به ثبت برسانند. درست است که ما به خوانشی جدید از متون کهن نیاز داریم، اما شرط تحقق این امر، در گام نخست، فهم درست شعر حافظ است. شعر حافظ، چکیده فرهنگ ایرانی و اسلامی است و بدون شناخت این وجوه، هر کسی در همان گام نخست متوقف می‌ماند. در سال‌های اخیر، عباس کیارستمی فیلم‌ساز معروف، روایتی نوین از اشعار حافظ ارائه کرد که در واقع گزینش ابیات و مصراع‌های حافظ با چیدمان جدید بود و اگرچه مورد استقبال عموم کتابخوانان قرار گرفت، انتقادهای جدی نیز بر آن وارد بود، که اغلب‌شان بی جواب ماند. نگارنده این سطور، با اینکه با چیدمان پلکانی شعر قدیم هیچ مخالفتی ندارد و خودش نیز مرتکب چنین عملی شده است، معتقد است که توفیق چنین چیدمانی بستگی به فهم درست متن انتخاب شده دارد. متأسفانه باید گفت که تفنن‌ورزی شاعران و هنرمندان در متون قدیم، اغلب دچار یک معضل اساسی است و آن سرسری گرفتن متن و بی توجهی به فهم و شعور مخاطب است. به بهانه خوانش نوین، نمی‌توان قواعد ادبی و زبانی متون کلاسیک را نادیده گرفت و معنایی کاملاً دلبخواه و خارج از بافت تاریخی و فرهنگی متن به دست داد.

اخیراً آقای هیوا مسیح، شاعر هم‌روزگار ما، «صد غزل انتقادی حافظ» را با انتخاب و تدوینی نو روانه بازار کرده‌اند. متن کتاب شامل یادداشت یک صفحه‌ای آقای بهاءالدین خرمشاهی، حافظ پژوه سرشناس، مقدمهء مؤلف در شناخت شعر و اندیشه حافظ و نهایتاً متن صد غزل حافظ است که البته یکی ازین صد غزل، قطعه‌ای است تاریخی در بی وفایی روزگار! بدنه اصلی این کتاب را همین صد غزل منتخب تشکیل می‌دهد و نویسنده، در پانوشت هر غزل، بعضی لغات و اصطلاحات دشوار را معنی کرده که البته بسیار اندک شمار است. نکته بارز این کتاب، چیدمان پلکانی شعرهای حافظ و تقطیع نیمایی آنهاست. یعنی اصل کتاب، انتخاب صد غزل حافظ و چیدمان تازه آنهاست.  این حد نوآوری، البته جای چون و چرا ندارد. اتفاقاً شاید تنها حُسن چنین کتابی فقط همین شیوه نگارش اشعار باشد و بس. توضیحاتی که جناب هیوا مسیح در پانویس هر غزل مرقوم کرده‌اند، نشان می‌دهد یکی از مشکلات مخاطبان امروزی، شیوه درست خواندن شعرهای قدیم است!  آنچه موضوع این نوشتار است، بررسی اجمالی بعضی توضیحات لغوی آقای هیوا مسیح است که متأسفانه گاه خنده‌دار و گاه گریه‌آور است. ما در حد مجال این وبلاگ، به مهم‌ترین آنها اشاره‌ای می‌کنیم. در مورد نحوه چیدمان اشعار حافظ هم جای نکته‌گیری هست که فعلاً به این بخش کاری نداریم.

در اولین غزل کتاب، نویسنده در حاشیه این مصراع حافظ: خون شد دلم ز درد و به درمان نمی‌رسد، نوشته‌اند: واو بعد از درد را با صدای O بخوانید. یعنی منظورشان این است که بگویید: دردُ. سپس افزوده‌اند: «در شعر حافظ و سراسر شعر کلاسیک و شعر نو فارسی، فراوان به چشم می‌خورد و پس از نیما، احمد شاملو و برخی شاعران جدی معاصر، بیشترین استفاده را ازین خاصیت آوایی/ موسیقایی واو کرده‌اند» (ص 47). این کشف که واو ربط به حرف ماقبل آخرش صدای اُ می‌بخشد، جزو یافته‌های مهم این کتاب است و اگر می‌بینید که بچه‌های دبستانی هم بجای من وَ تو، می‌گویند: من‌ُ تو، در حکم صادره خللی وارد نمی‌کند! واقعاً این توضیح، توهین به شعور مخاطب کتاب نیست؟

در غزل 17 کتاب، «فتوح» را که یک اصطلاح خاص صوفیانه است: نذر و فتوح صومعه در وجه می نهیم، به همان معنی ظاهری‌اش ترجمه کرده‌اند: فتوح جمع فتح است به معنی گشودن (ص 94). در حالی که «فتوح» همانند نذر، مال یا پولی بوده است که مردم یا اغنیا به سالکان یا پیران خانقاه می‌دادند تا گشایشی در کار رزق و روزی آنان پدید آید.

در غزل 57، «طوف» را در مصراع: چگونه طوف کنم در فضای عالم قدس، مخفف طواف دانسته‌اند و گفته‌اند آن را باید بر وزن خوف خواند (ص 215). تلفظ صحیح این کلمه طَوف است و البته ممکن است عامه مردم آن را چنان بخوانند که آقای هیوا مسیح. همچنین، طوف مخفف طواف نیست و خودش مصدر است.

در غزل 81، در توضیح «صاحبقران» آن را پادشاهی معنی کرده‌اند که ظفر و نصرت با او همراه باشد (ص 291). این معنا اگرچه بکلی مردود نیست، ولی منظور از آن، پادشاهی است که عمر سلطنت او طولانی و با عزت باشد و در زمان تولد یا حکمرانی او قِرانی در سیارات سعد (مثل زهره و مشتری) صورت گرفته باشد.

شاهکار آقای مسیح در صفحه آخر کتاب رقم خورده است. آنجا که خواسته‌اند در معنی کردن شعر حافظ هم نوآوری کنند. آخرین شعر کتاب، قطعه‌ای است (یادتان نرود عنوان کتاب هست «صد غزل») در بی‌وفایی دنیا و داستان کور کردن امیر مبارزالدین به دست پسرش شاه شجاع. در این قطعه، بیتی هست بدین گونه: بی تکلف هرکه دل بر وی نهاد/ چون بدیدی خصم خود می‌پرورید. آقای هیوا مسیح، «بدیدی» را چنین معنی کرده‌اند: بدید؛ مهملهء ندید. ندید بدید. صفت آنکه با دیدن چیزی تازه دچار حرص (و) طمع شود (ص 348). این خوانش جدید را به ایشان تبریک می‌گوییم. اما برای آنکه تن حافظ در قبر نلرزد، یادآور می‌شویم که «بدیدی» فعل است از مصدر دیدن، به معنی «می‌دید» و منظور شاعر این است که بی وفایی دنیا چنان است که هر که بدو دل ببندد، اگر درست نظر کند، انگار دارد دشمن خود را تقویت می‌کند. «بدیدی» یعنی اگر با نگاه تأمل بدان می‌نگریستی. و ربطی به اصطلاح جدیـدِ «ندید بدید» ندارد.

..

همان طور که گفتیم، آقای بهاءالدین خرمشاهی، حافظ پژوه سرشناس، بر این کتاب نیز همچون کتاب کیارستمی مقدمه‌ای در توجیه و تقویت مؤلف نوشته‌اند و به اصطلاح جواز چاپ آن را صادر کرده‌اند. در یادداشت یک صفحه‌ای آقای خرمشاهی آمده است: «در این کتاب، گزینه‌ای مشتمل بر صد غزل انتقادی حافظ را با روایت و درایت هیوا مسیح می‌خوانیم؛ همو که از برجسته‌ترین شاعران معاصر است و شعر را نیک می‌شناسد و به ویژه شعر حافظ را که عیار و معیار شعر فارسی است». در این که آقای هیوا مسیح از شاعران خوب معاصر است حرفی نیست و ایضاً در اینکه شیوه تقطیع شعر حافظ در این کتاب بعد از پیشنهاد مرحوم اخوان ثالث در چیدمان چند تک بیت سبک هندی و کتاب «حافظ» آقای کیارستمی، کار نوآیینی محسوب می‌شود، با کسی گفتگویی نداریم؛ اما اگر شعرشناسی ایشان بر همین منوال باشد، نمی‌توان شگفتی خود را پوشیده داشت از اوضاع نابسامان شعرشناسی در روزگار ما. من مانده‌ام که چرا آقای خرمشاهی اعتبار خود را صرف چنین کارهایی می‌کند و این تضاد را بر چه حمل باید کرد: تعارفات مرسوم؟ نان قرض دادن؟ رونق بخشیدن به بازار نشر؟ الله اعلم!

 





کلمات کلیدی :یادداشتها و کلمات کلیدی :حافظ پژوهی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۱/٧/٢٥

 

نگاهی شتاب‌زده به سلوک شعری محمد علی جوشایی

 

اول. بعضی شاعران بزرگ‌تر از شعر خودشان هستند. انسان‌های خیلی خوبی هستند با شعرهایی متوسط. برخی شاعران، از شعرشان کوچکترند. شاعران بزرگ و اسم و رسم داری که شعرشان زندگی ما را دگرگون می‌کند. اما خودشان، از زیست شاعرانه والایی برخوردار نیستند. گاه چنان کوچک رفتار می‌کنند که گویی آن شعرها را کس دیگری گفته است. اما عده‌ معدودی هستند که با شعرهایشان همطرازند. رفتار و گفتارشان با شعرشان تنظیم است و دقایق و ظرایف شاعرانه در کنش و منش آنها مشهود است. هم در شعر بزرگی می‌کنند و هم در زندگی. محمد علی جوشایی، از دید من، در چهل و سه سالگی‌اش در چنین جایگاهی ایستاده است و بر شاعر بودن او در شعر و زندگی گواهی می‌توان داد. البته تاریخ نشان داده است که آدم‌ها را نه بر اساس نوع زندگی‌شان، که بر اساس کیفیت شعرشان قضاوت می‌کند و اینکه فلان شاعر در فلان تاریخ، چه برخوردی داشته و چه کرده و چه نکرده، معمولاً در حافظه تاریخ ثبت نمی‌شود و اگر هم بشود، کسی به آن توجه ندارد. الآن اگر به کسی بگوییم که خواجه عبدالله انصاری را چگونه می‌بینی، می‌رود سراغ مناجات‌نامه‌ها و نثرهای آهنگین و شعرهای پر سوز و گداز او، و می‌گوید: پیر هرات، عارفی دلسوخته و شاعری فروتن بوده و شعر و نثرش دل‌ها را به هم و به خدا متصل می‌کند. اما 99 درصد آنان نمی‌دانند و نمی‌خواهند بدانند که این خواجه بزرگوار، جزو متعصب‌ترین افراد زمان خود بوده که تیغ کلامش بر سر آنان که چون او نمی‌اندیشیدند اهتزاز عجیبی داشته است. شاگردان و انصار خواجه عبدالله انصاری، در تعقیب و ضرب و شتم اهل حکمت و فلسفه از هیچ تلاشی فروگذار نمی‌کردند و تاریخ، صحنه‌های زشتی از رفتار اینان روایت کرده است. با این همه، بی اعتنایی تاریخ به رفتار و کردار و زیست و زندگی شاعران، باعث نمی‌شود که ما نیز به این قبیل رفتارها بی اعتنا باشیم. ما می‌دانیم «تنها صداست که می‌ماند» و «پرنده مُردنی» است. اما به آنها که بین شعر و زندگی‌شان فاصله‌ای نیست، احترام می‌گذاریم و به محمد علی جوشایی نیز که ایمان ما را به اینکه شاعران انسان‌هایی آزاده‌اند و قابل اعتماد، و نه فقط زیبا می‌نویسند، که زیبا نیز می‌نگرند و می‌زیند، دوچندان می‌کند.

دوم. نام محمد علی جوشایی در دهه هفتاد در شعر کرمان پُر آوازه شد. شعرهای ترکیبی او دل جوانان را برده بود و غزل‌ها و مثنوی‌های شورانگیزش، پیران طایفه را نیز به احترام وا می‌داشت. کتاب «باغ ملی، ساعت پنج» جوشایی که در سال 1376 منتشر شد، حادثه خوشایندی در شعر کرمان بود. شعرهای سپید جوشایی در تلفیق با غزل‌ و قطعه و ترانه، با آن غنای عاطفی و اثرگذار خود، هر محفل شعری را به تکاپو و تحرک وا می‌داشت و خیل شاعرانی که به این گونه ادبی روی آوردند و آن را تا مرز ملال نیز رساندند، بیرون از شمار بود. کم شاعری می‌شناسیم که این گونه در جماعتی از شاعران اثرگذار باشد. از آن شعرها، اکنون در حافظه نسل کنونی چیز زیادی نمانده است. چون اغلب‌شان از عاطفه سرشار و روح دردمند شاعر مایه می‌گرفت و همچون واگویه‌ای در باد، بی هیچ آداب و ترتیبی بر صفحه می‌نشست. نمی‌توان گفت که آن شعرها از ساخت و فرم بی بهره بودند. اما ساختار روایی آنها، ریشه در غلیان احساس داشت و به قول اخوان ثالث، از مقوله «هرجا دلم بخواهد من دست می‌برم» بود و چون شاخه‌های پریشان رودی در دل صحرا که هر کدام سر از مسیری در می‌آورد، در ذهن مخاطب جاری می‌شد و عطش او را می‌نشاند و کم کم فروکش می‌کرد. این ذهن پریشان و خلاّق، در غزل‌ها و مثنوی‌هایش اما چنان جوشیدگی ایجاد می‌کند که آنها را از هر پیرایه دیگری بی‌نیاز نشان می‌دهد. خاصه آنکه قالبی مثل غزل، در ذات خود پریشان است و این پریشیدگی، انگار برای ذهن جوشایی ساخته شده است. داغ می‌کند آدم را. بی‌آنکه مدعی راه و رسم جدیدی باشد، متفاوت بودن طعم و لحن خود را گوشزد می‌کند و به ما می‌گوید که با شاعری فطری سر و کار داریم. شاعری که دغدغه دارد، درد دارد و روحش دایم در حال تکان خوردن است. و با تکان‌هایش، دل ما را نیز تکان می‌دهد. جوشایی شعر نمی‌گوید که شعری گفته باشد. که نامش را در ردیف شاعران بنویسند. که در تاریخ ادبیات خود را به ثبت برساند. شعر می‌گوید چون از آن گریزی نیست. لااقل شعرهایش به ما این‌گونه می‌گویند که نیاز به گفتن آنها را به گفتن وا داشته است.

سوم. دهه هشتاد، چیز زیادی به شخصیت شاعری جوشایی نیفزود. گویی حوادث پی در پی، در پی آن بود که این روح بیقرار را خانه‌نشین مصیبت‌های کمرشکن کند. تا‌ آنجا که توان مرثیه‌خوانی را نیز از او گرفت. مجموعه هفت جلدی رنگین کمان او در غوغای زلزله بم، زیر آوار سکوت و فراموشی ماند. کتابی که قرار بود شروع دوباره‌ای برای جوشایی باشد، باری شده بود بر شانه‌های او. سلوک خاموش جوشایی در این سال‌ها، و انتشار یک در میان شعرهای زخمی و دردمند او، که همواره با سوء تفاهم و حاشیه نیز همراه بوده است، فرصت مواجهه درست با آثار سال‌های اخیر جوشایی را از مخاطب مشتاق گرفته و ارزیابی کارنامه او را دشوار کرده است. جوشایی در ده سال اخیر سخت درگیر کار اجرایی در حوزه فرهنگ بوده و فرصتی را که می‌توانست صرف حوزه آفرینش و خلاقیت ادبی شود، بیشتر صرف هماهنگی فعالیت‌‌های ادبی و فرهنگی کرده است. از این جهت، بی شک جماعت شاعر کرمان وامدار اوست. اما ایکاش جوشایی ما را بیشتر وامدار شعر خودش می‌کرد. شعری که نبض دارد و بغض می‌کند و رگ روح ما را می‌جنباند و برای ما و خودش دردسر درست می‌کند. و یادآور این مسئله است که شعر هنوز هم می‌تواند دغدغه انسان امروز باشد.

 





کلمات کلیدی :یادداشتها و کلمات کلیدی :کرمانیات

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٥
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۱/٥/۱۱

 

 

یادداشتی در مورد افراط در نقطه‌گذاری متون فارسی

پانزده سال پیش حدوداً، قصیده‌ای یگانه یافته بودم از افضل‌الدین کرمانی شاعر و طبیب قرن ششم هجری در 96 بیت در یک جُنگ خطی قرن یازدهمی کتابخانه مجلس. کاتب این جُنگ اصرار عجیبی در بی‌نقطه‌نویسی داشته و خط شکسته بی‌نقطه‌اش بلای جان هر مصححی است. معدود نقطه‌هایش هم معمولاً در موضع خودش نبود و بیشتر آدم را گمراه می‌کرد. با هر بدبختی بود، این قصیده دشوار را خواندم و در مقاله‌ای چاپ شد. این طرز خوشنویسی دو علت بیشتر ندارد: نخست، صرفه‌جویی در وقت. احتمالاً کاتب مواجب گرفته که کتابی از اشعار برگزیده برای کسی بنویسد. بیشتر وقت کاتبان و خوشنویسان را گذاشتن نقطه می‌گیرد. اگر از خیر نقطه بگذری، کارت سریع راه می‌افتد. علت دوم، می‌تواند این باشد که کاتب عقیده داشته اگر کسی به فهم چنین قصیده‌ای راه یابد، آن قدر سواد و معرفت دارد که بتواند آن را بدون نقطه هم بخواند!

در روزگار قدیم، اغلب متون را می‌بایست بی مدد علائم سجاوندی و سرکش و زیر و زبر و پرانتز و کروشه و نقطه‌گذاری خواند. معدود متونی بودند که کاتبان آنها را مشکول می‌کردند. و البته آنها هم غنیمت اند. اگر حافظ اشعارش را به انواع علایم راهنما می‌آراست، احتمالاً بخشی از مشکلات پژوهشگران حل می‌شد و بسیاری از مقالات حوزه حافظ پژوهی دیگر موضوعیت پیدا نمی‌کرد. ولی احتمالاً لطف بعضی از این اشعار هم از بین می‌رفت. در روزگار معاصر، مرحوم احمد شاملو در کتاب «حافظ شیراز» می‌خواست کاری را که حافظ نکرده بود، با ذوق و دریافت خودش انجام دهد. در روایت شاملو، به کمک فن‌آوری حروف‌چینی، متن اشعار حافظ اعراب‌گذاری شد. حتا کلماتی که عموم مردم تلفظ درست آنها را بلدند، مثل زهد و بکن و مستانه و ازین قبیل. بیماری اعراب‌گذاری‌های زائد به نظرم از همین کتاب در بین عده‌ای از نویسندگان ظهور کرد. این کتاب را بهاءالدین خرمشاهی نقد مفصلی کرد و از جمله، به شیوه نقطه‌گذاری شاملو گیر اساسی داد و آن را یک پدیده وارداتی غربی دانست. اغلب ایرادهای خرمشاهی به شاملو در نقطه‌گذاری اشعار حافظ، بجا و متین است. اما نکته اینجاست که سی سال بعد از چاپ آن مقاله، خود آقای خرمشاهی هم تبدیل به یکی از مصرف‌کنندگان اصلی این پدیده وارداتی شده و در متن مقالات و کتاب‌هایش آن قدر علامت } ] / = ) و ازین جور چیزهای بی مصرف دارد، که حواس خواننده را از متن پرت می‌کند.

آنچه باعث نگارش این مختصر شد،‌ مطالعه کتاب ارزشمند استاد بهرام بیضایی با عنوان «هزار افسان کجاست؟» است که انتشارات روشنگران آن را اخیراً روانه بازار کرده است. در این کتاب، ببضایی با واکاوی منابع قدیمی فارسی و عربی، دنبال آن است که ردپایی از کتاب «هزار افسان» که الگوی «هزار و یکشب» عربی است (الف لیلة و لیلة) بیابد. و الحق، شور ایران‌پرستی و حقیقت‌جویی در آن موج می‌زند. اما نقطه منفی کتاب، نقطه‌گذاری‌های افراطی آن است که حتی ساده‌ترین کلمات هم بطور بیمارگونه در آن اعراب دارند: مثل: کم کم، عربی، دوم، خودش، دو، شدند، بروند، کنیم، چهارم، مرد، هم، مردم، سرپرست و صدها کلمه دیگر که عموم فارسی‌زبانان آنها را درست تلفظ می‌کنند و اعراب‌گذاری آنها، بی‌احترامی به شعور آنهاست. خاصه آنکه، کتاب استاد بیضایی مخاطب خاص دارد و لابد فهمش به درست خواندن این قبیل کلمات می‌رسد! در کنار این اعراب‌گذاری، استفاده مکرر از [کروشه]، خط کج/، ـ دو خط تیره توضیحی ـ، علامت برابر=، علامت سوال؟، تعجب! و گاه همه این‌ها با هم، و به عبارتی ترافیک علائم در این کتاب، نتیجه‌ای جز بازی با اعصاب‌ خواننده ندارد. من دارم به تایپیست بدبختی فکر می‌کنم که این کتاب را تایپ کرده است.





کلمات کلیدی :یادداشتها

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱۱
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۱/٥/۱

 

تیم فوتبال مس رفسنجان از 17 تا 27 تیر ماه در شهر مس سرچشمه اردو زد. مربی‌گری این تیم را بهمن فروتن بر عهده دارد. تا کنون در هیچ کدام از تیم‌های فوتبال مس، مربی‌یی با این طراز فکری و فرهنگی وارد نشده است. من تقریباً با همه مربیان مس از صالح نیا و کاظمی و قلعه نویی و مظلومی گرفته تا سنجری و شرفی و مه آبادی یکی دو نشست را داشته‌ام. و در همان نشست نخست، عیار بسیاری از آنها معلوم می‌شد. اگرچه، اغلب مربیان را اغلب ملت بهتر از من می‌شناسند. باری، فرصتی دست داد و با حضور رضا هاشمی سرپرست تیم مس رفسنجان، نیم ساعتی با بهمن فروتن گپ و گفت کردیم از همه جا. نوشته‌هایش را در روزنامه شرق می‌خوانم. از فضای شهر سرچشمه خیلی خوشش آمده بود. در آن دیدار، چیزی جز کتاب «شاعران قدیم کرمان» در کتابخانه ام موجود نبود که پیشکش فروتن کنم. دیروز دیدم بهمن فروتن لطف کرده و در صفحه آخر روزنامه شرق، از آن دیدار و این کتاب یادی کرده است. این چند خط را به نشانه سپاس نوشتم.

«انسان بی اختیار»، بهمن فروتن، روزنامه شرق، شنبه 31 تیر 91، صفحه آخر

سرگذشت عجیب و غریب بهمن فروتن را در ویکی پدیا بخوانید.

 





کلمات کلیدی :یادداشتها

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۱/۳/٢٩

 

«تقویم برگ‌های خزان» و «گنجشک‌ ناتمام»، اولین و دومین مجموعه شعرهای من هستند که به فاصله ده سال از هم چاپ شدند. اولی را نشر زلال در سال 1373 چاپ کرد. وقتی که دانشگاه من با همه طول و تفصیلش تمام شده بود و عازم پادگان گهرباران ساری بودم. چاپ این کتاب، مرهون حسن ظن و همراهی مرحوم قیصر امین‌پور بود. نشر زلال، یک‌سالی بود پا گرفته بود و امیر حسین مدرس امور داخلی آن را انجام می‌داد در اتاقی در وزارت ارشاد. «گنجشک‌ ناتمام» را پس از فترتی ده ساله خودم با کمک صادق رحمانی مدیر انتشارات همسایه چاپ کردم. فکر می‌کنم تیر 83 بود که چاپ شد. مجموعه شعرهای کوتاه من بود، محصول سال‌های 72 تا 74. بعد از گذشت بیست سال، هنوز هم شعرهای این مجموعه را بسیار دوست دارم. در فضایی که جریان شعر کوتاه داشت کم کم جانی می‌گرفت، «گنجشک‌ ناتمام» مورد توجه واقع شد. حالا، فایل Pdf هر دو کتاب را اینجا می‌گذارم. شاید دوستانی باشند که ندیده باشند.

ـ تقویم برگ‌های خزان، تهران، نشر زلال، 1373

ـ گنجشک‌ ناتمام، تهران، نشر همسایه، 1383

..

تاریخ رباعی فارسی سرشار از شباهت‌های ناگزیر است. این جمله، در آغاز یادداشتی قرار گرفته که به شباهت‌های ناگزیر رباعیات شاعران امروز اختصاص دارد. این‌ها، قلم‌اندازهایی هستند در حاشیه کتاب‌هایی که می‌خوانم. قسمت‌های بعدی این یادداشت نیز با فاصله مناسب، منتشر خواهد شد. این یادداشت را در وبلاگ «باران هزار ابر سرگردان» بخوانید.

ـ شباهت‌های ناگزیر (قسمت اول)، باران هزار ابر سرگردان، 26 خرداد 1391

..

عصر شنبه 27 خرداد ماه، حوزه هنری کرمان میزبان نشست نقد و بررسی مجموعه شعر «آوازهای عقیم باد» اثر منصور علیمرادی، شاعر حوزه هلیل در جنوب استان کرمان بود. در این نشست، عبدالرضا قراری و من و تعدادی از علاقه‌مندان شعر، با حضور خود شاعر، گپ و گفت صمیمانه‌ای در مورد ارزش‌های این کتاب داشتیم. «آوازهای عقیم باد»، مجموعه 18 شعر است که پیشنهادهای قابل توجهی در حوزه روایت در تلفیق زبان فخیم شاعرانه و گویش بومی دارد. صحبت من در این نشست، بیشتر حول این محور بود که در شعرهای این دو کتاب، ما با دو جهان و دو شخصیت متفاوت مواجهیم: جهان شهری و جهانی که برخاسته از زادبوم شاعر است. و از نظر من، توفیق شاعر و برجستگی این مجموعه بیشتر در شعرهایی است که بر فرهنگ بومی اتکا دارد و در بستری روایی، رنج‌های شاعر را به تصویر می‌کشد. عبدالرضا قراری نیز تأکید داشت که شاعر میان جهان سنتی و جهان مدرن معلّق است. «آوازهای عقیم باد» از مجموعه‌های خوب امسال است و ذهن قصه‌پرداز علیمرادی، با فضاسازی‌ها و تصویرگری‌های خلاّق و گفتگوهای زنده و با نشاط، بعضی شعرهای این مجموعه را به آثاری بسیار متفاوت تبدیل کرده است. از منصور علیمرادی، پیش ازین مجموعه داستان «زیبای هلیل» و مجوعه «شروگ ماه» که به گردآوری شعرهایی به گویش رودبار کرمان اختصاص دارد، منتشر شده است.

ـ آوازهای عقیم باد، منصور علیمرادی، کرمان، مؤلف (با همکاری نشر آموت)، 1391

ـ نخستین «نشست نقد کتاب» ویژه‌ی ادبیات استان کرمان برگزار شد.

 





کلمات کلیدی :کتابهای من و کلمات کلیدی :یادداشتها

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢٩
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۱/۳/۱٩

 

اول. «رباعی سرگردان» اصطلاحی است که حدود 150 سال پیش والنتین ژوکوفسکی ایران‌شناس روس درست کرده و منظور از آن، آن دسته از رباعی‌هایی که است که در منابع، میان چند شاعر مشترک است. یعنی چند تا صاحب دارد و سرش دعواست. بعضی رباعیات مشهور پارسی، بیش از ده نفر وکیل وصی پیدا کرده و علت اصلی این دعواها، دو سه چیز بیشتر نیست. یا خود شاعر، یک رباعی معروف را به اسم خودش کرده و صاحب آن شده است و یا دیگران، دانسته و ندانسته، یک رباعی را به چند نفر بخشیده‌اند. معمولاً در رباعیات سرگردان این علت دوم بیشتر رایج است. یعنی، انگشت اتهام در این قبیل موارد به سمت جُنگ‌پردازان و تذکره‌نویسان است. آنها هستند که با بی‌دقتی و تکیه بر مسموعات، زمینه دعوا را فراهم می‌کنند. البته، بین شاعران که ششصد هفتصد سال پیش مُرده‌اند و روح‌شان ازین قبیل مسایل بی‌خبر است، دعوایی نیست. دعوا بین ادبا ست که می‌خواهند حرف خودشان را به کرسی بنشانند. من خودم فکر می‌کردم با گسترش وسایل ارتباط جمعی و رسانه‌های گروهی و سهولت دسترسی به اطلاعات و منابع، این مشکل در دوران معاصر دیگر وجود نخواهد داشت. یعنی در رباعی امروز ما نباید شاهد بروز مشکل رباعیات سرگردان باشیم. اما هستیم و یکی از متهمان آن، خود منم که در دامن زدن به این معضل نقش داشتم و توضیح خواهم داد. وقتی این مسئله در دنیای امروز حل نشده، خودتان حساب کنید که در دوران قدیم چه خبر بوده است.

دوم. امسال در نمایشگاه کتاب تهران، هم‌زمان سه گزیده رباعی امروز منتشر شد. یکی کتاب خودم بود: در آستانه تازه شدن، 100 رباعی امروز، مشهد، سپیده‌باروان. دوم، کتاب دوستم عزیزم آقای میلاد عرفان‌پور که خودش یکی از علمداران این عرصه است: چاره‌ها، گزینه رباعی معاصر، قم، شهرستان ادب. و کتاب سوم، به همت شاعر صمیمی آقای سید احمد حسینی منتشر شده: یک به علاوه سه، گزیده رباعی امروز ایران، تهران، انتشارات جمهوری. انتشار این سه کتاب، نشان می‌دهد که جریان رباعی امروز یک جریان قوی و سازنده است و ضرورت دارد مورد بررسی جدی قرار گیرد. در آستانه تازه شدن، خلف گوشه تماشای من است و از دل همان کتاب بر آمده و و مقدمه آن، بخشی‌ش برگرفته از همان کتاب و بخشی‌ش که مربوط به رباعی دهه هشتاد است، مطالب جدید دارد. همچنین، به رغم آنکه تعداد رباعیات برگزیده کتاب، اجباراً محدود بود، نیمی از رباعیات آن جدید است و مربوط به دهه هشتادی‌هاست: میلاد عرفان‌پور، زهیر توکلی، مصطفی حسن‌زاده، امید مهدی نژاد، عباس صادقی زرینی، علیرضا دهرویه، اصغر عظیمی مهر، محمد قائدی، محمدرضا مختارنژاد، داود ملک زاده، مریم حقیقت و... در این نوشتار، قصد بررسی این سه کتاب را ندارم. غرض پیوند برقرار کردن میان بخش اول و دوم این یادداشت است.

سوم. من و میلاد عرفان‌پور عزیز، در کتاب‌های خودمان، ناخواسته به تولید دو رباعی سرگردان کمک کرده‌ایم. نخست، از خودم می‌گویم. در صفحه 90 کتاب در آستانه تازه شدن، دو رباعی از علی مظفر نقل شده که منبع من، وبلاگ این بزرگوار بوده است. رباعی نخست، این است:

ما را ز دل خویش چه غافل کردند

فهمیدن عشق را چه مشکل کردند

انگار کسی به فکر ماهی‌ها نیست

سهراب! بیا که‌ آب را گل کردند

بعد از چاپ کتاب، یکی از دوستان عزیز متذکر شد که این رباعی با تغییرات اندکی، از‌ آن سعید بیابانکی است. بلافاصله به آقای بیابانکی پیام دادم و از ایشان سؤال کردم. گفتند از رباعیات دهه هفتادی من است و با اینکه در جلسات بسیاری خوانده‌ام و دوستان بسیاری شنیده‌اند، در هیچ‌کدام از کتاب‌هایم چاپ نشده است. برای‌ آقای مظفر در وبلاگ‌شان کامنت گذاشتم و ایشان از وجود رباعی آقای بیابانکی اظهار بی اطلاعی کردند و گفتند محصول سال 86 یا 87 است. عجالتاً این مورد را به حساب «توارد» می‌گذاریم. در عالم ادبیات بسیار اتفاق افتاده که دو نفر بدون اطلاع از کار یکدیگر، شعرهای کاملاً مشابه بگویند! همینجا، اول از سعید بیابانکی عذر می‌خواهم و سپس، از خوانندگان کتاب مذکور.

رباعی سرگردان بعدی، این رباعی مرحوم قیصر امین‌پور است که میلاد عرفان پور آن را به اسم مرحوم سید حسن حسینی ثبت کرده است (چاره‌ها، ص 97).

ما دشمن آه و آوخ و افسوسیم

با شوق لبان مرگ را می‌بوسیم

دریا دریا اگر ز ما برگیرند

کم می‌نشویم، ز آنکه اقیانوسیم

تذکر این دو مورد به‌خاطر آن بود که خوانندگان هر دو کتاب از اشتباه در بیایند و پرونده رباعیات سرگردان از این‌که هست سنگین‌تر نشود.

 

 





کلمات کلیدی :یادداشتها و کلمات کلیدی :مسایل رباعی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱٩
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۱/۱/۱٤

 

اردیبهشت ماه سال 82 در نمایشگاه بین المللی کتاب تهران، رفتم سراغ غرفه «نشر میراث مکتوب» تا ببینم کار جدید چه دارند. پشت ویترین دیدم که کتاب سندبادنامه ظهیری سمرقندی تازه چاپ شده است. به فروشنده فاضل غرفه گفتم: لطفاً کتاب سَندبادنامه را بدهید. گفت: سِندبادنامه و کسره سین را جوری گفت که من متوجه اشتباه خودم بشوم. یک آن از اینکه دچار این اشتباه فاحش و خبط واضح شدم، از خودم خجالت کشیدم. در دلم به تلویزیون لعنت فرستادم که از بس کارتون علی بابا و سندباد را تکرار کرده، این غلط افتضاح در ذهن من جایگیر شده و سِندباد را سَندباد نامیده‌ام.

در خانه کتاب را که باز کردم، در همان سطر اول مقدمه مصحح محترم کتاب، سندبادنامه اعراب‌گذاری شده، طوری که هر خواننده‌ بی‌سوادی هم متوجه شود که آن را چگونه بخواند: سندبادنامه با کسر سین. پشت جلد کتاب هم عنوان لاتین تلفظ آن را مشخص کرده است: Sendbab Nameh.

سندبادنامه یک داستان قدیم است که ریشه هندی یا ایرانی دارد و فعلاً میان محققان در این مسئله اجماعی حاصل نشده است. سندباد، نام حکیمی است که با تدبیر خود، خدعه یکی از زنان پادشاه را که او را به قتل فرزند خود وا داشته، بی اثر می‌کند. و فی الواقع، کل ماجرای داستان پیرامون سوژه قدیمی مکر زنان است. ما فعلاً به ریشه‌یابی این داستان و تحلیل آن کاری نداریم. قصد ما این است که بفهمیم تلفظ صحیح نام این وزیر چیست و از چه قراینی او را سِندباد باید نامید و نه سَندباد؟ عجالتاً ندیدم کسی در مورد ریشه لغوی این کلمه و نحوه تلفظ نام این حکیم بحثی کرده باشد و از قرار معلوم، عموم محققان در اینکه او را باید سِندباد نامید،‌متفق القولند. یکی از دلایل روانی این امر به نظر من آن است که کل ماجرا در دربار یکی از شاهان هند می‌گذرد و هند با سِند هم‌وزن و هم‌قافیه است و سند نام یکی از رودهای سرزمین هند است و لابد حکیم مذکور سِندباد نام دارد. این را کسی جایی ننوشته. حدس من این است. دیگر اینکه این داستان وقتی به غرب رفته، در‌آنجا غربیان آن را سِندباد خوانده‌اند: Sindbad. و خود این مسئله، حجت قاطعی است بر روشن شدن تلفظ کلمه!

من نمی‌دانم که در نسخه‌های کهن عربی و فارسی آیا جایی این کلمه را مشکول کرده‌اند یا خیر؟ اما می‌دانم که در مآخذ فارسی و عربی هیچ کجا اعرابی برای آن قائل نشده‌اند. با این همه یک قرینه هست که کفه ترازو را به نفع قرائت سَندباد چرب‌تر و سنگین‌تر می‌کند و آن بیتی است از بوستان شیخ سعدی که از این کتاب نام برده است:

چه نغز آمد این نکته در سندباد/ که عشق آتش است، ای پسر، پند باد!

در بوستان چاپ مرحوم دکتر یوسفی، آن مرحوم به سابقه ذهنی، در این موضع، سَندباد را سِندباد اعراب‌گذاری کرده است. در حالی به قیاس موسیقی قافیه، معلوم می‌شود که سعدی آن را سَندباد می‌خوانده و آن را با «پند باد» هم‌قافیه و هم‌صدا می‌دانسته است. ممکن است عده‌ای بگویند که از کجا معلوم است که سعدی این کلمه را سَندباد می‌خوانده و نه سِندباد. و موسیقی قافیه این قدر ارزش ندارد که تلفظ صحیح کلمه را فدای آن کنیم. ما می‌گوییم سعدی در بوستان همانند فردوسی در شاهنامه به این وجه آهنگین قوافی اهمیت زیادی می‌داده و برای تقویت موسیقی قافیه‌های ساده از آن بهره می‌برده است و این نکته‌ای که استاد بزرگوار جناب دکتر شفیعی کدکنی در کتاب موسیقی شعر در مورد شاهنامه فردوسی بیان کرده (ص 369 به بعد) و به نظر من در مورد بوستان سعدی هم مصداق دارد. بهرحال، تا وقتی که مدرکی پیدا نشود که تلفظ درست این کلمه را نشان بدهد، من قرائت سعدی در بوستان را ملاک قرار می‌دهم و معتقدم که این کتاب را باید «سَندبادنامه» خواند نه «سِندبادنامه».

..

وقت کردید یادداشت «درد بی‌دردی» را در باران هزار ابر سرگردان بخوانید.

 





کلمات کلیدی :یادداشتها

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٤
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٠/۱۱/٢

 

در دو پست قبل همین وبلاگ، اعتراضی کرده بودم به یکی از مترجمین (آقای عطا دانایی) که بخشی از یک مقاله مرا به عینه در مقدمه کتاب خود (شکوفه‌های گیلاس: هایکو از باشو تا امروز) کارسازی کرده و دمش را بالا نیاورده که مأخذ آن مطلب کجاست. امروز حسین مصطفاپور برایم پیغام گذاشت که در معرفی کتاب مذکور در یکی از سایت‌ها، ترجمه هایکویی را دیده که چند سال پیش او انجام داده و ترجمه آقای دانایی دقیقاً مطابق ترجمه ایشان است. قضیه این است که آقای مصطفاپور در هجدهم فروردین ماه سال 1387 در وبلاگ گیسوی رها، هایکویی از Anita Virgil را چنین برگردانده است:

عصری آرام

سایه‌های آب

بر پوست کاج.

همین هایکو به عین عبارت، در صفحه 117 کتاب شکوفه‌های گیلاس جا گرفته است!

تذکر ایشان، مرا بر آن داشت که در مقدمه کتاب ایشان دقیق‌تر شوم. خاصه آنکه خاطرم بود که هنگام خواندن آن مقدمه، بسیاری عبارات آشنا به چشمم می‌آمد. عصر روز تعطیلم را صرف جستجو در منابع اینترنتی کردم و متوجه شدم که پیشگفتار و مقدمه 13 صفحه‌ای آقای عطا دانایی بر کتاب شکوفه‌های گیلاس جز سه چهار سطر، همگی سرقت شده از دیگران است. آن هم به عین عبارت. با چه وقاحتی! راستش را بخواهید، جز در مورد یکی دیگر از مترجمین که پنبه‌اش در وبلاگی دیگر به طور کامل زده شده است، ندیده‌ام که کسی با سوء استفاده از عنوان مترجم، اینگونه به یغمای نوشته‌های دیگران برخیزد و جرئت مستندسازی آن را در قالب مقدمه یک کتاب داشته باشد. احتمالاً تعداد زیادی از خوانندگان این وبلاگ، اصل کتاب را ندیده‌اند. بنابراین، من پیکره مقدمه ایشان را به طور مستند با مآخذی که ایشان از آن نام نبرده است، برای شما تشریح می‌کنم. وقت عزیزی که روی این کار گذاشته‌ام، صرفاً به خاطر این است که درس عبرتی باشد برای پخته‌خواران صنعت نشر. مطمئناً عین مستندات را برای ناشر هم خواهم فرستاد.

..

کتاب با پیشگفتار مترجم آغاز می‌شود. این پیشگفتار یک و نیم صفحه‌ای، 38 سطر دارد و جز شش سطر آخرش که مترجم در آن از همراهی همسرش تشکر کرده، جملگی به عین عبارت از مصاحبه آقای قدرت الله ذاکری با روزنامه قدس (دوشنبه 5 آذر 1386، ص 5) سرقت شده است. پیشگفتار کتاب، جایی است که نویسنده در آن هدف تألیف و ترجمه کتابش را توضیح می‌دهد. راستش را بخواهید در این عمر 42 ساله ندیده بودم که کسی پیشگفتار کتابش نیز سرقتی باشد! آقای ذاکری در‌ جایی از آن مصاحبه گفته: «زمانی که در مورد هایکوهای بعد از دوره میجی مطالعه می‌کردم، با هایکوی مدرن آشنا شدم و زمانی هم که تصمیم گرفتم هایکو ترجمه کنم، احساس کردم جای این نوع هایکو در میان هایکوهایی که به زبان فارسی ترجمه شده‌اند، خالی است». جالب اینجاست مترجم زبده ما بدون‌ آنکه در هایکوی بعد از دوره میجی مطالعه‌ای کرده باشد، از سرقت همین عبارات نیز فروگذار نکرده است! متن مصاحبه آقای ذاکری را اینجا ببینید و پاسخ‌های ایشان را در سؤال اول مصاحبه با پیشگفتار کتاب مذکور مقایسه کنید.

..

بعد از پیشگفتار، نوبت به پیش درآمد می‌رسد که منظور همان مقدمه کتاب است. مقدمه کتاب با فصل «هایکو چیست» آغاز می‌شود. این بخش، دو صفحه و نیم از مقدمه را اشغال کرده و 53 سطر دارد. سطر اول به اضافه سطرهای 8 تا 32 کپی مکتوب شده نظرات آقای ذاکری در همان مصاحبه مورد اشاره است (پاسخ سؤال دوم). بی کم و کاست! در میانه این بخش، شش سطر جای گرفته (سطر 2 تا 7) که نویسنده آنها را از مطلب نویسنده افغان به نام آذریون متین دزدیده است. مطلب آن نویسنده با عنوان «شاعر بیست و چهار ساعته» اتفاقاً مطلبی بود که من با آذریون بابت آن جدال قلمی بسیار کردم! و اما سطر 33 تا 53 (آخر این بخش) همان مطلبی است که در پست قبلی بدان اشاره کردم و تمامی‌اش، برگرفته از مقاله من است با چند تغییر بسیار بسیار جزیی (تفصیلش را قبلاً آورده‌ام).

..

بخش بعدی مقدمه، عنوانش هست «پیشینه هایکو در ژاپن» که 50 سطر دارد و جز پنج سطر‌ آخرش که نقل قولی است از احمد شاملو، تمامی 45 سطر این بخش مقدمه، دزدی بی کم و کاست از یک مقاله آقای حسین آذرنوش در وبلاگ «فوتوهایکو» است با عنوان «هایکو و شاعرانگی ریچارد براتیگان». این مطلب روز پنج شنبه 12 اردیبهشت 1387 در‌آن وبلاگ جای گرفته است. اصل مطلب را اینجا ببینید.

..

بخش بعدی مقدمه، به «قواعد هایکونویسی» اختصاص دارد. این بخش حدود 3 صفحه کتاب را در برگرفته و شامل 73 سطر است و از ابتدا تا انتهایش بی هیچ کم و کاست، متعلق است به آقای سید آیت حسینی که در 12 اردیبهشت سال 1385 بار نخست در وبلاگ «دو خرمالو و سه هزار هایکو» منتشر شده و در جاهای مختلف بی ذکر نام نویسنده نقل شده است. این مقاله را اینجا و اینجا ببینید.

..

بخش آخر مقدمه به معرفی «مشهورترین هایکوسرایان ژاپن» می‌پردازد و چهار هایکوسرای معروف ژاپنی یعنی: باشو، بوسون، ایسا و شیکی در آن معرفی شده‌اند. این بخش، سه صفحه و خرده‌ای از مقدمه را اشغال کرده و تمام مطالب آن دزدی از دو مقاله است: بخش اعظم آن از مقاله خانم معصومه فخرایی گرفته شده که ظاهراً ترجمه از منابع خارجی است و بخشی از معرفی باشو و بوسون نیز سرقت از مقاله من است. مقاله خانم میرفخرایی بار نخست، در وبلاگ ایشان منتشر شد، اما در حال حاضر این وبلاگ غیر فعال است. اما آقای حسینی نژاد آن را سال 1388 در سایت «مرکز مطالعات ژاپن» بازنشر کرده است. برای اینکه به کیفیت سرقت ایشان پی ببرید، آن را با سطرشماری نشان می‌دهم. این بخش مقاله 79 سطر دارد که دقیقاً 19 سطر آن مربوط به مقاله من است (بخش‌هایی از معرفی باشو و بوسون) و مابقی، طابق النعل بالنعل، از مقاله خانم فخرایی اخذ و اقتباس شده و حتی سارق محترم گیومه‌های آن مقاله را نیز از قلم نینداخته است! مقاله «مشهورترین هایکوسرایان ژاپن» را اینجا بخوانید.

..

بنابراین، نویسنده جز تشکر از همسرش و نقل قول مستقیم از شاملو! هیچ چیز از خودش در مقدمه نیاورده است و جزء به جزء آن را با تغییری ناچیز، از دیگران دزدیده است. من درحیرتم که ایشان اصولاً چیزی از جمله‌بندی بلدند و قادرند دو جمله از خودشان سر هم کنند یا نه؟! یا اینکه، مخاطبین را خنگول گیر آورده و فکر کرده‌اند چون منابع ایشان اینترنتی است، کسی متوجه سرقت‌های شریف ایشان نمی‌شود! روح شمس قیس رازی اگر ظاهر شود، بعید می‌دانم که بتواند جایی و تعریفی برای این نوع سرقت در انواع سرقات ادبی پیدا کند!

..

پی نوشت. انطباق کامل (لفظ به لفظ) پنج فقره از ترجمه‌ هایکوهای جان مک دونالد در کتاب شکوفه‌های گیلاس (ص 152 تا 180) با ترجمه هایکوهای همین شاعر از خانم فخرایی در کتاب «ماه تمام» (مشهد، 1389) نکته بسیار قابل تأملی است.





کلمات کلیدی :یادداشتها و کلمات کلیدی :درباره شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٠/۱٠/٢۸

 

بعضی از نویسندگان می‌پندارند مالکیت آنچه در اینترنت منتشر می‌شود، مشاع است و متعلق به همه کاربران اینترنت؛ و نویسنده یک مطلب در اینترنت، فقط نقش آغاز کننده یک زنجیره از پیوندها را دارد و در تکرار نوشته‌های وی، احتیاجی به ذکر مأخذ و درج نام نویسنده و رعایت حق مؤلف نیست. از نظر این گروه، این‌ها را اینجا گذاشته‌اند که تو برداری و دوباره منتشر کنی و این قدر این عمل تکرار شود که نام و نشانی از نویسنده اصلی باقی نماند. بسیاری از شعرهای کوتاهی که در این وبلاگ منتشر می‌شود، با فاصله اندکی از انتشار، سر از کلوب‌ها و چت‌روم‌ها در می‌آورد و بسیاری از وبلاگ‌نویسان حق خود می‌دانند که آن‌ها را بدون آوردن نام گوینده شعرها، در وبلاگ خود کارسازی کنند، چنان‌که گویی شاعر این شعرها خود ایشانند!

