۱۳٩٠/٧/٢٧

اشاره. در هفته‌ای که در آنیم، دو تن از دوستان از بنده پیگیر چند و چون مثل کهن «از کوزه همان برون تراود که دروست» بودند. در مورد این مثل من حدود ده سال پیش مقاله‌ای به خواستاری استاد ایرج افشار برای درج در ارج نامه استاد محمد امین ریاحی نگاشتم. تعلل در چاپ این ارج نامه تا بدانجا بود که هم دکتر ریاحی روی در نقاب خاک کشید و هم استاد افشار. گویا قرار است جلد نخست این کتاب، امسال توسط بنیاد افشار منتشر شود. در نوشتار حاضر، خلاصه‌ای از آن مقاله که خود بخشی از یک پژوهش دراز دامن است، تقدیم می‌گردد.

امثال منظوم و موزون، بخشی از مهم‌ترین مواریث ادب و فرهنگ ایرانی را تشکیل می‌دهد. برخى از این امثال منظوم که بر زبان خاص و عام جارى است، در وزن و قالب رباعى شکل گرفته است؛ مانند: آواز دهل شنیدن از دور خوش است/ آمد به سرم از آنچه مى‏ترسیدم/ از دل برود هر آنکه از دیده برفت/ این ره که تو مى‏روى به ترکستان است.

مثل «از کوزه همان برون تراود که دروست» نیز از جمله این مثل‌هاست که پیشینه آن در منابع مکتوب به حدود 900 سال پیش می‌‌رسد. قدیمى‏ترین مأخذ مکتوب ما، کشف‏الاسرار میبدى (520 ق) و نامه‏هاى عین‏القضاة همدانى (متوفى 525 ق) است. گوینده این مثل شناخته شده نیست، اما در متون نظم و نثر بسیار مورد تضمین و تمثل قرار گرفته است. منظور از این مثل آن است که «حالات و روحیه و سرشت نیک یا بد هر کس از ظاهر اعمال و اقوالش معلوم مى‏شود» (داستان‏نامه بهمنیارى).

در متون قدیم این مثل را عمدتاً به همان شکل معروفش بکار برده‌اند، اما در بعضى از نسخه‏هاى قدیم، «تراود» را به‏صورت «ترابد» یعنى ابدال و/ب یا «تلاود» یعنى ابدال و/ل ضبط کرده‏اند که حاکى از گونه متفاوت زبانى کاتب یا شاید نویسنده کتاب است و شکل قرائت مَثَل را در نواحى مختلف ایران روشن مى‏کند. در یکى دو مأخذ نیز به‏جاى «کوزه»، «شیشه» ضبط شده : «از شیشه همان برون ترابد که دروست». این شکل مَثَل احتمالاً در سده هشتم رایج شده است. هبله‏رودى این مَثَل را با تقدیم «برون» بر «همان»: «از کوزه برون همان تراود که دروست» آورده است (جامع‏التمثیل). در زیر چند فقره از متون نظم و نثر قدیم فارسی که در آنها این مثل بکار رفته، نقل می‌شود:

ـ هر کس آن کند که سزاى اوست. وز کوزه همان برون تلاود که دروست. کُلّ یعملُ على شاکلته. (کشف‏ الاسرار).

ـ هرچه از تو سر بر زند، همه خاطر نفس امّاره بود و وحى شیطان ... از کوزه همان برون ترابد که دروست. (نامه‏هاى عین‏القضات همدانى).

ـ از کژ مزاج هرگز راستى نیاید و بدسیرتِ مذموم طریقت را به تکلیف و تکلّف بر اخلاق مرضى و راه راست آشنا نتوان کرد. و کُلّ اِناءٍ بالّذى فیه یرشَحُ. کز کوزه همان برون تراود که دروست (کلیله و دمنه).

ـ مَثَل. به تازى گویند: کُلّ اناء یترشّحُ بما فیه. و به پارسى گویند: هرچه در دیگ بود، به کفجلیز برآید. بیت: بى هیچ تکلّف این سخن سخت نکوست/  از کوزه همان برون تراود که دروست. و قرآن مى‏فرماید : قل کلّ یعملُ على شاکلته (قره‏العین).

ـ و راست گفته‏اند : کُلّ اناء یترشّحُ بما فیه. از کوزه همان برون ترابد که دروست. (اغراض‏السیاسیة).

ـ آن را که حرام‌زادگی عادت و خوست / عیب دگران به نزد او سخت نکوست/ معیوب همه عکس کسان می‌طلبد/ از کوزه همان برون تراود که دروست (اوحدالدین کرمانی)

ـ بد اصلِ گدا چو خواجه گردد نه نکوست / مغرور شود ، نداند از دشمن دوست/ گر دایره کوزه ز گوهر سازند/ از کوزه همان برون تراود که دروست (افضل الدین کاشانی)

ـ کافر کفر گوید : از کوزه همان برون تراود که دروست. (مقالات شمس)

ـ فریاد ز جور دشمن و فرقت دوست/ کین هر دو بلا به نزد دانا نه نکوست/ کردند جفا بسى نه بر حق ، الحق/ از شیشه همان برون تراود که دروست (جهان ملک خاتون)

ـ هرکس که سرشت او به افعال نکوست/ آیین محبّت و وفا دارد دوست / از مردم بد ، غیر بدى چشم مدار/ کز کوزه همان برون تراود که دروست (قاضى حسین میبدى)

ـ آن کس که بدم گفت ، بدى سیرت اوست/ وآن کس که مرا گفت نکو ، خود نیکوست/ حال متکلّم از کلامش پیداست/ از کوزه همان برون تراود که دروست (شیخ بهایى)