از جمله مطالب من که زیاد در اینترنت بدون ذکر مأخذ نقل شده، مقدمه‌ای است که بر مقاله «ترجمه شعرهای کوتاه ژاپنی» نوشته‌ام. در مقدمه این مقاله، من به اختصار هایکو را تعریف و چهار تن از هایکوسرایان معروف ژاپنی را به اجمال معرفی کرده‌ام تا مدخلی باشد بر ترجمه شعرهای کوتاه ژاپنی در ایران. این مقاله، در سال 1382 نگارش یافت و نخستین بار، در مجله «چشمه» که در کرمان منتشر می‌شد، به چاپ رسید (شماره 2، تابستان 1382). سپس آن را در وبلاگ «گنجشک ناتمام» نقل کردم (دوم تیر 1385). مقدمه مختصر آن مقاله، اطلاعات چندان جدیدی ندارد و محصول مطالعه چند کتاب به زبان فارسی و یک مقاله به زبان انگلیسی است.

بنده، از سال‌های دور پیگیر ترجمه‌های هایکو به زبان فارسی هستم و سعی می‌کنم همه کتاب‌های این حوزه را خریداری و مطالعه کنم. آخرین کتابی که در این حیطه خوانده‌ام، کتاب «شکوفه‌های گیلاس: هایکو از باشو تا امروز» است که آقای عطا دانایی مترجم آن است و متن دوزبانه را انتشارات صدای معاصر و شبگیر، به اتفاق، در هیئتی زیبا و درخور، همین امسال منتشر کرده‌اند. مقدمه کتاب را که خواندم، متوجه شدم که مترجم این کتاب نیز از آن دست نویسندگان است که نوشته‌های موجود در فضای وب را قابل دستبرد می‌دانند و در نقل آنها، ضرورتی به ذکر مأخذ احساس نمی‌کنند. اما مترجم محترم آن قدر راحت‌طلب بوده که بخش‌هایی از نوشته مرا که به بیان تاریخچه هایکو اختصاص دارد، با عین عبارت و بدون کمترین تغییر در الفاظ، به مقدمه کتاب خود منتقل کرده و دریغ از اشارتی مختصر! گویی آن عبارات، ریخته قلم ایشان است! مترجم محترم در بخش معرفی چهار تن از هایکونویسان معروف ژاپنی، در ذکر باشو و بوسون به همین طریق مرضیه اقدام کرده و البته عباراتی را نیز از خودشان افزوده‌اند که جای قدردانی دارد!

مترجم، در پیشگفتار خود نیز دم خروسی از خود بجای گذاشته و آنجا که از ترجمه‌های هایکو به زبان فارسی اشاره دارد، اطلاعاتش در سال 1382 که سال نگارش و انتشار مقاله من است، متوقف مانده و نسبت به بروز رسانی آن هیچ اقدام درخوری انجام نداده است. در مقاله مذکور، بنده اشاره کرده‌ام که تا آن سال، تنها یکی از ترجمه‌های هایکو از زبان اصلی یعنی ژاپنی صورت گرفته است و‌ آن کتاب «لاک پوک زنجره» است. مترجم محترم نیز که ظاهراً پیگیر بازار نشر در موضوع ترجمه خود نیست، به همین یک فقره بیشتر اشاره ندارد. در حالی که قاعدتاً می‌بایست از کتاب ارجمند جناب قدرت الله ذاکری یعنی «زنبور بر کف دست بودای خندان»‌که گزینه هایکوهای مدرن است، یادی می‌کرد (تهران، نشر مروارید، 1386). البته، شاید هم این بی‌توجهی عمدی باشد. زیرا مترجم در پیشگفتار، در پی القای این موضوع است که کسی از مترجمین هایکو تا بحال به هایکوهای مدرن توجهی نداشته است و یادکرد کتاب آقای ذاکری، با این ادعا قاعدتاً منافات دارد و آن را نقض می‌کند.

هدف از ذکر این اقتباس و بلکه انتحال، تنها و تنها جلوگیری از پخته‌خواری بعضی از نویسندگان است و به همین منظور عین عبارت نقل شده را از مقدمه کتاب آقای عطا دانایی در اینجا می‌آورم تا متوجه شوید که مفهوم نقل «طابق النعل بالنعل» یعنی چه!

..

هایکو نه وزن دارد و نه قافیه و آرایه‌های کلامی در آن به ندرت به کار می‌رود. حدود دو هزار سال پیش هایکو جزوی از یک فرم شعری 31 هجایی به نام تانکا بود که از دو بخش تشکیل می‌شد و شاعران آن را به شیوه پرسش و پاسخ می‌سرودند. بخش نخست تانکا هفده هجا دارد و بخش دوم آن چهارده هجا. تانکا به معنی شعر کوتاه است و در مقابل آن چوکا قرار دارد که به معنی شعر بلند است. با اینکه در ژاپن به غیر از تانکا و چوکا چندین فرم شعری دیگر هم وجود دارد شعرهای کوتاه محبوبیتشان بیش از بقیه است. در قرن شانزدهم میلادی به تدریج بخش 17 هجایی تانکا مستقل شد و آن را هاکایی یا هایکو نامیدند. هایکو در ابتدا محتوایی طنزآمیز داشت و به تدریج بر اثر در آمیختن با فلسفه ذن اعماق و جوانب آن گسترش یافت. ایجاز و سادگی و در عین حال عمق هایکو و هنر تصویری بدیع آن علاوه بر آنکه در چهار قرن گذشته شاعران زیادی را در ژاپن به خود کشانده است، در دوره معاصر در خارج از ژاپن هم با استقبال کتابخوانان و شاعران و هنرمندان روبرو شده است و علاوه بر ترجمه هایکوهای ژاپنی به اغلب زبانهای دنیا، در سراسر جهان شاعرانی پیدا شده‌اند که به سرودن شعر به شیوه هایکوهای ژاپنی می‌پردازند. امروز دوستداران و هایکوسرایان سراسر جهان دارای انجمنهای خاص هایکو در سطح محلی و ملی و بین المللی هستند و با برگزاری همایشها و سمینارهای دوره‌ای و یا از طریق سایتهای اینترنتی به بحث و تبادل نظر در مورد هایکو و تاریخچه و ابعاد هنری آن می‌پردازند (شکوفه‌های گیلاس، ص 12 ـ 13 مقدمه).

..

در سراسر این عبارت بلند، تنها سه تغییر در متن بنده راه یافته و مترجم زحمت کشیده و 17 و 14 را به حروف نوشته، مواجه را کرده روبرو و عبارت «معمولاً آن را شاعران» را به «شاعران آن را» تغییر داده است و قاعدتاً هر دادگاه صالحی ایشان را به دلیل همین تغییرات مهم از اتهام سرقت مبرا می‌دارد. چند عبارت دیگر هم در مقدمه هست که نقلش بماند. این عبارات را با عبارات آغازین مقاله من در وبلاگ گنجشک ناتمام مقایسه کنید تا حساب کار دست‌تان بیاید.

::

انعکاس قصه این اعتراض در سایت مرکز مطالعات ژاپن

 





کلمات کلیدی :یادداشتها و کلمات کلیدی :درباره شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢۸
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٠/٩/٢٩

 

در مراسم اختتامیه هشتمین دوره جشنواره نقد کتاب که عصر دیروز در سرای اهل قلم (خانه کتاب) برگزار شد، مقاله «عشق آمدنی بود نه آموختنی» من به عنوان مقاله برگزیده در حوزه نقد شعر مورد تقدیر قرار گرفت.

به گفته علی اوجبی دبیر علمی هشتمین دوره جشنواره نقد کتاب، در این دوره، 1150 مقاله از 205 نشریه به دبیرخانه جشنواره رسیده بود، که 150 مقاله آن به حوزه نقد شعر اختصاص داشت. از بین این مقالات، مقاله «عشق آمدنی بود نه آموختنی» من که فروردین سال گذشته در نشریه الف (ویژه‌نامه کتاب نشریه خردنامه همشهری) به چاپ رسیده بود، به عنوان اثر برگزیده انتخاب شد.

مقاله «عشق آمدنی بود نه آموختنی» حاشیه‌نگاری بود بر کتاب رباعی محبوب من اثر محمد شمس لنگرودی و در آن نگارنده کوشیده با اتکا به منابع و مستندات، ضعف‌های بی‌شمار این اثر را بر شمارد. کتاب مذکور، به گزیده 400 رباعی فارسی از قدیم‌ترین دوران تا امروز اختصاص دارد و مقدمه‌ای نیز به قلم مؤلف دارد که از نکته‌های تازه خالی است و از اشتباهات عحیب نیز مبرا نمانده است.

چاپ این مقاله در همان زمان بازتاب‌های مثبت زیادی داشت، اما متأسفانه شمس لنگرودی با لجاجت بی‌مورد و محق جلوه دادن خود، در چاپ دوم کتاب اهتمامی برای برطرف کردن عیب‌های‌ آشکار و گاه خنده‌دار کتاب (اشتباهات قافیه، یا تواریخ زندگانی شعرا) صورت ندارد تا هم احترام مخاطبین را نگه دارد و هم حرمت شعر فارسی را حفظ کند. فی المثل، در مقدمه، اوحدالدین مراغه‌ای را با اوحدالدین کرمانی اشتباه گرفته و او را که در نیمه اول قرن هشتم می‌زیسته (متوفی 738 ق)، شاعر قرن نهم و دهم معرفی کرده است. شمس لنگرودی در گزینش بهترین رباعیات پارسی، هیچ رنج و مشقتی را برای کاوش و مطالعه‌ای همه جانبه در تاریخ رباعی فارسی بر خود هموار نکرده و با سوء استفاده از شهرت خود در عرصه شعر و نقد، اثری بسیار ضعیف و انتخابی بسیار انتقاد برانگیز ارائه داده است. ناشر نیز که از ناشرین معتبر روزگار ماست (نشر مرکز)، شهرت شمس را تضمین فروش کتاب خود قرار داده و کاری به ضعف‌های کتاب مذکور نداشته است.

باری، خوشحالم که این مقاله مورد توجه قرار گرفته است. اما امیدوار بودم ناشر محترم به ایرادهای کتاب توجه می‌کرد و رسالت خود را در چاپ آثار سالم و بی‌غلط به انجام می‌ساند. از سید عبدالجواد موسوی سردبیر وقت نشریه الف همشهری که چاپ این مقاله را بر گردن گرفت و برای آن تیتر بسیار مناسبی پیشنهاد داد که مصراعی از یک رباعی سنایی غزنوی است و از مجتبی احمدی که واسطه آن شد، تشکر می‌کنم.

..

خبر مراسم پایانی جشنواره نقد کتاب در سایت خبرگزاری کتاب ایران

مصاحبه خبرنگار ایبنا با من در مورد این جشنواره

تصویر مقاله را از اینجا دریافت کنید (نسخه Pdf).

 





کلمات کلیدی :یادداشتها و کلمات کلیدی :مسایل رباعی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٩
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٠/۸/۱٥

 

هفته گذشته مطالعه دو کتاب ادبی یکی مربوط به 700 سال پیش و یکی متعلق به ادبیات امروز ما، و به دنبال آن پیامکی که در همین حول و حوش به دستم رسید، توجه مرا به یکی از سرگرمی‌های قدیمی آدمی جلب کرد و آن بازی با کلمات است. یکی از بازی‌های مورد علاقه  و کنجکاوی‌های لذت‌بخش کودکان هنگام آموختن کلمات، پس و پیش یا سر و ته کردن حروف کلمات است، برای رسیدن به واژگانی نو و احتمالاً خنده‌دار. مثلاً یادم است در دوران ما از برعکس کردن کلمه «مدیر»، شادی زاید الوصفی نصیب خواننده و شنونده می‌شد!

واقعیت این است که نه تنها کودکان، که شاعران هم از بازی با کلمات لذت مضاعف می‌برند و آن را نوعی کشف می‌دانند. آخرین کتاب شعر شمس لنگرودی با نام «شب، نقاب عمومی است» (تهران، انتشارات نگاه، 1390) با این شعر کوتاه به پایان می‌رسد:

آیا اتفاقی است/ جنگ را که بر می‌گردانیم/ گنج می‌شود؟

ناگفته پیداست که منزلت این شعر، در حد همان بازی‌های کودکانه است و در آن هیچ کشفی نیست و پرداخت شاعرانه هم ندارد. از حسن اتفاق، پیامکی هم همین هفته در گوشی‌ها دست به دست شد که از همین شگرد بهره کافی دارد:

اینجا سرزمین واژه‌های وارونه است/ جایی که گنج جنگ می‌شود/ درمان نامرد می‌شود/ قهقه هق‌هق می‌شود/ اما دزد همان دزد است/ و درد همان درد.

باید گفت که خالق این عبارات، خلاقیتش از شمس لنگرودی به مراتب بیشتر بوده است. هرچند آدم را به یاد شعر مرحوم امین پور هم می‌اندازد:

نان را از هر طرف بخوانی نان است!

البته توجه شاعران به جوانب حروف و کلمات، و تناسبات و تضادهای آنها امری طبیعی است. ابزار شاعر کلمه است و کلمه پیش از آنکه مفهومش در ذهن متبادر شود، ظاهرش در چشم و گوش طنین و جلوه دارد. سلمان ساوجی شاعر همعصر حافظ، رباعیی دارد که در آن هم با شکل کلمه بازی شده و هم با معنای آن:

زنجیر سر زلف چو می‌جنبانی/ بر دامن ماه، مشک می‌افشانی

چشم سیهت که شوخ می‌خوانندش/ خوش می‌گردد چو باز می‌گردانی

در مصراع: خوش می‌گردد چو باز می‌گردانی، دو کانون ایهامی وجود دارد و حداقل دو معنا از شعر بر می‌آید: 1) چون چشمت را می‌گشایی، گردش زیبایی دارد 2) «شوخ» را چون بچرخانی (یعنی از آخر به اول بخوانی)، تبدیل به «خوش» می‌شود. جالب اینجاست که مصحح دیوان سلمان ساوجی، دکتر عباسعلی وفایی، چون به این صنعتگری شاعر بی‌توجه بوده، کلماتی را جایگزین اصل کلمات او کرده که موجب تباه شدن تلاش شاعر شده است: شوخ می‌رود چو باز می‌گردانی.

در همین دوره، یعنی قرن هشتم هجری، یک نویسنده خطیب به نام ابوطاهر محمد عوفی، کتابی پرداخته است در 40 فصل به نام «نزهة العقول فی لطائف الفصول» که به کار اهل تذکیر و موعظه و منبر می‌آید. هر فصل کتاب به موضوعی اختصاص دارد و در هر موضوع، نویسنده آیات و احادیث و امثال و اشعار و حکایات و قصص متناسب با موضوع را نقل می‌کند و از پند و اندرز هم غافل نیست. کتاب مذکور را مرحوم ایرج افشار با همکاری جواد بشری تصحیح کرده و بعد از مرگ آن عزیز توسط بنیاد موقوفات افشار به چاپ رسیده است(تهران، 1390). ابوطاهر عوفی نویسنده کتاب، علاقه عجیبی به بازی با کلمات داشته و گویا این علاقه، یادگار مجالس اوست و نشان‌ از توجه خاص مستمعین مجالس او به این شگرد دارد. در جای جای کتاب، بازی مؤلف را با کلمات شاهد هستیم. ایهام تناسب، سجع و موازنه، تضاد و تطباق و مراعات النظیر و جناس از جمله شگردهای رایج در این کتاب است. مؤلف همچنین توجه خاصی به معکوس کردن حروف کلمات و بازی با آنها دارد. اتفاقاً «گنج» و «جنگ» از کلماتی است که از نگاه او دور نمانده است:

چون موسی گنج نیافت، با وی در جنگ شد. «جنگ» مقلوب «گنج» است. هرکه را قلب جنگ به چنگ است، مایه آشوب و چنگ است.

از این قبیل بازی‌ها در کتاب نزهة القلوب زیاد است:

ـ «حلم» را چون قلب کنی، «ملح» شود. چنان‌که هیچ طعامی بی ملح لذت ندهد، هیچ خُلقی بی حلم جمال ننماید.

ـ در قلبم عسل است و در ذنبم، قلب عسل یعنی «لسع».

ـ قارون به واسطهء این «زنک» به طمع قلب او یعنی «کنز» می‌خواست تا آینه حق را به دست تصحیف این یعنی «زنگ» باز دهد!

::

مرتبط: شعر «زیر پوست زندگی» احمد قاسمی را هم اینجا بخوانید.





کلمات کلیدی :یادداشتها

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٥
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٠/٤/٢۱

 به بهانه انتشار «ساعت کلاغ» حمید نیک نفس

اول. حمید نیک نفس از آن شاعرانی است که در متن شعر زندگی می‌کند. شعر، دغدغه او نیست، ضرورت است.  او کاتب کلماتی است که بر او نازل می‌شود. کلمه در ذهن او وفور دارد، و مثل باران در استوا، وقت و بی وقت جاری می‌شود. کلمات او، گاهی سربزیر و مطیعند و رام، و گاه عاصی و غافلگیر کننده و غیر منتظره. گاه در یک شعر ما با هر دو گروه کلمات سر و کار داریم. شعر برای نیک نفس حرمت دارد. و خود او کسی است که حرمت شعر را همواره حفظ کرده است.

دوم. «ساعت کلاغ» مجموعه 74 شعر کوتاه نیمایی است که در دو بخش «من، کودکی کلاغ» و «ساعت ده» جای گرفته است. این اولین مجموعه شعر مستقل حمید نیک نفس است. از نیک نفس پیش ازین کتابهای «از خواجو تا...» (گزیده آثار شاعران طنزسرای کرمان)، «نسیم وصل» (گزیده اشعار حاج درویش کرمی) و «چقدر درخت، چقدر پرنده» (گزیده‌ای از شعر امروز کرمان) چاپ شده است. حمید نیک نفس روحی طناز دارد و شعرهای طنز او از نمونه‌های ارزشمند طنز امروز کرمان است. مجموعه دوبیتی های محلی او با عنوان «چغوک او چکو» چندین سال است که آماده نشر است، ولی معلوم نیست چرا چاپشان نمی‌کند. نیک‌نفس غزل‌های پر شور و تأثیرگذاری دارد. حضور نیک نفس در اغلب جریان‌های ادبی کرمان، حضوری مؤثر است.

سوم. موتیو «کلاغ» در بخش اول «ساعت کلاغ» موتیوی با چند کارکرد معنایی متفاوت است. کلاغ گاه شاعر را به خاطرات کودکی‌اش می‌برد: کلاغ کودکی‌ام را به کاج برگردان (ص 29). این کلاغ‌ها، پیوند محکمی با دوران کودکی شاعر، و یا کودک درون شاعر دارند. یک نوع حس همدلی و درک متقابل در آن‌ها دیده می‌شود. از طرف دیگر کلاغ برای شاعر تداعی‌گر زمستان است: ما بی کلاغ، زمستان مُرده‌ایم (ص 13). همنشینی کلاغ و کاج، علاوه بر یک تداعی طبیعی، یک تداعی موسیقایی هم دارد: به روی شانه تنهای کاج‌های بلند/ کلاغ می‌چکد از ابرهی بی‌باران (ص 24). در ذهن نیک‌نفس، به خاک افتادن سیب‌ها، بی ارتباط با قارقار کلاغ‌ها نیست: برای خاطر سیبی که از درخت افتاد/ هنوز خواب سیاه کلاغ می‌بینم (ص 10). این باور عامیانه که کلاغ‌ها خبرچینی می‌کنند، در شعرهای نیک نفس دستمایه تصویرهای تازه‌ای قرار گرفته‌اند: دلم کلاغ خبرچین لحظه‌های شماست (ص 20). در قصه‌های ایرانی، معمولاً کلاغ‌ها به خانه‌شان نمی‌رسند. دل شاعر، کلاغی است که همیشه دنبال خانه‌اش می‌گردد: دلم کلاغ سیاهی که می‌دود هر روز/ که عصرهای پریشان به خانه‌اش برسد‌ (ص 26).

چهارم. بعد از کلاغ، گنجشک و قناری از پرنده‌های مورد علاقه نیک نفس هستند: دلبرایی می‌کند در برف/ ردپای خیس گنجشکان (ص 44). برف و زمستان و آدم برفی در منظومه ذهنی نیک نفس جایگاه مهمی دارند. تقریباً بسیاری از اتفاقات شعر او در زمستان می‌افتد. روح شاعر آن قدر با زمستان مأنوس است که: گاه وقتی زیر کرسی با زمستان گرم می‌گیرد (ص 54). زمستان بی حضور گرگ معنا ندارد: کاش گرگی در زمستان خواب‌هامان را بر آشوبد (ص 45). گرگ، در ذهن شاعر تداعی‌گر روباه است که شاعر با او نیز حس همدلی و همزبانی خاصی دارد: زوزه روباه عاشق را خدایی نیست (ص 48). و در مجموع، شعرهای کوتاه نیک نفس با عناصر طبیعت سخت گره خورده است و تأکیدی است بر هایکووارگی آنها. گرچه، فصل مشترک شعرهای کوتاه او با هایکو چندان نیست.

پنجم. گویند کوتاه‌ترین شعر فارسی این شعر محمد زهری است:غروب/ غربت/ آه! شعری که در چینش شاعر سه سطری است، اما در ذات خود یک سطر بیشتر نیست. بیش از یک سوم شعرهای کوتاه نیک نفس در مجموعه «ساعت کلاغ»، به لحاظ وزنی شعرهایی یک سطری هستند که به دو، سه و یا چهار سطر تقسیم شده‌اند که من چند فقره آن را با حذف سطربندی پلکانی آنها باز می‌نویسم:

- برف بازی می‌کند با موی‌مان اسفند (ص 76)

- باز گنجشکان عاشق در نگاهت لانه می‌سازند (ص 71)

- چقدر مدرسه تنهاست بی صدای کلاغ! (ص 28)

- با این همه کلاغ چه تنهاست کاج پیر (ص 19)

- می‌چکد از چشم قرقی‌های عاشق شیون گنجشک (ص 42)

- رد پای گرگ‌ها را برف پوشانده‌ست (ص 43)

- مِه غبار خفته بر اندیشه جنگل (ص 82)

- دلتنگ برف می‌شود این چتر در کویر (ص 46).

این منطق سطری (ویا بهتر بگوییم مصراعی)، از ذهنی نشأت می‌گیرد که با شعر کلاسیک حشر و نشر زیادی دارد و واحد شعر را مصراع می‌بیند. بخت با من یار بود که مجموع این شعرهای کوتاه را پیش از چاپ سه چهار نوبت به مقاصد گوناگون بخوانم. یک بار به آقای نیک نفس گفتم یا برایش نوشتم که این قبیل مصراع‌ها، سطرهایی ناتمام‌اند که کامل نشده‌اند. جواب آقای نیک نفس این بود که این شعرها در ذهن من همین‌قدر بیشتر نبودند و به ادامه دادن آنها نیازی نیست. بعد از چاپ کتاب، یک بار که همه شعرها را یک نفس خواندم، متوجه شدم که کل کتاب یک شعر بلند بیشتر نیست که به سطرهای کوتاه تقسیم شده‌ است. یعنی در اصل ما با یک تابلو بیشتر سر و کار نداریم. تابلویی که از جزییات زیادی تشکیل شده و مجموع موتیوها و تصویرهای پراکنده و گاه متضاد آن، کلیت آن را شکل می‌دهد. البته این نکته، مانع از آن نیست که از خواندن تک تک شعرها جداگانه لذت ببریم. اما اگر همه آنها را بخشی از یک کل در نظر بگیریم، نقش و کارکرد سطرهای به ظاهر ناتمام در آن مشخص خواهد شد.

ششم. «ساعت کلاغ»، گام دیگری است در اعتلای شعر کوتاه کرمان که به گمان من در شعر امروز ایران حرف برای گفتن زیاد دارد؛ گونه‌ای که با شعرهای محمد شریفی، محمد حسن مرتجا، شهین خسروی نژاد، مرتضی دلاوری و مجید رفعتی خودش را در سطح ملی مطرح کرده است. کتاب، گرافیک و طراحی زیبایی دارد که لذت خواندن شعرها را دوچندان می‌کند.

::

چند شعر مرا در شماره جدید فیروزه بخوانید.

باران هزار ابر سرگردان با یادداشتی در مورد رباعی سرمد کاشانی به روز شد.





کلمات کلیدی :یادداشتها و کلمات کلیدی :درباره شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢۱
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٠/۳/۱٢

 

ابوالحسن نجفی در کتاب «غلط ننویسیم» یکی از غلط‌های رایجی را که در سال‌های اخیر باب شده، بخصوص در صدا و سیما؛ جابجایی «را»ء (علامت مفعول بی‌واسطه) در جملات مرکب می‌داند (ص 204-206). بدین ترتیب که نویسندگان امروزی در جملاتی که مرکب از دو جز پایه و پیرو است، «را»ء مفعول بی‌واسطه را بجای آنکه بلافاصله بعد از مفعول جمله پایه بیاورند، بعد از فعل جمله پیرو می‌آورند. مثلاً به جای آنکه بگویند:

-          پارسایی را که زخم پلنگ داشت دیدم (گلستان سعدی)

می‌گویند:

-          پارسایی که زخم پلنگ داشت را دیدم.

این غلط در اخبار صدا و سیما زیاد اتفاق می‌افتد و شاید از آنجا در ذهن و ضمیر مردم نا آشنا به مبانی دستور زبان فارسی رسوخ پیدا کرده است. متأسفانه این غلط در اشعار شاعران جوان امروز نیز دیده می‌شود و نشان می‌دهد ضمیر ‌آنها دارد با این غلط خو می‌کند. خانم پانته‌آ صفایی که از غزلسرایان خوب این روزگار است و چندین غزل ناب از ایشان در خاطر بسیاری از علاقه‌مندان هست؛ در مجموعه شعر «از ماه تا ماهی» (فصل پنجم، 1389) در غزل سیزده آورده است:

آن قدر نزدیکی به من، آن قدر نزدیکی

که می‌پذیرم این که از من بگذری را هم

 

نحو آشفته این بیت، که متأثر از سیطره قافیه و آسانگیری شاعر در جمله‌بندی است، شاید خواننده جدی را نیز از خطای صورت گرفته در آن غافل کند. صورت صحیح جمله این است: آن قدر به من نزدیکی که این {نکته} را که از من بگذری نیز می‌پذیرم. در غزل چهل و سوم ایشان نیز عین همین اشتباه تکرار شده است:

حالا دو باره اصفهان آبستن است ای عشق

تندیس زیبایی که از من می‌تراشی را

 

که درستش چنین است: تندیس زیبایی را که از من می‌تراشی. اما قرار گرفتن حرف «را» در محل ردیف شعر، شاعر را مجبور به اجرای نادرست کلمات کرده است.

اینکه می گویم این غلط از طریق رسانه‌ها در ذهن و ضمیر مردم و – متأسفانه  شاعران- رسوخ کرده، از آن روست که در شعرهای سپید هم که الزام وزن و قافیه وجود ندارد، این خطا دیده می‌شود. در دو مجموعه شعر از شاعر جوان و توانا آقای مجید سعدآبادی که شخصاً بسیاری از شعرهایش را می‌پسندم نیز این عیب به چشم می‌خورد. در مجموعه شعر «سربازی با گلوله برفی» (فصل پنجم، چاپ دوم، 1389) که پر از لحظات ناب شاعرانه است، در شعر چهاردهم می‌خوانیم:

دوباره فوت می‌کنم

بادبانی که خیس خورده را

ملوانی که به بچه‌هایش قول داده بود را

 

در دو سطر آخر «را» می‌بایست بعد از بادبانی و ملوانی قرار می‌گرفت.

در دیگر مجموعه شعر مجید سعدآبادی نیز این اشتباه فاحش تکرار شده است. در شعر 35 از مجموعه «دالان حاج مختار پلاک 9» (هنر رسانه اردیبهشت، چاپ دوم، 1388) آمده است:

این روستا قانون دارد

و باران‌هایی که از ابرهای همسایه

دزدی کرده‌اند را

در اولین رودخانه

به روستای بعدی تبعید می‌کند.

 

که صورت درست جمله چنین است: و بارانهایی را که از ابرهای همسایه دزدی کرده‌اند. در همه این موارد، موسیقی بیرونی و درونی اشعار حاکی از آن است که این غلط چنان در ذهن شاعران جوان جاگیر شده، که ناخودآگاه نظم کلمات را بر مبنای غلط رایج شکل می‌دهند و آن را صورت طبیعی گفتار می‌شمارند. این یادداشت، نوعی اخطار برای جلوگیری از شیوع این خطا و حفظ سلامت زبان به عنوان رکن اساسی شعر است، نه مچ‌گیری از شاعرانی که شعرشان را دوست می‌دارم.

 





کلمات کلیدی :یادداشتها

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٢
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٩/۱٢/٢٧

 

همیشه جمعه حسی دارد که میل به نوشتن را در آدم بر می‌انگیزد. بعضی از دردناک‌ترین شعرهای من، در جمعه‌ اتفاق افتاده است. و این جمعه آخر 89، حسی دارد آن‌چنان‌که گویی همه مسافرها، ایستگاه دل آدم را ترک کرده‌‌اند. لخت و خلوت. مثل مترویی متروک در عمق زمین. دلم می‌خواهد در این یکی دو روز باقی‌مانده، مروری کوتاه بر کارنامه خودم داشته باشم. شاید بوی خودخواهی هم بدهد. ولی بعداً به‌دردم می‌خورد. این دو هفته، به دلیل کمر درد نتوانستم دور و بر کامپیوتر بروم. علت فاصله افتادن بین دو یادداشت همین بود.

 

 

< آنات و‌ آنان

به همت شبانه‌روزی جلیل صفربیگی عزیز، سایت آنات راه افتاده است. آنات قصد دارد به صورت تخصصی به شعر کوتاه ایران و جهان بپردازد و در شماره نخست، در جلب مشارکت فعالین این حوزه بسیار موفق بوده است. به نظر من، این سایت در آینده مرجع مهمی برای شعر کوتاه امروز ما خواهد شد. همزمان با راه‌اندازی آنات، جشنواره شعر و داستان کوتاه «آن» هم اعلام موجودیت کرد. بانی این جشنواره حوزه هنری کرمان است، اما رویکردی کشوری دارد. خوشحالم که نقش کوچکی در این دو جریان دارم.

 

® دو رویداد مهم در عرصه شعر کوتاه

® بازتاب آنات در ادب و هنر روزنامه اطلاعات

 

 

< واژه‌ها مسافرند

بخش عمده شعرهای وبلاگ اسپریچو را شعرهای کوتاه آن تشکیل می‌دهد. این را از بخش موضوعی وبلاگ هم می‌توان دانست. در سال 89، حدود 300 شعر کوتاه نوشتم که نیمی از آنها در این وبلاگ جای گرفته است. مابقی، یا ارزش نقل نداشتند و یا محتاج بازنگری بودند. اوایل امسال، دفتری از شعرهای کوتاه سه چهار سال اخیرم را با عنوان «واژه‌ها مسافرند» گرد آوردم و قصد جدی برای چاپ آنها داشتم. حتی در مصاحبه‌ای که با خبرگزاری کتاب داشتم، به چاپ این کتاب اشاره داشتم. اما در میانه راه به این نتیجه رسیدم که بهتر است انتخابم قدری سخت‌گیرانه‌تر باشد. دو نفر از دوستان هم که کتاب را خواندند توصیه کردند به دلیل شباهت فضای تعدادی از شعرهای کوتاه مجموعه، بعضی از آنها را حذف کنم. شعرهای این کتاب، طبیعتاً فاقد اشعار امسال بودند. قصد دارم در تعطیلات نوروزی منتخبی از شعرهای امسال را نیز در آن بگنجانم و برخی از قبلی‌ها را حذف کنم. شاید مجموعه بهتری شد.

 

 

< خواب گنجشک‌ها

دلبستگی من به شعر نیمایی سی ساله شده است. یک‌بار در مصاحبه با مجله شعر گفتم: هنوز از ظرفیت‌های شعر نیمایی بهره‌برداری کامل نشده است و عبور از شعر نیمایی، دلایلی غیر از ناتوانی آن در همگامی با فضای امروز دارد. بعد از کتاب «دارم به ساعت مچی‌ام فکر می‌کنم» که اغلب اشعار آن را شعرهای نیمایی تشکیل می‌داد (تهران، نشر نزدیک، 1386)، کتاب دیگری از شعرهای نیمایی‌ام را به نام «خواب گنجشک‌ها» آماده چاپ کرده‌ام و انشاءالله اردیبهشت ماه آینده در نمایشگاه کتاب عرضه خواهد شد. این کتاب، دربردارنده 54 شعر نیمایی است و ناشر آن، انجمن شاعران ایران است. استاد عزیزم جناب ساعد باقری با دقت و حوصله، اشعار کتاب را خواند و ویرایش کرد و نکات اصلاحی‌اش برای من بسیار آموزنده بود. همه شعرهای کتاب، جز یکی، قبلاً در همین وبلاگ انتشار یافته است.

 

® شعرهای تازه میرافضلی منتشر می‌شود

® «خواب گنجشک‌ها» به ناشر سپرده شد

® شعرهای نیمایی میرافضلی از راه می‌رسد

 

 

< رباعی‌نگاری

یکی از دل‌مشغولی‌های من، پژوهش در حوزه رباعی فارسی است. فروردین ماه امسال مقاله‌ای از من با عنوان «عشق آمدنی بود نه آموختنی» در ویژه‌نامه کتاب همشهری چاپ شد که نقدی بود بر کتاب «رباعی محبوب من» اثر شاعر و نویسنده سرشناس آقای محمد شمس لنگرودی. این نقد، شاید به دلیل صراحتش و شاید هم به خاطر اسم و رسم شمس لنگرودی، به صورت غیر منتظره‌ای مورد توجه قرار گرفت. امسال نهمین کتاب من منتشر شد که به تصحیح «رباعیات فکری مشهدی» اختصاص داشت و کتابخانه مجلس شورای اسلامی آن را چاپ کرد. فکری مشهدی از رباعی‌سرایان قرن دهم هجری است. بلافاصله بعد از چاپ این کتاب، مرکز پژوهش کتابخانه مجلس قرار داد دیگری برای تصحیح «مونس الاحباب» مروارید کرمانی با من بست که با سه ماه کار مستمر آن را آماده کردم و آخر بهمن تحویلش دادم. امیدوارم این کتاب هم در نمایشگاه 90 عرضه شود. مونس الاحباب مجموعه 184 رباعی است که متعلق به میراث فکری و جریان ادبی دوره تیموری است.

اوایل تابستان امسال، محمدکاظم کاظمی پیشنهاد داد در مجموعه 100 تایی‌های نشر سپیده‌باوران مشهد، 100 رباعی امروز را در بیاورم. انتخاب صد رباعی از دست‌آورد سی ساله رباعی بعد از انقلاب کار بسیار دشواری بود و وفاداری به عدد صد باعث شد که اجباراً از بعضی رباعیات خوب این دوران چشم پوشی کنم. کتاب تحویل ناشر شده و شاید به نمایشگاه کتاب برسد.

 

® حاشیه‌نگاری بر کتاب «رباعی محبوب من»

® رباعیات فکری مشهدی منتشر شد

® مونس الاحباب مروارید کرمانی منتشر می‌شود

 

 

< رباعیات نویافته سنایی

حدود دو سال پیش با دکتر شفیعی کدکنی در مورد تصحیح دوباره و جداگانه رباعیات سنایی غزنوی صحبت کردم. ایشان با این کار موافق بودند و آن را ضروری می‌دانستند. از همان زمان کار گردآوری و بررسی نسخه‌های خطی دیوان سنایی را شروع کردم و بعد از بازبینی حدود 30 نسخه، هشت دستنویس را به عنوان منابع اصلی و حدود 20 دستنویس یا کتاب چاپی را به عنوان منبع کمکی برگزیدم. حاصل کار، دستیابی به 200 رباعی نویافته از سنایی بود که خبر آن در سایت‌ها و بعضی روزنامه‌ها منتشر شد. سفر سال گذشته دکتر شفیعی کدکنی به آمریکا، مرا در این کار سست کرد. چون معتقدم این کار بدون اشراف ایشان، کار ناقصی خواهد بود. خوشبختانه ایشان به کشور باز گشتند و تصمیم دارم سال آینده کار را به اتمام برسانم. یک ماه پیش به اتفاق بعضی از دوستان شاعر به محضر دکتر شفیعی کدکنی رسیدیم. ایشان سراغ رباعیات سنایی را گرفتند و قول دادم نسخه اولیه را در اولین فرصت به نظر ایشان برسانم. نشانی دو سه نسخه دیگر را نیز در فهرست‌ها یافته‌ام و بعد از تعطیلات به سراغ آنها خواهم رفت. امیدوارم نسخه‌های تازه بتواند بعضی از ابهامات متن را برطرف کند.

 

®  - 200 رباعی نویافته از سنایی غزنوی

®  - 205 رباعی جدید از سنایی کشف شد!

 

 

< یاد بعضی نفرات

هفته پیش استاد ایرج افشار دار فانی را وداع گفت. او در حوزه ایران‌شناسی یک‌تنه کاری کرده است که چندین مؤسسه پژوهشی از انجام‌ آن عاجزند. مرحوم افشار در راهنمایی جویندگان گشاده دست بود و بی چشم‌داشت. شیرین‌تر خاطره من از ایشان، دیدار غیر منتظره با آن مرحوم و دکتر شفیعی کدکنی در هتل جهانگردی اردکان بود در نوروز 87. وی چندین نوبت مرا در دسترسی به منابع کمیاب یاری کرد. روانش در بهشت مینو شادمان باد! امسال بزرگان زیادی درگذشتند که مارک اسموژنسکی، کاظم برگ‌نیسی و رحیم رضا زاده ملک از جمله آنها بودند. در مورد ایشان، پیش ازین در همین وبلاگ یادداشت‌هایی نگاشته‌ام.

 

® تحشیه‌ای بر مرگ کاظم برگ‌نیسی

® درگذشت رحیم رضا زاده ملک

® یادی از مارک اسموژنسکی

 

 

< دو شعر کوتاه بهاری

رنگ‌ها بوی ترا دارند:

دکمه پیراهنت آبی است

سبز، حس دست‌های توست

بوسه‌هایت ماهی سرخ است

باغ رنگینی است

خواب‌های من که از بوی تو سرشارند.

..

 

بهار چیست

بجز عشق، آشتی، لبخند؟

به احترام بهار

سلام را باید

شکفته‌تر از گل...

نگاه را باید

زلال‌تـر از آب...

 

® چند شعر کوتاه بهاری از من در سایت فیروزه

 

 

 





کلمات کلیدی :یادداشتها و کلمات کلیدی :کتابهای من

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٧
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٩/۱٠/۱٢

 

روزنامه شرق، امروز به مناسبت سالروز درگذشت مارک اسموژنسکی، ایران‌شناس فقید لهستانی، صفحه‌ای منتشر کرده است. مارک، آذرماه پارسال در لهستان درگذشت. مطلب زیر، به بهانه سالمرگ این دوست قدیمی نگارش یافته است.

..

با مارک اسموژنسکی سال 72 در کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران آشنا شدم. چند باری او را در دانشکده ادبیات و کتابخانه مرکزی دیده بودم. دانشجوی دکترای ادبیات فارسی بود. فارسی سلیس و روان او مرا به تعجب انداخت. داشت روی دستنویسی از «سیر العباد» سنایی کار می‌کرد و برای قرائت کلمه‌ای، سؤالی از من کرد و سر صحبت باز شد. تصحیح «سیر العباد» سنایی و بررسی ساختار رمزی آن موضوع پایان‌نامه دکترای او بود. در آن سال‌ها، تصحیح مجموعه آثار سنایی، موضوع چندین پایان‌نامه دکترا بود که به پیشنهاد و تحت نظر دکتر شفیعی کدکنی به دست تعدادی از شاگردان او در حال انجام بود. حدیقه سنایی را خانم مریم حسینی تصحیح کرد و غزل‌های او را دکتر یدالله جلالی پندری. و هر دو این کتاب‌ها چاپ شد.

آن روزها من مشغول گردآوری منابع و اطلاعات لازم و یادداشت‌برداری از نسخه‌های خطی برای کتاب «رباعیات خیام در منابع کهن» بودم. یک بار مارک از من پرسید این کار قرار است کی اتمام یابد و چاپ شود؟ گفتم: ده سال دیگر. تعجب کرد و سری تکان داد! و اتفاقاً این کار ده سال بعد چاپ شد.

آن روزها مارک را به طور مرتب می‌دیدم. ساکن کوی دانشگاه بود (ساختمان دانشجویان خارجی). مدتی با قیصر امین‌پور هم اتاق بود. اما قیصر از سخن گفتن در مورد این مسئله طفره می‌رفت. هوش و شیطنت خاصی در چشم‌هایش بود. در آن روزگار با عباس معروفی رفاقتی به‌هم زده بود و به دفتر مجله گردون که در کوچه‌ای بود در کنار میدان امام حسین سر می‌زد و مطالبش آنجا چاپ می‌شد. از معدود ایران‌شناسانی بود که به ادبیات امروز ایران علاقه داشت و آن را بصورت جدی دنبال می‌کرد. فارسی محاوره‌ای را خوب آموخته بود و از ظرایف آن اطلاع داشت و گاه اصطلاحاتی که به‌کار می‌برد، باعث شگفتی می‌شد. ظاهراً چند سالی در اصفهان به عنوان مترجم با یک شرکت خارجی همکاری داشت. اغلب شهرهای ایران را دیده بود، جز کرمان که بعداً آنجا را هم دید. با محمد علی علومی رفیق بود و همیشه از آبگرمویی که زن علومی در تهران برای او درست کرده بود، با ذوق زیاد یاد می‌کرد (آبگرمو همان اشکنه است!).

شعر «صدای پای آب» سپهری را به لهستانی برگردانده بود (1993) و نسخه‌ای از آن به یادگار در کتابخانه من هست. اشعار ویسواوا شیمبورسکا شاعره لهستانی (برنده جایزه نوبل ادبی 1996) را به فارسی برگرداند که با نام «آدم‌ها روی پل» به چاپ رسید (تهران، نشر مرکز، 1376ـ با همکاری مرحوم شهرام شیدایی و چوکا چکاد).

در ایران با خانم هایده وام‌بخش که از دانشجویان دانشکده ادبیات بود آشنا شد و با او ازدواج کرد و با هم به لهستان رفتند. سال 1373 شبی او را با جمعی از دوستان ـ بچه‌های دانشکده ادبیات دانشگاه تهران ـ تا فرودگاه بدرقه کردیم و از آن شب خاطره خوشی در ذهن من باقی است. بار دیگر به ایران آمد و به گمانم تا سال 1376 در ایران بود. جز یک‌بار به صورت اتفاقی دیگر او را ندیدم. ولی دورادور از حال و روزش خبر داشتم. پارسال دوست عزیزم آقای شیخ‌الحکمایی خبر داد که سرطان خون دارد و در لهستان در بیمارستانی بستری است. شماره تلفنش را داد که احوالش را بپرسم. اما مجالی فراهم نشد.

مارک اسموژنسکی فرهنگ ایرانی را خیلی خوب می‌شناخت. اما آثار مکتوب او نسبتاً اندک است. پایان‌نامه دکترای او تا کنون چاپ نشده و چه خوب می‌شد اگر همسر ایشان، این اثر را منتشر می‌کرد تا یادگاری باشد از دقت و نکته‌بینی او. یادش گرامی.

 

 

..

مطلبی خواندنی از هومن عباس‌پور در مورد مارک اسموژنسکی

 





کلمات کلیدی :یادداشتها

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٢
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٩/۸/٢٧

 

رسول یونان را امروز روز صندلی‌های انتظار بانک مسکن کشف کردم. آن نیم‌ساعتی که منتظر بودم برادرم بیاید تا کار وام جور شود، هیچ چیز لذت‌بخش‌تر از خواندن گزیده شعرهای او نبود:

«من رسول یونان هستم. پسر محمد. در سال 1348 در دهکده‌ای دور کنار دریاچه چی‌چست به دنیا آمدم. وقتی هجده ساله شدم، از آنجا گریختم. اکنون ساکن تهران هستم و باید اضافه کنم که به طور کاملاً اتفاقی از اینجا سر در آوردم. یعنی اگر تنها اتوبوس دهکده به شهر دیگری به‌جای شهر تهران می‌رفت، حتماً الآن آنجا بودم. دلم بگیرد شعر می‌نویسم. نگیرد داستان! نمایشنامه هم می‌نویسم. در کارنامه‌ام ترجمه هم به چشم می‌خورد.»

به خودم لعنت فرستادم که چرا هر بار که با نام او مواجه شدم، خودم را به ندیدن زدم؟ در مجلات، در وبلاگستان، در گودر، در کتابخانه. در کتابخانهء من همه جور مجموعه شعر از متوسط‌ترین و گمنام‌ترین شاعران امروز وجود دارد. اما از رسول یونان فقط یک ترجمه بود و بس. گزیده شعرهای او را هفته گذشته اصفهان خریدم:

ـ مردی به کشتن ما می‌آید. (گزیده شعرهای رسول یونان) . به انتخاب احمد پوری. تهران، نشر افکار، 1388

 

امروز که شعرهای کوتاه او را خواندم،‌ ناگهان متوجه شدم که ریشه شعرها و جنون شاعرانه و طنز سیاه بسیاری از کوتاه‌نویسان اینترنتی و بالاخص یکی دو نفر از مشاهیر گودری، از کدام رود‌های خروشان و وحشی آب می‌خورد. امروز متوجه شدم که این همه تقلای شمس لنگرودی در یکی دو سال اخیر، آن است که خودش را به ساحت شعری رسول یونان و سادگی جذاب اما دست نیافتنی آنها نزدیک کند.

گاهی فکر می‌کنم شعرهای اصیل، مثل کالاهای ارژینال، گران هستند و دستیابی به آنها در بضاعت هر کسی نیست. اما شعرهای مقرون به صرفه، مثل کالاهای ارزان‌قیمت چینی، به دست آوردن‌شان راحت است. از لحاظ ظاهری هم هیچ فرقی با اصل‌شان ندارند. اما وقتی یک مدت از آنها استفاده می‌کنی، متوجه می‌شوی که خوب کار نمی‌کنند. زهوارشان زود از هم در می‌رود و مجبوری دورشان بیندازی. حالا گیرم مشتری‌های آسان‌پسند، بیشتر سراغ کپی‌های ظاهراً برابر با اصل بروند؛ سراغ این ساده‌نماهای گول زننده؛ سراغ این شاعران تین‌ایجری که فقرشان هم لوکس است. با اینکه دوام نمی‌کند، زود از دهن می‌افتد و مثل پفک، باعث اشباع کاذب می‌شود؛ باز هم مشتری خاص خودش را دارد.

طبیعی است که ما نمی‌توانیم برای ذائقه عموم مخاطبان و مخاطبان عام تعیین تکلیف کنیم. تنها کار ما این است که اصل را هم به آنها نشان دهیم. شاید خودشان متوجه تفاوت‌های باطنی آن، با شباهت‌های ظاهری شعرهای مدل چینی‌اش بشود. این هم تکه‌هایی از شعرهای رسول یونان. خودم را سرزنش می‌کنم که چرا آنها را زودتر نخواندم. و یا اگر دیدم، درست نخواندم. لابد خواهند گفت: طرف به قطارش دیر رسیده و حالا دارد به تلافی‌ آن، توی ایستگاه گرد و خاک می‌کند. چیزهای دیگری هم لابد خواهند گفت که مهم نیست.

 

در چشم‌های من آجر می‌چینند

دیوار خانه تو

هر روز بالاتر می‌رود

خدا حافظ محبوب من!

..

تو نیستی

و این شب غمگین

ادامه سرمه‌ای است

که به چشمانت کشیده‌ای.

..

آدم‌ها می‌گذرند

مگر می‌شود

از این همه‌ آدم

یکی تو نباشی

لابد من نمی‌شناسمت

وگرنه بعضی ازین چشم‌ها

این گونه که می‌درخشند

می‌توانند چشم‌های تو باشند.

..

چمدانت را بسته‌ای

و شاعری دیگر کار من نیست

پشت سرت

مثل آپارتمانی فرسوده

در خود فرو می‌ریزم

و کوچه را زشت می‌کنم.

..

خانه کوچک و اجاره‌ای من

دیوار به دیوار جهنم است

شب‌ها کابوس می‌بینم

بابت‌ آن نیز

باید پول پرداخت کنم.

..

جای دستی کثیف بر آینه

اینجا یک نفر

حالش از دیدن خودش

بهم خورده است.

..

در من

کاسه شیر داغ سر می‌رود

اسبی چرا می‌کند

سگی چرت می‌زند.

..

این خاصیت دریاست

به همه چیز

وسعتی از جنون می‌بخشد

شاعران

از شهرهای ساحلی

جان سالم به در نمی‌برند.

..

سگ‌ها پارس می‌کنند

پرنده‌ها را

از رؤیای‌مان فراری می‌دهند

رؤیاها را

از چشم‌های‌مان

سگ‌ها پارس می‌کنند

تنهایی ماه

دو برابر می‌شود.

..

هوا ابری است

بر افق

سیاهی پاشیده‌اند

کاش این برف

از زمین به آسمان می‌بارید!

(رسول یونان)

 





کلمات کلیدی :یادداشتها

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٧
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٩/٧/۱٦

 

اول. بیت، کوچکترین واحد شعر سنتی فارسی است. بعضی قالب‌های شعری مثل رباعی و دوبیتی، تعداد ابیات مشخصی دارند که یکی از ممیزات آنها به‌شمار می‌رود. تعداد ابیات در بعضی قالب‌ها مثل غزل و قطعه، محصور و معین نیست، اما سفارش می‌شود که از حد خاصی تجاوز نکند. مثلاً حد متوسط و معمول ابیات غزل را هفت بیت گفته‌اند. بعضی قالب‌ها مثل قصیده و مثنوی نیز هیچ محدودیت بیتی ندارند و شاعر تا آنجا که طبع و توانش اجازه بدهد، می‌تواند بر تعداد ابیات بیفزاید. در این میان، «تک بیت» را نیز در شمار انواع سخن منظوم درج کرده‌اند و آن شعری است مبتنی بر دو مصراع که دارای معنی مستقل باشد و نیازی به ابیات پیش و پس نداشته باشد. تک‌بیت می‌تواند شعری باشد که در همان آغاز بر مبنای دو مصراع سامان یافته باشد، و می‌تواند بیتی باشد جزو یک شعر بلندتر که به خاطر ویژگی‌های خاصش، از بقیه ابیات آن شعر متمایز شده باشد.

اغلب مردم، تک‌ بیت سرایی را یادگار شعر دوره صفوی و سبک هندی می‌دانند و علتش هم شاید این است که بهترین تک‌بیت‌های زبان فارسی در همین دوران گفته شده است. اما سابقه «تک بیت» را از قرن 11 هجری می‌توان تا قرن پنجم هجری عقب‌تر برد. در دورانی که یکی از معاریف بلخ به نام ابومحمد عبدالله به گفتن تک بیت‌هایی در وزن رباعی گرایش داشت و محمد عوفی مؤلف تذکره لباب الالباب پنج بیت از تک بیت‌های او را نقل کرده است. شیخ اجل سعدی، یکی از شاعران پیشرو در تک بیت‌سرایی است. البته، تک بیت‌های او را در دیوانش نمی‌توان دید. بلکه باید به سراغ کتاب گلستان او رفت که نثری است آمیخته به نظم. شواهد شعری که سعدی برای آراستن نثر خود در لابلای حکایات آورده، بر خلاف دیگر نویسندگان که اشعار منتخب را از دیوان این و آن بر می‌گزینند، همگی سروده خود اوست. از جمله این شواهد شعری، تک بیت‌هایی است که حضرت شیخ به مناسبت موضوع گفتار سروده و در اثر خود گنجانده است. بعضی ازین تک بیت‌ها چنان در زبان مردم جاری است، که حکم ضرب المثل را یافته است:

ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی

کین ره که تو می‌روی به ترکستان است

تک بیت‌های سعدی اغلب مضمون اخلاقی و تربیتی دارد و در دوره‌های بعد بسیار مورد استناد نویسندگان رسایل و منشآت و متون نثر قرار گرفته است. نکته مهم این است که تک بیت گزینی را نویسندگان فارسی باب کردند نه شاعران. یکی از سنت‌های ادبی که در قدیم‌ترین متون فارسی دیده می‌شود و تا امروز پابرجا مانده است، نقل شواهد شعری در لابلای نوشته‌هاست، به منظور تأیید و تقویت کلام. رسم گزینش‌گری شعرها، بصورت یک یا دو بیت و بعضاً بیشتر، به زبان فارسی یا عربی، زاده ذهن نویسندگان است. در انواع متون نثر فارسی، ما با ابیات برگزیده‌ای سر و کار داریم که نویسندگان از شاعران ماقبل یا همعصر خود وام گرفته‌اند، و اگر خود اهل ذوق بوده‌اند، اقدام به گفتن بیت‌هایی متناسب با موضوع کرده‌اند؛ از متون تاریخی گرفته تا متون ادبی و عرفانی. نقش و دخالت نگاه منشیانه در رواج بیت‌گزینی، آنجا مشخص می‌شود که یکی از ادبای اهل کاشان به اسم عزالدین عبدالعزیر کاشانی که در نیمه نخست قرن هشتم هجری به فعالیت ادبی اشتغال داشت، گزیده‌ای از اشعار فارسی و عربی فراهم آورده به نام روضة الناظر و نزهة الخاطر که در سه قسم سامان یافته است. همان طور که در مقدمه این مجموعه آمده، قصد و غرض عزیز کاشی از تألیف این کتاب، بیش از هرچیز استفاده از اشعار برگزیده در محاورات و مکاتبات بوده است. از این رو، بر خلاف سایر جُنگ‌پردازان قدیم، وی از درج اشعار کامل شاعران خودداری کرده، و بیشتر به انتخاب ابیات متناسب با موضوع مد نظر گرایش داشته است. در گزیده عزیز کاشی، ما تک بیت‌ها و حتی مصراع‌های منفرد زیادی می‌بینیم.

«مفرد» یا «فرد» نام دیگر تک بیت است که در حالت جمع، «مفردات» و «فردیات» خوانده می‌شود. عوفی، تک بیت‌های ابومحمد عبدالله را «فرد» نامیده است. یکی از قدیم‌ترین دواوین شعر فارسی که در آن در کنار اقسام شعر، اعم از قصیده و غزل و قطعه و رباعی، از «مفردات» هم نمونه‌هایی دارد، دیوان همام تبریزی شاعر همعصر سعدی است. در دیوان همام، 48 تک بیت درج شده است. ازین تاریخ به بعد، در دواوین بسیاری از شعرا بخشی نیز به «مفردات» اختصاص یافته است. محمد بن بدر جاجرمی، مؤلف کتاب ارزشمند «مونس الاحرار فی دقایق الاشعار» که در سال 741 هجری فراهم شده و مجموعه مدونی است از بهترین اشعار زبان فارسی، باب سی‌ام (آخر) کتابش را به ذکر «فردیات» متفرقه شعرا اختصاص داده است. این امر نشان می‌دهد که در نزد ادبای قرن هشتم،‌ «تک بیت» به عنوان یک قالب شعری مستقل به رسمیت شناخته شده بوده است. یکی از اولین نویسندگان بلاغی که از «تک بیت» به عنوان یک قالب شعری سخن گفته ، ملا حسین واعظ کاشفی (متوفی 910 ق) نویسنده کتاب بدایع الافکار و صنایع الاشعار است: «فرد. یک بیت را گویند که مُصرّع نباشد و هر آینه باید که آن بیت در حد ذات خود آراسته باشد به مثلی یا معنی خاص تا مقبول طباع و شایسته استماع گردد».

با این همه، تک بیت‌سرایی در شعر دوره صفوی بود که به شخصیت مستقلی دست یافت و به یک قالب مقبول تبدیل شد. تک بیت‌های این دوره، یا ابیاتی بود که شاعران به استقلال سروده بودند، یا بخشی از یک غزل بود که به درجه «انتخاب» رسیده بود.

 

دوم. یکی از ایرادهای اساسی که به غزل غارسی بطور عام و غزل سبک هندی بطور خاص می‌گیرند این است که ابیات آن در امتداد همدیگر نیستند و انسجام روایی و وحدت طولی ندارد. یعنی هر بیت از غزل برای خودش ساز جداگانه‌ای می‌زند و حتی ممکن است مفهوم یک بیت با مفهوم بیت بعدی متضاد باشد. و از اینجا، نتیجه می‌گیرند که غزل سبک هندی فاقد ساختار درونی است و فقط نخ وزن و قافیه و ردیف (موسیقی بیرونی) است که ابیات پراکنده هر غزل را بهم ربط می‌دهد. این ایرادی است که بخش زیادی از میراث غزل فارسی با آن روبروست و حتی غزل حافظ نیز ازین اتهام مبرّا نیست. چنان‌که گویند شاه شجاع‌ به حافظ ایراد گرفته که غزلیات شما از مطلع تا مقطع بر یک منوال واقع نشده و دچار تلون معنایی است. جواب حافظ به این ایراد یک جواب رندانه است و قبول عام و رواج غزلش را شاهدی بر بی‌اعتباری این ایراد گرفته است. بهاء الدین خرمشاهی در مقاله «قرآن و اسلوب هنری حافظ» کوشیده است برای گسسته نمایی ظاهری ابیات غزل‌های حافظ، دلیل هنری اقامه کند. وی این خصلت شعر حافظ را با ساختار سوره‌های قرآن مقایسه کرده و معتقد است غزل‌ حافظ در نگاه اول وحدت طولی و ساختار خطی ندارد. ولی از یک ساختار حلقوی و یک حجم کثیر الاضلاع برخوردار است و در نهایت، همه این معانی پراکنده، با همه تناقضات، به هم پیوند می‌خورند و به یک هماهنگی نهایی می‌رسند (ذهن و زبان حافظ، ص5 ـ 26). یک ویژگی دیگر غزل حافظ آن است که اغلب ابیات غزلیات او از لحاظ ساختار افقی در نهایت پرداختگی است و ما با ابیاتی مهندسی شده سر و کار داریم. در شعر سبک هندی، به دلیل عدم یک‌دستی ابیات، جزیره‌ای بودن آنها بیشتر به چشم می‌آید و نهایتاً بعضی از ابیات که فرم یافته‌تر هستند یا در آنها حادثه‌ای تصویری یا زبانی رقم خورده است، برجسته‌تر به نظر می‌آیند و سایر ابیات را تحت الشعاع خود قرار می‌دهند. وگرنه، در نگاه کلی، شباهت ساختاری میان غزلهای حافظ و غزلهای صائب، بسیار زیاد است. یعنی استقلال نسبی ابیات در غزل‌های هر دو وجود دارد.

دکتر سیروس شمیسا در ارزیابی غزل‌های سبک هندی این ویژگی را از زاویه‌ای دیگر مورد بررسی قرار داده است. به نظر ایشان، مضمون یک شعر ممکن است کوتاه و فشرده باشد، یا گسترده و منتشر؛ و غزل سبک هندی مصداق نوع دوم است. یعنی، در غزلهای امثال صائب نباید بابت پراکندگی مضمونی ابیات، دلنگرانی از خود نشان دهیم. چرا که، موضوع کلی غزل، در همه ابیات آن منتشر شده است (سیر غزل در شعر فارسی، ص 172). عده‌ای از منتقدان و سخن‌شناسان، ذهن‌شان به یک ساختار خاص الفت گرفته و می‌پندارند شعر کامل آن است که از وحدت موضوعی برخوردار باشد و اجزاء شعر بافتی بهم پیوسته داشته باشند، آن گونه که در نگاه اول پیوندهای آن مشهود و قابل ردگیری باشد. اینان در مواجه با شعرهایی که از اصول مقبول و مورد تأییدشان تبعیت نمی‌کند، در دام این قضاوت عجولانه می‌افتند که‌ آن شعرها فاقد ساختارند. و خود را از لذت کشف شبکه‌های ارتباطی نامرئی و حتی اتفاقی محروم می‌کنند.

           

سوم. یکی از دلایلی که باعث سبک شمردن غزل سبک هندی و نفی ساختار آن شده است، این امکان غزل آن دوره است که هر کس می‌تواند بنا به ذوق و سلیقه خود از میان یک غزل ده دوازده بیتی، بیت یا ابیاتی را برکشد و برگزیند. و آن را گواهی روشن می‌دانند بر اینکه اگر شعری ساختار محکم و در هم تنیده‌ای داشته باشد، قاعدتاً نباید یک جزء آن برجسته و بزرگ شود و مابقی اجزاء را تحت الشعاع خود قرار دهد. به اعتقاد این طایفه، شعر ساخت‌مند باید با همه اجزایش در اذهان تجلی کند و ظهور و بروز آن نیز، به صورت یکپارچه باشد. شعری که یک بخش آن بر سایر بخش‌ها بچربد، یک جای کار ساختارش می‌لنگد (رک. طلا در مس، ج 1، ص 295 ـ 296). عمدتاً شاهد مثال این افراد، غزل سبک هندی است که می‌شود ابیاتش را جابجا و یا چند بیتش را حذف کرد و اتفاقی در ساختار آن روی نمی‌دهد.

درست است که «تک‌بیت گزینی» در شعر سبک هندی رواج زیادی یافته و معمولاً از هر شاعر، ابیات منتخب او به تذکره‌ها و جنگ‌های شعر راه یافته و کلیت غزل آنها نادیده گرفته شده است. اما این جریان، در مجموعه‌ شعرهای کهن هم دیده می‌شود. یعنی، ما سفینه‌های شعری داریم که در آنها، از قصاید و قطعات و غزل‌های شاعران بزرگ متقدم، تنها به نقل ابیات مقبول و مورد پسند گردآورندگان اکتفا شده است.

بنابراین، انتخاب یک یا چند بیت از یک غزل، دلیل موجهی برای نفی کلیت ساختاری آن غزل نیست. چرا که مخاطب در مواجه با یک شعر، ممکن است با یک بخش آن بیشتر ارتباط برقرار کند و آن را زودتر به ذهن بسپارد یا در دفتری یادداشت کند. این امر، اختصاص به شاعران سبک هندی ندارد. ما از دیوان حافظ نیز که گفته می‌شود تنها دیوانی است که انتخاب از‌آن مشکل و بلکه محال است (صائب گوید که شعر حافظ شیراز انتخاب ندارد)، ابیات منفرد زیادی در ذهن داریم، بدون‌آنکه کاری به ابیات پس و پیش آن داشته باشیم. حتی در شعر امروز هم ما از بعضی شعرها فقط چند سطرش را برگزیده و به خاطر سپرده‌ایم. و گاه آن چند سطر اقبال عمومی یافته و حالت مثل به خود گرفته است. همانند «هوا بس ناجوانردانه سرد است» اخوان ثالث و «ناگهان چه زود دیر می‌شود» قیصر امین‌پور. از شعرهای فروغ و شاملو و سپهری، و دیگر بزرگان شعر امروز، گاه نه همه شعر که فقط بخشی از آن مورد انتخاب ما قرار می‌گیرد و بر ذهن و زبان ما جاری می‌شود. و این، باعث نفی ساختار آن شعرها نیست.

 

چهارم. از آنجا که یک شعر، از اجزای مختلفی تشکیل شده، آن اجزا می‌توانند جدا از ساختار کلی شعر، خود دارای ساختار واحد و کاملی باشند. در غزل سبک هندی ما با ساختاری اپیزودیک مواجهیم. یعنی هر بیت غزل، اپیزودی است با موضوع و شخصیت جداگانه. و در نهایت، مجموع چند اپیزود، ساختار کلی آن شعر را تشکیل می‌دهد. در چنین ساختاری، الزامی وجود ندارد که ربط ابیات بهم آشکار باشد. بلکه حفظ روح کلی اثر است که اهمیت دارد. در ساختار اپیزودیک، وجود یک مضمون محوری و یک نقطه مرکزی جزو ضروریات اثر نیست. بلکه می‌توان اثری آفرید با چند مرکز معنایی.

اینکه در غزل امروز سعی می‌شود وحدت ارگانیک غزل حفظ شود و روایت نیز به کمک می‌آید که حس یکپارچگی و وجود ساختار و تمرکز به مخاطب القا گردد، به نظر من واکنشی است در برابر همین اتهام بی‌پایه که غزل فارسی فاقد ساختار و انسجام است. یعنی خواسته‌اند غزل را ازین ننگ و نقص برهانند و آن را با جریان شعر امروز هماهنگ کنند. در دوران معاصر، غلبه نگاه ساختاری که یک نوع ساختار مشخص و معمول را در غزل می‌پسندد، باعث شده است که شاعر بزرگی مثل شاملو نیز در دام بیفتد و سعی بی‌ٰایده برد که ابیات حافظ را مطابق قرائت خودش از ساختار، به گونه‌ای بچیند که به زعم او، وحدت طولی و درونی پیدا کند.

اینکه ما در غزل کهن پارسی، مثلاً در غزلهای سنایی و عطار و مولوی، با ساختار روایی نیز سر و کار داریم. یا در بعضی غزلهای سعدی، انسجام ظاهری و ظاهر انسجام کاملاً حفظ شده است، دلیل بهتر بودن آن غزل‌ها نسبت به غزل‌های حافظ و صائب و بیدل نیست. بلکه فقط گویای این مطلب است که در غزل فارسی، امکانات متعددی برای ایجاد ساختار در شعر وجود دارد.

 





کلمات کلیدی :یادداشتها

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٦
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٩/٦/۱۱

 

دو سه روز پیش، خبرنامه داخلی فرهنگستان زبان و ادب فارسی با دو ماه تأخیر بدستم رسید. در صفحه هفت آن، خبر درگذشت رحیم رضا زاده ملک، نویسنده و پژوهشگر، درج شده بود: سه شنبه شب 22 تیر ماه به علت ایست قلبی، در سن 70 سالگی. مرگ این پژوهشگر سخت‌کوش در چه سکوتی برگزار شد! حتی در حد نقل و انتقال یک فوتبالیست درجه دو، یا یک بازیگر نقش دوم فلان سریال آبکی، جایی انعکاس نیافت. الآن بعد از دو ماه از مرگ او، واجب می‌دانم چند سطری در مورد او و آثارش بنویسم.

رضا زاده ملک را سال 79 در کنگره بین المللی خیام در نیشابور دیدم. آن موقع سه کتاب ازو در مورد خیام چاپ شده بود: عمر خیام: قافله سالار دانش (تهران، 1377)؛ دانشنامه خیامی (تهران، 1377) و ترانه‌های خیام: گوهر اندیشه، جوهر فلسفه (تهران، 1378). این آخری را من هنوز آن موقع ندیده بودم و سال بعدش آن را جایی دیدم و خریدم. «دانشنامه خیامی»، مجموعه رسایل علمی و فلسفی و ادبی خیام است و بسیار سخت‌کوشانه فراهم شده و مشخص است که مؤلف اغلب منابع را دیده و آنها را وا رسیده و نقد کرده است. «ترانه‌های خیام» او چکیده کوشش‌های او در مورد رباعیات خیام است و کتابی خواندنی و محققانه است. آن روزها من در تدارک گردآوری منابع مربوط به رباعیات خیام برای کتاب «رباعیات خیام در منابع کهن» بودم که سال 82 در مرکز نشر دانشگاهی چاپ شد. در مورد اهمیت این اثر ایشان در مقدمه کتاب مذکور توضیح کافی داده‌ و حق‌گزاری کرده‌ام.

رضا زاده ملک را دیگر ندیدم. اما دو سه باری تلفنی با ایشان صحبت کردم. یک بار آن بخاطر گیری بود که در مورد یک قطعه شعر تاریخ‌دار زکی مراغی دچارش شده بودم. بزرگوارانه وقت گذاشت و نظرش را دو سه روز بعد در مورد تاریخ‌های آن قطعه فرستاد. یکی از زمینه‌های اصلی پژوهش رضا زاده ملک، تقویم ایرانی و گاهشماری بود. تا آنجا که من می‌دانم ازو چهار کتاب مستقل درین باب منتشر شده است: زیج ملک: استخراج و تطبیق تقویم‌ها (تهران، 1380)؛ در معرفت تقویم  (تهران، 1382)؛ پژوهش تقویم‌های ایرانی (تهران، 1384)؛ زیج مفرد (تهران، 1385). رضا زاده ملک بنا بر دلایلی که در کتاب سومش آورده،‌ بر آن است که داستان مشارکت حکیم عمر خیام در سامان دادن «تقویم جلالی» افسانه‌ای بیش نیست و اصولاً چنین تقویمی وجود خارجی ندارد. تزلزل انداختن در باورهای پیشین که اغلب بدون تحقیق و به تواتر در آثار مختلف نقل می‌شود و شکل یک حقیقت علمی را به خود می‌گیرد، یکی از دغدغه‌های اصلی رضا زاده ملک در آثارش بود. با قلمی لبریز از شوخی و شیطنت و سرزنش و نکوهش. ایشان در انتقادهای خود سختگیرانه عمل می‌کرد و کاری به اسم و رسم کسی نداشت. خواه محمد قزوینی می‌بود، خواه مجتبی مینوی. چه استاد بزرگوار شفیعی کدکنی باشد، چه کتاب‌شناس نامدار ایرج افشار. وی از بازبینی هیچ مطلبی ابایی نداشت و موشکافانه در مورد هر چیزی که مدلّل و محقَق پنداشته می‌شد، رویگردان نبود و اغلب هم نکته‌هایی می‌یافت که خلاف پندارهای مسلّم انگاشته دیگران بود. متأسفانه این روحیه پژوهشی در کمتر کسی وجود دارد. اغلب محققان دوست دارند که نکاتی را که محققان قبلی آورده‌اند صحیح و کامل تلقی کنند که خدای نکرده زحمت تحقیق مجدد بر گردن‌شان نیفتد. و به همین خاطر، اشتباهات قبلی دیگران را با تلقیات غلط خود در هم می‌آمیزند و چنان اذهان مخاطبان نا آشنا به یک مبحث را گمراه می‌کنند که تصحیح آن پنداشته‌های باطل ـ و بقول مرحوم رضا زاده ملک «بافته‌ها»‌یی که جای «یافته‌ها» را گرفته ـ وقت و انرژی زیادی می‌برد و اغلب هم با ناباوری مخاطبان نا آشنا مواجه می‌شود که: مگر می‌شود فلان آقای دکتر غلط نوشته باشد؟

از دیگر آثار رضا زاده ملک، تصحیح دوباره «زین الاخبار» گردیزی است که از کهن‌ترین متون تاریخی در زبان فارسی است و احتمالاً در سال 443 هجری تحریر شده است. مقدمه 70 صفحه‌ای کتاب، نکات خواندنی و چالش برانگیز زیادی دارد. این نوشته را با نقل بخش‌هایی از یاداشت آغازین آن کتاب به پایان می‌برم و برای آن بزرگوار طلب بخشایش می‌کنم:

«هر کسی که نوشته‌ای را منتشر می‌کند، خود را در معرض قضاوت عام قرار می‌دهد. و معمول چنان است که این کس، در یادداشتی که بر ابتدای نشر اضافه می‌کند، از خوانندگان می‌خواهد که از خطاهایش چشم‌پوشی کنند و اگر به غلطی در نوشته برخوردند، آن را به اصلاح آورند. جای سؤال است که چرا باید ما (که خوانندگان باشیم) از خطاهای شما و شماها و شمایان چشم‌پوشی کنیم؟ شما و شماها و شمایان که این تهور (بگو جسارت) را دارید که «غلط غلوط»هاتان را به عنوان یک کار شسته و رفته و بایسته، به خورد ما بدهید، چرا ما باید این اجازه را نداشته باشیم که با صداقت، همان خطاهاتان را که شما و شماها و شمایان مرتکب شده‌اید، به خودتان برگردانیم و عدم صلاحیت شما و شماها و شمایان را که ما خوانندگان را آن قدر دست کم گرفته‌اید که مشق‌های مدرسه‌ای و تمرین‌های چپ اندر قیچی‌ٱان را برای خیره کردن چشم‌های ما «به زیور طبع آراسته‌اید» بر کوی و برزن جار نزنیم و هوار نکشیم؟» (زین الاخبار، صفحه دوازده ـ سیزده).

 





کلمات کلیدی :یادداشتها

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱۱
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٩/٥/۱

 

خبر مرگ دردناک کاظم برگ‌نیسی، مترجم و پژوهشگر، برای من بسیار غیر منتظره بود؛ با اینکه او را از نزدیک ندیده بودم و با او هیچ نشست و برخاست و مراوده‌ای نداشتم. دیدارهای من با او در کتاب‌هایش بود: ترجمه‌های درخشان او از اشعار و نوشته‌های ادونیس ـ شاعر معاصر عرب ـ و سه چهار کتابی که انتشار فکر روز ازو چاپ کرد و خوانشی دقیق بود از آثار حافظ و خیام و سعدی و مولوی. در این مجموعه، کتاب «حکیم عمر خیام و رباعیات» (تهران، فکر روز، اسفند 1383) به‌راستی پژوهشی یگانه و جامع در مورد خیام، زندگی، آثار و رباعیات اوست. این اثر، یک حرکت رو به جلو در عرصه خموده و رخوت آلود خیام پژوهی به‌شمار می‌رود. اما به دلیل نحوه عرضه آن، جایگاه و اهمیت آن درست شناخته نشد.

کتاب را انتشارات فکر روز به عادت معهود خود در شمایلی بسیار آراسته و در گونه کتاب‌های مذهّب و نفیس به چاپ رساند. با مینیاتورهای اردشیر مجرد تاکستانی و به خط نه چندان استادانه عباس صدیق، بر روی کاغذ گلاسه و با قابی زیبا. این همه ظاهر آرایی و زیور آلات، کتاب را از دسترس خوانندگان راستین چنین اثری دور داشت و آن را زینت کتابخانه‌ها کرد، برای نخواندن. و لاجرم، محتوای دقیق و عمیق و سرشار از نکات تازه و کشف‌ و شهودهای وجدآور و استدلال‌های دلنشین و ارجاعات گسترده به منابع دست اول مغفول ماند و ندیدم کسی به معرفی آن برخاسته باشد و یا حتی در پژوهش‌های خود بدان ارجاعی داده باشد.

کتاب «حکیم عمر خیام و رباعیات»، 176 صفحه مقدمه دارد، 50 صفحه دیگر آن به نقل رباعیات برگزیده خیام و شرح و توضیح رباعیات اختصاص دارد. و در انتهای کتاب نیز ترجمه رباعیات خیام به قلم فیتزجرالد و برگردان فارسی آن به قلم برگ‌نیسی گنجانده شده است. در لابلای صفحات کتاب نیز بویژه در دو بخش پایانی آن، مینیاتورهایی چنانکه افتد و دانی، قرار داده‌اند که به رغم چیره دستی استاد تاکستانی، همگی برای چنین کتابی، آفتی هستند اساسی.

مهمترین بخش کتاب، مقدمه آن است. برگ‌نیسی ضمن آنکه همه منابع موجود را برای نگارش مقدمه دیده و بر رسیده، برخلاف 90 درصد پژوهشگرانی که نگارش‌های متقدمین را سندی مسلّم می‌انگارند، در محتوای یک یک آنها دقیق شده و آنها را با اسناد و قراین تاریخی و عقلی مورد نقد و داوری منصفانه قرار داده و غث و سمین و درست و نادرست آنها را مشخص کرده است. احاطه و اشراف برگ‌نیسی بر منابع عصری و نحوه سامان دادن مباحث کتاب، واقعاً غبطه برانگیز است. به گفته مؤلف در مقدمه کتاب، یادداشت‌های او دو سه برابر متن چاپی بوده و به علت محدودیت صفحات، از درج بسیاری از آنها چشم‌پوشی کرده است. کاش اهل همتی پیدا شود و مقدمه کتاب حاضر را به همراه یادداشت‌های منتشر نشده، در کتاب جداگانه به اهل تحقیق عرضه کند. قصد این نوشته، معرفی کتاب نبود. غرض یادکرد مؤلف درگذشته آن بود که باور مرگش هنوز هم برای من دشوار است.

 





کلمات کلیدی :یادداشتها

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٩/٤/۱٢

 

یکی از مهم‌ترین نگرانی‌های مردان خدا، از گذشته تا امروز، رنگ باختن ارزش‌ها و از سکه افتادن سنت‌های فرهنگی مقبول بوده است. پیران طایفه می‌پندارند نسل جدید، ارزش‌ها را به مسخره می‌گیرند. یادداشت امروز، قصد بحث و بررسی در این مورد ندارد، بلکه از طریق یکی از رباعیات شیخ اوحدالدین کرمانی (متوفی 635 ق)، که موضوعش دگرگونی ارزش‌هاست، می‌خواهیم درباره یکی از واژه‌های کهن فارسی سخن بگوییم. حضرت ایشان می‌فرمایند (دیوان رباعیات، 274):

این سکه زر بین که به پول افتاده‌ست

اوصاف ملک بین که به غول افتاده‌ست

افشاندن هر دو دست مردان ز دو کون

امروز نگر که در کچول افتاده‌ست

 

با اینکه اوحد کرمانی با سماع کردن، میانه‌اش جور بود. اما درین رباعی، جماعتی از صوفیان را مورد انتقاد قرار داده که از معنای راستین سماع که دست افشاندن از تعلقات دنیوی و نفسانی است، غافل شده‌اند و به ظاهر قضیه که همان رقص و طرب باشد، بسنده کرده‌اند. و به نوعی، این سنت صوفیانه را به مسخره گرفته‌اند. واژه مورد نظر ما در این رباعی «کچول» است (Kaĉul)، بر وزن قبول. قدیمی‌ترین فرهنگی که این لغت را معنی کرده، فرهنگ تحفة الاحباب حافظ سلطان‌علی اوبهی هروی (تألیف در 933 ق) است: «کچول، جنبانیدن سرین بود در رقص، و پا کوفتن» (ص 288). فرهنگ‌های دیگر هم همین معنی را آورده‌اند (رک. برهان قاطع، ج 3، ص 1600؛ سرمه سلیمانی، 203). بنابراین، کچول، نوعی قر دادن در کمر و پایین تنه بهنگام رقص است. بقول امروز‌ی‌ها حرکات موزون که تا حدودی جنبه شوخی و تفریح هم بر آن غالب باشد!

امین الدین حاج بله از صوفیان و وعاظ اواخر قرن هفتم هجری در امالی خود، از خواجه نصیرالدین طوسی (متوفی 672 ق) دانشمند معروف یک رباعی نقل کرده که واژه مورد نظر در آن هست و حدود معنایی آن را روشت می‌کند (سفینه تبریز، ص 527): «گویند خواجه نصیرالدین طوسی ـ رحمهُ الله ـ در جوانی توبه کرده بود از شراب. ناگاه محبوبش مست بیامد و بدو شراب داد. او این رباعی بگفت:

من تایب و روزه‌دار و یار آمد مست

با مطرب و با سماع و می بر کف دست

حالی به کچول در شدم، گفتم: وای

زآن توبه آهنین که چون شیشه شکست»

 

و از آن قدیمتر، عبارت نوروزنامه منسوب به حکیم عمر خیام نیشابوری (متوفی ح 526 ق) است که کچول را در وجه فعلی بکار برده است: «شربتی دیگر بدو دادند. در طرب کردن و سرود گفتن و کون و کچول کردن آمد» (ص 69). ایضاً محمد راوندی در کتاب راحة الصدور (تألیف در 603 ق) عبارتی دارد که نشان می‌دهد، یکی از دلایل و بواعث انجام چنین حرکات موزونی، خوردن شراب بوده است، همان گونه که در رباعی خواجه نصیر و عبارت خیام بخوبی مشهود است: «به اکراهی عظیم با صد هزار بیم، شربتی هر یک بازخوردند. به دوم شربت گستاخ شدند و به سوم شربت فریاد کردند. تا چهارم بیاوردند. چون به پنج رسید، نشاط در ایشان آمد و رقص و کچول آغازیدند و لور و سمسول ورزیدند و کس را بالای خود ندیدند» (ص 424). بنابراین، آنان که شراب را «ام الخبائث» و مادر همه گناهان نابخشودنی نامیده‌اند، نگران فتنه‌های بعدی بوده‌اند!

تا اینجا، معنای «کچول» روشن شده است. اما نمی‌دانیم که این واژه از کجا آمده و اصل و نسبش چیست. در بعضی فرهنگها، کچول را مخفف «کاچول» گرفته‌اند (یادداشت محمد معین در پانویس برهان قاطع، همانجا) و این بیت نزاری قهستانی (متوفی 720 ق) شاهد آن است (برهان قاطع، ص 1557):

از آن جمله پنجاه من بار کرد

چو رقاص کاچول بسیار کرد.

 

حتی اگر کچول را مخفف کاچول بگیریم، مشکلی حل نمی‌شود و سؤال همچنان باقی است که کاچول از کجا آمده و به کجا ربط دارد؟ اوحدی مراغه‌ای (متوفی 738 ق) در مثنوی جام جم در وصف درویشان نادرویش که کار طریقت را آشفته کرده‌اند، سرنخی ازین قضیه به دست ما می‌دهد (دیوان، ص 583):

زین کچول کچل سری چندند

که به ریش جهان همی‌خندند

موی خود را دراز کرده به زرق

کرده آونگ‌شان چو مار از فرق

روز در کوی‌ها غزل خواندن

نیم شب نعره بر فلک راندن.

 

با هم آوردن کچول و کچل و همآوایی آنها، ذهن را بر آن می‌دارد که بین این دو واژه ارتباط برقرار کند. خاصه آنکه در فرهنگ عامه اصطلاحی داریم به عنوان «کچلک بازی». منظور از «کچلک بازی در آوردن»، سر و صدا راه انداختن و معرکه گیری و گربه رقصانی است (فرهنگ بزرگ سخن، ج 6، ص 5762؛ فرهنگ فارسی عامیانه، ج 2، ص 1142). این اصطلاح، یادآور یک اصطلاح کهن دیگر است و آن «کچولک کردن» است که ارتباط بین کچول و کچل را مستحکم می‌کند. شمس تبریزی در مقالات خود از زبان کسانی که در کار مولانا طعنه می‌آوردند، گفته است: «در وعظ شیخ طعنه زد که چه وعظ؟ دو سه ترانه بالای منبر بگوید و کچولک کند» (مقالات شمس، ص 151).

این یادداشت را همینجا به پایان می‌برم و امیدوارم تکان و تلنگری در ذهن اهل تحقیق برای ریشه‌یابی این واژه ایجاد کرده باشد.

 





کلمات کلیدی :یادداشتها

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٢
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٩/۳/٢۳

 

اشاره لازم. نمی‌دانم من مصاحبه کردن بلد نیستم و یا عادت خبرنگاران این است که از دو جمله، چندین جمله بسازند و به‌جای خبر تحویل ملت بدهند. هفته گذشته، خبرنگار خبرگزاری مهر دم ظهر زنگ زد و سراغ از کارهای جدید مرا گرفت. با توجه به شلوغی محل کار، به اختصار در مورد سه چهار کتابی که در دست آماده‌سازی دارم، توضیحاتی دادم. الآن می‌بینم که از آن گفتگوی کوتاه، چه ماجراهایی درست شده است. بنده شده‌ام کاشف رباعیات سنایی و با چندین جا قرارداد امضا کرده‌ام. و از همه مهم‌تر، پس از اتمام کار تصحیح متوجه شده‌ام که من کاشف رباعیات جدیدی از سنایی هستم! ناشر کتاب‌های شعرم که هر کدام توسط یک انتشاراتی جداگانه چاپ شده، شده است مؤسسه اطلاعات که به دلیل رضایت من از عملکردش! قرار است کتاب‌های بعدی مرا نیز چاپ کند. خلاصه، حکایتی است! در دو سه روز گذشته، چند نفر از دوستان به من بابت کشف رباعیات سنایی تبریک گفته‌اند! از آنجا که ممکن است بی‌توجهی من به این اشتباهات، در ذهن مخاطبان این خبر حمل بر صحت شود، توضیحی در مورد قصه پیدا شدن رباعیات جدید سنایی می‌نگارم.

::                                 

 

سنایی غزنوی یکی از بزرگترین و تأثیرگذارترین شاعران فارسی است. اشعار او در همه قالب‌های شعر بر شاعران بعدی اثر گذاشته است. رباعیات او نیز بلافاصله بعد از انتشار، در مناطق فارسی زبان مورد توجه اهل فکر و فرهنگ و حکمت و عرفان قرار گرفته است. و همین ویژگی‌ها باعث شده که او را یک شاعر مؤسس و مؤلف بنامیم. دیوان سنایی چند بار چاپ شده که دو چاپ آن شهرت دارد: نخست، چاپی که به همت مرجوم مدرس رضوی در سال 1320 و سپس صورت کامل شده آن در سال 1341 منتشر شد و دیگر، چاپ دکتر مظاهر مصفاست در سال 1336. نزدیک به نیم قرن است که عوام و خواص خوانندگان، مأخذ بررسی‌ها و مطالعات‌شان همین دو چاپ و بیشتر از همه، چاپ مرحوم مدرسی است. دکتر شفیعی کدکنی در دو فقره از آثار خود منتخبی از قصاید و غزلیات و قطعات و رباعیات سنایی را با توضیحات روشنگرانه عرضه داشته است: در اقلیم روشنایی، و تازیانه‌های سلوک. هم به اشارت ایشان تعدادی از شاگردان دکتر، تصحیح بخش‌هایی از آثار سنایی را موضوع پایان‌نامه‌های دکترا قرار داده‌اند. از جمله، غزل‌های سنایی به همت دکتر جلالی پندری تصحیح و در سال 1386 منتشر شده است.

حدود یک‌سال و نیم پیش (در سال 1387) به ذهنم آمد حالا که غزل‌های سنایی تصحیح جدیدی یافته، رباعیات سنایی را نیز من تصحیح کنم. موضوع را تلفنی با دکتر شفیعی کدکنی در میان گذاشتم و ایشان آن را کاری پسندیده و لازم دانستند و ترغیب و تشویق ایشان باعث شد که بدین کار درآیم.

بخش زیادی از کار به شناسایی و گردآوری و ارزیابی نسخه‌های خطی دیوان سنایی گذشت. در همان آغاز، آشنایی با یکی از دستنویس‌های نه چندان قدیمی دیوان سنایی در کتابخانه مجلس، مرا با حدود 150 رباعی جدید از سنایی مواجه ساخت. این رباعیات نویافته، عزم مرا برای ادامه این کار جزم کرد. و به این باور رسیدم که باید همه نسخه‌ها را جدی بگیرم. با مرارت و صرف وقت و هزینه بسیار و یاری گرفتن از بعضی دوستان، تصویر 25 دستنویس از دیوان سنایی فراهم آمد. بعضی از رباعیات نویافته، در نسخه‌های بعدی نیز ظاهر شدند و بعضی رباعیات دیگر نیز به جمع رباعیات نویافته پیوستند. شمار رباعیات فراهم آمده از سنایی در حال حاضر بالغ بر 750 رباعی است. دیوان سنایی مصحح مرحوم مدرس رضوی 537 رباعی دارد که یکی از آنها تکراری است و سه چهار رباعی آن، مسلم است از سنایی نیست. بنابراین، 213 رباعی جدید از سنایی به دست آمد. در مورد تعداد اندکی ازین رباعیات، هنوز مرددم که آنها را در شمار رباعیات اصیل سنایی بگنجانم یا نه. اما از نظر من بیشتر رباعیات نویافته، به قراین و نشانه‌های متعدد سبکی و زبانی، متعلق به سنایی است. می‌توان گفت که در مجموعه فراهم شده از رباعیات سنایی، به تقریب 200 رباعی جدید عرضه شده است که شمار قابل توجهی است و از لحاظ تاریخی و زبانی اهمیت بسیار دارد و می‌تواند در شناخت بهتر فکر و اندیشه و سبک و سیاق شاعری سنایی مؤثر افتد.

غیر ازین، عامل اصلیی که باعث روی‌آوری من به‌تصحیح رباعیات سنایی شد، قرائت‌های ناصواب و بدخوانی‌های متعدد و شتاب‌زدگی و بی‌دقتیةای بی‌شمار در نسخه‌ مصحّح مرحوم مدرس رضوی است. بعضی از غلط‌های این متن، خنده‌دار و بسیاری نیز مایه شگفتی و تأسف است. البته، هیچ کار پژوهشی بی عیب و نقص نیست، اما ایرادهای نسخه چاپی دیوان سنایی از حد منطقی و معمولی فراتر است. ظاهراً مرحوم مدرس کار را به شاگردان خود سپرده بوده و اشراف کامل بر امر تصحیح نداشته است. مضافاً آنکه آن مرحوم، به تعدادی از نسخه‌های قدیمی و معتبری که بعداً شناسایی شده، نیز دسترسی نداشته است.

می‌توانم ادعا کنم که بسیاری از گیر و گرفت‌های رباعیات سنایی حل شده، اما به دلیل یگانه بودن منبع بعضی از رباعیات سنایی و خطاهای کتابتی آنها، هنوز به قرائت صحیح تعدادی از رباعیات توفیق نیافته‌ام. کار بازخوانی منابع و دستنویس‌ها به پایان رسیده، و باید نسخه‌ها را مقابله مجدد کنم و ضبط نهایی را برگزینم و شرح نسخه‌ بدل‌ها را بنگارم و تعلیقات آنها را بنویسم. به لطف فاضل ارجمند جناب دکتر برزگر خالقی امکان دستیابی به یک دستنویس دیگر از دیوان سنایی (نسخه موزه بریتانیا) نیز فراهم آمده و باید آن را بسنجم و مقابله کنم. آرزو داشته و دارم که متن نهایی را از نظر دکتر شفیعی کدکنی بگذرانم. فی‌الحال با سفر ایشان، این آرزو دور از دسترس می‌نماید.

مرکز پژوهشی میراث مکتوب برای چاپ رباعیات سنایی اظهار تمایل کرده، اما بر خلاف آنچه خبرنگار خبرگزاری مهر نوشته، هنوز قراردادی درین باب، بسته نشده است.

..

لینک خبر در خبرگزاری مهر

 

 





کلمات کلیدی :یادداشتها و کلمات کلیدی :مسایل رباعی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢۳
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٩/۳/۱۸

 

یادداشتی بر یکی از رباعیات حکیم عمر خیام 

بسال 507 هجری، ابوالحسن بیهقی، به همراه پدرش بر حکیم عمر بن ابراهیم خیامی وارد شد. حکیم، از حماسه بحتری بیتی خواند و سؤالی از بیهقی نوجوان پرسید. پاسخی نیکو داد. او را نواخت. حدود نیم قرن بعد، بیهقی که خود از کبار دانشمندان زمانه محسوب می‌شد، تتمه‌ای بر صوان الحکمه ابوسلیمان سجستانی نگاشت و در آن شرحی دلچسب از احوال و آثار خیام قلمی کرد و از قول داماد خیام امام محمد بغدادی آورد: مشغول مطالعه الهیات شفا بود. چون به فصل واحد و کثیر رسید، خلال دندانش را لای اوراق کتاب نهاد و مرا گفت: جماعت را بخوان تا وصیت کنم. اصحاب جمع شدند و وصیت بجای آورد. آنگاه به نماز ایستاد و چیزی نخورد و نیاشامید تا نماز خفتن بگزارد. روی بر خاک نهاد و گفت: خداوندا! به قدر توانایی‌ام ترا شناختم. پس مرا بیامرز. و جان تسلیم کرد (درة الاخبار، ص 73).

مطابق شرح بیهقی، خیام با ایمان درست از دنیا رفت. اما بسیاری از بزرگان هم‌روزگار و یا آنان که بعد ازو می‌زیستند، با این سخن بیهقی همداستان نبودند و نیستند. همشهری خیام، عطار نیشابوری در کتاب الهی‌نامه‌اش، ضمن حکایتی، از زبان بیننده‌ای معروف، عمر خیام را مردی ناتمام معرفی کرده است که دارد در آن دنیا تاوان جهل خود را می‌پردازد (الهی نامه، ص 326). و ازو آتشین‌تر، قاضی جمال‌الدین قفطی است که در تاریخ الحکماء (تألیف در سالهای 624 ـ 646 ق)، در ایمان خیام تردید کرده و بواطن اشعار او را مارهایی دانسته است که شریعت را می‌گزد (عمر خیام، ص 34 ـ 35). در همین ایام، شمس تبریزی مراد مولانا، در پاسخ اشکال شیخ ابراهیم نامی، خیام را سرگردان نامیده است که سخن‌هایی درهم و بی اندازه و تاریک می‌گوید (مقالات شمس، ص 301). کار به جایی رسید که شاعر گمنامی را به نام یاری مذهّب که از تذهیب‌گران زبردست دوره تیموری بود و داعیه شاعری نداشت، رگ غیرت بجنبید و مجموعه رباعیاتی در رد عقاید و خیالات خیام ترتیب داد (بیاض سفر، ص 392).

            نخستین رباعیی که از خیام روایت شده است، در رساله‌ای است از امام فخر رازی (متوفی 606 ق) در تفسیر قرآن در چهار فصل. و در فصل سوم که به تبیین امر معاد اختصاص دارد، به بیان اشکال کسانی می‌پردازد که به مسئله مرگ معترضند و آن را خلاف حکمت و تدبیر می‌دانند. در همین موضوع، به رباعیی از عمر خیام استناد می‌کند که در زمره همین طایفه معترضین قرار دارد (رباعیات خیام در منابع کهن، ص 23 ـ 24) :

دارنده چو ترکیب طبایع آراست

باز از چه سبب فکندش اندر کم و کاست

گر خوب نیامد این بنا، عیب کراست

ور خوب آمد، خرابی از بهر چراست؟

 

 





کلمات کلیدی :یادداشتها و کلمات کلیدی :مسایل رباعی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱۸
  ادامه مطلب   لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٩/۳/٧

 

پیری، علی الظاهر پیش‌درآمد مرگ است و موی سفید، بارزترین نشانه پیری. گویی زبانی است که از مرگ روایت می‌کند. امروزه البته، قاعده زندگی مثل بسیاری دیگر از قواعد عوض شده است. سیه‌مویان روی در نقاب خاک می‌کشند و موی سپید، پیش از آنکه تصورش را بکنی، دستی بر سر و روی آدمیزاد می‌کشد.

نظامی گنجوی مقالت پنجم مثنوی مخزن الاسرار را به وصف پیری اختصاص داده است و در آنجا گوید:

عیــب جــوانی نپــذیرفتــه‌اند

پیری و صد عیب، چنین گفته‌اند

دولت اگر دولت جمشیدی است

موی سپید آیت نومیدی است

موی سپید از اجل آرد پیام

پشت خم از مرگ رساند سلام

..

اخیراً کتاب قصص الانبیاء پوشنجی را تورقی می‌کردم (مشهد، 1384). اصل کتاب در قرن هفتم هجری به زبان عربی نگاشته شده و فردی به نام محمد بن اسعد تستری در همان ایام آن را به فارسی برگردانده است. پوشنجی در ذکر مرگ داود پیامبر آوَرَد: «گویند روزی خواست که به محراب رود و عمارت کند. چون به بعضی نردبانها رسید، ملک الموت ایستاده بود. سلام کرد. جواب باز داد و گفت: چرا آمدی؟ گفت: به قبض روح تو آمدم. گفت: پیش ازین نه ترا گفتم چون اجل من نزدیک رسد، مرا اعلام کن تا استعداد مرگ کنم؟ ملک الموت گفت: موی سپید رسول من بود که به تو رسید، و گرانی گوش و کوژی پشت رسولان من‌اند و این تمامت به تو رسیدند» (ص 307).

..

همان گونه که مشخص است، جملاتی که پوشنجی از ملک الموت روایت می‌کند، شباهت بسیار با بیت سوم از ابیات فوق الذکر دارد. یا پوشنجی آنها را از نظامی برگرفته، و یا هر دو آنها، از منبعی کهن‌تر تأثیر پذیرفته‌اند. عجالتاً جز نقل این شباهت، کاری ندارم. اگر خوانندگان عزیز، منبع دیگری سراغ دارند، ذکر کنند تا اطلاعات من و دیگر مراجهان کامل شود.