ـ وارسته دلم همیشه وابسته اوست/ پیوسته درین باغ به رنگ گُل و بوست/ لبریز محبّت است میناى دلم / از کوزه همان برون تراود که دروست (سرمد کاشانى)

عین مَثَل «از کوزه همان برون تراود که دروست» ، در اشعار و امثال عرب هم دیده مى‏شود و نمى‏دانیم که ایرانی‌ها آن را از اعراب گرفته‏اند یا اعراب از ایرانی‌ها : کُلُّ اِناءٍ یَتَرَشَّحُ بِمَا فِیهِ. «از هر ظرفى آنچه در آن است تراوش مى‏کند.» میدانى به‏جاى «یترشّح»، «یرشحُ» آورده و گفته که به‏صورت «ینضَحُ بما فیه» هم روایت شده است (مجمع‏الامثال). مؤلّفان فارسى به قرابت این دو مَثَل توجه داشته‏اند و معمولاً آنها را با هم آورده‏اند. مَثَل عربى به تنهایى هم در متون کهن فارسى به‏کار رفته است :

ـ زمین را از آسمان نثار است و آسمان را از زمین غبار. کُلُّ اناء یترشّحُ بما فیه.سعدى (گلستان سعدی)

در کلیله و دمنه انشاى نصراله منشى مَثَل عربى با روایتى متفاوت درج شده است : «کُلُّ اِناءٍ بِالّذِى فیهِ یَرشَحُ». احتمالاً این شکل مَثَل، مأخوذ از بیتى است که در بعضى از چاپهاى کلیله و دمنه بدون قید اسم شاعر آمده و دهخدا نیز آن را ذیل مدخل «از خُم سرکه سرکه پالاید» بى ذکر نام گوینده نقل کرده است: و کُلُّ اِناءٍ بِالّذى فیهِ یَرشَحُ/ و یُنبِى الفَتَى عَمَّا عَلَیهِ اِنطِواؤُهُ (امثال و حکم). «از هر ظرف آنچه در آن است تراوش مى‏کند و جوان خبر مى‏دهد از آنچه سرشت وى بر آن است.» این بیت از کشاجم است (امثال و حکم عربى).





کلمات کلیدی :مثل‌نگاری

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٧
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٩/٩/٢٦

یادی از یک مثل قدیمی و تصحیح عبارتی در «ذیل نفثة المصدور» ابوالرجاء قمی

 

ذیلی که نجم الدین ابوالرجاء قمی، نویسنده توانای سده ششم هجری، به‌سال 584 ق بر نفثة المصدور انوشیروان خالد کاشانی (459 ـ 533 ق) نوشته است، نخستین بار در سال 1363 به کوشش مرحوم محمدتقی دانش پژوه با نام «تاریخ الوزراء» منتشر شد، بر اساس یگانه نسخه آن که در دارالکتب قاهره نگهداری می‌شود و در سال 772 ق کتابت شده است. دیگر بار، فاضل ارجمند جناب حسین مدرسی طباطبایی، بر مبنای همان دستنویس، متن کتاب را با عنوان «ذیل نفثة المصدور» سامان داد که چاپ نخست آن در سال 1386 منتشر شد و چاپ دوم آن، با افزوده‌ها و تجدید نظر، سال گذشته به همت کتابخانه مجلس شورای اسلامی عرضه یافت.

در دستنویس کتاب، نام مؤلف و اسم اثر نیامده و شناسایی مؤلف کتاب، مرهون دقت نظر دکتر استفان فربنکس است که آن را از عبارتی که در کتاب «مرزبان نامه» نقل شده، باز یافته است. کتاب از زمان انتشار، علاوه بر اهمیت تاریخی‌اش، به دلیل نثر زیبا و پر مایه نویسنده، جای خودش را در بین پژوهشگران متون فارسی باز کرد. «ذیل نفثة المصدور»، مشحون از امثال و حکم و کنایات و نکات و لطایف ادبی است که باعث غنای آن شده است و از آن می‌توان به گونه مأخذ ارزشمندی برای شناسایی مثل‌ها و مثل‌واره‌های رایج در قرن ششم هجری بهره گرفت. این ویژگی کتاب، از دیرباز مورد توجه نویسندگان فارسی بوده است. چنان‌که وراوینی در دیباچه «مرزبان‌نامه» ضمن ذکر نام کتاب ابوالرجاء قمی، آن را سرشار از «یواقیت نُکـَت و دُرَر امثال» دانسته است. مرحوم دانش پژوه در پایان چاپ خود، فهرست بلندی از مثلها و عبارات مثلی کتاب استخراج و درج کرده است.

جناب مدرس طباطبایی، بر آن است که بر خلاف نظر اغلب محققان، این کتاب گنجینه امثال فارسی نیست و تنها در چهار مورد جمله‌ای فارسی به عنوان مثل سایر نقل شده و دعوی مثل فارسی بودن هر جمله دیگر، باید با شاهدی از بیرون تأیید شود؛ هم اصل مثل بودن آن و هم مثل فارسی بودن آن. به نظر ایشان، اغلب نکات و لطائف ادبی و کنایات و مثل‌های موجود در متن ابوالرجاء قمی، الهام گرفته از امهات متون شعر و ادب عربی است که شواهدی هم در مقدمه چاپ دوم درین باب اقامه شده است. اگرچه کسی درین باب با آن محقق فاضل مناقشه‌ای ندارد، این نکته را نیز نمی‌توان نادیده گرفت که همان قدر اشارت که در کتاب قمی به شعر عرب هست، با جستجو در شعر فارسی هم می‌توان سراغ گرفت و کافی است کسی بررسی تطبیقی