 





کلمات کلیدی :یادداشتها

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٧
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٩/٢/٢٢

 

اقبال شاعران امروز به شعر کوتاه در دو سه سال اخیر فزونی گرفته است. بی شک، یک دلیل آن اقتضای زمانه است. هم خوانندگان کم حوصله شده‌اند، هم رسانه‌ها و هم خود شاعران. خود من در این وبلاگ بیشتر شعر کوتاه می‌گذارم. صبح‌ها در مسیر خانه تا اداره لااقل یک شعر کوتاه کارسازی می‌کنم و بعضی‌هایش را بصورت پیامک برای دوستان می‌فرستم و منتخبی از آنها را می‌گذارم توی وبلاگ. اتفاقاً خوانندگان این قبیل شعرها بیشترند. حتی نویسندگان ناشناس یکی دو وبلاگ به‌طور مستمر به باز نشر آن شعرها به اسم خودشان مشغولند و لابد سعی‌شان هم مشکور است.

بعد از سید علی صالحی که کتاب حجیم «قمری غمخوار» را با تیتر فرعی «هزار هایکوی پارسی» منتشر کرد، سایر شاعران هم کمابیش روی خوشی به شعر کوتاه نشان داده‌اند. آخرین کتاب محمد شمس لنگرودی که بتازگی منتشر شده است، «لب‌خوانی‌های قزل آلای من» نام دارد و کتاب خوش‌دست خوش‌خوانی است با 111 شعر کوتاه که می‌توان آن را فی‌المجلس، لاجرعه خواند و به قدر بضاعت ـ ما و شاعر ـ نصیبی از آن برگرفت. چنان‌که من این کتاب را در فرصت 45 دقیقه‌ای خانه تا اداره یک بار از اول به آخر خواندم و مجدداً از آخر به اول هم مرورش کردم.

شمس لنگرودی قبلاً هم تجربه‌هایی در شعر کوتاه داشته است. هم در «پنجاه و سه ترانه عاشقانه» و هم در «باغبان جهنم» که هر دو سال 1383 به زیور طبع آراسته شدند، توسط همین انتشارات «آهنگ دیگر» که «لب‌خوانی‌ها...» را منتشر کرده است.

 





کلمات کلیدی :درباره شعر کوتاه و کلمات کلیدی :یادداشتها

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٢
  ادامه مطلب   لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٩/٢/۳

 

رباعی محبوب من. پژوهش و گزینش: محمد شمس لنگرودی. تهران، نشر مرکز، چاپ نخست: 1388، 175 صفحه، 1800 نسخه

..

سرخوردگی، اولین حسی بود که بعد از به دست گرفتن و تورق کتاب جدید شمس لنگرودی به سراغ من آمد. خبر این کتاب را چند ماه قبل سایتها و خبرگزاری‌ها داده بودند و با اشتیاق منتظر چاپ آن بودم. با توجه به سوابق پژوهشی شمس لنگرودی، از جمله کتاب‌های «گردباد شور جنون» و «مکتب بازگشت» و از همه مهم‌تر کتاب چهار جلدی «تاریخ تحلیلی شعر نو»، با خود می‌گفتم او صلاحیت و اهلیت و همت و حوصله چنین کارهایی را دارد و کسی نیست که کار پژوهش در رباعی فارسی را سرسری بگیرد و حاصل کار او حتماً از لونی دیگر خواهد بود. اما کتاب «رباعی محبوب من» حسابی توی ذوق من زد. قضاوت نهایی من در مورد این کتاب آن است که ما با کتابی خوش‌دست و عامه پسند سر و کار داریم که علی رغم داشتن عنوان پژوهش بر روی جلد، به هیچ وجه انتظارات خوانندگان حرفه‌ای و پیگیر شعر کهن فارسی را برآورده نمی‌کند. با توجه به اینکه شمس لنگرودی از شاعران سرشناس نوپرداز است، این کتاب حتی از یک نگاه نو و متفاوت در گزینشگری هم بی‌بهره است و وجود پاره‌ای از رباعیات کلنگی در میان رباعیات محبوب شمس لنگرودی، خواننده‌ای را که در رباعی‌های برگزیده دنبال جلوه‌های یک ذوق برکشیده و سلیقه فرهیخته می‌گردد، دست خالی باز می‌گرداند. مقدمه 40 صفحه‌ای کتاب هم جز دو سه نکته و اشارت تازه، چیز چندان درخوری ندارد که مایه دلگرمی شود. کلمه «من» با چنان هیبتی در عنوان کتاب خودنمایی می‌کند، که انتظار خواننده را ازین کتاب و از گردآورنده آن بالا می‌برد و از آن طرف، ناامیدی او را در مواجهه با متن کتاب دو چندان می‌کند.

::

 

 

مطلب بالا، مقدمه مقاله‌ای است که در نقد و بررسی کتاب «رباعی محبوب من» فراهم کرده شمس لنگرودی نوشته‌ام. این مقاله در مجله «الف» (ویژه‌نامه کتاب خردنامه همشهری) به چاپ رسیده است (شماره 41، فروردین 1389، ص 26 ـ 29). ادامه مطلب را در نشریه مذکور بخوانید!





کلمات کلیدی :مسایل رباعی و کلمات کلیدی :یادداشتها

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۳
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸۸/۱٢/۱٤

با نگاهی به داستانی از سنایی غزنوی

 

اشاره. یادداشت حاضر، در سومین شماره گاهنامه طنز «دولخ» که توسط حوزه هنری استان کرمان منتشر می‌شود، چاپ شده است (ش 3: اسفند 1388، ص 8 ـ 10). «دولَخ» در گویش مردم کرمان به معنی گرد و خاک است و «دولخ کردن» به معنی، شلوغ‌کاری و گرد و خاک راه انداختن. به تناسب حال و هوای نشریه، این نوشته نیز حال و هوای طنزآلود گرفته است.

::

 

آورده‌اند: عزراییل سر به دنبال پیری نهاد تا او را از رنج زندگی نجات دهد. پیرمرد به کودکستانی گریخت و بین کودکان به بازی و خوردن مشغول شد. عزراییل او را گفت: عزیز دلم! اینجا چه می‌کنی؟ گفت: پَ پَ می‌خورم! فرمود: بلند شو برویم دَ دَ!

احتمالاً حضرت عزراییل مثنوی مولوی را مکرر خوانده بود که فرموده است: چون سر و کار تو با کودک فتاد/ پس زبان کودکی باید گشاد! با توجه به اینکه ما فعلاً قصد اعلام مواضع در موضوع روان‌شناسی کودک نداریم، به مسئله شوخی مردم همیشه در صحنه ایران با حضرت عزراییل و قضیه بسیار جدی مرگ می‌پردازیم. درست است که این شتری است که در هر خانه‌ای می‌خوابد، اما اغلب مردم دوست دارند این شتر در خانه همسایه بخوابد. ضرب المثل «مرگ خوب است، اما برای همسایه» هم برای همین مواقع درست شده است. بهترین راه برای آدمیزاد که زهر هر قضیه‌ای را بگیرد و راحت با آن کنار بیاید، استفاده از نمک طنز و شکر شوخی است. البته اگر به مقدار لازم از آن استفاده شود و شورش را در نیاورند. سر بسر عزراییل گذاشتن، حکم سوت زدن در ظلمات را دارد. نوعی سرپوش گذاشتن بر ترس درونی است. البته، واضح و مبرهن است که ما بیدی نیستیم که ازین بادها بلرزیم.

اینها را گفتیم که مقدمه‌ای مستوفا باشد برای نوشتن مطلب اصلی. حالا اصل مطلب چیست؟ اصل مطلب، فشار دوستان است برای نوشتن این مطلب. حالا که فشار زیاد است، ما تصمیم گرفته‌ایم حکایتی از مثنوی حدیقة الحقیقه حکیم سنایی غزنوی را بهانه قرار دهیم و در باب جوانب آن قلم‌فرسایی کنیم. حکیم مذکور از بزرگان ادب فارسی در قرن ششم هجری بوده که 800 سال پیش ازین، شوخی شوخی خیلی از مطالب جدی را بیان کرده است. رسم آن حکیم این بوده است که خلایق را نصیحت کند تا قدم بر منهاج صواب نهند و دست از پا خطا نکنند. او نصایح حکیمانه‌اش را در قالب حکایات بیان می‌کرد و از آنها نتیجه دلخواه را می‌گرفت. آن حکیم فرزانه البته تا حدودی نسبت به خلایق بی‌اعتماد و بدبین بود و اعتقاد داشت که مردم تا جایی که منافع خودشان در خطر نیفتد با تو همراهی می‌کنند. اما امان از روزی که ورق برگردد. این چنین روزی را سنایی «روز پیچاپیچ» نامیده است. در چنین روزهایی است که مادر دخترش را می‌پیچاند و پسر، پدرش را. و برای همدیگر تره هم خرد نمی‌کنند. یکی ازین روزهای پیچاپیچ، روزهایی است که حضرت عزراییل شوخی‌اش بگیرد و بوی مرگ شنیده شود. بقول سعدی، در پریشان‌حالی و درماندگی است که عیار دوستی بر ملا می‌شود.

(ادامه مطلب را نیز بخوانید.)





کلمات کلیدی :یادداشتها

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٤
  ادامه مطلب   لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸۸/۱۱/٥

 

کارنامه باد. آدونیس. ترجمه عبدالرضا رضایی‌نیا. تهران. نشر مرکز. 1387. 210 ص.

 

اشاره. هفته‌نامه پنجره در شماره آخر خود (ش 29، شنبه 3 بهمن 88)، پرونده‌ای درباره شاعر و مترجم عزیز عبدالرضا رضایی‌نیا منتشر کرده است. مطلب زیر، خلاصه مقاله من در این پرونده است که به بهانه انتشار ترجمه جدید رضایی‌نیا از اشعار آدونیس شاعر معروف عرب نوشته شده است. علاقه‌مندان را برای خواندن اصل مقاله به هفته‌نامه مذکور حواله می‌دهم.

::

علی احمد سعید معروف به آدونیس، متولد 1930 در سوریه، به تعبیری شاید معروف‌ترین و مهم‌ترین شاعر زنده عرب باشد. دیگر «ترین‌»هایی که در مورد او بکار برده‌اند، عبارتند از: متجددترین شاعر عرب (شفیعی کدکنی، 169)؛ برجسته‌ترین شاعر امروز عرب و زبان‌آورترین و فرهیخته‌ترین نظریه پرداز شعر نو عربی (برگ‌نیسی، 14)؛ جنجالی‌ترین شاعر عرب (رضایی‌نیا، 5)؛ تأثیرگذارترین شاعر در جریان شعر معاصر عرب (عباسی، 13)؛ بزرگ‌ترین و بنام‌ترین شعرای پیشرو و از ژرف‌اندیش‌ترین و خوش‌فکرترین شعرشناسان معاصر (اسوار، 293).

علاوه بر این ترین‌ها، باید عنوان خوش‌اقبال‌ترین شاعر عرب را هم به القاب آدونیس افزود که آثارش به طرز آبرومندی به زبان فارسی نشر یافته است. تا آنجا که من می‌دانم، تا کنون پنج کتاب مستقل از اشعار او در ایران ترجمه و منتشر شده که کارنامه باد آخرین آنهاست. فهرس لاعمال الریح آخرین تجربه‌های شعری آدونیس را در بر می‌گیرد که دارالنهار بیروت آن را در سال 1998 ارائه کرد و دربردارنده شعرهای کوتاه شاعر است و تأملاتی اشراق گونه در اشیاء و طبیعت. تماشای درون و بیرون در نگاه آدونیس، به تفسیری خوشایند از آفتاب و باد و باران و درخت و بیابان و شعر انجامیده است و درین مکاشفه، مفاهیم انتزاعی همچون رؤیا و اندوه نیز مجال تأویل یافته‌اند. تلاش شاعر در این مجموعه، به تعبیر خودش، «دگرگونی نقشه اشیاء» بوده است (برگ‌نیسی، 23).

·

پیش ازاین، ترجمه تعدادی از شعرهای کوتاه کتاب احتفاء بالاشیاء الواضحة الغامضة آدونیس (بیروت، 1988) به قلم دکتر محمدرضا ترکی ارائه گردیده است (وبلاگ فصل فاصله). در این شعرها،‌ شاعر نگاهی اشراقی و عرفانی و لحنی پیامبرگونه دارد:

با هر پرسشی دو نیمه می‌شوم:

پرسشم و خودم.

پرسشم در پی پاسخ است

و خودم به دنبال پرسشی دیگر!

..

گُل قایقی است شناور در هوا

با یک سر نشین:

عطر!

..

دریا با تموّج همواره‌اش

به او آموخت

از خویشتن بدر آید

تا در خود بپاید.

 

 

کارنامه باد 13 بخش دارد و در هر بخش، شاعر مواجهه خود را با طبیعت باز نموده است:

علف

زمین را می‌خواند

زمین

علف را می‌نویسد.

..

باران را دیدم

با گام‌هایش

رد گام‌هایم را محو می‌کرد.

..

برف

نامی سپید

برای مرگ.

..

در هر پنجره‌ای

باید که باز کنم

بی شمار پنجره‌ها.

..

غبار

یک پیرهن بیش ندارد

که آن را

همه اشیاء به تن می‌کنند.

 

از نظر مترجم، مکاشفات تصویری آدونیس در دفتر کارنامه باد، در مذاق خواننده ایرانی، طعم خیال‌بندی‌های شگفت شاعران سبک هندی را تجدید می‌کند (رضایی‌نیا، 12). طرفه آنکه، یکی از شعرهای کوتاه این مجموعه:

سپیدار، مأذنه‌ای است

آیا باد

مؤذن است؟

 

دقیقاً قطعه‌ای از سهراب سپهری را به یاد ما می‌آورد، در منظومه صدای پای آب:

من نمازم را وقتی می‌خوانم

که اذانش را باد

گفته باشد سر گلدسته سرو (سپهری، 272).

 

تأملات آدونیس در شعرهای کوتاهش، بر خلاف نظر مترجم، هیچ نسبتی به نهضت جهانی هایکونویسی ندارد. نهضتی که می‌کوشد از طریق ارائه صناعتی یک‌نواخت و دستورالعملهایی قالبی، امر شعر را دست‌فرسود ذهنهای تنبل و پخته‌خوار کند و این باور خطا را رواج دهد که گفتن شعر، احتیاجی به هیچ مطالعه و ممارستی ندارد و فقط کافی است به طبیعت و رفتار آدمها بنگریم و نتیجه مشاهدات خود را با فرمولی که از قبل تعیین و تئوریزه شده است، در سه سطر به کاغذ بیاوریم. تولیدات یک‌دست و فابریکی که امروزه صنعت هایکو به ما عرضه می‌دارد، عرصه را برای شعرهای کوتاه متفاوت و متنوع تنگ کرده است. در فقدان فردیتی که شعر کوتاه امروز ما را احاطه کرده است، تشخص زبانی و فکری شعرهای کوتاه آدونیس، مجال خوبی برای پرواز ذهن در افق معناست. و ازین بابت، جامعه شعری ما مدیون اهتمام عبدالرضا رضایی‌نیاست.

·

ترجمه رضایی‌نیا از شعرهای آدونیس در دفتر کارنامه باد، ترجمه‌ای روان و خوشخوان است که بی هیچ دست‌اندازی و بدون هرگونه زبان‌ورزی، خواننده را به فضای شعر رهنمون می‌کند. متأسفانه پاره‌ای از مترجمان، به دلیل عدم تسلط و اشراف بر زبان مبدأ، از ذوق خود بیش از حد مایه می‌گذارند و می‌کوشند با بکارگیری زبان شاعرانه، جبران نقیصه کنند. رسیدن به این مایه از ورزیدگی زبانی، مرهون تمرین‌ها و تجربیات پیشین رضایی‌نیا در عرصه ترجمه شعر عربی معاصر است. کارنامه باد، ششمین دفتر ترجمه‌های رضایی‌نیاست. پیش ازین، ترجمه شعرهای عبدالوهاب البیاتی (ماه شیراز و ترانه‌های عاشق آواره)، احمد مطر (پلاکاردها)، محمود درویش (من یوسفم پدر)، انسی الحاج (عشق سپید، گنجشک آبی) به قلم رضایی‌نیا منتشر شده است.

 





کلمات کلیدی :درباره شعر کوتاه و کلمات کلیدی :یادداشتها

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٥
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸۸/٧/۱٩

 

اشاره. نوشته حاضر، یادداشتی است بر مجموعه نثرهای ادبی دوست عزیزم آقای عبدالرحیم سعیدی راد که در قالب نامه‌ به مخاطبی دور از دسترس اما بسیار نزدیک نگاشته شده و نشر تکا آنها را در کتابی تحت عنوان حق با آفتاب‌گردانهاست منتشر کرده است.

 

دانسته نیست اولین نامه جهان را چه کسی نوشته است. اما کشف اینکه نوشتن و فرستادن نامه می‌تواند گرهی از روح بیقرار آدمیزاد بگشاید، جزو مهمترین کشفهای جهان است. تا پیش از آنکه کاغذ و قلم اختراع شود و داستان نامه‌نگاری بنی آدم آغاز گردد، احتمالاً بقول شاعر، وظیفه انتقال حسّها و حالتهای درونی، بر عهده «اشارات نظر» بود. اما اشارات نظر هم نمی‌توانست یاران غایب از نظر را از احوالات یکدیگر باخبر کند و قاعدتاً کار به پیک و پیغام می‌کشید. هرچه بود، کم کم نامه‌نگاری رونق گرفت و انسانها به ظرفیتهای متعدد این رسانه پی بردند و کار به دستگاههای رسمی و اداری نیز رسید و مکاتبات و مراسلات و منشئات دولتی، رواج بی سابقه یافت و دبیران و منشیان در دیوانهای دولتی ارج و قرب بسیار یافتند و نامه‌های ساده جای خود را به مکاتبات پر طمطراق داد و شرایط و ضوابط رسیدن به مقام دبیری و منشی‌گری سخت‌تر و سخت‌تر شد. در کنار آن، دبیران باتجربه برای آنکه نوآمدگان این عرصه را از راز و رمزهای حرفه خود باخبر کنند، دست به قلم شدند و دستورنامه دبیری نگاشتند و نمونه‌هایی از منشآت و مکاتبات برگزیده منشیان زبردست را در آن گنجانیدند تا بقول سعدی علیه الرحمه، متکلّمان را بکار آید و مترسلان را بلاغت افزاید. در این میان، اما آنها که دل در گرو عشق داشتند، همچنان قلم را بنام دوست بر کاغذ می‌نهادند و خاطر را ازین غوغاهای رسمی پرهیز می‌دادند. منظومه‌های عاشقانه ادب فارسی همچون ویس و رامین فخرالدین اسعد گرگانی و خسرو شیرین نظامی گنجوی، یادگارهای روشنی از نامه‌نگاریهای عشاق سینه‌چاک را عرضه می‌دارد و کم کم نوع ادبی «ده‌ نامه سرایی»، اختصاصاً بدین منظور پدید آمد. تکنیکی که در رمان امروز نیز کمابیش با خصلتهایی مشابه بکار گرفته می‌شود.

اما شکی نیست که میان نامه‌های عاشقانه و عارفانه با نامه‌های رسمی و اداری، تفاوت از زمین تا آسمان است؛ تفاوتی که عشق دارد و عقل.

نخست آنکه، در نامه‌های عاشقانه، حرفهای عمیق و اساسی که نیاز همیشگی روح انسانهاست، با عباراتی ساده و صمیمی و روشن نگاشته می‌شوند. در حالی که در نامه‌های اداری، سعی بر آن است که حرفهای پیش پا افتاده و روزمره را در پوششی از عباراتی مغلق و دهن پُرکن بپیچانند.

دیگر آنکه، نامه‌نگاری اداری آداب و فنونی دارد که می‌شود قواعد آن را آموخت و به دیگران نیز یاد داد و با رعایت اصول نگارش اداری، به مقصود خود نائل آمد. اما شرط تأثیر مکاتبات عاشقانه، در آن است که کلیشه‌ها را بر هم بزنی و قواعد را زیر پا بگذاری و قلم را به دست دل بسپاری تا بدون هیچ ترتیب و آدابی هرچه می‌خواهد دل تنگش بگوید.

در مکاتبات اداری، قالبهای از پیش آماده، به فریاد نویسندگان می‌رسند و او را از شرّ خلاقیت و نوآوری می‌رهانند. اما در نامه‌های عاشقانه، قالبها را باید ‌شکست تا روح نوشتار بر ملا شود. از این رو، در مکاتبات اداری، گاه یک قلم، هزاران نفر را کفایت است و در نوشته‌های دوستانه، گاه هزاران قلم نیز کفاف حرفهای یک دل را نمی‌دهد.

همچنین، نگارندة نامه‌های اداری هنگام نوشتن این قبیل نامه‌ها هرچه بیشتر می‌کوشد که خودش نباشد و هویت خود را در نقاب واژه‌ها پنهان کند. اما نویسنده نامه‌های عاشقانه باید بکوشد که هرچه بیشتر خودش باشد و روحش را در کلمات عریان کند.

دردمندان را باید گفت که هنگام کتابت عشق، شیوه نامه دل را بگشایند و از دل دستور بگیرند و حرف دل را بنویسند و مترسلان را باید به مشق کردن از کتابهای دستور بلاغت و دبیری و خواندن راهنمای مکاتبات اداری سفارش کرد.

به همین دلیل، هر کتابی که حاوی نامه‌های عاشقانه است، عاشقان را دلالتی است که بخوانند و لذت ببرند، اما بدان گونه ننویسند. هر نویسنده‌ای که می‌خواهد قصه‌ شوقش را به مخاطب خود بنویسد، بایستی که بلاغت تقلید ناپذیر عشق را بکار گیرد که به عدد عاشقان عالم، راه و روش متفاوت دارد. هر نامه عاشقانة واقعی، حسّی متمایز را با زبانی منحصر و اسلوبی تکرار نشدنی به نمایش می‌گذارد. تا آنجا که می‌توان گفت همان طور که به تعداد آدمها، راههای رسیدن به خدا متنوّع و متعدد است، همچنین است شیوة نامه نوشتن به محبوب و معشوق و معبود که هزاران راه نرفته دارد. و اگر می‌خواهی قلم به دست بگیری و نامه‌ای به مخاطبی آشنا بنویسی، همه شیوه‌نامه‌ها و خوانده‌ها و دانسته‌ها را فراموش کن و شیوه‌نامه خودت را بیافرین.

..

حق با آفتاب‌گردانهاست, دل‌ْنگاشته‌های عبدالرحیم سعیدی راد است با معشوقی «غایب از نظر» که بر مبنای بلاغت تقلید ناپذیر عشق نوشته شده است و در هر سطر پُر طراوت آن, پروانه‌ها و قاصدکها و شقایقها و بنفشه‌ها و کبوتران و یاکریم‌ها و گُلها و بابونه‌ها در رفت و آمدی مداومند. و هر کدام از آنها, پیام‌رسان شوق انتظار کسی است که به‌شدت خودش است و با روحی عریان به میدان در آمده است. از این رو, نامه‌های او، آینة تمام قدّی است برای ترسیم بیتابی همة مشتاقان و منتظران جهان. این نامه‌ها، هم واجد همة آن ویژگی‌هایی است که برای مکاتبات عاشقانه برشمردیم و هم فاقد ویژگی‌های مربوط به نامه‌های خشک و رسمی است. و از همه مهمتر، ویژگی‌هایی دارد که در سایر نامه‌ها مشهود نیست. همان خصلتهای تعمیم ناپذیری که باعث می‌شود خواندن هیچ کدام ازین دست نامه‌ها، ما را از خواندن نامه‌های دیگر بی‌نیاز نکند: از هر زبان که می‌شنوی نامکرّر است.

 

یکشنبه 19 آبان 1387

 





کلمات کلیدی :یادداشتها

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٩
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸۸/٥/۱٠

 

کمال‌الدین بندار رازی از شاعران شیعی قرن چهارم هجری است (متوفی 401 ق). فهلویات بندار در زمان او تا چند قرن بعد شهرت داشت. از جمله اشعار منسوب به او، این رباعی تمثیلی است:

با بط می‌گفت ماهیی در تک و تاب

باشد که به جوی رفته باز آید آب

بط گفت: چو من قدید گشتم، تو کباب

دنیا پس مرگ ما چه دریا چه سراب!

..

در رباعی مذکور، مصراع دوم حاوی یک کنایه است: آب رفته به جوی باز آمدن. یعنی رونق از دست رفته، باز گشتن. تجدید وضع مطلوب گذشته (فرهنگ کنایات سخن، 1:‌6). و مصراع چهارم، در حکم یک مثل است و در اغلب کتابهای مثل قدیم و جدید آمده است (امثال و حکم، 2: 828).

مضمون این رباعی را یکی از شاعران ایرانی عربی‌سرای قرن چهارم و شاید احمد بن بُندار چنین سروده است:

و قالوا: یعود الماء فی النهر بعد ما

عفت عنه آثار و جفّت مشارعه

فقلت: الی أن یرجع الماء عائداً

و تعشب شطّاه تموت ضفادعه

 

که ترجمه‌اش چنین است: از پس خشکیدن جوی و نابودی آثارش، دیگر بار آب به جوی باز خواهد آمد. گفتم: تا آب رفته به جوی باز آید و گیاه بر کرانهء جوی بروید، غوکان مُرده‌اند (مفلس کیمیا فروش، 310).

و همین معنی را انوری طی قطعه‌ای به نظم در آورده است:

دوستی گفت: صبر کن زیراک

صبر کار تو خوب و زود کند

آب رفته به جوی باز آید

کار بهتر از آنکه بود کند

گفتم: آب ار به جوی باز آید

ماهی مرده را چه سود کند؟

(این قطعه به سنایی و جمال اصفهانی هم منسوب است.)

..

آنچه باعث نوشتن این یادداشت شده، ذکر تشابه اشعار فارسی و عربی نبود. بلکه غرض ایراد یک «ان قلت» و یا نکته‌گیری بر ترکیب «جوی رفته» در مصراع دوم رباعی است. در بادی امر چنین به نظر می‌آید که منظور شاعر از این ترکیب، نهری است که روان شده‌ست و رفته است. اما با دقت در روابط کلمات، معلوم می‌شود که منظور از «جوی»، بستر رود است که قرار است آب رفته بدان باز گردد. بنابراین، شاعر مسامحتاً صفت «رفته» را که مربوط به آب است، به جوی نسبت داده است. یعنی در اصل می‌بایست آب رفته به جوی باز می‌گشت، اما در وضعیت فعلی، قرار است آب به جوی رفته باز آید.

..

البته جای تأویل و توجیه در این مورد باز است و اگر خوانندگان وبلاگ نکته‌ای به ذهنشان می‌رسد که خلاف این برداشت است، می‌خواهیم که در بخش نظرها یادآور شوند.

 





کلمات کلیدی :یادداشتها

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٠
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸۸/٢/٢۸

دکتر محمد امین ریاحی/ آبان 86

دکتر محمد امین ریاحی روز شنبه پس از سی سال انزوا در سن 86 سالگی درگذشت.

آن عزیز ارجمند که از شاگردان مرحوم بدیع الزمان فروزانفر بود، در حوزه تصحیح متون ادبی و عرفانی اثرات گرانبهایی از خود بجا گذاشت. اما با تأسف بسیار، در سی سال دوران انقلاب به دلیل مسئولیت‌هایی که در دوران پهلوی داشت (در وزارت فرهنگ)، در انزوا و تنگنا زندگی کرد و جز عده‌ای انگشت‌شمار، کسی از دانش او بهره‌ای نبرد.

آبان ماه 86 به همراه نادر مطلبی کاشانی، محسن جعفری مذهب و عمادالدین شیخ الحکمایی به دیدار او رفتیم. خانه‌اش در حوالی خیابان خواجه عبدالله انصاری بود، نزدیک دفتر روزنامه اعتماد. سبک معماری خانه او مرا به یاد خانه مینوی که اکنون کتابخانه شده است و خانه دکتر شفیعی کدکنی انداخت. تکیده‌تر شده بود از سه سال پیشترش که برای اولین بار مرا در خانه‌اش به گرمی پذیرفت و از کار و بارم پرسید. با گوشی موبایل چند تا عکس ازو گرفتم. محسن جعفری مذهب نیز صدایش را ضبط کرد. گوش‌هایش سنگین بود و بایستی بلند سخن می‌گفتیم. اما حافظه‌اش همچنان نیرومند بود و سرشار از یادهای دریغ‌آلود.

در عسرت آبرومندانه‌ای می‌زیست. حقوقش را از همان آغاز انقلاب قطع کرده بودند. و اندوخته‌اش نیز به پایان آمده بود و حق التألیف کتاب‌هایش نیز کفاف زندگی را نمی‌داد. اما همچنان محتشم می‌نمود. پاره‌ای از یادداشت‌ها و کتاب‌هایش را همان ابتدا به یغما برده بودند، احتمالاً به عنوان مدرک جرم خیانت‌های بی‌شمار او که چیزی نبود جز تحقیقات و تتبعات آن استاد در حوزه فرهنگ و ادب فارسی. از خانه که بیرون آمدیم، سر کوچه چشمم به تابلوی روزنامه اعتماد افتاد. با خودم گفتم چیزی در شرح این دیدار بنویسم و برای روزنامه بفرستم. اما منصرف شدم. روزنامه‌ها سوژه‌های مهم‌تری داشتند. البته احتمالاً در این چند روز همه آنها داد مرثیه را خواهند داد.

نادر مطلبی کاشانی از سه چهار سال پیش قرار بود «نکوداشت‌نامه» او را چاپ کند و قبل از آنکه بمیرد، تقدیمش کنند. اما این آرزو با توجه به دفع الوقت‌های بی‌شمار عملی نشد.

..

مهمترین اثر دکتر ریاحی، تصحیح «مرصاد العباد» نجم‌الدین رازی است که از مهمترین متون عرفانی فارسی به‌شمار می‌رود. این اثر، پایان‌نامه دکترای ایشان بود (1339 ش) و با مقدمه‌ای جامع و توضیحات ارزشمند بارها به چاپ رسیده است.

تصحیح کتاب «نزهة المجالس» اثر جمال خلیل شروانی از دیگر تحقیقات مهم او بود. نزهة المجالس مهم‌ترین منبع در شناخت رباعیات کهن فارسی است و از سال انتشار تا امروز کتاب بالینی من بوده است (زوار، 1366). در مورد این کتاب یادداشت‌های متعددی فراهم کرده بودم که سال 76 طی دو شماره در مجله معارف از منشورات مرکز نشر دانشگاهی چاپ شد. و همین، بهانه دیدار نخست من بود با آن استاد یگانه.

«تاریخ خوی» دیگر اثر ارزنده دکتر ریاحی است. خوی زادگاه او بود و بررسی مهم او در مورد مدفن شمس تبریزی در خوی، مقالتی محققانه و راهگشاست. گو اینکه دولت ترکیه بنا به سیاست جذب توریست، هنوز هم مقبره جعلی واقع در قونیه را آرامگاه شمس تبریزی می‌داند.

«کسایی مروزی، زندگی و اندیشه و شعر او»، کتاب درسی ما بود در دوران تحصیل در دانشگاه. مرحوم دکتر مهدی درخشان هم کتابی در همین زمینه داشت که ما آن دو کتاب را با هم می‌خواندیم.

کتاب «سرچشمه‌های فردوسی شناسی» (پژوهشگاه علوم انسانی، 1372) یادگار ارزشمندی است از نخستین دیدارمان در مهرماه 1383 که با دستخط اهدایی او، زینت کتابخانه من است.

«چهل گفتار در ادب و تاریخ و فرهنگ ایران» مجموعه‌ای از مقالات اوست که انتشارات سخن آنها را در سال 1379 بازچاپ کرد. این کتاب در شش بخش سامان یافته است: زبان و فرهنگ ما، فردوسی و شاهنامه، در احوال گذشتگان، در آیینه تاریخ، نکته‌ها، یاد استادان و یاران رفته.

«زبان و ادب فارسی در قلمرو عثمانی» یادگار دوران مأموریت دکتر ریاحی در کشور ترکیه طی سالهای 1342 تا 1347 به عنوان رایزن فرهنگی است (نشر پاژنگ، 1369). رایزنان فرهنگی آن دوران را که اغلب از بزرگان و دانش‌آموختگان فرهنگ و ادب بودند، مقایسه کنید با بسیاری از رایزنان فرهنگی امروز که با بضاعتی اندک از دانش و فرهنگ و انبانی انباشته از ادعا، باید پاسدار ارزشهای فرهنگی ما در کشورهای دیگر باشند.

تصحیح «رتبة الحیات» خواجه یوسف همدانی که به همراه «رسالة الطیر» منسوب به نجم‌الدین رازی در یک مجلد منتشر شده است، «گلگشت در شعر و اندیشه حافظ» و... از دیگر آثار استاد ریاحی است.

 





کلمات کلیدی :یادداشتها

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢۸
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸۸/٢/٤

 

دکتر شفیعی کدکنی از معدود استادان ادبیات فارسی است که همزمان در چند حوزه کاری دارای آثاری رهگشا و پیشرو است: در حوزه شعر و شاعری (ذوقیات)، در حوزه پژوهشهای ادبی و عرفانی و تصحیح متون نظم و نثر، در حوزه مطالعات ادبی (مباحث نظری)، و در حوزه ترجمه. عمق و تنوع و تازگی آثار شفیعی کدکنی، چیزی نیست که احتیاج به براهین امثال من داشته باشد.

..

دوازده دفتر شعر او که نخستین آنها (زمزمه‌ها) در سال 1344 به چاپ رسیده و آخرین آنها (پنج دفتر  هزاره دوم آهوی کوهی) در سال 1376 هم حاکی از پیشگامی و تأثیرگذاری او در شعر امروز ایران است و هم استمرار او را در این حوزه (همزمان با اشتغال او به پژوهش و مباحث نظری ) نشان می‌دهد. همه شعرهای چاپ شده شفیعی کدکنی را انتشارات علمی (سخن) در دو کتاب: آیینه‌ای برای صداها (هفت دفتر شعر) و هزاره دوم آهوی کوهی (پنج دفتر شعر) در سال 1376 منتشر ساخت.

شاید در بین شاعران جهان، شاعری با این جامعیت کم بتوان سراغ کرد. در بین شاعران عرب، اشتغال ذهنی ادونیس تا حدودی شباهت به فعالیت‌های متنوع شفیعی کدکنی دارد. اما نگاهی به کارنامه آثار این دو، تفاوت آنها را به خوبی نشان می‌دهد. البته، شهرت شاعری شفیعی کدکنی هیچ‌گاه با شهرت جهانی ادونیس برابری نمی‌کند و این همه‌اش به ارزش‌های شعری آنها بر نمی‌گردد. بلکه، ریشه در ضعف ما ایرانی‌ها در معرفی ادبیات خودمان در صحنه‌های بین المللی دارد.

حضور شفیعی کدکنی در شعر امروز، منحصر به شاعری نمی‌شود و باید به بررسی‌های و مطالعات او در حوزه شعر معاصر اشاره کرد. از یک‌سو با ترجمه شعر امروز عرب (آوازهای سندباد/ عبدالوهاب البیاتی) و جریانها و تحولات آن (شعر معاصر عرب)، سهم مهمی در معرفی این جریان به خوانندگان ایرانی دارد. و از سوی دیگر، مطالعات او در شعر امروز ایران (ادوار شعر فارسی)، از معدود بررسیهای نظام مند و متوازن در این حوزه است.

..

در حوزه نظری، کتاب‌هایی همچون صور خیال در شعر فارسی و موسیقی شعر، کوشش‌های ارزنده‌ای در جمال‌شناسی شعر قدیم فارسی است. این مباحث نظری، در مقدمه تعداد دیگری از آثار شفیعی کدکنی، همچون شاعر آینه‌ها (شعر بیدل)، مفلس کیمیا فروش (نقد و تحلیل شعر انوری)، در اقلیم روشنایی (سنایی) و شاعری در هجوم منتقدان (شعر حزین لاهیجی و نقد ادبی در دوران او) و مقالات ایشان به وجهی دیگر مطرح شده و نگاه نافذ و منتقدانه مؤلف را به شعر کهن فارسی و مبانی بلاغت آن نشان می‌دهد.

..

در حوزه تصحیح متون، تصحیح مجموعه آثار عطار (منطق الطیر، مختارنامه، اسرارنامه، الهی نامه، مصیبت‌نامه) و آثار مربوط به ابوسعید ابوالخیر (اسرارالتوحید، حالات و سخنان ابوسعید ابوالخیر و چشیدن طعم وقت)، تعریف تازه‌ای از شیوه‌ تصحیح متون کهن به دست داده است و دارای چنان جامعیتی است که چشم‌اندازی از همه نکات ادبی، لغوی، زبان‌شناختی، تاریخی و اجتماعی متن را در پیش چشم خواننده ‌گسترانده است.

..

جریان شناسی عرفان و حکمت فارسی بخشی مهمی از مطالعات شفیعی کدکنی را تشکیل می‌دهد. بجز آثار مربوط به ابوسعید ابوالخیر و مطالعه در آثار بزرگان شعر عرفانی فارسی (سنایی، عطار و مولوی)، آثاری که در مورد خرقانی و بایزید بسطامی به چاپ رسانده است، نکات بسیار مهمی در شناخت شخصیت این بزرگان در بر دارد. پژوهش‌های شفیعی کدکنی در مورد کرامیه (جانب عرفانی مذهب کرامیه) و قلندریه (قلندریه در تاریخ)، از دیگر آثار مهم در این زمینه است.

..

..

تازه‌ترین کتاب شفیعی کدکنی چند ماه پیش با عنوان غزلیات شمس تبریز در دو جلد و توسط انتشارات سخن به بازار آمد. شفیعی کدکنی سالها پیش (1352) گزیده غزلیات شمس را منتشر کرده بود که تا امروز بارها و بارها په چاپ رسیده است. اما غزلیات شمس تبریز حکایتی دیگر دارد. در کتاب پیشین، 466 غزل از بین غزلهای مولانا انتخاب شده و توضیحات بسیار مختصری هم در مورد واژه‌ها و اصطلاحات اشعار در پای هر شعر آمده بود. اما در کتاب فعلی، مؤلف کار انتخاب را گسترش داده و 1065 غزل و 256 رباعی مولوی را انتخاب و شرح کرده است که چیزی در حدود یک سوم غزلیات مولانا و یک هفتم رباعیات او را در بر می‌گیرد. توضیحات و پانویس‌های اشعار، در بیشتر موارد از حد «لغت معنی» فراتر رفته و در اغلب آنها، نکات و کشف‌های تازه‌ای می‌توان یافت و اهل تحقیق، قدر این یافته‌ها را خوب می‌دانند. اهل ذوق هم می‌توانند از اکسیر سخن مولانا بهره‌مند شوند و دلهایشان را به موج معنا و موسیقی در شعر تو در توی جلال‌الدین محمد بلخی بسپارند.

شفیعی کدکنی در کنار انتخاب غزلها، در انتخاب ابیات هر غزل هم سلیقه به خرج داده است. و اگر چه ممکن است این کار، کلیت شعر مولانا را خدشه‌دار کند، اما در کار گزینش‌گری، انتظار این اعمال سلیقه‌ها را نیز باید داشت و ایشان در مقدمه توضیح داده‌اند که برای آنان که می‌خواهند همه غزلها و از هر غزل همه ابیات را در اختیار داشته باشند، کلیات شمس در دسترس همگان است! که البته استدلال چندان محکمی هم نیست. درست است که در یک سلیقه‌ای می‌توان بخشی از یک غزل را نادیده گرفت، اما اگر گزینشگر در حد دکتر شفیعی کدکنی باشد، با این استدلالهای نا استوار نمی‌تواند خواننده جستجوگر را مجاب کند.

..

گزینش غزلهای مولوی متکی بر متن مصححی است که به همت بدیع الزمان فروزانفر طی سالهای 1336 تا 1344 در ده جلد و با عنوان کلیات شمس منتشر شد. این تنها چاپ منقح و معتبرترین تصحیح موجود از کلیات اشعار مولانا است. البته دو سال پیش نیز آقای توفیق سبحانی کلیات شمس تبریزی را بر مبنای نسخه قونیه در دو جلد بزرگ به بازار فرستاد که اگرچه کار ارزنده‌ای در این زمینه است و بکار محققان می‌آید، اما بر آن عنوان تصحیح نمی‌توان نهاد.

..

چاپ کتاب حاضر، سرگذشتی خواندنی دارد. ظاهراً طرح اولیه آن در دهه پنجاه شکل گرفته و قرار بوده سال 1352 در انتشارات فرهنگستان هنر و ادب ایران به چاپ برسد. ولی به دلیل سفر مؤلف به خارج از ایران و وقوع انقلاب کار مدتی به تعویق افتاد. تا اینکه حدود 15 سال پیش به آقای زهرایی مدیر انتشارات کارنامه سپرده شد تا سامان گیرد. اما بنا به دلایلی و به‌رغم اعلانهای متعددی که در لیست کتابهای در دست چاپ آن انتشارات صورت گرفت، رنگ تحقق به خود ندید و همین طولانی شدن دوران چاپ کتاب، میانه شفیعی کدکنی و زهرایی را بهم زد و سال گذشته که مجال دیدار استاد دست داد، با دلخوری تمام ازین واقعه سخن می‌گفت و زهرایی را مقصر می‌دانست. در پیشگفتار کتاب، شفیعی از زهرایی یاد کرده و تأخیر در کار نشر کتاب را محصول وسواس جمال‌شناسانه او دانسته است!

..

به اعتقاد دکتر شفیعی شاید 25 درصد غزلهایی که در چاپ فروزانفر قرار گرفته، به دلایل سبک‌شناسی و قرائن نسخه‌شناسی از مولانا نیست. اما ایشان، به گفته خود، وارد بحث دراز دامن و دشوار نقد انتسابات نشده و فقط در یادداشت‌های پای صفحات یادآور شده‌اند که این غزل یا آن رباعی، سروده دیگران است و نمی‌تواند از مولانا باشد. در اینجا، یک ایراد شاگردانه به این روش دارم. این که دکتر شفیعی کدکنی فرموده‌اند: «آنچه بین الدّفتین چاپ استاد فروزانفر بوده است، در تعریف ما دیوان کبیر مولاناست»، توجیه‌گر آمدن غزلها یا رباعیات دیگران در این گزیده نیست. وقتی ایشان از بین 3000 غزل مولانا، 1000 هزار را بر می‌گزینند، چه دلیلی دارد آن غزلهای مشکوک و منسوب هم بین غزلهای منتخب جایی داشته باشد؟ تنها دلیلی که عجالتاً به ذهن من می‌رسد این است که ایشان می‌خواسته‌اند نتیجه تحقیقات طولانی خود را در باب شناسایی گویندگان اصلی بعضی از غزلهای منسوب به مولانا باز نمایانند، و مجالی بهتر ازین دست نداده است. به نظر من، بهتر این بود که این نوع غزلها نیر در کنار ده غزل منسوب به مولانا در پایان کتاب جای می‌گرفت و توضیحات مربوطه نیز آنجا می‌آمد. در بخش رباعیات منتخب نیز، آوردن رباعیی که عین القضات همدانی حدود یک قرن پیش از مولانا در نامه‌های خود‌ آورده و با هیچ چسبی نمی‌توان آن را به مولانا چسباند، کاری غیر منطقی و به‌دور از اسلوب علمی است.

..

کتاب، طبق معمول اغلب آثار شفیعی کدکنی، مقدمه‌ای مبسوط در شناخت شعر مولانا دارد که الحق آموزنده و خواندنی است و مشحون از مباحث بدیع و تازه نظری، اطلاعات نسخه‌شناسی و سبک شناسی، و یافته‌های جدید تاریخی و ادبی است. در سالهای اخیر که مولانا مورد توجه جهانی قرار گرفت، کتابهایی تحت عنوان گزیده غزلهای مولوی توسط افراد مختلف فراهم آمده و بهترین آنها شاید انتخابی است که بهاءالدین خرمشاهی صورت داده (با عنوان انسانم آرزوست) و با همه فضل و دانش خرمشاهی، مقایسه این دو متن، در مقدمه و توضیحات، گویای تفاوت‌های بنیادین آنهاست. آن مایه ذوق‌ورزی که خرمشاهی در انتخاب غزلهای مولانا به خرج داده، در میان اغلب دوستداران جدی ادبیات کهن می‌توان سراغ کرد. و شاید اگر آوازه ایشان نبود که ناشر را به چاپ کتاب ترغیب کند، می‌شد گفت صلاحیت چاپ چنان کتابی در بسیاری دیگر نیز وجود دارد. اما آنچه توسط شفیعی کدکنی انجام شده، محصول سالها استغراق در متون ادبی و عرفانی چاپی و خطی، فارسی و عربی و نامدار و گمنام، و بهره‌گیری از سواد ادبی و بینش نظری در تلفیق یافته‌ها و دانسته‌های کهن با دستاوردهای نقد جدید و دانش‌های نوین تأویل و تفسیر متون است.

..

تنها نکته باقی مانده، دریغی است ازین دست که ای‌کاش دکتر شفیعی کدکنی، دست به کار تصحیح تازه‌ای از «کلیات شمس» می‌زد و متن منقح و آبرومندانه‌ای از اشعار این شاعر عارف عرضه می‌داشت که در موقعیت فعلی، هیچ کس را صلاحیتی بیش ازیشان برای انجام این مهم نیست.

..

چند پیوند مرتبط

 

روشنایی فضای سایه روشن/ یادداشت تقی پورنامداریان در روزنامه اعتماد

(پورنامداریان انتقاداتی را متوجه بعضی از مطالب مقدمه کتاب کرده که پذیرفتنی است)

 

کشفِ دوباره‌ی شمس تبریز! / یادداشت داریوش محمدپور

(نگاهی از سر شیفتگی و ذوق‌زدگی)

 

نگاهی به دیوان شمس / سید ابوالحسن مختاباد در همشهری آنلاین

(گزارشی روزنامه‌نگارانه و نسبتاً جامع)

 





کلمات کلیدی :یادداشتها

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٤
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸۸/۱/٢۱

 

1)   وبلاگ «اسپریچو»‌ از دی ماه 81 به وبلاگستان فارسی پیوست و از آن تاریخ تا امروز افتان و خیزان به حیات خود ادامه داده است. مراجعان این وبلاگ کمابیش افراد مشخصی هستند که از سر لطف و مرحمت مطالب آن را می‌خوانند و نویسنده‌اش را به مهر خود می‌نوازند. محتوای وبلاگ را نخست، اشعار من تشکیل می‌دهد و بعد، یادداشت‌هایی که در مسایل مختلف ادبی نوشته‌ام. بعضی از مطالب آن بصورت مقاله نیز در نشریات ادبی به چاپ رسیده است. از جمله کارهای واجبی که باید انجام دهم و بخشی از آن نیز انجام شده است، سامان‌دهی آرشیو موضوعی وبلاگ است که به امید خدا تا پایان فروردین ماه صورت خواهد گرفت و دسترسی به مطالب وبلاگ آسان‌تر خواهد شد. هم برای خودم و هم برای دیگران. در اسفند ماه سال گذشته، داوران نخستین جشنواره وبلاگ‌های استان کرمان، «اسپریچو» را به عنوان وبلاگ برگزیده ادبی انتخاب کردند. جایزه آن، حواله یک دستگاه ضبط صوت بود که هیچ‌گاه وصول نشد! به قول فروغ فرخزاد: تنها صداست که می‌ماند!

2)   سال گذشته، گزیده شعرهای من با عنوان «تمام ناتمامی‌ها» توسط نشر تکا در 294 صفحه و با شمارگان 3000 نسخه منتشر شد. در مورد این کتاب سال گذشته توضیحاتی در همین وبلاگ آمد. «تمام ناتمامی‌ها» هشتمین کتاب من بود. امسال اگر بخت یار شود، قصد دارم مجموعه دیگری از شعرهایم را به چاپ بسپرم. فعلاً اسمش هست: «خواب گنجشک‌ها». تقریباً همه 50 شعر این کتاب (جز یکی دو شعر) در همین وبلاگ عرضه شده است و اشعار سالهای 86 و 87 را در بردارد. اشعار این کتاب را شعرهای نیمایی من تشکیل می‌دهد و دو چارپاره نیز در میان آنها هست.

3)   ماهنامه شعر سال گذشته مصاحبه‌ای با من تحت عنوان «ظرفیتهای استفاده نشده شعر نیمایی» انجام داد. متأسفانه خیلی از بزرگوارانی که دست‌اندرکار نشریات ادبی کاغذی و الکترونی هستند، فرق شعر نیمایی و شعر سپید را نمی‌دانند. تا جایی که ویراستاران مجموعه اشعار من، در فهرست این مجموعه، بخش اول کتاب را که به اشعار نیمایی سالهای اخیر من اختصاص دارد، تحت عنوان «شعرهای سپید» چاپ کرده‌اند. و احتمالاً در نظر خوانندگان این کتاب، بنده نیز جزو آن دسته از کسانی هستم که فرق شعر نیمایی و شعر سپید را نمی‌دانند.

4)   اوایل سال گذشته کتاب «شاعران قدیم کرمان» از چاپ در آمد و احساس می‌کنم تا حدودی دین خود را به شعر دیار کرمان ادا کرده‌ام. قصد دارم این کار را با کتاب دیگری که به شعر امروز کرمان اختصاص دارد تکمیل کنم. و اگر کارها خوب پیش برود، تا اواسط امسال به اتمام خواهد رسید. عجالتاً اشعار 32 نفر از شاعران تأثیرگذار امروز کرمان فراهم آمده و احتمالاً باید تعداد آنها را به 50 شاعر برسانم. شعر امروز کرمان، علی‌رغم توانمندیهایی که دارد، بیش از حد مظلوم افتاده است.

5)   در حوزه فعالیتهای مطبوعاتی سال گذشته 4 ـ 5 مقاله پژوهشی از من چاپ شد که مهمترین آنها مقاله «پیشینه شعر کوتاه در زبان فارسی» است که در مجله شعر چاپ شد (سال پانزدهم، ش 61: مهر 1387، ص 16 – 19) و دیگر مقاله «رباعیات مجد همگر به خط نوه او» که مجله نامه بهارستان آن را به چاپ سپرد (سال هشتم و نهم، 1386 ـ 1387، دفتر 13 ـ 14، {انتشار: پاییز 1387}، ص 337 ـ 346). در مهر ماه 87، ماهنامه شعر ویژه نامه شعر کوتاه را منتشر کرد که علاوه بر مقاله مذکور، گزیده‌ای از شعر کوتاه امروز ایران ضمیمه آن بود که انتخاب آن توسط من صورت گرفته بود. انتخاب گزیده رباعیات امروز نیز در همین شماره به من نسبت داده شده بود که در آن نقشی نداشتم. هفته نامه کرمانشهر سال گذشته یک مصاحبه مفصل با من انجام داد در مورد کتاب «شاعران قدیم کرمان» و موانع پژوهش که توسط شاعر عزیز آقای مجتبی محمد احمدی صورت گرفت (14 و 21 آبان 87).

6)   بدترین کار عالم، داوری آثار ادبی است و سال گذشته متأسفانه چند بار مرتکب این خبط و خطا شدم و از آن پشیمانم. داوری جشنواره طنز مکتوب (حوزه هنری) به رغم حُسن نیت دبیر آن آقای ناصر فیض، بازخورد خوبی برای من نداشت و موجب دلگیری جمعی از دوستان شاعر از من شد. ایضاً داوری جشنواره شعر عاشورا (شیراز)، مرحله استانی سومین جشنواره شعر فجر و جشنواره طنز خارستان (کرمان). امسال اگر خدا کمک کند، دیگر دور و بر داوری شعر نخواهم رفت.

7)   وبلاگ دیگر من با اسم «باران هزار ابر سرگردان» که یادداشتهایی است در مورد رباعیات کهن فارسی، به زعم خودم یک وبلاگ جدی و تخصصی ادبی است که البته مخاطب بسیار محدودی دارد. هم بخاطر موضوع وبلاگ و هم به خاطر معرفی نشدن آن. این وبلاگ، در واقع پیش‌نویس یک کتاب است که قصد دارم با حوصله و طمأنینه آن را به سرانجام برسانم. تا الآن 33 یادداشت در وبلاگ نوشته‌ام که دیده‌ام در بعضی مقالات پژوهشی به آن با ذکر یا بدون ذکر مأخذ استناد کرده‌اند. اگر حوصله کردید، سری به این وبلاگ هم بزنید. اطلاعات جمع و جوری دارد که محصول پرسه زدن‌های من در تاریخ رباعی فارسی است.

8)   در حوزه پژوهش، امسال چند کار در دست انجام دارم. اول، تصحیح رباعیات سنایی است که با مشورت استاد عزیز دکتر شفیعی کدکنی آن را آغاز کردم. سنایی، یکی از مهمترین شاعران فارسی است که نقش تأثیرگذاری در حوزه شعر عرفانی داشته است. متأسفانه دیوان شعر او آن بخت را نداشته که از یک تصحیح خوب و دقیق بهره‌مند شود. با اینکه دو تن از استادان بزرگ ادبیات بدین کار پرداخته‌اند: مرحوم مدرس رضوی و دکتر مظاهر مصفا، اما نتیجه کار بنا به دلایلی رضایت‌بخش نیست. غزلیات سنایی را دکتر جلالی پندری به عنوان پایان نامه دکترا تصحیح و منتشر کرد که یک قدم رو به جلو در تصحیح اشعار سنایی است. مقدمه این کتاب، حجت قاطعی است بر اشتباهات عجیب و غریب متن تصحیح شده توسط مرحوم مدرس رضوی. با تصحیح رباعیات سنایی، یک نفر هم باید با اسلوب علمی، قصاید و قطعات و اشعار پراکنده دیگر او را تصحیح کند. امسال اگر خدا بخواهد، رباعیات اوحدالدین کرمانی را نیز تصحیح خواهم کرد. مقدمات کار خوشبختانه فراهم شده و امیدوارم تا پایان سال به اتمام برسد. رباعیات اوحدالدین چند بار تا بحال چاپ شده و جای یک چاپ منقح از آن خالی است. تصحیح این رباعیات، بر مبنای دو دستنویس کهن صورت می‌گیرد که هر دو آنها، در کتابخانه‌های ترکیه نگهداری می‌شود. اوحدالدین کرمانی در دیار خود کرمان هنوز بسیار ناشناخته است. سال گذشته من قرارداد تصحیح بخشی از تذکره خلاصة الاشعار تقی الدین کاشانی را با نشر میراث مکتوب بسته‌ام. اما به دلیل نرسیدن نسخه‌های مورد نیاز هنوز اقدام جدی برای انجام آن صورت نداده‌ام. این بخش تذکره، مربوط به شعرای حوزه کرمان، یزد و سیستان در قرن یازدهم است. اگر توفیق یار شود، رباعیات خیام را نیز امسال سامان خواهم داد. این کار، بخش تکمیلی کتاب قبلی من با عنوان «رباعیات خیام در منابع کهن» است (تهران، 1382، نشر دانشگاهی).

9)   یاد تاجر خیال پرداز و آزمند  گلستان سعدی افتادم. اینها همه، آرزوهایی است که تحقق آن عمری می‌خواهد که دست آدمی نیست.

10)   این شعر کوتاه را نیز بخوانید و دیگر، بدرود!

ای حسّ و حال نو!

با من قدم بزن

در ذهن کوچکم

این کهنه‌های تازه‌نما را

                                                به‌هم بزن.

 





کلمات کلیدی :یادداشتها

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢۱
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٧/۱۱/۱۳

 

اشاره. محمد شریفی نعمت آباد، شاعر، نویسنده، مترجم (متولد 1340 بهرمان رفسنجان)، از آن دست آدمهایی است که دیدارشان به حس شاعرانگی آدم پر و بال میدهد.

از شریفی تا کنون سه کتاب منتشر شده است:

ـ سقوط پر در باران. تهران، 1363 (مجموعه شعر)

ـ باغ اناری. تهران، 1371 (مجموعه داستان). برنده کتاب سال گردون

ـ مگر سکوت خداوند. کرمان، 1383 (مجموعه شعر). برنده کتاب سال شعر کرمان

..

هفته نامه پاسارگاد سیرجان در شماره آخر خود (ش 83: دوشنبه 7 بهمن 87، ص 5) در قالب معرفی ده تن از چهرههای ماندگار استان کرمان، به زندگی و شعر محمد شریفی پرداخته است. کاری که تا کنون هیچ کدام از هفته نامههای شهر رفسنجان برای این چهره ادبی نکردهاند. این مطلب، حاوی یادداشتهایی است به قلم مهدی محبی کرمانی، حمید نیک نفس و من. یادداشت خودم را اینجا میگذارم.

..

..

اول. محمد شریفی وقتی شعر هم نمی‌خواند، صدایش عطر بارانهای بومی را دارد. و وقتی شعر می‌خواند، باران آن قدر بومی است که آدمی می‌خواهد خاکها و بوته‌ها را مهربانانه نوازش کند. شعر او، تاریخچه معنویت ملموس طبیعت رو به فراموشی است: باد‌های سرگشته در کوچه‌های دل از دست داده. آویشن‌های روییده بر یادگاران مرگ. ابری که بر مزاری نشسته است و مویه می‌کند. لمس باران در شعر شریفی، به آسانی بیرون آوردن دست از جیب و گشودن پنجره‌هاست.

دوم. در شعر امروز، بازیهای زبانی، دیواری است بتونی و سرد تا مناظر خالی پشت الفاظ را نتوانی دید. و چون از خواندن آنها فراغت حاصل کنی، باید بر بی‌حاصلی اوقات، زار بگریی. در شعر محمد شریفی، الفاظ چنان بی‌پیرایه می‌نماید که آدمی بناگاه در وسط صحرای معنی بار می‌گشاید. رسیدن به این حدود سادگی، مرهون عبور از جاده‌های دشخوار زبان است. تا نه بار معنا شانه الفاظ را زخمی کند و نه معنا در کلاف زبان کلافه شود. در شعر شریفی، در را که وا می‌کنی، تماشای سادگی‌ها، آزمون دشواری است تا ذهن، ورزیدگی خود را در مواجهه با حضور پنهانی اشیاء در آزماید.

سوم. شعر شریفی از هیچ نظریه‌ای نشأت نگرفته است. شاعرانی که از روی تئوریهای ادبی مشق می‌نویسند، پیشاپیش، به همه بادها، اذن بر باد رفتن واژه‌هایشان را داده‌اند. منشأ شعر شریفی، سیر و سلوک درونی اوست. سی سال تمام، او در متن تمام وقایع هستی، حضوری سرشار داشته است تا غیبتش از همه اتفاقات پیش پا افتاده، موجه جلوه کند. موجها می‌روند و می‌آیند و امضای آنها بر ساحل، چیزی نیست جز خس و خاشاک و حباب و کف. و دریا در سیر ناپیدای خویش، ماهیان و نهنگان بی‌شمار بر می‌آورد و مرواریدهای ریز و درشت.

چهارم. فراموشی عمدی گردانندگان محافل و مالکان مجلات، چیزی از منزلت شاعران بی رسانه نمی‌کاهد. نزدیک بینی فجیع اینان، تنها باعث محرومیت ناگوار خودشان خواهد بود از درک اوقات و آنات شاعرانه‌ای که مفسر و مبشر تلألو خورشیدهای درونی است. آنان که در آیینه چیزی جز چهره خود و حداکثر کناردستی‌شان را نمی‌بینند، از برکت تماشای مناظر متنوعی که آن سوی دیوارها در جریان است، بی بهره‌اند. دیدن و فهمیدن محمد شریفی، نیاز دیگران است، نه او. و برای رسیدن به این ساحت، باید در دل دیوارهای رخوت‌آلود و عادت‌زده پنجره آفرید.

پنجم. شمع، ایستاده سفر می‌کند و نورانی شدن لحظات حیات، مرهون سفر خاموش و بی هیاهوی اوست. قدردان روشنایی‌های انسانهایی چون محمد شریفی باشیم، که ما را به درک بهتری از انسان می‌رسانند و ایمان ما را از عادتهای تاریک می‌رهانند. سکوت عارفانه او و امثال او، دانش کوچک ما را دامنه داده است. به سکوت گران‌بار او ارج می‌نهم که می‌توان در آن، از غم دهر دل سبک کرد. و چه معنا دار است شعر او آن‌گاه که می‌گوید:

من شکوهم:

کوه!

که با روج جهان

سخن گفته‌ام،

و از جلالش

نوح شده‌ام،

تنها،

در کشتی سکوت.

(مگر سکوت خداوند، ص 88)

 

..

..

دیدار با محمد شریفی/ یوسف علیخانی

گفتگو با محمد شریفی/ سایر محمدی

محمد شریفی در ویکی پدیا

 

 





کلمات کلیدی :یادداشتها

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱۳
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٧/٩/۱٢

 

در هر دوره ادبی با حاکم شدن سبک و سلیقه ادبی خاص آن دوره، ویژگی‌هایی در شیوه بیان شاعران پدید می‌آید که شعرهای آنها را با شاعران پیش از خود متمایز می‌کند. برای لذت بردن از شعر شاعران هر دوره، آشنایی با این ویژگی‌ها امری ضروری است. بنابراین، ذوقهایی که با نوع خاصی از بیان عادت کرده‌اند و آن را بهترین شیوه ادای شعر می‌دانند، در برابر شیوه‌های تازه و الزامات آن، به مقاومت می‌پردازند و در عرصه احتجاج، نیز به جای نزدیک شدن به فضای شعرهای جدید، می‌کوشند انحراف سبک جدید را از شیوه متعارفی که سلیقه آنها بدان خو کرده است، ‌تنزل و انحطاط ادبی جلوه دهند.

هر شعری، و یا شعرهای هر دوره ادبی خاص، به منزله شهری است با بی‌شمار خانه و کوچه و خیابان و آدمهای متنوع و چشم‌اندازهای متفاوت. برای سیر و سیاحت در هر شهر تازه‌ای، لاجرم باید از نقشه راهنمای همان شهر بهره گرفت و به معماری متفاوت فرهنگی و اجتماعی آن شهر توجه کرد. حس غرابتی که از دیدار یک شهر تازه به آدم دست می‌دهد، به همین دلیل است. این غرابت، عده‌ای را خوش می‌آید و عده‌ای را نه. عده‌ای، هر شهری را با شهرهایی که قبلاً دیده‌اند و با معماری ویژه آن الفت گرفته‌اند، مقایسه می‌کنند و ملاک قضاوت آنها، تطبیق شهرهای جدید با فضاهای مأنوس پیشین است.

البته هر کسی آزاد است که شعرهایی را که می‌پسندد بهترین شعر عالم تلقی کند و دیگر شعرها را پس بزند و از هر شعری مطابق با سلیقه خود لذت ببرد. اما از کسی که به کار گزارش تاریخ ادبیات می‌پردازد، انتظار می‌رود که این تفاوتها را درک کند و با شعرهای هر دوره با توجه به مقتضیات همان دوره مواجه شود.

کسانی که به مطالعه شعر قدیم فارسی پرداخته‌اند، بعضاً به تفاوتهای ناگزیر شعر هر دوره و دور شدن شاعران دوره‌های بعدی، از بلاغت مقبول دوران قدیم توجه کافی نکرده‌اند. از میان سبکهای شعر قدیم، سبک هندی شاید تنها سبکی باشد که از ناحیه بی‌توجهی به مبانی بلاغت ادبی هر دوره، آسیب دیده و مورد بی مهری استادان دانشگاهی قرار گرفته است. تا دو دهه پیش، بسیاری از استادان دانشگاه، شاعران سبک هندی را شاعرانی بی‌سواد و متوسط می‌پنداشتند و زحمت تعمق در اشعار آنها را به خود نمی‌دادند. اینان، انتظار داشتند همان بلاغتی که در شعر سبک خراسانی و عراقی دیده می‌شود و همان ویژگی‌های زبانی شاعران آن دوره، در شعر شاعران سبک هندی نیز مشهود باشد. و به خاطر چشم‌پوشی از همین اصل ساده، گاهی اوقات در خواندن شعرهای این دوره، با بی‌دقتی و سهل‌انگاری، از بیراهه سر در می‌آوردند و گناه آن را به گردن شاعران این دوره می‌انداختند. در این یادداشت می‌خواهم به چند مورد ازین غلط‌خوانی‌ها اشاره کنم.

..

دکتر سیروس شمیسا در کتاب «سیر غزل در شعر فارسی» (تهران، انتشارات فردوس، 1362) در بررسی شعر صائب تبریزی یکی از غزلیات او را نقل کرده و بر این بیت او:

پیش ازین بود نگاه تو به یک دل محتاج

این زمان دلزده زین جنس فراوان شده‌ای

ایراد گرفته که:‌ «یعنی دلزده فراوانی داری و در مصراع ضعف تألیف است» (ص 167).

نوع معنا کردن دکتر شمیسا معلوم می‌دارد که وی بیت صائب را غلط خوانده و بر مبنای این غلط‌خوانی، به قضاوت پرداخته است. شمیسا «فراوان» را که صفت «جنس» است، قید تلقی کرده و از مضاف بودن آن غافل شده است. منظور صائب این بوده که قبلاً محتاج توجه دیگران بودی و الآن که بازار تو داغ شده است، این «جنس‌های فراوان» دلت را زده است.

..

دکتر ذبیح الله صفا در جلد پنجم کتاب «تاریخ ادبیات در ایران» که به بررسی ادبیات دوره صفوی اختصاص دارد (تهران، انتشارات فردوس، چاپ سوم: 1366)، در فصلی تحت عنوان «پارسی آشفته و آشفته‌گویان فارسی» به بیان ضعفها و ایرادات شاعرانی مثل اسیر شهرستانی و بیدل دهلوی پرداخته و به گمان خود، آنها را با خاک راه یکسان کرده است. اما در بسیاری از موارد، ایرادات وی نابجا و ناشی از بدخوانی شعر و بی‌توجهی به ویژگی‌های زبانی این دوره است. از جمله به یکی از مطلعهای درخشان بیدل ایراد گرفته و آن را نمونه بارز «صنعت بی‌معنی‌ گفتن» تلقی کرده است:

رم بیتابیِ تغییر رنگی گردشِ حالی

فسردی بی‌خبر جهدی که شاید وا کنی باری

و افزوده است: «رم حرکت ناگهانی حیوان است از احساس ترسی یا دیدن موجودی و سایه‌یی ترسناک. معلوم نیست که بیتابی چگونه رم می‌کند. بیتابی را مضاف تغییر رنگ و گردش حال قرار داده و حال آنکه باید بیتابی از ... باشد» (ص 439).

احتمالاً مرحوم صفا، این بیت را از نسخه‌ای مغلوط نقل کرده و چیزی از خیالات خود را نیز بدان افزوده و شعری جدید پدید‌آورده است. اصل بیت چنین است:

رمی، بی‌تابی‌یی، تغییر رنگی، گردش حالی

فسردی بی‌خبر، جهدی! که شاید وا کنی بالی

شاعر، مخاطبش را به تحرک تشویق می‌کند (ولو در حد یک تغییر رنگ ساده) و او را از خموشی و خمودی بر حذر می‌دارد و ازو می‌خواهد تکانی بخورد که شاید مقدمه پر گشودن او گردد. به همین سادگی و زیبایی! و مسلم است که این بیت بر انگیزنده، نمی‌تواند نمونه بارز «بی معنی‌ گویی» تلقی شود.

..

و یا این بیت اسیر شهرستانی به روایت دکتر صفا:

می‌رسد از چمن آیینۀ آشفتۀ ناز

می‌توان یافت که غارت‌زدۀ ناز خود است

که در مورد آن گفته است: «آیینۀ آشفته چه معنی دارد؟ و معشوق شاعر آیینۀ ناز کسی نبود، بلکه می‌بایست جوهر ناز خود باشد» (ص 439). قرائت صحیح بیت چنین است:

می‌رسد از چمن ِ آینه، آشفتۀ ناز...

«چمن ِ آینه» تصویر بدیع و زیبایی است که تنها در کهکشان خیالات شاعران سبک هندی می‌تواند شکل بگیرد. بنابراین، منظور شاعر این است که معشوق از تماشای زیبایی خودش در آینه، مشعوف و نازآلود باز گشته است. باز هم به همین سادگی!

..

البته این به معنای آن نیست که شعر شاعران سبک هندی ایرادی ندارد، بلکه منظور نشان دادن سهل‌انگاری در مواجهه با این شعرها و دست کم گرفتن آنهاست.

 





کلمات کلیدی :یادداشتها

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱٢
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٧/۸/۱٠

 

اشاره: شماره جدید ماهنامه «شعر» (ش 61: مهر 1387) به موضوع «شعر کوتاه» اختصاص دارد. در این شماره، مقاله‌ای از من با عنوان پیشینۀ شعر کوتاه در زبان فارسی به چاپ رسیده است که متن کامل آن را تقدیم می‌کنم. چاپ این ویژه‌نامه بر مبنای پیشنهاد طرحی است که اردیبهشت ماه امسال برای آقای محدثی خراسانی سردبیر محترم ماهنامه «شعر» فرستادم و مورد تأیید ایشان و همکاران‌شان قرار گرفت. در این شماره، گزیده‌ای از شعر کوتاه امروز با انتخاب من آمده که اذعان می‌کنم که گزیده کاملی نیست و با توجه به فرصت محدود و منابع موجود، نقصانهایی دارد و جای نامهای زیادی در آن خالی است. بنابراین، از نظر من آن گزیده فقط نمایانگر بخشی از تلاشهایی است که در نیم قرن اخیر در مورد شعر کوتاه صورت گرفته است. در پایان این ویژه‌نامه گزیده‌ای از رباعیات فارسی پس از انقلاب درج شده که انتخاب آن به من نسبت یافته است. ضمن تشکر از حسن نیت آقای محدثی، باید بگویم که این انتخاب کار من نیست و نقش من در آن فقط ارسال فایل گزیده رباعیات انقلاب از کتاب «گوشه تماشا»ی خودم بوده و بس. و کار انتخاب را کس دیگری انجام داده است. در این شماره، مصاحبه پر و پیمانی با آقای سیروس نوذری انجام گرفته است که خواندن آن را توصیه می‌کنم. از عباس کیارستمی ممنونم که زمینه آشنایی مرا با نوذری عزیز فراهم کرد. نوذری کتابی در مورد شعر کوتاه امروز زیر چاپ دارد که مطمئنم هم مباحث آن جامع است و هم گزیده آن فراگیر.

..

..

بخشی از مهمترین نمونه‌های شعر قدیم فارسی را شعرهای کوتاه تشکیل می‌دهد. البته در ایران پیش از اسلام، سنّت شفاهی بیش از سنّت کتبی اهمیت داشته و از این رو، آثار اندکی از اشعار پارسی کهن به دست ما رسیده است (رک. تفضلی، ص 312 ؛ اسماعیل پور، ص 118).(1) در اندک نمونه‌های باقی مانده از شعر پیش از اسلام، ما با اشعاری مقفّا و با وزن هجایی ـ و بنا به اعتقاد بعضی پژوهشگران وزن تکیه‌ای ـ مواجهیم (در مورد وزن شعرهای قدیم، رک. طبیب زاده، ص 17).

با آثار پراکندۀ اندکی که از شعر قدیم فارسی بجای مانده است، داوری در مورد ویژگیهای این نوع اشعار بسیار دشوار است و با قاطیت نمیتوان خصوصیات اشعار موجود را به کل آن اشعار ـ که در دست هم نیست ـ تعمیم داد. با این همه، بنا به قراینی که ما را به چگونگی اشعار قدیم فارسی رهنمون میشود، بر این باوریم که شعر کوتاه از قالبهای اصیل و اصلی ایرانی بوده است. از جملة این قراین، نمونههای بجا مانده از اشعار قدیم در متون فارسی و عربی است که بعداً بدان خواهیم پرداخت و سپس، استمرار این سنّت، در فهلویات و اشعار عامیانۀ فارسی و بعدتر، در اشعار کوتاه دری و قالبهای کلاسیکی همچون رباعی، دوبیتی و قطعات کوتاه است. سرودهای مانوی که بخش عمدهای از اشعار ایران پیش از اسلام (دورۀ میانه) را تشکیل میدهد، یک قسمش به سرودهای کوتاه اختصاص داشته است. این سرودهای کوتاه در پارسی میانه «مَهر» (mahr) و در پارتی «باشاه» (bâšâh) نامیده میشدند (تفضلی، ص 348 – 349 ؛ اسماعیل پور، ص 195).

برای آنکه بتوان تقسیم بندی روشنی از اشعار کوتاه قدیم به دست داد، ما آنها را به اعتبار تعداد سطرها (مصراعها یا لختها) در سه بخش بررسی میکنیم: اشعار دو سطری، اشعار سه سطری و اشعار چهار سطری. البته در شعر دری، «بیت» که دو مصراع دارد، معیار سنجش قالبهاست. ما به دلیل آنکه بعضی از نمونههای شعر قدیم سه سطری است و یکی از مهمترین منظومههای مانوی به نام «انگد روشنان» نیز از 135 مصراع تشکیل شده است (اسماعیل پور، ص 194)، واحد شعر کوتاه را سطر میگیریم. مؤید این نظر آن است که بعضی از پژوهشگران معتقدند اساس نامگذاری رباعی، شکل چهار مصراعی آن است (گاوان، ص 104 ؛ و نیز رک. شمیسا، ص 16 – 17).

 

الف. اشعار کوتاه دو سطری

در فاصله انقراض دولت ساسانی و قدرت یافتن امیران ایرانی در قرن دوم پس از اسلام، در منابع موجود نمونه‌هایی را از اشعار کوتاه دو سطری که به فارسی دری است، می‌توان یافت. ابن خردادبه در کتاب المسالک و الممالک (تألیف در حدود 230 ق) شعر دو لختی هفت هجایی زیر را به بهرام گور منسوب کرده است:

منم شیر شلنبه

و منم ببر یله (صادقی، ص 55). (2)

 

همچنین از ماجرای فتح بخارا به دست سعید بن عثمان در سال 56 هجری و عشق او به پادشاه بخارا که خاتونی بود، سرود دو لختی زیر را از زبان مردم بخارا نقل کردهاند:

گو ور خمیر آمد

خاتون دروغ گنده (همان، ص 66). (3)

 

همچنین حدس زده میشود بیتی که به ابوحفص سغدی (سدۀ سوم ق) منسوب است (رک: صادقی، ص 101)، با توجه به ویژگیهایش، مربوط به دورانی پیشتر ازو باشد:

آهوی کوهی در دشت چگونه دودا

یار ندارد بی یار چگونه رودا (قیس رازی، ص 201). (4)

 

بههر حال، به نظر میرسد، شعرهای دو سطری از جمله کوتاهترین قالبهای شعر فارسی است که میتوان امتداد آن را در ترانکهای مردمی پشتو که به «لَندَی» معروف است، رهگیری کرد. لَندی در پشتو به معنی کوتاهک است و دو پاره دارد: پارۀ اول کوتاهتر است و نُه هجا دارد و پارۀ دوم که بلندتر است، دارای سیزده هجاست (فکرت، ص 8):

د عاشقی مثال د تیغ دی

خوک چی په تیغ لوبی کوی زخمی بشینه (همان، ص 92، 128)

[برگردان: عشق همچون تیغ است/ آنکه با تیغ بازی کند، زخمی خواهد شد].

 

و یا سرودههای بلوچی که به «لیکو» موسوم است و دو سطر هجایی است که با همراهی ساز قیچک خوانده میشود (مؤمنی، ص 13). لیکو بر خلاف لندی که فاقد قافیه است، بسیار به قافیه مقیّد است:

تو سرودیگ من ربابی یون

پَر تِی دیدارا چون کبابی یون (همان، ص 113، 149)

[برگردان: تو سرودی من ربابم/ برای دیدن رویت چه کبابم].

 

همچنین تکبیتیهایی که عوفی از یکی از معاریف بلخ به نام  ابومحمد عبدالله (دورۀ غزنوی) نقل کرده، اگرچه در وهلۀ نخست از نوع تفنّنات شاعران جلوه میکند، اما به احتمال بسیار متّکی به یک سنّت کهن است: «او را یک یک بیت فرد است که در نفس خود تمام است و اگر تمام کند، از ذوق دور افتد و از معنی بی بهره ماند» (ج 2، ص 46 - 47). این ابیات از لحاظ اقلیمی (بلخ) به ریشۀ اشعار عامیانۀ مردم بلوچ و پشتون بسیار نزدیک است:

گر بر کشم این فرو شده پای از گل

هرگز ندهم به هیچ نا مردُم دل (همان، ص 47).

 

ترانههای دو سطری کردی نیز شبیه لیکوهای بلوچی دارای قافیه است و پیشینهای کهن دارد:

بنی سر دلم ناسکه په نجه کت

باوه شینم که بدئه گریجه کت (اسماعیل پور، ص 173).

[برگردان: دست نازکت را بر دلم بگذار / و با گیسوانت بادم بزن].

 

تکبیت گویی در سدۀ یازدهم هجری به یکی از اشتغالات ذهنی شاعران دورۀ صفوی تبدیل شد و دیوان شاعری نیست که ازین تکبیتها خالی باشد. حتی گرایش ادیبان و اهل ذوق به تکبیتها چنان بود که از میان ابیات غزلیات شاعران این دوره تک بیتهای نابش را برمیگزیدند و در جُنگها و سفینهها و تذکرهها و مجموعههای شعر نقل میکردند. (5)

 

ب. اشعار کوتاه سه سطری

از جمله اشعار قدیم فارسی که اطلاعات خوبی در مورد آن در دست است، نوعی اشعار ملحون است به نام «خسروانی» که اکنون میدانیم اشعار سه لختی بوده است. مؤلف تاریخ سیستان و قابوسنامه و عوفی و خواجه نصیرالدین طوسی و شمس قیس رازی همگی از الحان و اوزان خسروانی یاد کردهاند، اما نمونهای از این اشعار به دست ندادهاند (اخوان ثالث، 1383، ص 555 - 557). (6) مؤلفین دورۀ اسلامی به سبب آموختگی ذهنی به وزن عروضی، این اشعار را فاقد وزن میدانستند. خوشبختانه ابن خردادبه در کتاب اللهو و الملاهی یک نمونه از خسروانیهای باربد موسیقیدان و نوازندة بزرگ دربار خسرو پرویز (590 – 627 م.) نقل کرده است (شفیعی کدکنی، ص 572 ـ 573):

خاقان ماه مانذ و قیصر خرشیذ

آن من خذای ابر ماند کامغاران

کخاهذ ماه پوشذ کخاهذ خرشیذ.

این شعر، هجایی است و هر سطر آن 10 تا 11 هجا دارد و در سطرهای اول و سوم آن قافیه بهکار رفته است.

مهدی اخوان ثالث، شاعر معاصر، بر مبنای توصیفات نویسندگان قدیم و نمونۀ بدست آمده از خسروانیهای باربد، شش شعر کوتاه با عنوان «نوخسروانی» در وزن عروضی سروده که به قرار شعر باربد سه لتی است: «هر یک با سه مصرع در وزنهای مختلف کوتاه و بلند و از لحاظ قافیه نیز یا مصرع اول با سوم قافیه دارد یا هر سه مصرع قافیه دارند» (اخوان ثالث، 1368، ص 252) و ، در لتهای اول و سوم قافیه دارد. یک نمونه از نوخسروانیهای اخوان را میآوریم:

آب زلال و برگ گُل بر آب

مانَد به مه در برکة مهتاب

وین هر دو چون لبخند او در خواب (همان، ص 254). (7)

 

نگارنده نیز بر همین مبنا، چند شعر کوتاه سه لختی در وزن رباعی سروده است که به قول اخوان ثالث، میتواند پیشنهادی باشد برای احیای این قالب اصیل شعر کوتاه ایرانی:

یک پارۀ ابر روی یک پارۀ ماه

می‌آید و از پیاده رو می‌گذرد

یک تکّه سفید زیر یک تکّه سیاه (میرافضلی، ص 93).

 

به گفتۀ تفضلی (ص 312)، قطعۀ کوتاه زیر که در توصیف نرگس است، احتمالاً در اصل به پهلوی بوده و بر اثر مروز زمان، خصوصیات فارسی نیز در آن راه یافته است:

نرگس اُزمرد دسته

مروارید فدو رُسته

زرش در میان بسته.

 

به اعتقاد دکتر صادقی این شعر، به فارسی دری محض است که احتمالاً در قرون اول هجری به وزنی غیر عروضی ساخته شده است (ص 103). هر سه سطر این شعر دارای قافیه است و هر سطر آن هفت هجا دارد (اسماعیل پور، ص 151). شعر زیر که به ماجرای یزید بن مفرّغ اشاره دارد و در زمان خلافت یزید گفته شده (سال 60 – 64 ق)، داری سه لخت همْ قافیه است و هشت هجایی است:

آب است نبیذ است

عصارات زبیب است

سمیه رو سبیذ است (صادقی، ص 68 ؛ نیز رک. بهار، ج 1، ص 101). (8)

این دو قطعۀ اخیر، یادآور نوعی شعر کوتاه سه لختی کُردی است که به «سه خشتی» معروف است. سه خشتی دارای سطرهای هشت هجایی قافیه دار است (مسیح، ص 9 ؛ نیز رک: بهار، ج 1، ص 123 ؛ اسماعیل پور، ص 173):

واچی به ژنو واچی باله

کریه سری مه خیاله

ئوغه تی مه بی وی تاله (مسیح، 99)

[برگردان: این چه قدی است و چه قامتی/ در سرم هوای توست/ لحظههایم بی تو تلخ است].

 

ج. اشعار کوتاه چهار سطری

از دیگر اشعار مربوط به قرون اولیۀ اسلامی پیش از رواج شعر دری فارسی، سرود چهار لختی کودکان بلخ است که به حوادث سال 108 یا 119 هجری مربوط است:

از ختلان آمذیه

تر و تباه آمذیه

آبار آمذیه

خشک نزار آمذیه (صادقی، ص 70 ـ 72).

 

و دیگر، شعر منسوب به ابوالینبغی عباس بن طرخان (شاعر سدة دوم ق) در مورد خرابیهای سمرقند است. این شعر چهار لختی را ابن خردادبه روایت کرده است:

سمرقند کندمند

بذینت کی افکند

از شاش ته بهی

همیشه ته خهی (بهار، ج 1، ص 105).

 

ترتیب قافیه در این دو شعر متفاوت است. قافیۀ شعر ابوالینبغی به گونة مثنوی است و قافیۀ شعر نخست نیز ظاهراً از همین قبیل بوده، اما دچار تغییر و تحریف بسیار شده است. شعر چهار لختی زیر که راغب اصفهانی در محاضرات الادباء نقل کرده، نمونۀ دیگری از اشعار چهار لختی قدیم فارسی است:

زیود هشتاذ گور

تیرست دالمنه مُرو

مار بی نه میرد

جُذکش بوزنید مرد (تفضلی، ص 309).

 

به عقیدة تفضلی، این اشعار دارای اصل پهلوی بوده، اما تا حدی تحت تأثیر اشعار عروضی دورۀ اسلامی قرار گرفته است. یکی از اشعار منسوب به ابوطاهر خسروانی (سدة چهار ق) نیز تا حدودی یادگار اشعار کهن فارسی است. این شعر چهار لختی، هفت هجایی است:

شاهم بر گاه بر آرید

گاهش بر تخت زرّین

تختش در بزم بر آرید

بزم اندر نوکرد شاه (بهار، ج 1، ص 114).

 

اگر بخواهیم از تداوم و استمرار این قالب چهار سطری در شعر دری یاد کنیم، بی گمان قالبهایی مثل رباعی و دوبیتی و قطعات دوبیتی به ذهن میرسد. رباعی و دوبیتی هر دو از قالبهای کوتاه شعر فارسی است که ساختۀ ذهن و روح ایرانیان است و تحت تأثیر قالبها و اوزان شعر عرب شکل نگرفته است (رک. شفیعی کدکنی، ص 217). نه اینکه خواسته باشیم، از بابت ایرانی بودن این دو فرم شعری برتری خاصی برای آنها قائل شویم و قالبهای دیگر را وارداتی بدانیم و ناچیز انگاریم. بحث این است که با نفوذ اسلام در ایران و تسلط فرهنگ عربی، شعر دری فارسی تحت تأثیر اوزان و قالبهای شعری ادبیات عرب قرار گرفت. در این میان، قالبهایی مثل رباعی و دوبیتی (و مثنوی)، جزو فرمهای شعری هستند که در ادبیات عرب سابقه نداشتند و علی الظاهر متعلق به دوران پیش از اسلام (عهد ساسانی) بوده‌اند و در شعر دری، خود را با عروض عربی سازگار نمودند و به حیات خود ادامه دادند. این قولی است که ملک الشعرای بهار در مقاله محققانه «شعر در ایران» (ج 1، ص 137) و جلال‌الدین همایی در سخنرانی خود با عنوان «رودکی و اختراع رباعی» بر آن تأکید دارند (ص 93).

رباعی و دوبیتی از جهت تعداد مصراعها و قافیه بندی (شکل شعری) کاملاً بهم شبیهند. تفاوت این دو قالب، یکی در وزن آنهاست و دیگری در محتوایی که هر یک ازین دو قالب بخود پذیرفته‌اند. یکی (رباعی) مقبول طبع شاعران رسمی قرار گرفته و دیگری (دوبیتی) زبان حال عامه مردم. وزن رباعی و دوبیتی هر دو از شاخه‌های بحر هزج است که عروض‌دانان قدیم نیز آن را یکی از بهترین و مؤثرترین اوزان شعر فارسی دانسته‌اند. این بحر در شعر عرب از بحور کم استعمال است و اعراب بحر هزج را اگر هم بکار برده‌اند، بیشتر در شکل مربع بوده نه مسدّس که اساس وزن رباعی است (وحیدیان، ص 52). به نظر بهار، بحر هزج مسدس محذوف یا بحر مشاکل که همان وزن دوبیتی است، از اوزان اشعار قدیم دوران ساسانی است که در دوران تمدن اسلامی اصلاحاتی در آن شده و به قالب عروض در آمده است. وی معتقد است منظومة پهلوی 12 هجایی درخت آسوریک، در همین وزن بوده و به این نوع شعرها چامه می‌گفتند. وی لفظ ترانه را که هم به رباعی اطلاق می‌شود و هم به دوبیتی، مؤید پیشینه دیرین این دو قالب شعری می‌داند (ج 1، ص 127 ـ 128).

قطعات دو بیتی شاعران مشرق ایران در عهد سامانی از قبیل: منجیک ترمذی، کسایی مروزی و آغاجی که دکتر شمیسا از آنها با عنوان هایکوی ایرانی یاد کرده است، نمونۀ چشمگیری از اشعار کوتاه چهار سطری است. این اشعار، دو ویژگی بارز دارند: در دو بیت سامان یافته و مبتنی بر تشبیه اند (ص 75 – 76). این شعرهای چهار لختی، حاکی از برخورد بی واسطه شاعر با طبیعت و کشف و شکار لحظات زیبای آن است.

 

ملاحظاتی در مورد شعر کوتاه امروز

در دوران معاصر، فرمهای کوتاه جدیدی تحت تأثیر ادبیات دیگر ملل جهان و از راه ترجمه (بویژه ترجمۀ هایکوهای ژاپنی) تحت عنوان «طرح» و «طرح‌واره» وارد شعر فارسی شد و در کارهای محمد زهری و منصور اوجی به تدریج شکل بومی و ایرانی به خود گرفت. اکنون، شعر کوتاه یکی از شاخه‌های بالنده شعر امروز فارسی است. با این حال، همۀ اشعاری که امروزه تحت عنوان کلی «شعر کوتاه» شناخته می‌شود، از لحاظ فرم و ساخت و زبان و آهنگ دارای تفاوتهای ماهوی فراوان است. بر خلاف فرمهای کهن شعر کوتاه، اعم از رسمی و مردمی، که حدود و ثغور سطرها و لختها و هجاها و تکیه‌ها و قافیه‌ها و سجعها در آنها کاملاً روشن است، برای هیچ کدام از شعرهای کوتاه دوران امروز، حد و مرزی نمی‌توان رسم کرد. پاره‌ای، وزن نیمایی دارند و پاره‌ای فاقد وزن بیرونی هستند. بعضی، قافیه دارند و اغلب فاقد قافیه هستند. تعداد سطرها نیز در این شعرها، حد معینی ندارد و بین دو تا ده سطر در نوسان است. تکیه بعضی از این شعرها تنها بر ایماژ و  تصویر سازی است. مبنای شاعرانگی در برخی دیگر، بازیهای زبانی و ایجاد تضاد و ارتباط میان صورتهای واژگانی است. و در تعدادی دیگر از شعرهای کوتاه ، از مضامین غافلگیرانه و نکته‌پردازی شاعرانه برای اعجاب خواننده بهره گرفته شده است.

دیده می‌شود که شاعری گاهی از همة این تکنیکها در شعرهای کوتاه خود استفاده می‌کند و همین امر، تبیین و تعریف این نوع شعر را در شعر امروز با دشواری مواجه ساخته است. حتی در اشعار هایکو پردازان ایرانی که به سیاق این فرم ژاپنی شعر می‌گویند، حد و حصری که در اصل فرم «هایکو» وجود دارد و به روشنی و با دقت تمام و با ذکر همه جزییات و شگردها توسط محققان و متخصصان هایکو تبیین شده است، دیده نمی‌شود. فرم شعری هایکو در زبان ژاپنی مبتنی بر سه مصراع 17 هجایی است: سطر اول و سوم پنج هجا دارد و سطر دوم هفت هجا. حتی بسیاری معتقدند در ترجمه هایکو، باید این سطربندی را حفظ کرد، وگرنه محصول کار هایکو نخواهد بود. اما هایکوسرایان ایرانی تقریباً به هیچ وجه به این شیوۀ سطربندی اعتقاد و اعتنایی ندارند و آنچه را هایکو می‌نامند، در دو تا پنج سطر سامان می‌دهند.

نداشتن چهارچوب و قاعده در فرم اشعار کوتاه معاصر، باعث شده است که دامنۀ شمول این نوع شعرها چندان وسیع گردد که بعضاً کلمات قصار شاعرانه و کاریکلماتورها، و حتی در بسیاری موارد اشعار ناتمام قوام نیافته بلاتکلیف نیز در این رده برای خود جایی دست و پا کنند. بخشی از این بلاتکلیفی، ناشی از بی رغبتی و عدم اهتمام سخن‌وران و شعرشناسان روزگار ما برای تدوین و تعریف و تبیین مبانی شعر کوتاه است. بی اعتنایی به سوابق این نوع شعرها در تاریخ ادب فارسی و عدم توجه و تلاش جدی برای تطبیق ظرافتها و ظرفیتهای شعرهای کوتاه کهن با مقتضیات روزگار ما، باعث سردر گمی شاعران و مخاطبان، هر دو، در خلق و مواجهه با این فرم پویا و تکان‌دهندۀ شعر امروز ما شده است.

تحریر اول: دی 1385 / تحریر دوم: خرداد 1387

 

 

 

پانوشتها

1) در مورد دیگر علتهای مهجور ماندن اشعار ایران باستان، تفضلی معتقد است که رواج شعر دری و غلبۀ عروض جدید باعث فراموشی زبان و خط پهلوی و از رونق افتادن اشعار قدیمی شده است. همچنین وابستگی شعر قدیم به ساز و آواز و کم اهمیت شدن موسیقی در دورههای اسلامی باعث شد این قبیل اشعار رونق همگانی خود را از دست بدهد و از یادها برود.

2) این شعر در منابع دیگر با اختلافات زیاد نقل شده و تعداد سطرهای آن به چهار نیز رسیده است. سطرهای الحاقی چنین است: نام من بهرام گور / کنیتم بوجبله (رک. بهار، ج 1، ص 89 – 90 ؛ صادقی، ص 55، پانوشت 5). اما اجماع پژوهشگران بر اصالت آن دو سطر اول بیشتر است. بهار اصل پهلوی شعر مذکور را چنین دانسته است: من اوم شیری شلنبک/ او من اوم ببری یلک (ج 1، ص 90).

3) دکتر صادقی حدس میزند که اصل سرود مردم بخارا به زبان سغدی بوده و دو سطر بازمانده، ترجمۀ دری آن است که در شهرهای خراسان بکار میرفته است (ص 67). احتمال دارد که اصل سرود مردم بخارا بیش از دو سطر بوده و دنبالۀ آن از بین رفته است. آنچه فعلاً موجود است، سرودی است در دو لخت و بررسی ما نیز بر مبنای همین دو سطر است.

4) این دو سطر که به گفتۀ لازار وزن عروضی ندارد (صادقی، ص 101) نیز دچار تغییر شده و عموماً سعی شده با افزودن یا جابجایی چند واژه، آن را به وزن عروضی نزدیک کنند.

5) دکتر شمیسا (ص 287) معتقد است که قالب شعر در سبک دورۀ صفوی تک بیت است نه غزل و شاعر این ابیات منفرد را با نخ قافیه و ردیف به هم وصل کرده و از آنها غزلی ساخته است.

6) مقالۀ اخوان نخستین بار با عنوان «خسروانی و لاسکوی» در مجلۀ یغما (سال 13، شمارۀ 10) به چاپ رسید و ما به جهت دسترسی نداشتن به مجلۀ مذکور، آن را از کتاب آقای یارتا یاران نقل کردهایم.

7) از شش «نوخسروانی» اخوان، پنج تای آن در مصرع اول و سوم قافیه دارد، و فقط یکی از آنها سه قافیهای است.

8) البته توجه باید داشت که ما در این شعر به موسیقی قافیه توجه داریم نه همحرفی کامل قوافی آن.

 

....................

منابع و مآخذ:

ـ ابوالقاسمی، محسن. شعر در ایران پیش از اسلام. تهران، 1383

ـ اخوان ثالث، مهدی. «خسروانی و لاسکوی»، خسروانی. یارتا یاران، تهران، 1383، ص 555 - 567

ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ  ـ ـ ـ . در حیاط کوچک پاییز در زندان. تهران، 1368

ـ اسماعیل پور، ابوالقاسم. سرودهای روشنایی: جُستاری در شعر ایران باستان و میانه و سرودهای مانوی. تهران، 1386

ـ بهار، محمد تقی. بهار و ادب فارسی (مقالات). تهران، چاپ سوم: 1382، 2 ج

ـ تفضلی، احمد. تاریخ ادبیات ایران پیش از اسلام. تهران، 1376

ـ شفیعی کدکنی، محمدرضا. موسیقی شعر. تهران، چاپ دوم: 1368

ـ شمیسا، سیروس. سبک شناسی شعر. تهران، 1374

ـ صادقی، علی اشرف. تکوین زبان فارسی. تهران، 1357

ـ طبیب‌ زاده، امید. تحلیل وزن شعر عامیانۀ فارسی. تهران، 1382

ـ عوفی، محمد. لباب الالباب. به سعی و اهتمام ادوارد براون، لیدن، 1903، 2 ج

ـ فکرت، محمد آصف. لندی: ترانک‌های مردمی پشتو. مشهد، 1380

ـ قیس رازی، شمس الدین محمد. المعجم فی معاییر اشعار العجم. به تصحیح محمد قزوینی، تهران، چاپ سوم: 1360

ـ گاوان، محمود. مناظر الانشاء. تصحیح معصومه معدن کن، تهران، 1381

ـ مسیح، هیوا. سه خشتی: ترانههای کوچک کرمانج. تهران، 1386

ـ مؤمنی، منصور. صد لیکو: سروده‌های بلوچی. تهران، 1384

ـ میرافضلی، سیدعلی. گنجشک ناتمام. تهران، 1383

ـ وحیدیان کامیار، تقی. بررسی منشأ وزن شعر فارسی، تهران، 1370

ـ همایی، جلال. محرم اسرار، تهران، 1379

 





کلمات کلیدی :یادداشتها و کلمات کلیدی :درباره شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٠
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٧/٧/٢۸

 

کتاب «شاعران قدیم کرمان» پس از یک سال و نیم معطلی بواسطه تعویض ناشر، به همت دوست عزیز فاضلم آقای عمادالدین شیخ الحکمایی مدیر انتشارات کازرونیه در روزهای پایانی سال 1386 از چاپ در آمد (دقیقاً یک هفته مانده به پایان سال). در مورد این کتاب گفتنی‌ها را در مطلبی جداگانه آورده‌ام  و تکرار آن ضرورتی ندارد. ازین کتاب، چهار معرفی جداگانه در نشریات فرهنگی به چاپ رسیده که دو فقره آن را که مربوط به مجله بخاراست در اینجا می‌آورم. دو مطلب دیگر، یکی معرفی آقای صفری آق قلعه است در آخرین شماره مجله گزارش میراث و دیگر، یادداشت دوست عزیزم حسین مسرت است در جهان کتاب. چون عجالتاً این دو مجله را بخاطر تغییر محل سکونت در دسترس ندارم، مشخصات دقیق کتاب‌شناختی آنها را می‌گذارم برای بعد. بدون تعارف بگویم نوشته استاد ایرج افشار حتی اگر به قصد شاگردنوازی و تشویق گفته شده باشد، مایه مباهات من است.

همچنین ذکر این نکته هم لازم است که از زمان انتشار کتاب تا کنون (حدود 7 ماه)، یادداشتهای تکمیلی زیادی برای این کتاب فراهم کرده‌ام و به نکات تازه‌تری در تاریخ ادبیات کرمان در دوره مورد مطالعه رسیده‌ام. و اگر کتاب همین امسال قرار باشد تجدید چاپ شود، به مراتب کتاب پیراسته‌تری خواهد بود. متأسفانه با اینکه می‌پنداشتم در کرمان استقبال شایسته‌ای ازین کتاب بعمل آید، تا کنون جز یادداشت استاد گرامی مهدی محبی کرمانی در هفته‌نامه بام کویر (که متأسفانه چند ماه است چاپ نمی‌شود) و مصاحبه‌ گلایه آمیز من با هفته‌نامه استقامت بازتاب دیگری نداشته است. برای تدوین جلد دوم کتاب یادداشتهایی از قبل فراهم آمده است، اما در چاپ آنها فعلاً، با این استقبال سرد همشهریانم، تردید دارم. بخصوص آنکه قرار است بخش مربوط به کرمان و یزد و سیستان تذکره خلاصة الاشعار تقی کاشانی نیز به تصحیح من توسط نشر میراث مکتوب منتشر شود و شاید این یادداشتها را در تعلیقات آن کتاب جای دادم. دلسردی من از چاپ جلد دوم کتاب، بیشتر بخاطر آن است که این کتاب به داوری خودم تا الآن بهترین کتابی است که در تاریخ شعر و ادب کرمان با روشی اصولی و مستند به نگارش در آمده و بدین جامعیت و گستردگی، پژوهشی در شناخت شعرای یک منطقه و در یک دوره تاریخی مشخص سراغ ندارم. این را فقط به این دلیل که کتابی متعلق به من است نمی‌گویم. بلکه فارغ از همه دلبستگی‌ها، می‌دانم که کسی با این نگاه به جستجو در منابع مختلف خطی و چاپی نپرداخته است. بنابراین، این دو یادداشت را به صرف آنکه در آنها از من تعریف شده است، نمی‌آورم. اگرچه پنهان نمی‌کنم که نقل آنها، غرور و غصه مرا ـ به دلایل مختلف ـ توأمان بر می‌انگیزد.

 

کتابی تازه از سلسله کازرونیه / ایرج افشار

«تازه‌ها و پاره‌های ایرانشناسی (59)»، ایرج افشار، بخارا، شماره 66: مرداد ـ شهریور 1387، ص 175 ـ 176

..

]سید[ علی میرافضلی، متخصص کم بدیل شناخت اشعار قدیم، آرام آرام اما پیگیرانه، دور از تهران رنج آور بر دامنه جبال بارز، عکس مجموعه‌های خطی و منابع مورد لزومش را در اختیار آورده است و نتیجه مطالعات ژرف و بسیار مفید خود را به صورت مقاله‌ها و کتاب (مانند آنچه درباره رباعیات خیام انجام داد) به دسترس می‌گذارد. همین روزها کتاب معتبری به نام «شاعران قدیم کرمان» ازو به دستم رسید که به همت فاضل دقیق آقای عمادالدین شیخ الحکمایی مؤسس سلسله « کازرونیه» انتشار یافته است.

کتاب در دو جلد خواهد بود. جلد نخست همین است که در 679 صفحه به چاپ رسیده و حاوی ارائه سرگذشت از امیر مسعود کرمانی، شمس الدین محمد بردسیری، افضل الدین کرمانی، اوحدالدین کرمانی، صدر کرمانی، طیان بمی، شرف الدین مقبل، نجم الدین حسن شهرویه، محمود کرمانی، پادشاه خاتون، بدرالدین یحیی مشاط، ناصرالدین منشی، محمود منور کرمانی، طغرل کرمانی، فخرالدین کوهبنانی، خرمشاه کرمانی، بدیعی کرمانی، شمس اوحد کرمانی، میرکرمانی، تاج الدین کرمانی، نجیب کرمانی، خواجوی کرمانی، شمس الملک کرمانی، سلطان عمادالدین احمد، شاه نعمت الله ولی است. یعنی بیست شاعر (از نیمه قرن ششم تا نیمه قرن هشتم هجری) با انتخابی از اشعار آنان بیشتر براساس مجموعه‌ها و جُنگهای قدیم و اصیل خطی. جلد دیگر به دوره تیموری و صفوی مرتبط خواهد بود.

میرافضلی در آغاز گفتاری آورده است با عنوان «گوشه‌هایی از سه قرن تاریخ شعر کرمان» و آنچه درباره کرمانیات از جمله در شعر مختاری غزنوی و ... دیده می‌شود. کاش نگاهی هم فرموده بود به دیوان ذوالفقار شروانی که عمری را در کرمان گذرانید و اشاراتی به آن خطه کرده و سلاطین و بزرگان آنجا را مدح کرده است.

..

 

 

چنین کنند بزرگان چو کرد باید کار / میلاد عظیمی

«آویزه‌ها (3)»، میلاد عظیمی، ، بخارا، شماره 66: مرداد ـ شهریور 1387، ص 359

..

امروز (12/3/87) در کتابفروشی طهوری چشمم به دیدن کتاب بسیار ارجمند «شاعران قدیم کرمان» روشن شد. از سیدعلی میرافضلی پیش از این مقالات محققانه پرمایه، فراوان خوانده بودیم و از کتاب «رباعیات خیام در منابع کهن» که علی الاطلاق در زمره مهمترین آثار خیام پژوهی است، نکته‌ها آموخته بودیم. «شاعران قدیم کرمان» (نشر کازرونیه، 1386) در عداد درخشان‌ترین تحقیقات درباره تاریخ ادبیات و شعر فارسی در این سالهاست. قصد من در اینجا بررسی و یا حتی معرفی این کتاب مستطاب نیست. فقط در اینجا می‌خواهم به مؤلف محقق آن تبریک بگویم و به برخی از دانشجویان رشته ادبیات که عمرشان را در راه تدوین پایان نامه‌های آبکی و بی محتوا بر باد نیستی می‌دهند تذکر دهم که کتاب میرافضلی را مکرر بخوانند و روش تحقیق در زوایا و ساحات نامکشوف تاریخ ادبیات ایران را بیاموزند که هنوز هزار باده ناخورده در بن تاک است.

 





کلمات کلیدی :یادداشتها و کلمات کلیدی :کرمانیات و کلمات کلیدی :کتابهای من

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢۸
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٧/٦/۳

 

غزل معروف حافظ با مطلع:

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور

کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

..

اگر چه دارای شهرت فراوانی است، اما در میان غزلهای بلند او جایی ندارد. یعنی غزل خیلی متفاوتی نیست. همان طور که گفته‌اند (رک. حافظ نامه، ج 2، ص 826)، این غزل استقبالی است از غزل شمس الدین محمد صاحب دیوان جوینی وزیر مقتول ایلخانان مغول (متوفی 683 ق). غزل حافظ علاوه بر آنکه وامدار ردیف ابتکاری غزل جوینی است، متأثر از حال و هوای کلی آن غزل هم هست. مضمون کلی غزل، چیزی نیست جز مضمون مثل معروف: «در نومیدی بسی امید است». حافظ یکی از مصراعهای غزل جوینی را به‌عینه تضمین کرده و حداقل در دو مصراع دیگر نیز از او متأثر بوده است.

شکل کامل غزل شمس الدین جوینی را با اتکا به مجموعه «انیس الوحدة و جلیس الخلوة» سید محمود گلستانه که در نیمه نخست سده هشتم فراهم آمده است، باز می‌نویسم:

 

کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

بشکفد گلهای وصل از خار هجران غم مخور

گر چو گردون از بد دوران او سرگشته‌ای

آید این سرگشتگی روزی به پایان غم مخور

در خم چوگان او چون گوی سرگردان مباش

هست هم در حال ایزد حال گردان غم مخور

هر غمی را شادیی در پی بود، دل شاد دار

هیچ دردی نیست کو را نیست درمان غم مخور

آیت «لا تقنطوا من رحمة الله» یاد کن

هست «لا تقنط» امیدی بس فراوان غم مخور

گر به‌تاریکی فتادی همچو اسکندر مترس

روشنی یابی چو خضر از آب حیوان غم مخور

بی سحر هرگز نمانَد شام، بی صبری مکن

هرچه دشوارست روزی گردد آسان غم مخور

تیره گردد روز خصم از یارب شبهای تو

تیر یارب بگذرد از سنگ و سندان، غم مخور.

..

این غزل را جمعی دیگر از شاعران قرن هشتم نیز استقبال کرده‌اند:

بر دمد صبح وصال از مطلع جان، غم مخور

وین شب سودا رسد روزی به پایان غم مخور

(سلمان ساوجی)

..

ای دل پر درد! بر امید درمان غم مخور

در رسد تشریف روز وصل جانان غم مخور

(جهان ملک خاتون)

..

تکیه کن بر فضل حق ای دل ز هجران غم مخور

وصل یار آید شوی زآن خرّم ای جان غم مخور

(عمادالدین نسیمی)

 





کلمات کلیدی :یادداشتها و کلمات کلیدی :حافظ پژوهی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۳
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٧/٤/٢٤

 

روی دیوار     آیینه ای بود

بین تنهایی و

                  من.

(گنجشک ناتمام، ص 73)

 

...

رعایت اقتصاد کلمات و رسیدن به ایجازی در شعر که هیچ حرف و کلمه و تصویر و خیال اضافه‫ای در آن نباشد و نتوان بدان چیزی افزود یا از آن چیزی کاست، غایت مطلوب همه رهروان وادی شعر و محتاج تمرین و تأنی بسیار است. البته اقتصادی عمل کردن، ربطی به حجم و درازی و پهنای یک شعر ندارد. گاه ممکن است از یک شعر سه سطری، دو سطرش اضافه و بیکار باشد و یک شعر بلند (مثل سرزمین هرز تی اس الیوت یا سنگ آفتاب اکتاویو پاز)، چیزی قابل حذف کردن نداشته باشد. رسیدن به این نقطه تعادل، کاری بس دشوار است. مشهور است که منظومۀ 403 سطری سرزمین هرز (The Waste Land / که در زبان فارسی به «سرزمین بایر» و «سرزمین سترون» هم ترجمه شده است)، در آغاز سه برابر حجم فعلی‫اش بود و معماری کمال یافته و بی نقص کنونی آن و جایگاهش به عنوان یکی از بهترین شعرهای قرن بیستم، محصول ویراستاری بی‫رحمانه ازرا پاوند (شاعر و منتقد آمریکایی) است.

            دل کندن از سطرهای زیبا اما زائد، شاید دشوارترین تصمیم عالم باشد. و هم ازین رو، شعرهای فراوانی که می‫بایست در چند سطر خلاصه شوند، با نادیده گرفتن حق مشارکت مخاطب، به ورطۀ درازگویی می‫غلتند و بر اثر دلبستگی مؤلف به کلمات فریبا و بی خاصیتی که بر کاغذ نشسته‫اند، پیرایه هایی اضافه به خود بر می‫بندند.

            یکی از مشقهای مستمر من در سالهای 69 – 70 برای رسیدن به ایجاز و سپیدرویی شعر در محضر مخاطب، دور ریختن زوائد شعرها، فشرده کردن تصاویر و بسط و بلوغ تخیل از طریق هرس کردن شاخه های اضافه خیال بود. ارزیابی میزان توفیق من در این امر، بحثی جداگانه است. از میان شعرهای دفتر گنجشک ناتمام (تهران، 1383) که محصول تقلاهای روحی سالهای 70 تا 74 است، کلنجار رفتن ذهنی با شعری که در صدر این نوشته نقل شد، به من درسهای زیادی آموخت. صورت اولیۀ شعر، در یکی از روزهای اسفند 1369 با عنوان «لحظه» و با شمایل زیر بر کاغذ نشست:

 

روی دیوار آیینه‫ای و...

                        _ دگر هیچ!

بین تنهایی و من

حرفی از اشک رد و بدل شد.

­

قاب عکس بهار قدیمی

روی رف خاک می‫خورد؛

عطسه کردم

قاب خالی شد از خاطراتش.

­

حرف آخر

تلخی دود شب بود

سوخت چشمم.

­

پرده را پس زدم:

گوش تا گوش دیوار.

روی دیوار

آیینه ای و ...

                        _ دگر هیچ!

 

شعر، در چهار بند، روایتی از لحظات دلتنگی و تنهایی در آغشته با خاطرات قدیمی است. چندی بعد، شعر را کوتاهتر کردم و به پنج سطر رساندم:

 

روی دیوار آیینه‫ای بود

بین تنهایی و من

حرفی از اشک رد و بدل شد

روی دیوار آیینه‫ای و ...

                        _ دگر هیچ!

 

با این حال، هنوز شکل مختصر شده اش، مرا اقناع نمی‫کرد. به ذهنم رسید که سطر آخر را که تأکید ویژه‫ای بود بر تصویر آینۀ روی دیوار، حذف کنم. همچنین برای اینکه تناسبات لفظی بیشتری بین اجزای شعر برقرار شود، «اشک» را به «آه» تغییر دادم (پایبندی به سنت تصویری آیینه و آه). نتیجۀ کار شد شعر کوتاهی که در صفحۀ 42 کتاب تقویم برگهای خزان (تهران، 1373) جا گرفت:

 

روی دیوار آیینه‫ای بود.

 

بین تنهایی و من

حرفی از آه رد و بدل شد.

 

در بازنگری شعرهای کوتاه دفتر تقویم برگهای خزان، زائد بودن توضیح مندرج در سطر آخر و کلیشه‫ای بودن مناسبات شعری حاصل از حضور این سطر و محدود شدن ذهن به اتفاقاتی که بین آیینه و شاعر در جریان است، کاملاً به چشم می‫آمد. حذف این سطر، به گمان من به بسط تخیل و تداوم و تکامل آن در ذهن مخاطب کمک زیادی می‫کند. البته، شکی نیست که در این فعل و انفعالات، از آن حس اولیه قدری دور افتاده‫ایم. اما این چیزی است که فقط شاعر از آن خبر دارد. و مخاطب فقط با دو سطر شعر مواجه است و قضاوت او در مورد تمام بودن شعر و کمال عاطفی تصویر آن، ربطی به این توضیحات ندارد.

نقل این اتفاقات که معمولاً نانوشته می‫مانند و شاعران ترجیح می‫دهند آنها را از چشم مخاطبان پنهان کنند، ممکن است نگاه مخاطب را به شعر عوض کند و در روند پویایی شعر خلل افکند. با این حال، احتمالاً از برخی فواید نیز خالی نیست. از سوی دیگر، مشخص می‫کند که دو سطر نهایی شعر، مدیون سطرهای حذف شدۀ بسیاری است. و فی الواقع، هر شعر موفقی در ذات خود، محذوفاتی دارد که بایستی در ذهن مخاطب ساخته (و یا بازآفرینی) شود. طبیعی است، بازآفرینی این محذوفات در ذهن مخاطب منحصر به همان سطرهای حذف شده در ذهن مؤلف نیست. به عبارت دیگر، هر مخاطبی سطرهای حذف شدۀ خودش را در شعر فراخوان می‫کند و کاری به نیت اصلی و اولیۀ مؤلف ندارد.

 

............

درباره این یادداشت، صاحب وبلاگ قرار در خاک (اینک این منم) توضیحی نگاشته است که خواندنی است.

بخش عمده نظرات ایشان و بعضی از دوستان دیگر، بیان این مدعاست که در حذفهای صورت گرفته، بخشی از سطرهای زیبای نسخه اولیه کنار گذاشته شده و این اجحاف به خواننده است: «حذف آیه هایی از شعر که به خودی خود زیباست یا پیامی را میرساند، کمکی به خلاقیت ذهنی من خوانندۀ اثر نخواهد کرد . یعنی شاید ما خواننده را محدود میکنیم به پروراندن تخیل خود در حول وحوش همان مختصر ارائه شده و نه بیش ».

همچنین در بخش نظردهی وبلاگ نیز مباحثات جالبی درگرفته است که شما را به خوانده آنها و مشارکت درین بحث دعوت میکنم.

 





کلمات کلیدی :یادداشتها

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٤
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٧/٤/٤

 

نگاهی به شعر کوتاهی از سید علی میرافضلی / نوشته حمیدرضا شکارسری

منبع: سایت فیروزه

 

راهرو را

با صدای پا می‌آشوبند

خستگان خواب روزانه.

[گنجشک ناتمام. سیدعلی میرافضلی. تهران، نشر همسایه، 1383، صفحه 64]

 

روح روشنگری و خردگرایی و به دنبال آن مدرنیسم، جستجوی جهان در فیزیک و فراروی از متافیزیک مزمن و ریشه‌داری بود که فلسفه و حتی علوم انسانی را در زیر سلطه خود داشت. این روح طغیان‌گر در واکنشی جنون‌مند نسبت به آنچه که قرنها بر سر اندیشه انسانی رفته بود، یکسره وجود را در موجودیت مستند به عقلی تجربه‌گرا خلاصه کرد. بدین ترتیب، هر چه به ذهن و کلیات وحدت بخش هستی برمی‌گشت، مورد غضب و غفلت واقع شد و عینیات و جزئیات قابل تجربه (با نیاتی پوزیتیویستی) جایگزین آن گردید. این روال اگر چه با آموزه‌های «نیچه» و خردگریزان بعدی مورد انتقادهای جدی واقع شد ولی تاکنون، هرگز بطور کامل نفی نشده و دفاع جدی از آن ادامه دارد و در نتیجه آثار آن هم، هنوز در حوزه‌های مختلف اندیشه بشری از جمله ادبیات، پررنگ و پرطنین به نظر می‌رسد.

عینی‌گرایی و جزء نگری هنر مدرن از شعر مشروطه به طور جدی و پی‌گیر از شعر«نیما» به بعد، در شعر ایران وارد و به تدریج به روال حاکم تبدیل گردید و امروزه از مختصات عمده شعر ایران محسوب می‌شود.

خطر عمده‌ای که عینی‌گرایی و جزء نگری برای شعریت متن ایجاد می‌کند، تبدیل متن به گزارشی خام از جهان درون و پیرامون شاعر است. البته شاعر با تکنیک‌ها و شگردهای شاعرانه که در هر صورت میزانی کم و بیش از ذهنی‌گرایی را در خود دارند، به متن عینی‌گرا و جزء‌نگر، هویت فرا واقعی شعری می‌بخشد.

شعر «میرافضلی» اگر چه نیمایی است و فرم نیمایی را در خدمت تأثیرگذاری بر مخاطب در اختیار دارد، اما درنگاه اول یک نثر منظوم به نظر می‌رسد. گزارش از یک راهروی پر تردد، در غروب یا شبی برآمده از روزی سپری شده. اما در سطر آخر این شعر باید به واژه‌«خواب» در ترکیب «خواب روزانه» دقت بیشتری کرد. شاعر مشغله روزانه را به واقع «خواب» نامیده است و مگر نه اینکه خواب، ملازم باغفلت هم هست، پس گرفتاری در چنبره مشغله روزانه (روزمرگی)، بیداری به حساب نمی‌آید، اگر چه خستگی آن را به همراه داشته باشد.

«سیدعلی میرافضلی» در حداکثر ایجاز، «روزمرگی» را به «نقدی زبانمند» کشیده است. نقدی که بر اصول علمی و عقلی متکی نیست اما برحسی متجلی شده در زبان تکیه داده است.

و گاه سرنوشت یک متن و هویت آن را یک کلمه تعیین می‌کند.

 





کلمات کلیدی :یادداشتها و کلمات کلیدی :درباره شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٤
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٦/۱٢/٢٥

 کتاب پژوهشی شاعران قدیم کرمان به قلم سید علی میرافضلی توسط نشر کازرونیه در 680 صفحه منتشر شد. در این کتاب، زندگی و شعر 26 شاعر قدیمی کرمان که در فاصله قرن ششم تا هشتم هجری میزیستهاند، بررسی شده است. اغلب این شاعران جزو گمنامان و فراموش شدگان تاریخ ادبیات کرمان هستند. نیمی از شاعران کتاب شاید برای اولین بار است که معرفی میشوند. نمونه اشعار این شاعران، حتی شاعران شناخته شدهای مثل خواجو و عماد فقیه و شاه نعمت الله کرمانی و اوحدالدین کرمانی از نسخههای خطی نزدیک به زمان حیات آنها گرد آمده است. اشعار شاعرانی مثل طیان بمی، شرف الدین مقبل، افضل الدین کرمانی، ناصرالدین منشی و میر کرمانی به این جامعیت و گستردگی درهیچ کتاب دیگری یافت نمیشود و مأخذ من در گردآوری اشعار این شاعران، در وهله اول، نسخههای خطی و عکسی کتابخانههای دانشگاه تهران، ملک، مجلس، موزه ایران باستان و مرعشی و در مرحله بعد، کتابهای تاریخی و ادبی چاپی بوده است.از جمله شاعران این کتاب، میر کرمانی است که در قرن هشتم هجری میزیسته و همعصر خواجو بوده است. در تاریخ ادبیات ایران اثر مرحوم دکتر صفا ازین شاعر یاد شده و یکی از غزلیات نه چندان قوی او نیز نقل شده است. من 95 غزل از میر کرمانی را به علاوه تعدادی از قصاید و ابیات پراکنده او را از ده ـ دوازده منبع مختلف خطی گردآوردهام. تنها نسخه خطی دیوان او که مشتمل بر 8000 بیت بوده است، تا 50 سال پیش در تهران موجود بود و در حال حاضر، محل نگهداری آن معلوم نیست و آن را باید معدوم تلقی کرد. میر کرمانی به همراه خواجو و عماد فقیه یکی از سه ضلع مثلث غزل کرمان در قرن هشتم هجری است.از دیگر شاعرانی که در این کتاب از آنها یاد شده، محمود منور کرمانی، شمس اوحد کرمانی، نجم الدین حسن شهرویه، محمود کرمانی، شمس الملک کرمانی، شمس الدین بردسیری، صدر کرمانی، پادشاه خاتون و چند شاعر دیگر کرمانی است. محمود منور کرمانی از عارفان غزلسرا در نیمه اول قرن هشتم هجری است و 50 غزلی که ازو درین کتاب آمده، تعلق فکری او را به نظریات عرفانی ابن عربی و فلسفه وحدت وجود نشان میدهد.با توجه به اینکه اسامی تعداد زیادی از این شاعران از تذکرهها و کتابهای تاریخ ادبیات فوت شده است، گردآوری اشعار آنها که در واقع بازیابی گنجینه فراموش شده شعر کرمان در دوران سلاجقه، قراختاییان و آل مظفر است نقش مهمی در ترسیم هویت ادبی این منطقه ایفا میکند و هدف آن جبران غفلتی است که در حوزه پژوهشهای ادبی مرتبط با تاریخ ادبیات کرمان شاهد آن بودهایم. نیمی از شاعران این کتاب در کتابهای تذکره شاعران کرمان جایی ندارند و اطلاعات مربوط به تعداد دیگری از شاعران کتاب نیز سرشار از اغلاط تاریخی و ادبی و بعضاً گمراه کننده است. مضافاً آنکه در تذکرههای کرمان، نمونه شعر این شاعران نیز در حد دو تا ده بیت است و جایگاه و پایگاه هر شاعر را نیز معلوم نمیدارد.بی مجامله و شکسته نفسی بگویم: شاعران قدیم کرمان، تا آنجا که من میدانم و دیدهام، با این حجم و دامنه، در حوزه ادبیات منطقهای کار کم سابقهای است. جلد دوم این کتاب که شاعران قرن 9 تا 11 هجری (دوره تیموری و صفوی) را شامل میشود ، در دست تألیف است.

 

 

...

از همین مجال استفاده میکنم و سال نو را به همه دوستان و همسایگان وبلاگی شادباش میگویم.یعنی بهار دارد از راه میرسد... 





کلمات کلیدی :یادداشتها و کلمات کلیدی :کرمانیات و کلمات کلیدی :کتابهای من

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٥
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٦/۱٠/٢۳

 

شیخ محمد حسن قارانی سیرجانی معروف به پیغمبر دزدان (نبی السارقین) از شخصیتهای عجیب تاریخی است. وی در نیمه دوم قرن 13 هـ . ق خود را «پیغمبر دزدان» لقب داد و طولی نکشید که آوازهاش در فارس و کرمان پیچید. از وی نامهها و اشعار طنزآمیزی بجای مانده که آقای دکتر باستانی پاریزی آنها را در کتاب پیغمبر دزدان با شرح و تفصیل فراوان و گاه زائد به چاپ رسانده است. وی در فاصله سالهای 1301 تا 1310 ق درگذشته است.

تعداد نامههای کتاب 58 است و در نامه سیزدهم، نبی السارقین سطری از منظومه معروف «صدای پای آب» سهراب سپهری را تضمین فرموده است:

«زبان تضرع گشوده و عرض کرد: بارالها! میان پیغمبران به چشم تفاوت نگاه کردن چه معنی دارد؟

ـ گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد؟ » (پیغمبر دزدان، چاپ شانزدهم: 1380، ص 376)

اگر هر مورخ و مصحح دیگری غیر از دکتر باستانی پاریزی متولی چاپ نامههای نبی السارقین بود، به ضرس قاطع و اطمینان خاطر میگفتم که سهراب سپهری این سطر درخشان را از داخل نامههای پیغمبر دزدان کش رفته (و یا امانت گرفته) و بدون ذکر مأخذ در منظومه خود داخل کرده است. اما با شیوه مرضیهای که دکتر باستانی پاریزی در تصحیح متون دارند، مرددم که آیا باستانی پاریزی این سطر سهراب را به مناسبت و سهواً داخل نامههای نبی السارقین نکرده است؟ بخصوص آنکه اثرات آشنایی و دلبستگی ایشان به اشعار سهراب سپهری بالاخص «صدای پای آب» در مقدمه همین کتاب پیغمبر دزدان نیز مشهود است (ص 17 و 18).

علاوه بر این، از لحاظ سبکی، سطری که نقل شد به هیچ وقت نمیتواند محصول دوران حیات پیغمبر دزدان باشد. صفت قرمز برای لاله، به جای سرخ، از تعابیر عصر حاضر است و نحو جمله نیز به نظر میرسد در نیم قرن اخیر در زبان فارسی رایج شده است: کم نداشتن از چیزی. و از همه مهمتر، گل شبدر است که شاید تا قبل از این شعر سهراب، از زمین هیچ شعر جدیدی سر بر نیاورده باشد.

بنابراین، به احتمال بسیار، این سطر را مصحح از پیش خود در نامههای نبی السارقین وارد کرده است.

..

توضیح. برای رفع سوء تفاهم احتمالی باید بگویم که ذکر این نکته به منزله نادیده گرفتن زحمات دکتر باستانی پاریزی در احیا و معرفی تاریخ و ادبیات کرمان زمین نیست. من کتاب «شاعران قدیم کرمان» را تقدیم به این پیر کرمان شناسی کردهام. غرض ازین یادداشت، ذکر یک نکته بود که در مطالعه مجدد کتاب پیغمبر دزدان به ذهنم رسید و تا کنون متوجه آن نشده بودم و ندیدهام که کس دیگری نیز به آن توجه کرده باشد.

 

 





کلمات کلیدی :یادداشتها و کلمات کلیدی :کرمانیات

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢۳
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٦/۱٠/۱۱

 

دوست گرامی آقای سایر محمدی به بهانه انتشار کتاب «دارم به ساعت مچیام فکر میکنم» مصاحبه تلفنی با صاحب این وبلاگ انجام داده که نتیجه آن در صفحه آخر روزنامه ایران روز چهارشنبه 5 دی ماه در ستون «امروز با...» به چاپ رسیده است. البته خاصیت مصاحبه تلفنی این است که مصاحبه شونده ناشی مثل من دستپاچه میشود و حرفهای بیربط میزند و مصاحبه کننده دست به قلمی مثل آقای محمدی قدری از تراوشات ذهن و ضمیر خود را داخل مصاحبه میکند. ضمن سپاس از آقای محمدی، بقول سیاسیون برای تنویر افکار عمومی و ثبت در تاریخ، توضیحی چند بر این مصاحبه مینگارم ...

..

کتاب شاعران قدیم کرمان که در انتهای «دارم به ساعت مچیام فکر میکنم» تاریخ نشر آن سال 1385 قید شده و آقای سایر محمدی آن را در شمار آثار منتشر شده من آوردهاند، به همت نشر کازرونیه در حال چاپ است و امیدوارم ظرف دو سه هفته آینده چاپ شود. در مورد این کتاب وقتی چاپ شد، گفتنیها گفته خواهد شد. البته قرار بود «شاعران قدیم کرمان» قبل از مجموعه شعر جدید من چاپ شود که نشد.

..

کتاب شعر خواب گنجشک هم که آماده چاپ تلقی شده است، قرار است تا پایان امسال سر و سامان بگیرد و دربردارنده بخشی از شعرهای سال 1385 و تمام شعرهای سال 1386 است و ادامه منطقی کتاب «دارم به ساعت مچیام فکر میکنم» و انشاءالله قدری پخته تر و پرداخته تر خواهد بود. چاپ این کتاب هم منوط به عوامل زیادی است که در موقع خودش باید برای آن فکری کرد.

..

کتاب «دارم به ساعت مچیام فکر میکنم» فاقد هر نوع شعر سپیدی است و اینکه در مصاحبه از شعرهای سپید این مجموعه سخن به میان آمده است، صحیح نیست و بنده قاعدتاً اشارهای به وجود شعر سپید در این دفتر نکردهام. در سرتاسر این مجموعه، ما با سه قالب شعری سر و کار داریم. وجه غالب آن شعر نو نیمایی است، با مقداری غزل و چهارپاره. همین و بس.

..

غزلهای این کتاب، به هیچ وجه باقی مانده سروده های دفتر اول من که در سال 1373 چاپ شد نیست. بلکه محصول همین سالهاست و از لحاظ فضا و زبان و تا حدودی فرم با غزلهای آن کتاب فاصله اساسی دارند و البته بسیاری از دوستان، غزلهای «تقویم برگهای خزان» را بیشتر میپسندند که آن بحث جداگانهای است. بنابراین، غزلهای دفتر جدید، لااقل از نگاه من، متعلق به یک دوران سپری شده نیست!

..

اینکه نوشتهاند: «13 سال تجربه و تمرین پشت این دفتر خوابیده است»، به هیچ وجه حرف بنده نیست. من بنا به دلایلی از سال 1374 تا 1383 تقریباً شعر را کنار گذاشتم و هیچ تجربه و تمرینی در این خصوص نداشتم. مگر اینکه مطالعه را نیز در شمار تجربه و تمرین بیاوریم. شعرهای «دارم به ساعت مچیام فکر میکنم»، محصول سالهای 1383 تا 1385 است و اگر تجربه و تمرینی هست، حاصل همین سه سال است و بس.

..

اینکه گفتهام در این دفتر به نوعی تسلط نسبی در زبان دست یافتهام و یکی از دوستان عزیز، تلفنی متذکر بزرگنمایی این جمله شد، در قیاس با دفتر اول خودم است که در سال 1373 چاپ شد و کارهای سالهای 1367 تا 1372 را در بر میگیرد. در واقع این تسلط نسبی، یک نوع مقایسه بین کارهای خودم است نه دیگران. و تا حدودی امری طبیعی هم هست که در سیر زمانی منطقی، تسلط آدم به زبان رو به افزایش میگذارد و کلمات در ذهنش صیقل یافتهتر حضور مییابد.

..

در مورد شعرهای دفاع مقدس هم ظاهراً نوعی سوء تفاهم در ذهن آقای سایر محمدی شکل گرفته است که شاید ناشی از توضیحات ناقص من یا عدم دسترسی ایشان به کتاب «تقویم برگهای خزان» باشد. در دفتر اول شعرهای من، تقریباً هیچ شعری اشاره مستقیمی به سالهای دفاع مقدس ندارد و فقط اثرات اجتماعی آن، دستمایه بعضی شعرهای مجموعه قرار گرفته است. شعرهایی که در دوران جنگ گفتهام و بعضاً در جراید و کتابهای همان موقع چاپ شده است، به دلیل ناپختگی جایی در دفتر اول شعرهای من پیدا نکرده است.

..

متن مصاحبه را اینجا می‫توانید ببینید.

 

 





کلمات کلیدی :یادداشتها و کلمات کلیدی :گفتگو

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱۱
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٦/۸/۳٠

 

سومین مجموعه شعر من به اسم «دارم به ساعت مچیام فکر میکنم» چند روز پیش به همت نشر نزدیک در 120 صفحه چاپ شده است. این مجموعه در بردارنده شعرهای سالهای 1383 تا 1385 است. دارم به ساعت مچیام فکر میکنم 52 قطعه شعر دارد که عمدتاً شعر نو نیمایی است و تعداد اندکی غزل هم در آن هست. بیشتر شعرهای مجموعه قبلاً در همین وبلاگ عرضه شده است. همت آقای عباس نادری مدیر فاضل نشر نزدیک در ارائه مطلوب و آبرومندانه این اثر قابل ستایش است. فعلاً از مکانهای عرضه کتاب اطلاعی ندارم و پس از اطلاع ناشر محترم، به عرض خواهد رسید. برای دوستان وبلاگی که مایل به دریافت کتاب هستند، تعداد محدودی کتاب نزد من هست که میتوانم ارسال کنم. قطعاً نقد و نظر عزیزان راهگشای بنده خواهد بود.

®

از شعرهای من قبلاً دو مجموعه زیر به چاپ رسیده است:

ـ تقویم برگهای خزان. تهران، نشر زلال، 1373

ـ گنجشک ناتمام. تهران، نشر همسایه، 1383

®

قرار است گزیدهای از شعرهای من، مربوط سالهای 1367 تا 1386 ، با عنوان «تمام ناتمامیها» اواخر امسال یا اوایل سال آینده به چاپ برسد.

®

از فرهاد صفریان عزیز برای معرفی کتاب سپاسگزارم.

 





کلمات کلیدی :یادداشتها و کلمات کلیدی :کتابهای من

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۳٠
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٦/٤/٢٢

 

اعتراض شمس لنگرودی به استفاده یک کاریکاتوریست از عنوان رمان «رژه بر خاک پوک» وی برای نمایشگاه خود، توجه دقیق‌تر به یکی از واقعیتهای جامعه ادبی را یادآور شد و آن بهره‌گیری از سطرها و عناوین شاعرانه و ادبی برای نامگذاری نمایشگاهها، فیلمها، داستانها، و گزارشها و مقالات ژورنالیستی است. نویسنده روزنامه جام جم دیروز (پنج شنبه 21 تیر 86، ص 3)، عنوان یکی از گزارشهای هنری خود را یکی از سطرهای درخشان شعر قیصر امین‌پور قرار داده است: ناگهان چه زود دیر می‌شود. این سطر که از شدت استفاده در محاورات و حتی در برنامه‌های رادیو و تلویزیون، حکم مثل را پیدا کرده است، در بیلبوردهای تبلیغاتی سطح شهر تهران نیز دستمایه تبلیغ کالاهای مصرفی و خدمات مؤسسات آموزشی قرار گرفته است. در سالهای بعد از انقلاب، اشعار سهراب سپهری یکی از منابع اصلی عناوین فیلمها و کتابها و مقالات و گزارشها بوده است. این پدیده را از چند جنبه می‌توان بررسی کرد:

اول. فراگیر بودن شعر در تمامی شئون زندگی ما، ظاهراً قولی است که جملگی بر آنند. ایرانیان شهره‌اند به این که شعر در خون آنهاست. استفاده از عناوین شاعرانه اقتباس یافته از شعرها را می‌توان به این دلبستگی ریشه‌دار نسبت داد.

دوم. استفاده از ظرفیت دو پهلو و چند پهلوی عناوین شاعرانه، از یک طرف، و ایجاز و فشردگی و آهنگ و موسیقی کلمات از سوی دیگر، در جذب مخاطب که او نیز بالطبع جزوی از همین جامعه شعرپرست است، نقش مؤثری دارد.

سوم. مکانیزم جذب مخاطب از طریق تیترهای شاعرانه، دو گونه است: نخست، ایجاد اعجاب و غافلگیری در مخاطب بخاطر شنیدن و دیدن یک عنوان شاعرانه نُقلی و تأثیرگذار و دوم، انطباق و سازگاری با ذائقه مخاطب بواسطه انس و الفت با سطرهای درخشانی که در ذهنش حضوری دیرین و شیرین دارد.

چهارم. تنبلی برای انتخاب عناوین مناسب، شاید یکی دیگر از علتهای رواج این پدیده باشد. ما عادت داریم از چیزهای حاضر و آماده بدون تحمل هیچ گونه زحمتی و بدون اجازه از صاحب آن استفاده کنیم و آن را به حساب خوش‌ذوقی خود می‌گذاریم.

پنجم. آنچه در این میان نادیده می‌ماند، حقوق مالکین و مؤلفین است. هر سطر شعر، محصول عرق‌ریزی یک روح است. استفاده بجا و نابجا از این سطرهای در موقعیتهای مختلف، بدون اجازه و رضایت پدید آورنده آن، نقض آشکار حقوق مؤلفین است.

ششم. از سوی دیگر، تنزل بعضی از شعرها به بعضی از سطوح ـ مثلاً بیلبردهای تبلیغاتی ـ بدون کسب اجازه و رضایت شاعر می‌تواند عملکرد معکوس نیز داشته باشد. در واقع، ابتذال کاربرد، به مرور می‌تواند منجر به ابتذال متن، کلیشه‌ای شدن آن و کاهش میزان تأثیر آن شود.

هفتم. حضور سطرهای شاعرانه در ذهن عموم، می‌تواند میزان بُرد و تأثیر یک شعر و موفقیت نسبی آن را نشان دهد. این یک حکم کلی خدشه ناپذیر نیست. اما می‌توان از راه آن، به تأثیرات یک شعر و یا یک شاعر در جامعه پی بُرد.

 

 





کلمات کلیدی :یادداشتها

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢٢
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٦/۳/۳٠

 

 

من و تو کتابیم.

جمال جمعه

ترجمه عباس نادری

تهران، نشر نزدیک، 85 ص

...

«کتاب کتابها» عنوان مجموعه شعری است از جمال جمعه شاعر عراقی مقیم دانمارک که عباس نادری آن را با نام «من و تو کتابیم» به فارسی بر گردانده و نشر نزدیک آن را سال گذشته منتشر کرده است.

جمال جمعه در سال 1956 در بغداد متولد شد و در سال 1983 به دانمارک مهاجرت کرد. از وی چندین کتاب شعر چاپ و به زبانهای مختلف ترجمه شده است. «من و تو کتابیم» (یا همان «کتاب کتابها») نخستین کتاب این شاعر عراقی است که در ایران عرضه می‌شود. شعرهای این دفتر در سال 1990 سروده شده است. عباس نادری مترجم کتاب، از وبلاگ‌نویسان قدیمی است که دو سه سال است عادت ناپسند وبلاگ‌نویسی را به دلیل مشغله‌های مهمتر ترک کرده است. وی 71 قطعه از قطعات کتاب جمال جمعه را که حال و هوای مناسب‌تری برای برگرداندن به زبان فارسی داشته‌اند، برگزیده و ترجمه کرده است. «من و تو کتابیم» با تصویرگری علی نامور و در 85 صفحه عرضه شده و کتابی خوش‌دست و خوشخوان است که مطالعه آن، آدم را در معنویت دلچسب جهان جمال جمعه فرو می‌برد.

هر قطعه این کتاب، شعر کوتاهی است در دو تا پنج سطر که از رهگذر مقایسه و تشبیه نمودن جهان پیرامونی و رفتار اشیاء و طبیعت و انسانها با کتاب، ما را به درک زیباتری از آن پدیده‌ها نائل می‌کند. و از طرفی، ظرفیت شعر کوتاه را برای انتقال مفاهیم عمیق و بلند به‌خوبی نشان می‌دهد. شعرهای این کتاب، مضامین عاشقانه و اجتماعی دارند و از تأملات فلسفی نیز تهی نیست. برخی شعرهای کتاب نیز تصویرهایی زیبا هستند از طبیعت. و البته، بعضی نیز در عین زیبایی، در ردیف کاریکلماتورهای شاعرانه جای می‌گیرند. چند قطعه از کتاب «من و تو کتابیم» را با هم می‌خوانیم:

 

دستت را به من بده

تا نخستین صفحه را بیاغازیم.

...

بگذار لمست کنم

تا نوشتن بیاموزم.

...

باد

دنبال چه می‌گردد

در جمله‌های علف؟

...

من و تو

دو کتابیم

یا دو فصل از یک کتاب؟

...

قلمی از نور می‌خواهد

آن که در ظلمت می‌نویسد.

...

ببخش مرا

نمی‌توانم بخوانمت

که ترا پیش‌تر

در دیگری خوانده‌ام.

...

به من نگو که هستی

لذت خواندنت را به‌من بده

صفحه به صفحه.

...

غنچه

کتابی است تُو به تُو

عطرش

رازش را آشکار می‌کند.

...

ما کتابیم

دلتنگی هر روز می‌خواندمان.

...

رعد

مقدمه کتاب باران است.

...

آنکه در خواب قدم می‌زند

متن زندگی را می‌نویسد

یا متن مرگ را؟

 

شعرهای کوتاه این کتاب، تا حدودی تحت تأثیر تأملات کوتاه ادونیس شاعر معروف عرب در مجموعه شعر «احتفاء بالاشیاء الواضحة الغامضة» دارد که دکتر محمدرضا ترکی پاره‌ای از آنها را پیش ازین ترجمه کرده و در وبلاگش نیز درج شده است. همچنین مقایسه آدمها با کتابها در «من و تو کتابیم»، خواننده را ناخودآگاه به‌یاد نوشته زیبای قیصر امین‌پور با عنوان «آدمها و کتابها» در کتاب «بی بال پریدن» می‌اندازد. اینکه چگونه دو نفر در دو نقطه جهان بیخبر از یکدیگر به کشف مشترکی رسیدهاند، موضوع جالبی است. چند شعر کوتاه دیگر از جمال جمعه بخوانید که از لحاظ فضا به نوشته امین پور شباهتهایی دارد:

آدمهای بی دوست

کتابهای بی خواننده‌اند.

...

بعضی‌ها

کتابهایی قدیمی‌اند

با جمله‌های رنگ و رو رفته

و جلدهای زرکوب.

...

ما کتابهایی متفاوتیم

با یک جلد.

...

می‌گویی: من کتاب نیستم

پس این همه جلد چیست؟

...

هر کس کتابی است

می‌خوانمش

تا بهترین جمله‌هایش را

برای کتابم بردارم.

 

«من و تو کتابیم» کتابی است که اگرچه از اول تا آخر در یک نشست خوانده می‌شود، اما مدتها خواننده اهل تأمل را با مضامین خودش درگیر می‌کند. ترجمه نادری، ترجمه روان و یکدستی است و از ایجاز مناسبی نیز برخوردار است. نادری کتاب را از اصل عربی برگردانده و از ترجمه انگلیسی آن نیز بهره جسته است.

 

 





کلمات کلیدی :یادداشتها و کلمات کلیدی :درباره شعر کوتاه و کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۳٠
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٦/٢/۳

 

نیما می‌گوید: آنکه غربال در دست دارد، از پس کاروان می‌آید. یعنی زمانی باید بگذرد تا حساب دانه‌درشتهای کاروان شعر، از خرده‌ریزها مشخص گردد. گاهی اسم و آوازه و مقام و موقعیت یک شاعر در زمان حیاتش بر جنبه‌های هنری شخصیت او سایه می‌افکند و منتقدان و نکته‌بینان را در تشخیص اهمیت و جایگاه واقعی آن شخص دچار خبط و خطا می‌کند. نمونه‌های تاریخی زیادی برای اثبات این امر می‌توان آورد. اما شاید بهترین مثال برای روشن شدن موضوع، داستان سعدی و امامی هروی و مجد همگر باشد. خاصه در این ایام که به‌نام سعدی نامگذاری شده است (اول اردیبهشت)، این شاهد تاریخی معنای روشنتری می‌یابد.

در نیمه دوم قرن هفتم هجری در مملکت فارس سه شاعر بیش از همه شهرت داشتند. نخست، سعدی شیرازی که بوستان را در سال 655 و گلستان را در سال 656 هجری آفریده بود و بعضی از  غزلهایش، به گواهی ابن بطوطه جهانگرد معروف، در همان دوران تا سرحد چین نیز رفته بود. دوم، امامی هروی که از بزرگان شعر فارسی در این دوره به‌شمار می‌رفت و سوم، مجد همگر که پدرش یزدی بود و خودش در دربار سلغریان منزلتی داشت و بعداً به خاندان جوینی پیوست و بسال 686 ق به فاصله یکی دو ماه بعد از مرگ امامی درگذشت.

روایتی تاریخی در دست است که بر اساس آن، تعدادی از بزرگان قرن هفتم از جمله شمس‌الدین صاحب‌دیوان و معین‌الدین پروانه و نورالدین رصدی و رضی‌الدین بابا و افتخارالدین کرمانی به اتفاق قطعه‌ای منظوم نزد مجدالدین همگر فرستادند و ازو در مورد پسند مردم زمانه پرسیدند:

ز اشعار تو و سعدی و امامی / کدامین به پسندند اندرین بوم

 

مجد همگر جواب ایشان را به این رباعی داد:

ما گرچه به نطق طوطی خوش نفسیم / بر شکّر گفته‌های سعدی مگسیم

در بیعت شاعری به اجماع امم / هرگز من و سعدی به امامی نرسیم

 

همان گونه که واضح است، مجد همگر ضمن بازی لفظی با تخلص «امامی»، او را بر سعدی ترجیح داده و  من باب شکسته نفسی نام خودش را نیز در جزو فرودستان آورده است.

چون امامی رباعی مجد همگر را بشنود، این رباعی را فرمود:

در صدر بلاغت ارچه با دسترسم / در عالم نظم ارچه مسیحا نفسم

دانم که به خاک در دستور جهان / سحبان زمانه مجد همگر نرسم

 

پاسخ امامی البته بسیار مصلحت‌جویانه بوده است. مجد همگر موقعیت شغلی مناسبی داشت و واژه «دستور» که امامی در حق او بکار برده، حاکی از مقام درباری اوست. امامی ضمن تأیید مراتب فضل و دانش خویش، مجد همگر را ناچاراً یا از سر تواضع بر خود ترجیح داده و نامی هم از سعدی نبرده است. چون حکایت این داوری به سعدی رسید، گفت:

هرکس که به پایگاه سامی نرسد / از بخت بد و سیه‌گلیمی نرسد

همگر چو به عمر خود نکرده‌ست نماز / آری چه عجب گر به امامی نرسد

 

دکتر صفا این روایت را مشهور اما جعلی دانسته است (تاریخ ادبیات در ایران، ج 3، ص 549). ولی نوه مجد همگر به‌نام اسحاق بن قوام که نسخه‌ای از رباعیات جدش را در سال 698 در تبریز کتابت کرده، تمامی این اشعار را آورده و با توجه به فاصله زمانی اندک با اصل رویداد و نسبتی که با مجد همگر دارد، دلیلی نیست در صحت این حکایت تردید کنیم.

امروزه تقریباً هیچ کس شکی ندارد که امثال مجد همگر و امامی در ادب فارسی تنها از جنبه تاریخی حایز اهمیتند و مقایسه این دو با سعدی، قیاسی مع الفارق محسوب می‌شود. اما در آن دوران، در ذهن بزرگان هنوز تکلیف جایگاه این سه شاعر معلوم نبود و حتی عده‌ای که مرجع فکری جامعه هم بودند، رتبه سعدی را از امامی هروی و مجد همگر فروتر می‌دانستند.

شاید گفته شود این حکایت مربوط به دورانی است که سعدی هنوز سعدی نبود. یعنی اشعار و آثار مهمش را خلق نکرده بود. تاریخ این واقعه بی شک قبل از سال 675 است که معین‌الدین پروانه را به فرمان اباقا خان مغول به طرز فجیعی کشتند. اجتماع این افراد نیز نمی‌تواند خیلی پیش از همین تاریخ صورت گرفته باشد. در این دوران، بوستان و گلستان سعدی در بین عموم مردم شهرت یافته و صیت سخن سعدی تقریباً همه ممالک فارسی زبان را فرا گرفته بود. یعنی، شخصیت شعری سعدی شکل گرفته بود و آثار مهمش را‌ آفریده بود.

بنابراین، مشکل از قوام نیافتگی شخصیت شعری سعدی نبود. مشکل، دشواری تشخیص جایگاه واقعی شاعران در زمان حیات‌شان است. حتی اگر پای سخن‌شناسی چون مجد همگر در میان باشد که در قرن هشتم مرجع فضلا بود و به سخن‌سنجی او اعتماد داشتند. اگرچه نقش سلایق را نیز نادیده نتوان گرفت. البته این یک حکم کلی نیست. ولی باید آن را در قضاوتهای ادبی اصل مهمی دانست و عجولانه در مورد جایگاهها به داوری ننشست. در عصر حاضر، تعدد وسایل ارتباط جمعی و تریبونها و محافل ادبی، بجای آنکه راه تشخیص سره و ناسره را هموار کند، بر مه‌آلودگی فضا افزوده است. و صد البته شک نیست که چون غبارها فرو بخوابد و ناقد بصیر زمانه غربال خویش را برگیرد و بیاید، تکلیف غث و ثمین روشن خواهد شد و کاری به مجلات و سایتها و کتابهای رنگین و سنگین و تأییدات این و آن و تیراژ و تعداد نخواهد داشت و کار خودش را خواهد کرد. به شهرتهای زودگذر دل نباید بست و فریب هندوانه‌های محفلی را نباید خورد که بغلها را سنگین می‌دارد و جز گرانی فایدتی نمی‌بخشد.

 

 





کلمات کلیدی :یادداشتها

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۳
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٥/۱۱/۱٢

 

در ساختار هر شعر و در غزل بالاخص که موضوع مطالعه ماست، شیوه به پایان بردن شعر نقش مهم و مؤثری در سهیم کردن مخاطب در شعر و درگیری فکر و عاطفه او با جریان شعر دارد. برای این کار، شگردهای مختلفی در غزل امروز بکار می‌رود که ما به چند مورد آن که مربوط به نقش قافیه و ردیف در بیت پایانی غزل است، به اجمال اشاره‌ای خواهیم کرد. البته در غزل قدیم هم بعضی از ترفندهای قافیه بکار گرفته می‌شد که چون اختصاصاً در بیت آخر غزل اتفاق نیفتاده است، به آن کاری نداریم.

کارکرد بیرونی قافیه در شعر کلاسیک می‌تواند از دو جنبه مورد بررسی قرار گیرد: یکی حدس و همراهی و دیگر اعجاب و غافلگیری. یعنی لذتی که خواننده از شنیدن قافیه ابیات نصیبش می‌شود در مواردی می‌تواند از طریق حدس زدن واژگان مورد استفاده شاعر در پایان ابیات باشد. و تعامل شاعر و مخاطب در این فرایند این گونه محقق می‌شود و در شکل دیگر نیز، غافلگیر کردن خواننده به کمک تغییر و تلفیق کلمات قافیه می‌تواند موجب اعجاب او گردد و لذت متن را زیر دندان او جاری کند.

البته تغییر فضای قافیه، به هر طریق ممکن، از جنبه دیگر نیز می‌تواند مورد مطالعه قرار گیرد و آن گسترده کردن متن و تغییر فضا و حالت و هارمونی آن است. شیوه رفتار شاعران جوان با قافیه در بیت پایانی در بیشتر مواقع با توفیق همراه بوده و گاهی نیز در حد تفنن و تنوع یا ادا و اطوار باقی مانده است. یعنی شاعر از همان اول نیتش متفاوت کردن متن بوده نه شکل دادن آن بر اساس منطق درونی روایت. ما با اتکا به غزلهایی که عمدتاً در شش هفت سال اخیر گفته شده، یک دسته‌بندی سر دستی صورت می‌دهیم. اما گاهی اوقات برای روشن شدن سوابق مسئله، نمونه‌هایی هم از غزل دهه شصت و هفتاد هم خواهیم آورد. با توجه به اینکه شواهد کار از منابع موجود و در دسترس انتخاب شده است، قاعدتاً ادعای جامعیت طرح موضوع را نداریم و نوشته خود را متناسب با حوصله این وبلاگ و شاید هم حال و حوصله خودمان تنظیم کرده‌ایم. ضمناً از هر غزل فقط بیت اول و آخرش را می‌آوریم تا هم حجم کار زیاد نشود و هم معلوم شود چه اتفاقی افتاده است.

 

P قافیه‌های غافلگیر کننده.

یک راه خیلی ساده و مرسوم (البته ساده و مرسوم برای الآن)، برای غافلگیری خواننده در بیت پایانی، استفاده از قافیه‌هایی است که پیش از این استفاده از آن در همنشینی با کلمات همقافیه مرسوم نبوده است، مثلاً همقافیه کردن کلمات تنوین‌دار با قافیه‌های «نون». این مسئله الآن که تقریباً موضوع فراگیر شده است، چندان حسّ غافلگیری ندارد. ولی در زمان خودش یک جسارت محسوب می‌شد:

 

غروب بود و تو در آستانه رفتن

که بسته شد چمدان تو ای مسافر من

...

دقیقه‌ها چه عجولند! تا زمان باقی است

به من مجال خداحافظی بده، لطفاً / (هادی خوانساری)

®

لبریزم از سکوت و شکستن شبیه تو

آری منم ... منم شب روشن شبیه تو

...

می‌بارم از نگاه کبوتر ـ نگاه ابر

آرام و بیقرار دقیقاً شبیه تو / (مریم سقلاطونی)

®

منم وَ زخم، تو و ململ تن زیبات

من و کویر، تو باغ دامن زیبات

...

و این سؤال عجیبی است: دوستم داری؟

تو و اشارهء چشمت، و فعلن زیبات! / (سیامک بهرام‌ پرور)

 

کلماتی که به های غیر ملفوظ ختم می‌شوند، در موضع قافیه به اعتبار شکل گفتاری کلام و نه شکل نوشتاری آن (که در شعر قدیم معتبر بود) این امکان را به شاعر می‌دهند که شگردی تازه رو کند، اگرچه شگرد چندان تازه‌ای هم نیست و شاید ریشه آن به غزل معروف حافظ برگردد: ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا:

 

خورشیدتان کجاست؟ نگویید: ذرّه نیست

کوهی که کوه باشد از آغاز درّه نیست!

...

خیر است! گرچه نه! ... نه عزیزم! نه خیر! نیست!

از خیر «هست» فاصله‌ها داشت شرّ «نیست»

®

برای از تو نوشتن بهانه لازم نیست

اگر سرود تو باشی، ترانه لازم نیست

...

بیار مادر من! با تو کلّ شیء حی

که «لازم است» تویی در جهانِ «لازم نیست»/ (سیامک بهرام پرور)

 

که در هر دو مورد، تغییر وجه فعلی ردیف به وجه اسمی و وصفی نیز به تشدید بحث اعجاب مخاطب مدد رسانده است. ایضاً:

 

به درد بر سر فریاد شد، نمرد ولی

کسی که می‌رود از یاد شد، نمرد ولی

...

پرنده شد شاعر آسمان چشمت را

بهار از قفس آزاد شد، نه ... مرد ولی! / (مهدی فرجی)

®

منم از آتش و از تار و پود پنبه، تنت

چه دیدنی است ـ تو با من ـ نبرد تن به تنت

...

چه شد که از ما خاکستری بجا مانده‌ست؟

که من از آتش و از تار و پود پنبه، تنت

®

سر زبانی و آرایه در بدن داری

تو قابلیت ضرب المثل شدن داری

...

من آهوانه پناه آورم به دامانت

خوشا به حال اسیری که در کمند آری / (علیرضا بدیع)

 

که یادآور این شیوه و شگرد قافیه بندی در غزل حافظ است:

 

صبا تو نکهت آن زلف مشکبو داری

به یادگار بمانی که بوی او داری

...

به سرکشی خود ای سرو جویبار مناز

که گر بدو رسی از شرم سر فرود آری.

 

بکارگیری حروف همآوا اما دارای املای متفاوت (ت/ط ؛ هـ / ح ؛ س /ص ؛ ق/غ) در قافیه پایانی، با اینکه ده پانزده سال است در غزل امروز سابقه دارد، هنوز هم که هنوز است نوعی جسارت تلقی می‌شود:

 

حنجره‌ها روزه سکوت گرفتند

پنجره‌ها تار عنکبوت گرفتند

...

خط خطا بر سرود صبح کشیدند

روشنی صفحه را خطوط گرفتند / (قیصر امین پور)

®

ای پاک‌تر از شعر، سرآغاز وضوها

آرام‌تر از برکهء آرامش قوها

...

تو مثل من و شعر خماری نکشیدی

تَـمّت غزلی، وا عطشا، هاتِ صبوحا / (حامد عسکری)

 

البته شکل متفاوت‌تر استفاده از این قافیه‌های صوتی (نه نوشتاری) را در بیت زیر بهتر می‌توان دید:

 

کدخدا می‌گوید از اینجا نرو ـ یک ناشناس

با بهار و گل می‌آید سال نو ... یک ناشناس

...

آه می‌دانم که روزی روزگاری می‌رسد

می‌رویم آن‌سوتر از غمها، من و یک ناشناس / (نجمه زارع)

 

بجای این ترفندهای نسبتاً قدمایی، استفاده از کلمات لاتین در قافیه پایانی می‌تواند شگرد مدرنی تلقی شود:

 

بداهه می‌گویم مثل گریه‌های بکت

شبیه اکثر تصویرهای تو ثابت

...

نمی‌توانم ازین مارپیچ در بروم

جهان لعنتی بی گریز... Shit! Shit! Shit / (سید مهدی موسوی)

 

P قافیه‌های عامیانه.

استفاده از ظرفیت زبان و مصطلحات عامیانه برای بیت یا مصراع پایانی غزل بویژه در موضع قافیه، تمهیدی برای عاطفی کردن فضا و درگیر کردن مخاطب با شعر است؛ تمهیدی که در دوبیتی و رباعی امروز زیاد مورد استفاده قرار گرفته است:

 

جمعه می‌آمد و با رُفتهء ما، روب نبود

بی تو اصلاً به خدا حال دلم خوب نبود

...

پرده را در نفس باد تکان می‌دادم

طبق معمول کسی آن طرف جوب نبود / (رضا بروسان)

®

برای جوشش شاعر همین جرقه بس است

دوباره واژه گرمی مسافر نفس است

...

ببین چگونه سرم را به باد خواهی داد

درین زمانه که شاعر کتک‌خورش ملس است / (رضا سیرجانی)

®

تو دلت مثل ساحلی آرام، دل من پر خروش و موّاج است

من به آرامش تو محتاجم، ساحل آرامگاه امواج است

...

کولی امروز توی دستم خواند: یه زمستون سخت تو راهه

من دلم با تو قرصه، اما تو؟ تو دلت چند مرده حلاجه؟ / (مژگان عباسلو)

®

باد می‌آید و می‌کاهد از آه لب تو

آه از تر شدن گاه به گاه لب تو

...

غیر من که غزلام یک به یک ارزونی تست

جیگرش پاره بشه هر کی بخواهه لبتو

®

سلام سوژه نابم برای عکاسی

ردیف منتخب شاعران وسواسی

...

دعا، دعای همان روزگار کودکی است:

خدا تُنَد تِه دوباله تو مال من باسی! / (حامد عسکری)

®

من شیرم و پلنگم و آهوی رام، تو

با پای خویش آمده بودی به دام، تو

...

بگذار از لبات بنوشم انار، من

پس هم‌زمان غزل تو بنوش از لبام، تو / (حامد حسین‌خانی)

®

نگو چه بر سرم آوردی، تو قصه‌گوی بدی هستی

دلیل تبرئه لازم نیست. خودش شکست، تو نشکستی

...

بوشو که هرچی می دیل حرفه، تو کبکی و تی دیل از برفه

ولی تره دِ چی شا گفتن تو گیلکی که نفهمستی! / (سید مهدی نقبایی)

 

 

P قافیه‌های نانویس.

یکی دیگر از کارهایی که این روزها رایج است، نانویس گذاشتن قافیه یا ردیف در بیت انتهایی غزل است، احتمالاً به این نیت که خواننده خودش متن را هر جور دلش خواست روایت کند و در آفرینش آن شریک شود:

 

داغ را ضبط نفس، سنگ مزار است اینجا

چشم تا باز کنی، آینه‌زار است اینجا

...

هر چه خشم است فروخورده، نیام آلوده‌ست

هر چه شعر است ... / (هادی سعیدی کیاسری)

®

مرگ یک اتفاق معمولی است، یک سفر روز آخر هفته

بی که یک یادداشت بگذاری تا بدانند بوده و رفته

...

مرگ شعری است که ادامه آن، می‌تواند سفید هم باشد

غزلی که بدون قافیه هم می‌تواند که باشد و ... / (محمد سعید میرزایی)

®

غزل نوشت کسی، سهره تا کم خم شد

چکامه گفت... و روی چکاوکان کم شد

...

نوشت و باز نوشت و نوشت و باز نوشت

نوشت و باز نوشت و نوشت و باز...  / (سیامک بهرام‌ پرور)

®

مرا ببخش که این‌قدر های و هو دارد

شبیه آینه با خود بگو مگو دارد

...

ترا همیشه همین‌قدر دوست خواهم داشت

مرا همیشه همین‌قدر، ها؟ بگو ... / (مژگان عباسلو)

®

دستی از پشت ابرها آمد، گره از کار آسمان وا شد

ابرها راه را که آب زدند، آفتاب از دوباره پیدا شد

...

شب که بر روی شهر وصله گشود، کودک وصله خورده خوابش برد

«دستی از پشت ابرها آمد...» / (علیرضا بدیع)

 

در بعضی موارد نیز قصد شاعر ظاهراً این است که به مخاطب بگوید: بقیه شعر را که خودت بهتر می‌دانی،‌ ردیف مشخص است، چه نیازی به گفتن ما؟ بخوان و برو! و یا دلم گرفته و حوصله‌ گفتنش نیست، یا: چه گویم که ناگفتنم بهتر است، یا: همه حرفها را که نمی‌شود گفت (مخصوصاً اگر فحش باشد). و یا: واقعیت آن قدر ناگوار است که شاعر از نوشتنش هم بیمناک است:

 

اینکه او مانده پای تو به کنار

فکر کن که به خاطرت هر بار ـ

...

پیپ گیراند، پشت پنجره رفت

به خودش فحش داد...

®

رها کن که در چنگ توفان بمیرم

به این حال و روز پریشان بمیرم

...

تو وقتی نباشی چه بهتر که یک شب

بیفتم کنار خیابان ...  / (مهدی فرجی)

®

سفر بهانه خوبی برای رفتن نیست

نخواه اشک نریزم، دلم که آهن نیست

...

زنی که فال مرا می‌گرفت، امشب گفت:

پرنده فکر عبور است، فکر ماندن ...  / (مژگان عباسلو)

®

من لال می‌شوم، به خدا لال می‌شوم

در زیر چکمه‌های تو پامال می‌شوم

...

فالی به طعم تلخ‌ترین قهوهء جهان!

فالی که گفته است...

که من...

لال...

...!        / (سیامک بهرام پرور)

 

P تغییر ردیف.

در شعر قدیم (عمدتاً در قصاید) به ندرت گاهی پیش می‌آمد که شاعر ردیف را عوض کند و البته عذر آن را شاعر به نیکوترین وجهی می‌آورد. معروفترین مثال آن، قصیدهء کمال اسماعیل اصفهانی (متوفی 632 ق) است:

 

سپیده‌دم که نسیم بهار می‌آمد

نگاه کردم و دیدم که یار می‌آمد

 

و بعد از آنکه حدود 30 بیت بدین سیاق گفته عزم تغییر ردیف در همان فعل از ماضی به مستقبل می‌کند و آن را خوش شگون می‌داند:

 

ردیف شعر دگر کردم از پی مدحش

که آنم از پی چیزی بکار می‌آمد

برای فال ز ماضی شدم به مسقبل

که این ابام چنین خوشگوار می‌آمد

زهی رسیده بجایی که پیش خاطر تو

همه نهان سپهر آشکار می‌آید...

 

در غزل امروز این اتفاق البته زیاد می‌افتد و شاعر کارش را با قافیه بسیط آغاز می‌کند و کم کم پای ردیف را به میان می‌آورد و آخرش کلمات ردیف نیز مزدوج می‌شوند و گسترش می‌یابند:

 

فنجان و برف و پنجره و ماه، روی میز

اسبی میان چشم تو در حال جست و خیز

...

گفتا تو اهل باده و سجاده نیستی

گفتم تو با همیشه من همرهی عزیز

گفتا تو در ولایت ما خرقه سوختی

گفتم تو از حکایت ما آگهی عزیز!

دیوان تمام شد وَ به آتش کشاندی‌ام

حالا صدای نای مرا می‌دهی عزیز

بتهای شهر دور و برم کل کشیده‌اند

کافر شدم، خدای مرا می‌دهی عزیز؟ / (حامد حسینخانی)

®

و شاعری دیگر با تقسیم غزل به نماهای مختلف، ردیف را به تناسب فضا تغییر داده است:

 

شبیه خط سفیدی میان جاده بیا

تنن تنانا یاهو بگو و ساده بیا

...

رفیق صبر کن این جاده پیچ وا پیچ است

بایست! پشت سرت ایستاده می‌آیم

...

میان جاده / دو تا سایه / قیژ قاژ رکاب

کسی شبیه خودش صاف و ساده می‌آمد / (هاشم کرونی)

 

گاهی شاعر بجای انبساط دادن ردیف، با تقلیل آن به قافیه، باعث اعجاب خواننده می‌شود:

 

چشمان اهورایی آن زن جسدش کرد

تنها شد و زیبایی آن زن جسدش کرد

...

زندانی این پنجره مردی است که جرمش

جرمی است که محکوم به حبس ابدش کرد

...

چشمان اهورایی زن خاطره‌ای شد

یک خاطره که محو شد از جمجمهء مرد! / (آرش فرزام صفت)

 

این مثالها البته مربوط به کلیت غزل است، در مورد تغییر زمانی فعل ردیف در بیت پایانی، مثالهای بهتری وجود دارد:

 

بگذار من در دشت اندوه تو باشم

آهو شوم، آواره کوه تو باشم

...

کشتی احساست چرا در گل نشسته؟

هی ناخدا، برخیز! من نوح تو هستم

®

شب بود و ماه ساکت مغرور می‌گذشت

مهتاب شکل قایقی از نور می‌گذشت

...

دختر نوشت: دست خودم نیست، من ترا...

اما نخواستم که تو مجبور ... بگذریم! / (مژگان عباسلو)

®

و شکل خلاقانه‌تر آن را در غزلهای زیر می‌توان دید:

 

در باد می‌دوم سویت، اما تو نیستی

می‌آورم به زانویت اما تو نیستی

...

از خواب می‌پرم، کلمات تو می‌وزند

من می‌شوم غزلگویت اما تو رفته‌ای / (محمد سعید میرزایی)

®

کفش چرمی ـ چتر ـ فروردین ـ خیابان شلوغ

یک شب بارانی غمگین، خیابان شلوغ

...

کفش چرمی روبروی کفش چرمی ایستاد

لحظه‌ای پهلوی من بنشین خیابان خلوت است / (نجمه زارع)

®

چراغ ساعت شش، روی ریلها روشن

قطاری آمد از آغاز ماجرا روشن

...

به آخر رؤیا می‌رسم و چشمانم

رسیده‌اند به پایان ماجرا خاموش!  / (مجتبی صادقی)

 

گاهی شاعر بجای تغییر ردیف، اصلاً از خیر آن می‌گذرد:

 

بغضی وزید و در گلوگاه تو پیچید

آواز «هیت لک» که در چاه تو پیچید

...

حالا کلاهت را خودت قاضی کن، آیا

من گرگ هستم یا برادرهات، یوسف؟ / (مژگان عباسلو)

®

مرد در پای میز زانو زد، کمتر از یک دقیقه فاصله داشت

گاو صندوق کهنه ماغ کشید، پنجه‌اش با عتیقه فاصله داشت

...

دست برد و به رسم اجدادی، سر جایش گذاشت اسلحه را

کله پوک او...

زمین افتاد

ناموزون شد ـ قافیه را باخت! / (علیرضا بدیع)

®

پلکات تراش خورده‌تر از کاسه سه تار

چشمات دو کوزه عسلن، گونه‌هات بهار

...

آرام با صدای بنان گریه می‌کنم:

«تا بهار دلنشین، آمده سوی چمن» / (حامد عسکری)

 

P مقطع یک مصراعی.

ظاهراً دلایل مختلفی وجود دارد که شاعر بیت پایانی غزلش را به یک مصراع یا یک سطر تقلیل دهد. اما درک و توضیح همه این دلایل کار سختی است. این مصراعهای یتیم ظاهراً قصد اصلی‌شان برجسته نمایی حادثه پایانی شعر است که عظمت آن نه فقط شاعر را که ساختار شعر را نیز بهم ریخته و در هم فرو شکسته است:

 

بغض محضم، استخوانی در گلو گم کرده‌ام

غرق فریادم، نشاط های و هو گم کرده‌ام

...

رو به پایان می‌برند این روزمرگیها مرا...

®

تپش لحظه‌های آغازی

شوق‌ناک و بلند پروازی

...

آسمان گم شد و نگاهت ماند... / (هادی سعیدی کیاسری)

®

گرچه می‌بینی که آرامم، پریشان نیستم

در کناری سر بزیرم، موج توفان نیستم

...

خسته و تنها ترا خواندم گل نرگس! دریغ... / (عبدالرضا رضایی نیا)

®

چه دردناک عذابی مقدر آمده بود

که آن سیاه شب شوم اختر آمده بود

...

و پاره پاره لباس عروسی مادر...

®

اتاق پنجره را قورت داد / باران را

قلپ قلپ تا تَه سر کشید / گلدان را

...

و چون همیشه / بی شب بخیر / خوابیدی. / (محمد سعید میرزایی)

®

دارند می‌رقصند در آبی چکاوکها

دارند می‌چرخند بالا بادبادکها

در یک نمای دیگر از این فیلم می‌خندند

بر تابها و سرسره، در پارک کودکها

...

در یک نمای دیگر از این فیلم می‌گریند. / (هادی خورشاهیان)

®

من / شیشه‌های الکل و / زن آخرین سلام

بی حرف،‌ بی مقدمه، بی واژه، بی کلام

...

من / شیشه‌های الکل و/ زن/ چند نقطه چین... / (هاشم کرونی)

 

 





کلمات کلیدی :یادداشتها

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱٢
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٥/۱۱/٦

 

خانم پروین سلاجقه در نظر دارد کتاب فرهنگ تحلیلی موتیوها، نمادها و نشانه‌ها در شعر سبک هندی را در آینده نزدیک به چاپ بسپارد. این محقق در گفتگو با خبرگزاری ایبنا، گفت: کار نگارش این فرهنگ مراحل پایانی خود را طی می‌کند و از دو بخش تشکیل شده است. بخش نخست آن به بنیانهای نظری در باب نشانه، نماد و موتیو در شعر اختصاص دارد و در بخش دوم آن که خود 13 فصل دارد، موتیوهای شعر سبک هندی بررسی شده است. سلاجقه با بیان این مطلب که نخستین بار است که چنین فرهنگی در زبان فارسی منتشر می‌شود، گفت: البته من بعید می‌دانم که در زبانهای دیگر نیز چنین فرهنگی پیش ازین منتشر شده باشد. (روزنامه ایران، پنج‌شنبه 5 بهمن 85، ص آخر)

....

بر این خبر که مایه مسرت اهل فکر و فرهنگ است، دو تعلیقه لازم است:

اول. دکتر شفیعی کدکنی در انتهای کتاب شاعر آینه‌ها که به بررسی سبک هندی و شعر بیدل اختصاص دارد، بخشی به اسم «فرهنگ تداعی‌ها (خوشه‌های خیال یا شبکه تصویرها) گنجانده است و در مقدمه آن آورده است: در شعر هر ملتی، مجموعه‌ای قرارداد ادبی وجود دارد که شاعران نسل اندر نسل آن را عملاً پذیرفته‌اند و سابقه تاریخی بعضی ازین قراردادها، گاه عمری دراز دارد. مثلاً عاشق گل بودن بلبل، یا عاشق شمع بودن پروانه... مسیر پیدایش و شکل‌گیری و تکامل مجموعه این سنتها یکی از مهمترین مسایل بنیادی تاریخ شعر فارسی است که کمتر به آن توجه شده است. تهیه فرهنگی از مجموعه این سنتها، عمر چندین نسل را خواهد گرفت، ولی این کار روزی باید انجام شود. درین یادداشت سعی بر آن است که در محدود چند موتیو (Motive) یا تم (Theme) خاص،‌ شبکه تداعی‌ها و زمینه تصویرسازی شاعر بررسی شود. (شاعر آینه‌ها،‌ ص 321).

به نظر می‌رسد این بخش کتاب دکتر شفیعی کدکنی، الهام‌بخش خانم سلاجقه در تدوین فرهنگ موتیوها در شعر سبک هندی بوده است. با توجه به بی‌سابقه بودن چنین کاری در زبان فارسی، اخلاق علمی ایجاب می‌کرد ایشان حداقل اشاره‌ای به این موضوع می‌داشتند.

دوم. ادعای آنکه چنین فرهنگی در زبانهای دیگر هم منتشر نشده است، از احتیاط و تدبیر به‌دور است و معنی‌اش این است که ایشان اشراف کامل بر جریان نشر تمام زبانهای عالم دارند و عقل می‌گوید که چنین ادعایی از ریشه باطل است. یکی از معایب مهم مصاحبه با خبرنگاران خبرگزاریها و نشریات، طرح مسایلی است که امکان بازبینی مجدد در آن وجود ندارد و عموماً بدون اصلاح و جرح و تعدیل و اعمال آخرین نظرات مصاحبه‌شوندگان انتشار می‌یابد.

 

 





کلمات کلیدی :یادداشتها

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٧:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٦
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٥/۱۱/۳

 

توضیح. یادداشت زیر، توضیح مختصری است در مورد پیشینه شعر کوتاه فارسی که به بهانه نشر کتاب ترانکها اثر شاعر عزیز غلامرضا کافی بدون ادعای استقصای تام و تمام در منابع نوشته شده است.

................

 

بخشی از مهمترین نمونه‌های شعر قدیم فارسی را شعرهای کوتاه آن تشکیل می‌دهد. البته در ایران پیش از اسلام، سنّت شفاهی بیش از سنّت کتبی اهمیت داشته و از این رو، آثار اندکی از اشعار پارسی کهن به دست ما رسیده است (رک. تفضلی، ص 312). در اندک نمونه‌های باقی مانده از شعر پیش از اسلام، ما با اشعاری مقفّا و با وزن هجایی ـ و بنا به اعتقاد بعضی پژوهشگران وزن تکیه‌ای ـ مواجهیم (در مورد وزن شعرهای قدیم، رک. طبیب زاده، ص 17). از جمله این آثار، سرودهای خسروانی باربد است که سه سطر یا سه لت دارد و یک نمونة آن در کتاب اللهو و الملاهی ابن خردادبه نقل شده است (شفیعی کدکنی، ص 572 ـ 573):

خاقان ماه مانذ و قیصر خرشیذ

آن من خذای ابر ماند کامغاران

کخاهذ ماه پوشذ کخاهذ خرشیذ.

 

به گفته تفضلی (ص 312)، قطعه کوتاه زیر نیز که در توصیف نرگس است، احتمالاً در اصل به پهلوی بوده و بر اثر مروز زمان، خصوصیات فارسی نیز در آن راه یافته است:

نرگس اُزمرد دسته

مروارید فدو رُسته

زرش در میان بسته.

 

این اشعار از لحاظ زمانی متعلّق به اواخر دوران ساسانی است و نظایر چنین اشعار کوتاهی در میان سرودهای مانویان هم دیده می‌شود که به اعتقاد پژوهشگران، وزن تکیه‌ای داشته است. زبان اشعار مانوی، «پارتی» یعنی همان زبان قدیم خراسان است (تفضلی، ص 348 ـ 351 ؛ ابوالقاسمی، ص 133).

در ایران ساسانی سه قسم شعر رواج داشته است: سرود، چکامک و ترانک. به اعتقاد بهار، ترانک‌ها اشعاری بودند که مردم کوچه و بازار با ساز و آواز می‌خواندند و رباعی و دوبیتی از یادگاران این قسم شعر به‌شمار می‌روند (بهار، ج 1، ص 135 ـ 137).

در فاصله انقراض دولت ساسانی و قدرت یافتن امیران ایرانی در قرن دوم پس از اسلام، در منابع موجود نمونه‌های دیگری را از اشعار کوتاه فارسی دری می‌توان یافت.

شعر دو لختی منسوب به بهرام گور:

منم شیر شلنبه

منم ببر یله (صادقی، ص 55)

 

سرود دو لختی مردم بخارا:

گو ور خمیر آمد

خاتون دروغ گنده (همو، ص 66)

 

شعر منسوب به یزید بن مفرغ که سه لخت دارد:

آب است نبیذ است

عصارات زبیب است

سمیه رو سبیذ است (همو، ص 68)

 

سرود چهار لختی کودکان بلخ:

از ختلان آمذیه

تر و تباه آمذیه

آبار آمذیه

خشک نزار آمذیه (همو، ص 70 ـ 72)

 

و شعر منسوب به ابوالینبغی که آن هم چهار لختی است:

سمرقند کندمند

بذینت کی افکند

از شاش ته بهی

همیشه به خهی (همو، ص 92).

 

ویژگی این شعرها، نخست، کوتاه بودن آنهاست، پاره‌ای دو لختی، تعدادی سه لختی و بعضی‌هایشان چهار لختی هستند. ویژگی دیگر، استفاده از موسیقی قافیه است و خصوصیت سوم، نفوذ آنها در بین عامه مردم است. با این ویژگیها، این نوع شعرها را نیز می‌شود ترانک (ترانه) نام نهاد. بازمانده‌های این نوع شعرها را از لحاظ فرم سطرها و لختها در نوعی از اشعار عامیانه مردم بلوچستان که «لیکو» و «موتو» نامیده می‌شود، می‌توان یافت. لیکو و موتو، شعرهایی هستند هجایی که از دو مصراع تشکیل شده است. اولی شامل اشعار غنایی است و دومی مخصوص مجالس سوگواری است:

ابرها، کبودند و انباشته

می‌بارد باران

کفشهای علیجان اما

پوتین سربازی است (مؤمنی، 1385).

 

شبیه همین شعرهای دو لختی، ترانک‌های مردم پشتون با عنوان «لَندَی» است. این ترانکها، سطر نخست‌شان نُه هجا دارد و سطر دوم‌شان سیزده هجا. لندی در پشتو به معنی کوتاهک است (فکرت، ص 8):

پروانه، یکباره شهید شد

خوشا من که پیوسته در‌آتشم (همو، ص 97)

...

دلم تشنة سخنی از لبان تست

چون گندم دیمی، تشنة باران (همو، ص 84)

...

خال پیشانی‌ات زیباست

زاغی بر روی برف (همو، ص 74).

 

در تاریخ کهن شعر فارسی، از دو هزار سال پیش تا امروز، فرمهای کوتاه در ادبیات رسمی و مردمی فارسی حضوری مستمر داشته است: در قالب خسروانی و رباعی و تک‌بیتهای ناب و قطعات کوتاه دو یا سه بیتی (در شعر رسمی) و دوبیتی و شعرهای دو لختی از قبیل: لیکو و لندی (در شعر بومی و مردمی).

در دوران معاصر، علاوه بر این فرمها، فرمهای جدیدی نیز تحت تأثیر ادبیات دیگر ملل جهان و از راه ترجمه (بویژه ترجمة هایکوهای ژاپنی) تحت عنوان «طرح» و «طرح‌واره» وارد شعر فارسی شد و در کارهای محمد زهری و منصور اوجی به تدریج شکل بومی و ایرانی به خود گرفت. اکنون، شعر کوتاه یکی از شاخه‌های بالنده شعر امروز فارسی است.

با این حال، همة آن اشعاری که تحت عنوان کلی «شعر کوتاه» شناخته می‌شود، از لحاظ فرم و ساخت و زبان و آهنگ دارای تفاوتهای ماهوی فراوان است. بر خلاف فرمهای کهن شعر کوتاه، اعم از رسمی و مردمی، که حدود و ثغور سطرها و لختها و هجاها و تکیه‌ها و قافیه‌ها و سجعها در آنها کاملاً روشن است، برای هیچ کدام از شعرهای کوتاه دوران امروز، حد و مرزی نمی‌توان رسم کرد. پاره‌ای، وزن نیمایی دارند و پاره‌ای فاقد وزن بیرونی هستند. بعضی، قافیه دارند و اغلب فاقد قافیه هستند. تعداد سطرها نیز در این شعرها، حد معینی ندارد و بین دو تا ده سطر در نوسان است. تکیه بعضی از این شعرها تنها بر ایماژ و و تصویر سازی است. مبنای شاعرانگی در برخی دیگر، بازیهای زبانی و ایجاد تضاد و ارتباط میان صورتهای واژگانی است. و در تعدادی دیگر از شعرهای کوتاه ، از مضامین غافلگیرانه و نکته‌پردازی شاعرانه برای اعجاب خواننده بهره گرفته شده است.

دیده می‌شود که شاعری گاهی از همة این تکنیکها در شعرهای کوتاه خود استفاده می‌کند و همین امر، تبیین و تعریف این نوع شعر را در شعر امروز با دشواری مواجه ساخته است. حتی در اشعار هایکو پردازان ایرانی که به سیاق این فرم ژاپنی شعر می‌گویند، حد و حصری که در اصل فرم «هایکو» وجود دارد و به روشنی و با دقت تمام و با ذکر همه جزییات و شگردها توسط محققان و متخصصان هایکو در سراسر جهان تبیین شده است، دیده نمی‌شود. فرم شعری هایکو در زبان ژاپنی مبتنی بر سه مصراع 17 هجایی است: سطر اول و سوم پنج هجا دارد و سطر دوم هفت هجا. حتی بسیاری معتقدند در ترجمه هایکو، باید این سطربندی را حفظ کرد، وگرنه محصول کار هایکو نخواهد بود. اما هایکوسرایان ایرانی تقریباً به هیچ وجه به این شیوة سطربندی اعتقاد و اعتنایی ندارند و آنچه را هایکو می‌نامند، در دو تا پنج سطر سامان می‌دهند.

نداشتن چهارچوب و قاعده در فرم اشعار کوتاه معاصر، باعث شده است که دامنه شمول این نوع شعرها چندان وسیع گردد که بعضاً کلمات قصار شاعرانه و کاریکلماتورها، و حتی در بسیاری موارد اشعار ناتمام قوام نیافته بلاتکلیف نیز در این رده برای خود جایی دست و پا کنند. بطور مثال، عمران صلاحی در مقدمة دفتر هفتم کاریکلماتورهای پرویز شاپور، با کشف مناسبتهای وزنی تعدادی از این دست کارها، و با تغییر سطربندی، آنها را در شکل شعرهای کوتاه عرضه کرده است:

آب تشنه

            در سراب

                        غرق می‌شود.

...

چشمان سیاهت

مفهوم شب را

با خورشید

            در میان می‌گذارد.

...

کاغذی را که سپید است

به دلخواه خودم می‌خوانم.

...

چراغ در دورست

روشنایی را نجوا می‌کند (شاپور، ص 333 ـ 339).

 

بخشی از این بلاتکلیفی، ناشی از بی رغبتی و عدم اهتمام سخن‌وران و شعرشناسان روزگار ما برای تدوین و تعریف و تبیین مبانی شعر کوتاه بوده است. بی اعتنایی به سوابق این نوع شعرها در تاریخ ادب فارسی و عدم توجه و تلاش جدی برای تطبیق ظرافتها و ظرفیتهای شعرهای کوتاه کهن با مقتضیات روزگار ما، باعث سردر گمی شاعران و مخاطبان، هر دو، در خلق و مواجهه با این فرم پویا و تکان‌دهندة شعر امروز ما شده است.

²²

ترانک‌های غلامرضا کافی (نشر شروع، 1384) که از شگردهای متنوّعی برای غافلگیری مخاطبان بهره بُرده است و از نمونه‌های موفق شعر کوتاه امروز در همراهی و درگیری خواننده با شعر به‌شمار می‌رود، به قول اخوان ثالث، تمامیِ عطا و لقای کوتاهْ‌سروده‌های معاصر را یکجا دارد: توفیق در خلق توأمان موقعیتهای تصویری و کلامی، بر بستری اجتماعی و انتقادی، با مدد جُستن از زبانی پاکیزه و نسبتاً موجز؛ نیز بلاتکلیفی در تعریف فرم و شکلی واحد برای این نوع شعر، و سر درگُمی در مرز میان شعر و کاریکلماتور.

با توجه اشتیاق و اقبال مضاعفی که در شاعران امروز برای گفتن شعر کوتاه به وجود آمده است، به نظر می‌رسد با رعایت اصل ریاضت و سختگیری، و هموار کردن دشواریهای ممارست در فرم بخشیدن به این نوع شعرهای کوتاه و تعیین تکلیف برای حد و مرز فرمیِ آن، رسیدن به شکل ایده‌آل شعر کوتاه دور از دسترس نخواهد بود. نام «ترانک»، با ارجاع ذهن مخاطب به آن پیشینة کهن، انتخابی هوشمندانه برای سامان دادن شعر کوتاه امروز است.

 

 

 

منابع و مآخذ:

ـ ابوالقاسمی، محسن. شعر در ایران پیش از اسلام. تهران، 1383

ـ بهار، محمد تقی. بهار و ادب فارسی (مقالات). تهران، چاپ سوم: 1382، 2 ج

ـ تفضلی، احمد. تاریخ ادبیات ایران پیش از اسلام. تهران، 1376

ـ شاپور، پرویز. قلبم را با قلبت میزان می‌کنم (کاریکلماتور). تهران، 1384

ـ شفیعی کدکنی، محمدرضا. موسیقی شعر. تهران، چاپ دوم: 1368

ـ صادقی، علی اشرف. تکوین زبان فارسی. تهران، 1357

ـ طبیب‌ زاده، امید. تحلیل وزن شعر عامیانه فارسی. تهران، 1382

ـ فکرت، محمد آصف. لندی: ترانک‌های مردمی پشتو. مشهد، 1380

ـ مؤمنی، منصور. صد لیکو: سروده‌های بلوچی. تهران، 1384 (روزنامه‌ همشهری، 31 خرداد 1385، ص 16)

 

 





کلمات کلیدی :یادداشتها و کلمات کلیدی :درباره شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۳
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٥/۱٠/۸

 

چاپ ششم ترجمه ترانه‌های خیام اثر صادق هدایت در استانبول منتشر شد. مترجم این اثر، دکتر محمد کانار و ناشر آن Yapi Kredi Yayinlari (YKY) است که از ناشران معتبر شهر استانبول به شمار می‌آورد. چاپ نخست ترانه‌های خیام با عنوان Hayyam'in Terâneleri در سال 1999 منتشر شد و به دنبال استقبال جامعه ادبی ترکیه از این کتاب، چاپ ششم آن در سال 2006 عرضه گردید.

انتشارات YKY غیر از ترانه‌های خیام (1999) و کتاب هدایت‌نامه (2005) تا کنون ترجمه هفت اثر صادق هدایت را منتشر ساخته است: زنده به گور (ترجمه محمد کانار، 1995)، فواید گیاهخواری (ترجمه محمد کانار،‌ 1997)، حاجی آقا (ترجمه محمد کانار، 1998)، سه قطره خون (ترجمه محمد کانار ، 1999)، سگ ولگرد (ترجمه محمد کانار ، 2000)، سایه روشن (ترجمه محمد کانار ،2001)، بوف کور (ترجمه بهجت نساتیگیل، 2001).

...

دکتر محمد کانار مترجم آثار هدایت، در سال 1954 در قونیه به دنیا آمده است. وی استاد ادبیات فارسی دانشگاه استانبول است و در حوزه ادبیات فارسی آثار زیادی منتشر ساخته است. تصحیح و ترجمه رباعیات اوحدالدین کرمانی (استانبول، 1999)، آنتولوژی داستان‌نویسان پیشرو ایران و افغانستان (استانبول، 1995) و ضرب المثلهای فارسی (استانبول، 1996) از جمله این آثار است.

...

صادق هدایت ترانه‌های خیام را در سال 1313 شمسی منتشر ساخت. این کتاب دارای یک مقدمه و سه بخش است. هدایت در مقدمه کتاب، روش کار خود را در گزینش رباعیات خیام توضیح داده، در دو بخش دیگر به معرفی «خیام فیلسوف» و «خیام شاعر» پرداخته و در بخش پایانی کتاب، 143 ترانه گزیده خیام را که به گمان خود اصیل تشخیص داده، تحت هشت موضوع کلی درج کرده است: راز آفرینش، درد زندگی، از ازل نوشته، گردش دوران، ذرات گردنده، هرچه باداباد، هیچ است، دم را دریابیم. این کتاب همچنین شش مجلس تصویر از درویش نقاش (آندره سوریوگین) دارد و از زمان انتشار تا کنون بارها بصورت رسمی و غیر رسمی منتشر شده است. هدایت غیر از این کتاب، کتاب دیگری نیز به اسم مقدمه‌ای بر رباعیات خیام دارد که در سن 22 سالگی نوشته و در سال 1303 شمسی چاپ و نشر شده است. این کتاب، اولین اثر منتشر شده هدایت است و دارای مقدمه‌ای است که عمدتاً برگرفته از کتاب تاریخ ادبیات ادوارد براون است و 195 رباعی نیز دارد و علاوه بر نثر ناپخته و فاضل مآبانه آن، از حرفهای تازه نیز عاری است.

...

ترانه‌های خیام پس از انقلاب بصورت زیر زمینی و غیر رسمی و زیراکسی بارها چاپ و توزیع شده و یکی از پر طرفدارترین آثار خیام به‌شمار می‌رود. اگرچه به اعتقاد من، این اثر فاقد پشتوانه علمی و پژوهشی است و آینه‌ای است که بیشتر صادق هدایت را در آن می‌توان دید تا حکیم عمر خیام را. در دولت خاتمی که گشایشی در کار نشر پدید آمد، آثار صادق هدایت پس از سالها توقیف اجازه نشر یافت و ناشران تا توانستند از این فضا سوء استفاده کردند تا استفاده. هر دو کتابهای هدایت را برادر زاده او جهانگیر هدایت با عنوان خیام صادق یکجا چاپ کرد (نشر چشمه، 1381) که بعضی عبارات آن به سلیقه بررسان کتاب، تغییر یافته یا حذف شده است و نمی‌توان آن را در مجموع کتاب اصیلی به‌شمار آورد. مضافاً آنکه جهانگیر هدایت به موضوع کار اشراف چندانی نیز نداشته است و این از مقدمه ضعیف و نحیفی که بر کتاب نوشته کاملاً هویداست.

...

نگارنده نقدی بر روش هدایت در گردآوری رباعیات خیام نوشته است که در مأخذ ذیل قابل دسترسی است. در این مقاله، من نگاه یکسویه و تعصب‌آمیز و غیر کارشناسانه هدایت را نقد و بررسی کرده‌ام:

ـ سید علی میرافضلی، «صادق هدایت و ترانه‌های خیام»، نشر دانش، سال 16، ش 1: بهار 1378، ص 27 ـ 39

...

برای دیدن کم و کیف کار هدایت در کتاب ترانه‌های خیام ، نوشته‌های زیر نیز راهگشاست:

ـ فولادوند، محمد مهدی، «سهم صادق هدایت در شناسانیدن خیام»، فرهنگ، سال 12، ش 29 ـ 32: بهار ـ زمستان 1378، ص 33 ـ 52

ـ پاکدامن، ناصر، «مقدمه بر رباعیات حکیم عمر خیام»، شناختنامه صادق هدایت، تهران، 1379، ص 471 ـ 485

ـ بهارلو، محمد، «هدایت در ملتقای خیام و کافکا»، نامه نویسندگان ایران، ج 2: زمستان 1381، ص 167 ـ 187

 

 





کلمات کلیدی :یادداشتها و کلمات کلیدی :مسایل رباعی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۸
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٥/٧/٢٦

 

دوست عزیز آقای دکتر محمدرضا ترکی در یادداشت کوتاه خود بر مطلب «تجربه‌ای در شعر کوتاه ایرانی»، نکته‌ای سؤال گونه در مورد خاستگاه رباعی و دوبیتی مطرح کردند. در حد دانش خود در این خصوص نکاتی را خواهم نوشت و از دوستان عزیز چشم آن دارم که در تکمیل و تتمیم و یا تصحیح این مبحث آنچه به ذهنشان می‌رسد یادآور شوند.

.............................................................

 

رباعی و دوبیتی از قالبهایی هستند که ساخته و پرداخته ذهن و روح ایرانیان است و تحت تأثیر قالبها و اوزان شعر عرب شکل نگرفته است. نه اینکه خواسته باشیم، از بابت ایرانی بودن این دو فرم شعری (به همراه مثنوی) برتری خاصی برای آنها قائل شویم و قالبهای دیگر را وارداتی بدانیم و ناچیز انگاریم. بحث این است که با نفوذ اسلام در ایران و تسلط فرهنگ عربی، شعر دری فارسی تحت تأثیر اوزان و قالبهای شعری ادبیات عرب قرار گرفت. در این میان، قالبهایی مثل رباعی و دوبیتی و مثنوی، جزو فرمهای شعری هستند که در ادبیات عرب سابقه نداشتند و علی الظاهر متعلق به دوران پیش از اسلام (عهد ساسانی) بوده‌اند و در فارسی دری، خود را با عروض عربی سازگار نمودند و به حیات خود ادامه دادند. این قولی است که ملک الشعرای بهار در مقاله محققانه «شعر در ایران» و جلال‌الدین همایی در سخنرانی خود با عنوان «رودکی و اختراع رباعی» بر آن تأکید دارند.

رباعی و دوبیتی هر دو از فرمهای کوتاه شعر فارسی هستند و از جهت تعداد مصراعها و قافیه بندی (شکل شعری) کاملاً بهم شبیه‌اند. تفاوت این دو قالب، یکی در وزن آنهاست و دیگری در محتوایی که هر یک ازین دو قالب بخود پذیرفته‌اند. یکی (رباعی) مقبول طبع شاعران رسمی قرار گرفته و دیگری (دوبیتی) زبان حال عامه مردم. وزن رباعی و دوبیتی هر دو از شاخه‌های بحر هزج است که عروض‌دانان قدیم نیز آن را یکی از بهترین و مؤثرترین اوزان شعر فارسی دانسته‌اند. این بحر در شعر عرب از بحور کم استعمال است و اعراب بحر هزج را اگر هم بکار برده‌اند،  بیشتر در شکل مربع بوده نه مسدس که اساس وزن رباعی است. به نظر بهار، بحر هزج مسدس محذوف یا بحر مشاکل که همان وزن دوبیتی است، از اوزان اشعار قدیم دوران ساسانی است که در دوران تمدن اسلامی اصلاحاتی در آن شده و به قالب عروض در آمده است. وی معتقد است منظومه پهلوی 12 هجایی درخت آسوریک، در همین وزن بوده و به این نوع شعرها چامه می‌گفتند. وی لفظ ترانه را که هم به رباعی اطلاق می‌شود و هم به دوبیتی، مؤید پیشینه دیرین این دو قالب شعری می‌داند.

رباعی. بعضی از پژوهشگران (از جمله: پرویز اذکایی) را عقیده بر این است که خاستگاه دوبیتی مغرب ایران (مادستان) و خاستگاه رباعی مشرق ایران (خراسان) بوده است. در مورد منشأ رباعی در منابع مکتوب دوران اسلامی دو روایت باقی است که یکی را شمس قیس رازی در قرن هفتم در کتاب المعجم فی معاییر اشعار العجم نقل کرده و دیگری را دو قرن بعد دولتشاه سمرقندی در تذکرة الشعراء خویش. بر مبنای این دو روایت، وزن رباعی را یکی از شاعران پارسی زبان از دهان کودکی در غزنین یا سیستان شنیده و بر مبنای یک مصراع موزون خودانگیخته، سه مصراع دیگر ساخته و رباعی پدید آمده است. شمس قیس، این ماجرا را به اوایل قرن چهارم هجری می‌برد و رودکی را باعث و بانی اختراع رباعی معرفی می‌کند و مطابق روایت دولتشاه، این اتفاق یک قرن پیش از آن و در زمان یعقوب لیث صفاری به وقوع پیوسته و این امیر، شعرای دربار خود را مأمور تحقیق در این مصراع موزون کرده است: غلطان غلطان همی‌رود تا بن گو. و شاعران دربار او نیز با غور در آن به فرم رباعی رسیده‌اند.

هر دو این روایات، بسیار ساده‌انگارانه با یک قالب شعری برخورد کرده‌اند و معلوم نمی‌دارند بر چه اساسی رودکی یا شعرای دربار یعقوب لیث بنای این فرم تازه شعری را بر چهار مصراع گذاشته‌اند، نه بیشتر یا کمتر. گذشته از این، روایات منابع صوفیانه حاکی از آن است که سماع رباعی در قرن سوم هجری در حلقه‌های صوفیان امری رایج بوده است و پیران این طایفه، مریدان جوان را از شنیدن و خواندن رباعی که شعر مردم کوچه و بازار بوده است، بر حذر می‌داشتند. این دو روایت در صورت صحت، منشأ وزنی رباعی را مشخص می‌کنند نه منشأ شکلی آن را. از آنجا که ماجرای این دو روایت هر دو در شرق ایران می‌گذرد، پژوهشگران در این عقیده که ناحیه خراسان بزرگ زادگاه و خاستگاه رباعی است، اتفاق نظری پیدا کرده‌اند. البته بعضی نیز با توجه به اصل مجاورت، بر این عقیده‌اند که رباعی متأثر از اشعار کوتاه همسایگان شرقی ایران بوده و از مسیر چین و ترکستان به خراسان آمده است. به نظر من، قالب رباعی قالب نبوده است که ایرانیان با آن بیگانه بوده و محتاج اخذ و اقتباس آن از همسایگان خود باشند. تعداد زیادی از اشعار قدیم باز مانده از دوران قبل از اسلام، دارای سطرها یا لتهای سه تایی و چهارتایی هستند و این کاملاً طبیعی است که بپنداریم ایرانیها با این نوع شعرهای کوتاه آشنایی دیرینه داشته‌اند. وزن رباعی نیز در عروض عرب سابقه نداشته و احتمالاً داستان‌سرایی برای یافتن منشأ وزنی رباعی، ناشی از همین مسئله بوده است. البته روایات شمس قیس و دولتشاه را یکسره نفی نتوان کرد. شاید شخصیتهای تاریخی این دو روایت یا جزییات آن زاده تخیل نویسندگان باشد، اما شکی نیست که متأثر از روایات کهنتری است که می‌خواسته نشان دهد که وزن رباعی در زبان مردم کوچه و بازار بوده و شاعران این وزن عامیانه را از آنها اخذ کرده و با عروض جدید که بر مبنای کمیت هجاهاست، مطابقت داده و به آن رسمیت ادبی بخشیده‌اند. به عبارت دیگر، آنها یک شکل قدیمی شعری را که جنبه رسمی‌اش در دوران جدید شعر فارسی از دست رفته بوده، احیا و با شرایط جدید زبان فارسی سازگار کرده‌اند. در مورد اینکه مخترع رباعی کیست، بحث و جدل بی‌فایده است و نمی‌توان یک فرد خاص را باعث و بانی یک فرم جدید شعری دانست. البته شاید بتوان ادعا کرد که رودکی سمرقندی در جا انداختن این قالب کهن روز آمد شده،‌ نقش مهمی داشته است. سختگی و پختگی زبانی رباعیات منسوب به رودکی مانع از آن می‌شود که بگوییم او این طرز جدید را راه انداخته و متکی به هیچ پشتوانه قبلی نبوده است. البته بیشترین رباعیات فارسی بجا مانده از دوران اولیه شعر دری، متعلق به شاعران منطقه خراسان است و این وضعیت تا اواسط قرن ششم هجری ادامه داشته است. بنابراین، شاید بتوان گفت با کنار هم قرار دادن روایات موجود و رباعیات بجا مانده، شاعران خراسان در ترویج و تثبیت این قالب شعری بیش از سرایندگان دیگر مناطق ایران نقش داشته‌اند.

همینجا باید یادآور شوم که هیفائیستیون عروض‌دان یونانی که در قرن نخست میلادی می‌زیست، از وزنی به نام «پرسیکوس» یا «فارسی» نام می‌برد که ایرانیان قدیم بدان شعر می‌گفته‌اند. وحیدیان کامیار، این وزن را مبنای وزن رباعی می‌داند.

دوبیتی. اصطلاح دوبیتی در کتب قدیم فارسی کمتر بکار رفته و این اصطلاح در اوایل قرن هشتم به نوع شعریی که امروزه دوبیتی نامیده‌ می‌شود، اطلاق شده است. در منابع موجود، هیچ دوبیتی با اصل و نسبی به اسم شاعران دوران اولیه شعر دری نقل نشده است. قطعه شعری که دو بیت دارد و در وزن هزج مسدس محذوف است و به محمود وراق هروی (221 ق) نسبت یافته است، به زعم بنده هم در صحت انتسابش تردیدهای جدی وجود دارد و هم در دوبیتی بودنش. بنا به آنچه موجود است می‌توان گفت اولین دوبیتی‌های که به زبان فارسی رسمس گفته شده است، متعلق به قرن دهم و یازدهم هجری است و پیش از آن، آنچه موجود است، فهلویاتی است به یکی از گویشهای قدیم مناطق مرکزی و غربی ایران، مثل رازی و آذری و کردی و لری است.

امین‌الدین تبریزی (720 ق) در امالی خود آورده است: «جمیع بلاد عراق عجم را فهلوه می‌گویند و سخنان ایشان را فهلوی. و قبیله‌ای بودند در همدان که ایشان را اورامنان گفتندی که همیشه دوبیتی گفتندی. دوبیت فهلوی را به جهت آن اورامنان می‌گویند». به گفته شمس قیس رازی، اورامنان به فهلویات ملحون اطلاق می‌شود، یعنی دوبیتی‌هایی که با آواز می‌خواندند. عین القضات همدانی (520 ق) در کتابهای خود ابیاتی محلی با عنوان «اورامنه» نقل کرده است. فهلویات، یعنی اشعار محلی قدیمی، اوزان و قالبهای متنوعی داشته، اما رایجترین وزن آن وزنی نزدیک به هزج مسدس محذوف و رایجترین قالب آن، دوبیتی بوده است. بنابراین، هر شعر فهلوی را نمی‌توان دوبیتی دانست. اما می‌شود گفت که اغلب دوبیتی‌های قدیم تا سده نهم هجری، به زبان فهلوی بوده‌اند نه زبان رسمی ادیبان فارسی.

گویندگان بعضی از این فهلوی‌گویان شناخته شده‌اند و تقریباً بسیاری از آنان جزو شاعران مطرح نیستند و تنها کسانی مثل عبید زاکانی و شمس مغربی در بین فهلوی‌سرایان اسم و آوازه‌ای دارند. به عبارت دیگر، شعرای مطرح فارسی کمتر دور و بر دوبیتی (فهلوی) رفته‌اند و بیشتر نظرشان به رباعی بوده که رسمیت ادبی داشته است. در این میان، بابا طاهر همدانی حکایت جداگانه‌ای دارد. کسی که امروزه ما به اسم باباطاهر می‌شناسیم و حدود 300 ـ 400 دوبیتی بدو نسبت می‌دهیم با کسی که منابع معتبر قدیم ازو سخن می‌گویند، تفاوتهایی با هم دارند. قدیمترین کسی که از بابا طاهر همدانی ذکری به میان آورده، محمد راوندی مؤلف کتاب راحة الصدور و آیة السرور (599 ق) است. او در این سند معتبر، از ملاقات سلطان طغرل بک با سه تن از اولیاء همدان در سال 447 هجری خبر داده که باباطاهر همدانی نیز جزو آنان بوده است. در این دیدار، بابا طاهر که دیوانه‌ای مجذوب توصیف شده، سلطان را نصیحت کرده است. در چند جای کتاب راوندی، تعدادی فهلوی نقل شده که هیچ کدام به اسم باباطاهر

نیست و نویسنده اصولاً باباطاهر را در شمار شاعران قید نکرده است. قدیمترین جایی که شعری به اسم بابا طاهر آورده، دستنویس شماره 2546 موزه قونیه است که در سال 848 هجری (دقیقاً 400 سال بعد از زمان حیات باباطاهر) کتابت شده است. در این مدت، منابع متعددی وجود دارد که به فهلوی‌سرایان فارسی اشاره داشته‌اند، اما هیچ کدام از آنها باباطاهر را جزو این طایفه قلمداد نکرده‌اند. به عبارت دیگر، در فاصله این 400 سال، هیچ مدرکی برای اثبات شاعری باباطاهر وجود ندارد. از اواسط قرن نهم هجری به بعد است که مجموعه‌هایی از دوبیتی‌ها به اسم باباطاهر شهرت یافت. تعداد دوبیتی‌های منسوب به باباطاهر در کهنترین مأخذ فقط 8 دوبیتی است و تا دوران معاصر این تعداد در مشهورترین چاپ ترانه‌های باباطاهر همدانی (به اهتمام وحید دستگردی در 1306 شمسی) به 296 دوبیتی رسیده است.

باری، از اصل مطلب خود دور نیفتیم. بیشترین فهلویات (دوبیتی‌های) بجای مانده (از قرون پنجم تا نهم هجری) متعلق گویشهای مناطق جبال ایران است که به عراق عجم معروف است. یعنی بخشی از مناطق مرکزی، غرب و شمال غربی ایران. و این امر، به این گمان قوت بخشیده که خاستگاه دوبیتی، غرب ایران بوده است. البته، در دوران اخیر ترنم دوبیتی‌های محلی در سراسر ایران رونق و رواج داشته است و با توجه به اینکه، این اشعار عامیانه نسل به نسل و سینه به سینه به نسل امروز منتقل شده، نمی‌توان‌ آنها را فاقد پشتوانه تاریخی دانست و گفت در دوران قدیم مردم دیگر مناطق ایران نقشی در گسترش این نوع شعر نداشته و بعداً از 400 ـ 500 سال پیش، تحت تأثیر مردم نواحی مرکزی و غربی ایران به گفتن این نوع شعر پرداخته‌اند.

رباعی در گویشهای محلی. بد نیست اشاره کنیم که اشعار محلی کهنی نیز در وزن و قالب رباعی نیز موجود است. مولف قابوس‌نامه (475 ق) از اشعار خود یک رباعی به گویش طبری نقل کرده که حاکی از سنت کهنی در دیار زادگاه او در گفتن رباعیات محلی است. اینکه مردم این منطقه برای گفتن اشعار محلی، قالب رباعی را برگزیده‌اند (نه صرفاً دوبیتی)، خود نکته مهمی در شناخت تاریخ تحول این قالبهای کهن فارسی است. در منابع بعدی که به تاریخ منطقه طبرستان اختصاص دارد (از جمله تاریخ طبرستان ابن اسفندیار) اسامی چند شاعر که به این گویش شعر می‌گفته‌اند نقل شده است. البته اشعار ایشان در قالبی غیر از رباعی است. بعدها تداوم این سنت را در رباعیات طبری امیر پازواری (سده یازدهم ق) نیز می‌توان دید. غیر از این،‌ گنجینه غنی فرهنگ عامه مردم تاجیکستان نیز رباعیات بی‌شماری می‌توان یافت که همپای دوبیتی‌ به حیات دیرین خود ادامه داده‌آند. نمونه‌هایی از ترانه‌های مردمی تاجیکان را که در قالب رباعی است، در دو کتاب سیب سمرقندی (میرزا شکورزاده، 1379) و رباعیات مردمی و رمزهای بدیعی (رجب امان‌اف، 1381) می‌توان یافت. در عین حال، در فرهنگ مردم تاجیکستان، دوبیتی‌های محلی نیز فراوان است (رک. از اینجا تا بخارا لاله باشه: دوبیتی‌های مردمی تاجیکی، رحیم قبادیانی، 1379) و این نشان می‌دهد که مرزبندی چندان روشنی میان خاستگاه این دو قالب کهن شعر فارسی نمی‌توان قائل شد.

 





کلمات کلیدی :یادداشتها و کلمات کلیدی :شعر کوتاه و کلمات کلیدی :مسایل رباعی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢٦
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٥/٧/۱٩

سبزها  قرمزها مجموعه‌ای از شعرهای کوتاه محمد صادق رحمانی است که نشر همسایه آن را منتشر کرده است. مؤخره این کتاب یادداشتهایی به قلم بعضی از عزیزان دارد و در میان آنها نوشته‌ای نیز از من هست که متن آن را اینجا می‌آورم. شاید که بکار آید.

 

1)

محمد عوفی در تذکرة لباب الالباب از یکی از معاریف بلخ به نام ابو محمد عبدالله بن محمد یاد می‌کند که در دورة غزنویان (سدة چهارم و پنجم هجری) می‌زیست و تک بیتهایی در وزن رباعی می‌گفت:‌ «او را یک یک بیت فرد است که در نفس خود تمام است و اگر تمام کند (یعنی آن را به رباعی تبدیل کند)، از ذوق دور افتد و از لطف بی بهره ماند». عوفی پنج بیت از ابیات منفرد این شخص را نقل کرده که از لحاظ شعری چیز چشمگیری نیست، اما از لحاظ نوع نگاه گوینده به یک قالب سنّتی مثل رباعی در خور تأمل است.

البته در دوره‌های بعد (بویژه در دوره صفوی) شاعران در دیوان خود تک بیتهایشان را نیز می‌گنجاندند و بخش تک بیتهای بعضی از دواوین شاعران سبک اصفهانی (یا هندی) خودش یک بخش مهم و قابل توجه به حساب می‌آید. در بیاضها و گزیده‌های خطی که از اشعار گویندگان این دوره فراهم آمده نیز عمدتاً تکیه بر تک بیتهای ناب آنان است. البته تصوّر نمی‌رود که شاعران دورة صفوی در گفتن این بیتها به فرم خاصی از شعر نظر داشته‌‌اند. با این حال، در مورد آن شاعر بلخی که تنها اشتغال طبعش گفتن تک بیتی بود،‌ می‌توان گفت احتمالاً نگاهش به اشعار کوتاه محلی بوده است. از جمله این اشعار که از لحاظ اقلیمی با زادگاه ابو محمد بلخی نزدیکی بسیار دارد،‌ ترانکهایی است به اسم «لَندَی» که در پشتو به معنی «کوتاهک» است. لَندَی ترانه‌های مردمی قبایل پشتون (افغان) است که دو پاره یا دو مصراع (سطر) دارد: پاره اول نُه هجایی است و پاره دوم سیزده هجایی. مشابه چنین فرمی را مردم بلوچستان هم دارند که «لیکو» نام دارد. لیکو شعری است دو مصراعی و مقفّا با وزن هجایی.

به نظر می‌رسد این نوع شعرها سیطرة «بیت» را در شعر کلاسیک فارسی که متأثر از فرم شعر عربی است تا حدودی نفی می‌کند و واحد شعری را به مصراع یا سطر تقلیل می‌دهد. در نمونه‌های کهنتر قالبهای کوتاه شعری در ایران باستان نیز سخن از سطر یا به قول اخوان ثالث «لت» است نه بیت. خسروانیهای کهن که از سه پاره شعر تشکیل می‌شده است، شاهد سخن ما تواند بود. حتی در قالبهای اصیل و کهن ایرانی مثل مثنوی و رباعی (ترانه) به گمان من واحد شعری مصراع است نه بیت. و این از نوع نامگذاری رباعی (شعر چهار مصراعی) نیز آشکار است. حتی اگر شمس قیس رازی وجه تسمیه آن را «مربع الاجزا بودن بحر هزج در اشعار عرب» بداند نه فرم چهار مصراعی آن.

باری، در شعر کلاسیک فارسی نیز ما با قالبهای کوتاهی مثل رباعی و دوبیتی سر و کار داریم و بعضی قطعات دو یا سه بیتی نیز در گونة شعرهای کوتاه جای می‌گیرند. از مجموع این شواهد من می‌خواهم نتیجه بگیرم که شعر کوتاه یک فرم کهنسال ایرانی است که متأسفانه امروزه ریشه‌های آن فراموش شده و شاعران بیشتر نگاهشان در شعرهای کوتاه به فرمهای خارجی است.

قالبهای مربوط به شعر کوتاه در زبان فارسی چه در ایران باستان و چه در شعر بومی و محلی، به شکلی که الآن دارند، شاید نتوانند روح زمانه ما را انعکاس دهند و یا آن را سیراب سازند. اما با تغییر در بعضی اصول می‌توانند بازتاب مناسبی برای حسّ و حال امروز ما باشند. باید در این قالبها هم دقیق شد و آنها را برای حضور فعّال در زبان شعر امروز مهیّا کرد.

 

2)

هایکو از معروفترین فرمهای شعر کوتاه در جهان است که 17 هجا دارد و در سه سطر نوشته می‌شود. هایکو نه وزن دارد و نه قافیه، و آرایه‌های کلامی در آن به ندرت به کار می‌رود. حدود دو هزار سال پیش هایکو جزوی از یک فرم شعری 31 هجایی به نام تانکا بود که از دو بخش تشکیل می‌شد و معمولاً آن را شاعران به شیوه پرسش و پاسخ می‌سرودند. در قرن شانزدهم میلادی به تدریج بخش 17 هجایی تانکا مستقل شد و آن را هاکایی یا هایکو نامیدند.

هایکو در ابتدا محتوایی طنزآمیز داشت و به تدریج بر اثر در آمیختن با فلسفه ذن اعماق و جوانب آن گسترش یافت. ایجاز و سادگی و در عین حال عمق هایکو و هنر تصویری بدیع آن، علاوه بر آنکه در چهار قرن گذشته شاعران زیادی را در ژاپن به خود کشانده است, در دورة معاصر در خارج از ژاپن هم با استقبال قشر کتابخوان و شاعران و هنرمندان مواجه شده است و علاوه بر ترجمة هایکوهای ژاپنی به اغلب زبانهای دنیا, در سراسر جهان شاعرانی پیدا شده‌اند که به سرودن شعر به شیوه هایکوهای ژاپنی می‌پردازند. امروزه دوستداران و هایکوسرایان سراسر جهان دارای انجمنهای خاص هایکو در سطح محلی و ملی و بین المللی هستند و با برگزاری همایشها و سمینارهای دوره‌ای و یا از طریق سایتهای اینترنتی به بحث و تبادل نظر در مورد هایکو و تاریخچه و ابعاد هنری آن می‌پردازند.

هایکو شاید مهمترین کالای صادراتی فرهنگ ژاپن به جهان امروز باشد. تعداد کسانی که در سراسر دنیا ـ از پیر و جوان و زن و مرد ـ در کار گفتن هایکو هستند شاید قابل شمارش نباشد. آن قدر سایت و وبلاگ به زبانهای مختلف در مورد هایکو وجود دارد که شاید عمرهای کوتاه ما به خواندن همه آنها کفاف ندهد.

چه عاملی باعث شده است که یک قالب ادبی تا این حد محبوبیت فراگیر جهانی پیدا کند؟ شاید در وهلة نخست، ترجمه پذیری آن مهمترین نکته‌ای باشد که باعث اقبال عمومی بدان شده باشد. هایکو بیشتر مبتنی بر تصویر است تا بازیها و شگردهای زبانی است. برگرداندن تصویر به زبانهای دیگر بسیار راحت‌تر از ترجمه ترفندهای زبانی است. در این هیچ تردیدی نباید کرد. فلسفه‌ای که با هایکو همراه است نیز از عواملی است که آن را برای ملتهای مختلف جذّاب کرده است. دعوت به تماشای طبیعت از نگاهی دیگرگونه و تعمق در روان و رفتار آدمی، به خودی خود پیشنهادی دلرباست و در عصر آهن و تکنولوژی انسانها به این نوع نگاه نیاز روحی شدیدی دارند. سهل و ممتنع بودن این نوع شعر بسیاری از اهل ذوق را بر آن می‌دارد که در این فرم طبع آزمایی کنند. زیرا در نگاه اول چنین به نظر می‌رسد که سرودن چنین شعرهایی کار هر کسی است. وضع قواعد روشن و فرمولهای عملی برای گفتن هایکو، مشوّق بسیار کسانی بوده است که وارد این عرصه شده‌اند و بدون احساس تکلّف و دشواری هایکو نوشته‌اند. بعید می‌دانم در ادبیات هیچ سرزمینی این قدر قواعد معیّن و مشخص برای سرودن شعر در یک قالب ادبی وضع شده باشد.

تعیین چارچوبها و الگوهای مشخص و تعریف فرمولها و فرامین مکانیکی، در ایجاد این توهّم که سرودن هایکو کاری بی دردسر و بدون ریاضت ذهنی و زبانی است نقش مهمی داشته است. دستور العملهای هایکو نویسی، به یکسان سازی فرم و زبان این نوع شعر انجامیده که با ذات هنر که از کلیشه و چارچوب بیزار است در تضادی آشکار است. یعنی چنین روندی منجر به تولید انبوه محصولات مشابه فکری در کارخانه‌های ذهن و زبان شاعران هایکو سرای سراسر جهان، تحت لیسانس فرهنگ ژاپنی شده است و این یکنواختی و تکرار لحن و زبان و تصویر، شور و عمق راستین هایکو را پوشانده و آنچه تولید می‌شود، محصولاتی است که از لحاظ ظاهر به اصل خود شباهت دارند، اما از طعم و عطر و خاصیت آن خبری نیست.

نکتة بعد،‌ تسلیم بی چون و چرای هایکوسرایان به نمادها و تصاویر و خصایل فرهنگ ژاپن است. گویی، بایستی «فصل واژه»‌های همه هایکوسرایان جهان همانی باشد که شاعران ژاپنی گفته‌اند و تخطّی از این اصول، گناهی نابخشودنی است. اگر هایکوسرای ژاپنی ماه سرد را نماد پاییز یا زمستان می‌داند، دیگران را در همه زمانها و مکانها چاره‌ای نیست جز اینکه به این نماد تن در دهند و برای آنکه به عدم رعایت قواعد مسلّم انگاشته شده متّهم نشود، حس درونی خود را نادیده می‌انگارند و به حسی که فرهنگها و دستور العملها به او یاد داده‌اند، پناه می‌برند. آیا «فصل واژه»‌های یک شاعر کویری ایرانی با «فصل واژه‌»های یک شاعر شمالی باید یکسان باشد؟

واقعیت دیگری که امروزه با آن روبروییم این است که هایکوسرایان امروز طبیعت را از روی هایکوهای استادان این شعر آموخته‌اند و در خود طبیعت کمتر مطالعه کرده‌اند. این همان اتفاقی است که در شعر قدیم فارسی نیز اتفاق افتاده است. شاعران سبک خراسانی در قرن چهارم و پنجم برخوردی بی‌واسطه با طبیعت و محیط اطراف خود داشتند. اما شاعران دوران بعد، بجای آنکه همانند اسلاف خود با طبیعت و محیط پیرامونی درگیر شوند،‌ با تصاویر شعری دیوانهای شاعران پیش از خود درگیر شدند و شناختشان از طبیعت، همان شناختی شد که از رهگذر مطالعة اشعار دیگران به‌دست آورده بودند. در واقع، نگاه آنان نسخه بدلی بود از نگاه استادان پیشین، و اصالت نداشت. بناچار، عناصر طبیعی در شعر آنان به شکل استعاره و ایماژ در آمد که برگرفته از سنّت شعری بود نه دیدار بی واسطه با مناظر و مرایا.

 

3)

عده‌ای از محققان معتقدند که ایرانیان قدیم با گونه‌هایی از اشعار کوتاه ژاپنی و چینی آشنایی داشته‌اند و حتی قالب رباعی بر اثر این آشناییها شکل گرفته است. این دیدگاه، فاقد هر گونه سند و پشتوانه است و بیشتر به برداشتهای شخصی می‌ماند و بدان اعتنا و اعتمادی نتوان کرد. اما در دوران معاصر، ایرانیان از رهگذر ترجمة هایکوهای ژاپنی با این گونة شعری آشنایی به هم رسانده‌اند.

در ایران ترجمة هایکوهای ژاپنی با واسطه و بیشتر از روی ترجمه‌های انگلیسی و آلمانی آنها صورت گرفته است. بر بنده روشن نیست که اولین بار چه کسی به ترجمة شعرهای ژاپنی پرداخت. تا آنجا که می‌دانم در اوایل دهة چهل حسن فیاد ترجمة چند شعر کوتاه ژاپنی را در مجلة  آرش انتشار داد و از آن پس نیز ترجمه‌های پراکنده‌ای در مجلات ادبی به چاپ رسید. سهراب سپهری و احمد شاملو از جمله کسانی بودند که دریچه‌ای از هایکوهای ژاپنی بر روی قشر کتابخوان ایرانی باز کردند. کتاب هایکو که احمد شاملو و ع. پاشایی ترجمه و گردآوری کرده‌اند، علی العجاله مهمترین منبع شناخت این گونه شعری در زبان فارسی است. علاوه بر این، تا کنون ده ـ پانزده کتاب شعر هایکو به زبان فارسی ترجمه و منتشر شده است و به برکت رواج روزافزون اینترنت و دسترسی آسان به منابع، و ارتباط با انجمنهای متعدّد دوستداران هایکو در جهان، این پدیده در بین قشر جوان کتابخوان از اقبال روز افزونی برخوردار شده است.

 

4)

شعر کوتاه امروز ایران بیشتر متأثر از هایکو و سایر فرمهای شعری خارجی است که با نام طرح و طرح‌واره به چاپ رسیده است و حد و اندازه و تعریف روشنی نیز ندارد. دقیقاً نمی‌دانیم این فرم شعری چه مشخصاتی دارد و در چند سطر و با چه ویژگیهایی باید نوشته شود. تلاشی نیز تا کنون برای تعریف این فرم شعری صورت نگرفته است و این شاعران بوده‌اند که بر اساس احساس درونی خود،‌ حدی برای سطرهای شعر قائل شده‌اند. بنابراین، هم شعرهای یک سطری شعر کوتاه نامیده می‌شوند و هم شعرهای هفت ـ هشت سطری. در قالبهای کهن مثل رباعی و هایکو، وضع سطر (یا مصراع) و تعداد هجاها و محل قرارگیری قافیه مشخص است. هم شاعر تکلیفش روشن است که باید شعرش را چگونه بیاغازد و چه سان به پایان برد، و هم خواننده می‌داند با چه نوع شعری سر و کار دارد. در دفتر اشعار دو تن از کوتاه سرایان امروز، محمد زهری و منصور اوجی، هم با شعرهای کوتاه یک سطری مواجهیم و هم با شعرهای کوتاه دوازده سطری. وزن این شعرها نیز متفاوت است و بنا به قواعد شعر نیمایی، یک سطر گاه یک کلمه است و گاه ده دوازده کلمه. حضور قافیه در این شعرها دلبخواهی و متناسب با حسّ و حال شاعر است. همین امر، تعریف این نوع شعر را با دشواری مواجه کرده است.

مهدی اخوان ثالث بر اساس خسروانیهای کهن،‌ تعدادی نوخسروانی سروده است که عبارت است از شعرهای کوتاه سه سطری که دارای وزن یکنواخت (در هر قطعه نه در تمامی قطعات) است و سطرهای اول و سوم آن قافیه دارد. این تلاش که کسی آن را ادامه هم نداده است، کمابیش ما را برای رسیدن به یک فرم مشخص در شعر کوتاه امروزی یاری می‌کند. البته نگارنده اذعان دارد که حد هر شعر را ـ حتی در قالبهای کهنی مثل غزل و قصیده و مثنوی ـ ظرفیت درونی آن شعر تعیین می‌کند. این دشواری تعریف، در مورد شعرهای بلند هم وجود دارد. اما لازم است حد و حدودی برای این نوع شعر قائل شویم تا امکان داوری دقیق در مورد آنها فراهم آید.

 

5)

دفتر حاضر، مجموعه‌ای از اشعار کوتاه محمد صادق رحمانی است که پیش ازین در دفتر شعر همه چیز آبی است تجربه‌هایی در کوتاه نویسی داشته است. من به اجمال به نکاتی می‌پردازم که به عنوان ویژگی این مجموعه می‌توان در مورد آن سخن گفت.

اول. طبیعت‌گرایی از شاخصه‌های این مجموعه است که خوشبختانه از رهگذر برخورد بی واسطه با طبیعت زادگاه شاعر (منطقة گراش در ناحیة لار استان فارس) حاصل آمده است. شاعر در درنگهای کوتاه خود تاریخ و جغرافیای دیار خود را در هم آمیخته و توصیفهای موجزی از مناظر و حالات و رفتارهای مردمان آن ارائه داده است. این بومی‌گرایی اصیل، البته گاه در دامن یک حس نوستالژیک بدوی در غلتیده، اما شاعر اغلب حد و فاصله خود را با موضوع شعرش رعایت کرده است.

دوم. نوعی نگاه تلخ و حسرت‌بار خیامانه در اغلب شعرهای این مجموعه جاری است. تلخ اندیشیهای رحمانی که گاه با چاشنی طنزی ملایم و فرهیخته همراه است، تأثیرهای خوشایندی بر ذهن مخاطب دارد و او را به عمیق شدن در شعرها دعوت می‌کند. خیام گونگی این شعرها در کنار استفاده بجا و بموقع از وزن رباعی، خودش را بوضوح نشان داده است.

سوم. استفاده از موسیقی قافیه در شعرهای کوتاه این مجموعه اغلب با هوشمندی و درایت صورت گرفته و البته شاعر در قافیه اندیشی تعمّد و اصراری نداشته است و هرجا اقتضای کلام بوده ، از این عامل موسیقایی بهرة مناسب را بُرده است. گرچه، حضور بعضی قوافی نیز برخاسته از میل مقتدرانة شاعر است.

چهارم. شعرهای کوتاه این مجموعه در وزنهای مختلفی گفته شده، اما وزن بارز و غالب آنها وزن رباعی است که به گمان من طنین و ظرفیت و انعطاف لازم را برای ادای معانی و نمایش حالات مختلف دارد. وزن رباعی علاوه بر آنکه در ذات خود تداعیگر سنّت شعر کوتاه فارسی است، از لحاظ تنوّع زحافات شعری و امکانات و اختیارات مناسبی که دارد، دست شاعر را برای خلق مفاهیم گوناگون و فضاهای متنوّع و حتی متضاد باز می‌گذارد. در شعر کوتاهی که بر وزن رباعی گفته می‌شود، شاعر بدون آنکه لازم باشد در قواعد دست و پاگیر تدارک چهار مصراع هموزن و همقافیه خودش را محصور کند، می‌تواند شعرش را در دو یا سه سطر سامان دهد و قافیه را ـ اگر بدان نیازی افتاد ـ در محل مناسب خود (نه آنجا که قالب از پیش تعیین می‌کند) تعبیه سازد. در چنین ترکیب و ترتیبی، معضل مصراعهای اضافی و تحمیلی که رباعی امروز گرفتار آن است، از میان می‌رود و ضرورتی ندارد که شاعر به‌خاطر یک مصراع برجسته و پُر تپش، سه مصراع متوسط و بی رمق بر جریان شعر تحمیل کند. نمونه‌های موفق این نوع شعر را در دفتر حاضر می‌توان دید.

نگارنده خود نیز با اعتقاد به این مسئله و ضرورت شکل دهی به فرم و زبان شعر کوتاهی که طعم و رنگ و بوی ایرانی داشته باشد،‌ در مجموعة گنجشک ناتمام آزمونهایی در شعر کوتاه موزون که در بستر وزن رباعی شکل گرفته، اما با فرم رباعی افتراق اساسی دارد انجام داده است و می‌پندارد تجربه‌هایی ازین دست، با اتکا به ظرفیتهای موجود در سنّت شعری این سرزمین (اعم از اشعار و اشکال کلاسیک و بومی) می‌تواند ما را در رسیدن به فرم شعر کوتاه ایرانی یاری برساند.

 





کلمات کلیدی :درباره شعر کوتاه و کلمات کلیدی :یادداشتها

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٥:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٧/۱٩
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٥/٥/٢۸

 

حیدر شیرازی از شاعران قدیم، ‌همشهری و همدوره حافظ بزرگ،‌ در قرن هشتم هجری و در دوران حکومت آل مظفر بر شیراز و یزد، می‌زیست. وی شاعری متوسط بود و احتمالاً خودش یا پدرانش پیشه بقالی داشتند. نام این شاعر گمنام در منابع موجود کمتر به چشم می‌خورد. یک نسخه از دیوان این شاعر که در سال 881 هجری کتابت شده در کتابخانه موزه بریتانیا در انگلیس نگهداری می‌شود و میکروفیلم آن را کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران دارد. اولین بار حدود 14 سال پیش با نام و شعر این شاعر آشنا شدم. علت توجهم نیز این بود که در فهرست نسخه‌های خطی فارسی آمده بود که حیدر شیرازی در اشعارش به خواجوی کرمانی تاخته است.

سه سال پیش با رای و نظر دوست عزیزم آقای شیخ الحکمایی مدیر انتشارات کازرونیه (که وبلاگی را نیز به همین اسم اداره می‌کند) قرار شد دیوان حیدر شیرازی را تصحیح کنم. کار تصحیح و چاپ حدود یک سال و اندی به طول انجامید و دیوان حیدر شیرازی در اواسط سال 1383 منتشر شد. به تشخیص و صلاحدید آقای شیخ الحکمایی تصویر کامل دستنویس دیوان در انتهای کتاب قرار گرفت و این مسئله کار کسانی را که می‌خواهند علاوه بر لذت معنوی، امکان مقابله متن دستنویس با متن حروفی را داشته باشند، آسان می‌کند.

بر دیوان حیدر شیرازی سه نقد در مطبوعات منتشر شده است که آنها را معرفی می‌کنم:

نخست. نقدی به قلم آقای محمد ابراهیم نسب بر تصحیح دیوان حیدر شیرازی در شماره 193 نشریه جهان کتاب (فروردین 84) با عنوان «به نام حیدر، به کام خواجو» منتشر شد. دواعی نویسنده این نقد این بود که بنده خواسته‌ام در پوشش تصحیح و چاپ دیوان حیدر، او را دراز کنم و انتقام خواجوی کرمانی را از او بگیرم. تمام نقد و بررسی نویسنده معطوف به مقدمه کتاب بود و چند نکته تاریخی مقدمه و مؤخره کتاب را سزاوار طعن و تعرض دانسته بود. خروج نویسنده این نقد از دایره انصاف، مرا بر آن داشت تا جوابیه‌ای بر نقد او بنویسم که با عنوان «نقد نقد دیوان حیدر» در شماره بعدی جهان کتاب (ش 194، خرداد 84) چاپ شد.

دوم. نقد بعدی دیوان حیدر شیرازی را فاضل محترم آقای محسن ذاکر الحسینی در نامه فرهنگستان (دوره هفتم، شماره 4، اسفند 1384) انتشار داد. آنچنان که از این نویسنده انتظار می‌رود، ایشان مقدمه و متن و تعلیقات کتاب را به دقت خوانده و نکات ارزشمندی را در مورد آن یادآور شده‌اند. نکاتی که به معلومات من چیزهایی افزود و اصلاح آنها در چاپ بعدی کتاب (اگر چاپ بعدیی در کار بود) ضرورت دارد. در بخشی از این نقد آمده است: «بیشتر متن تصحیح شده دیوان حیدر شیرازی را با تصویر نسخه خطی آن مقایسه کردم. بازنویسی این نسخه پاکیزه، عمدتاً دقیق و قابل اعتماد صورت گرفته و اصلاحات قیاسی مصحح عموماً بجا و صائب است. اما در ضبط متن و در مقدمه و توضیحات مصحح، غفلتهایی نیز راه یافته که بیشتر به تک نسخه‌ای بودن دیوان مربوط است». بیشتر اصلاحات منتقد گرامی رواست و تعدادی از آنها نیز مورد پذیرش من نیست.

سوم. نقد و بررسی سوم را آقای جواد بشری به بهانه معرفی دیوان حیدر شیرازی انجام داده است. عنوان مقاله ایشان «بررسی اوضاع ادبی فارس در سده هشتم و منابع این بررسی» است و در نشریه آینه پژوهش (سال هفدهم، شماره 1، فروردین اردیبهشت 1385) به چاپ رسیده است. بخش عمده مقاله ایشان به معرفی منابع مربوط به اوضاع ادبی فارس در قرن هشتم (یعنی دوران حیات حیدر شیرازی) اختصاص دارد و ادامه آن، نکات جالبی در مورد حیدر شیرازی آورده‌اند که از جمله آنها، معرفی یک غزل تازه یاب از حیدر شیرازی در جنگ معروف بغدادی است که در دیوان او نیست. این غزل حدس نگارنده را در مورد شیعه بودن این شاعر تأیید می‌کند. آقای بشری معتقد است که حیدر از جمله مناقب‌خوانان شیعی بوده است. ناقد محترم ضمن برشمردن فواید کتاب، تمامی اغلاط چاپی آن را نیز باز یافته و یادآور شده است که جای سپاسگزاری دارد. وی چاپ فاکسیمیله دستنویس دیوان حیدر شیرازی را کاری شجاعانه و اطمینان بخش دانسته است.

...

در مجموع، نقدهای دوم و سوم و تا حدود کمی نقد اول، نویسنده و ناشر را در آراستن کتاب و تکمیل مباحث مقدمه و انجام اصلاحاتی در متن و تعلیقات کمک می‌کند و اگر کار به چاپ دوم رسید، مطمئناً متنی پیراسته و بسیار نزدیک به سخن شاعر (یعنی حیدر شیرازی) فراهم خواهد آمد.

 

 





کلمات کلیدی :یادداشتها و کلمات کلیدی :کتابهای من

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٥/٢۸
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٥/٤/٩

علیرضا افتخاری بی گمان پر کارترین خواننده موسیقی سنتی ماست. بطور متوسط سالی یکی دو نوار از او منتشر می‌شود. در مورد کیفیت کار او باید موسیقی‌شناسان سخن بگویند. مطلب من در مورد تصنیف صیاد است که با اینکه شعر چندان قدرتمند و تازه‌ای ندارد، اما آوازش را بسیار می‌پسندم. البته گفتار من درباره شعر تصنیف است که سروده مهدی عابدینی است، نه خود تصنیف.

 

چون صید به دام تو به هرلحظه شکارم / ای طرفه نگارم

از دوری صیاد دگر تاب نیارم / رفته ست قرارم

چون آهوی گم گشته به هر سوی دوانم / رهایی نتوانم

تا دام در آغوش نگیرم نگرانم / آه از دل زارم

از ناوک مژگان چو دو صد تیر پرانی / بر دل بنشانی

چون پرتو خورشید اگر رو بکشانی / وای از شب تارم

در بند و گرفتار بر آن سلسه مویم / خلاص از تو نجویم

از دیده ره کوی تو با اشک بشویم / با حال نزارم

برخیز که داد از من بیچاره ستانی / دردم چو ندانی

بنشین که شرر در دل تنگم بنشانی / لختی به کنارم

تا آن لب شیرین به سخن باز گشایی / خوش جلوه نمایی

ای برده امان از دل عشاق کجایی / تا سجده گزارم

گر بوی ترا باد به منزل برساند / جانم برهاند

ورنه ز وجودم اثری هیچ نماند / جز گرد و غبارم.

 

این شعر در قالب غزل مستزاد گفته شده است. مستزاد از قرن هفتم در عمدتاً در دو قالب غزل و رباعی ایجاد شد و  با ایجاد پاره‌های اضافه در پایان هر سطر، به مصراعهای شعر نوعی تنوع و توسع بخشید. البته به نظر می‌رسد که این پاره‌های اضافی محصول ذهن موزون و آهنگین قوالان و تصنیف گویان باشد و بیشتر کارکرد و ارزش موسیقایی داشته است و به کار همخوانی و دم گرفتن می‌آمده است. در اغلب مستزادهایی که من دیده‌ام، پاره‌های اضافه کمکی به معنای شعر نمی‌کند و حذف آنها لطمه‌ای به کلیت شعر نمی‌زند. به مولوی و عطار یک دو غزل مستزاد منسوب است که در صحت انتساب آنها تردید وجود دارد. احتمال آن می‌رود که اصل غزلها از خود این دو شاعر باشد و پاره‌های مستزاد را خانقاهیان به منظور دم گرفتن در مجالس سماع بدانها افزوده باشند.

در دوران معاصر چند تصنیف در این قالب گفته شده و به نظر می‌رسد ظرفیت مناسبی برای استفاده در موسیقی آوازی داشته باشد.

تصنیف صیاد که شعر آن را خواندید در اجرا تفاوتهایی با متن اصلی دارد که ما آن را با رنگ سرخ مشخص کرده‌ایم. افتخاری در اجرای این قطعه، پنج تا از بندهای مستزاد را حذف کرده است. حذف دو تا از بندها به علت آنکه شاعر در آنها از اختیارات شاعری استفاده کرده و ریتم شعر را بهم زده منطقی می‌نماید: رهایی نتوانم / خلاص از تو نجویم. حذف سه بند دیگر احتمالاً بخاطر حفظ ریتم و روال آهنگ صورت گرفته است. در مصراع دوم شعر نیز خواننده بجای «نیارم» از «ندارم» استفاده کرده و متن را به دلخواه تغییر داده است.

در ارزیابی کلی باید گفت شعر آقای عابدینی شعر متوسطی است و پاره‌های مستزاد شعرش اغلب به تکمیل معنا کمکی نمی‌کند. ضمن آنکه رفت و برگشت شاعر از خطاب به غیاب (از دوم شخص به سوم شخص) بدون منطق و صرفاً بخاطر ضعف در پردازش بوده است. از جمله ضعفهای این شعر می‌توان به وقوع حشو در مصراع «در بند و گرفتار ...» اشاره کرد که یکی از دو کلمه دربند و گرفتار زائد است و هنگام شنیدن آواز، این حشو به نحو بارزی خود را نشان می‌دهد. عبارت «رو کشاندن» در مصراع ششم به هیچ وجه منظور شاعر را ادا نمی‌کند. آنچه شاعر در سر داشته این بوده که اگر مثل خورشید (پرتو در اینجا کاملاً زاید است) رو از من پنهان کنی، دچار ظلمت خواهم شد. از رو کشاندن به هیچ وجه معنای رخ پنهان کردن بر نمی‌آید و این فعلی است ساختگی و من درآوردی که در تنگنای وزن و قافیه شاعر بدان تن در داده است. «تیر پراندن» در مصراع پنجم نیز عبارت مبتذلی است که زبان شعر را سبک کرده است. در مصراع نهم: برخیز که داد از من بیچاره ستانی. ظاهراً منظور شاعر خلاف آن چیزی بوده است که شعر می‌گوید. شاعر می‌خواسته بگوید که برخیز تا داد مرا بدهی. و بجایش گفته: برخیز تا حق خود را از من بگیری! در واقع شاعر در بکار گرفتن فعل ستاندن و دادن دچار لغزش شده است. مصراع بعدی که قرینه این مصراع است، گواه روشنی بر این خطاست. در مصراع 12 نیز پاره مستزاد با اینکه تعبیر زیبایی دارد، از لحاظ معنا هیچ ربط منطقی با مصراع خود ندارد و صرفاً بر مبنای حس موسیقایی شاعر بوجود آمده است.

به طور کلی یکی از ضعفهای این شعر ناتوانی شاعر در پیوند دادن مصراعها به یکدیگر و آشفتگی درونی آن است. به طوری که هیچ پیوند ارگانیکی بین مصراعها (جز در آغاز شعر) برقرار نیست.

 

 





کلمات کلیدی :یادداشتها

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/٩
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٤/۱٢/۱٤

 

شفیعی کدکنی در مجموعه شعر در کوچه باغهای نشابور شعر کوتاه زیبایی دارد به نام «پاسخ»:

 

هیچ می‌دانی چرا چون موج

در گریز از خویشتن پیوسته می‌کاهم؟

 

ـ زآن که بر این پرده تاریک

                                    این خاموشی نزدیک

آنچه می‌خواهم نمی‌بینم

و آنچه می‌بینم نمی‌خواهم.

                                                (آیینه‌ای برای صداها/ 1376/ ص 295)

 

تاریخ این شعر ، یازدهم مرداد 1346 است.

شعر، بیانیه‌ای است در نارضایتی از وضع موجود.

راستش، همه ما به نوعی از وضع موجود ناراضی هستیم.

آنچه می‌بینیم راضی‌مان نمی‌کند و آنچه دلخواهمان است اتفاق نمی‌افتد.

و شعر، در واقع، پژواک این نارضایتیهاست. سند عدم تطابق هستها و بایدها.

موضوع این یادداشت البته بیان این نکات نیست. بلکه، یادآوری یک شباهت است.

از رابیندرانات تاگور شاعر هندی (1941 ـ 1861 م) کتابهای زیادی به زبان فارسی ترجمه شده است.*

یکی از آنها، کتاب نیلوفر عشق است که شعرهای کوتاه او را در بر دارد و ترجمه‌اش در سال 1344 منتشر شده است. یکی از شعرهای این مجموعه، چنین است:

 

راهم را گم می‌کنم و بی‌راه می‌روم

آنچه می‌جویم نمی‌توانم ببینم

آنچه را می‌یابم که نمی‌جویم.

                                                (نیلوفر عشق/ ص 96)

 

شباهت مضمون این دو شعر، گویای دغدغه‌های مشترک شاعران جهان است.

 

در اینجا، بد نیست به بیتی قدیمی اشاره کنم که شباهت ساختاری زیادی با شعر شفیعی کدکنی دارد. مجد خوافی ، از نویسندگان کهن پارسی که کتاب روضه خلد را در سال 733 هجری به تقلید گلستان سعدی پرداخته است، گوید: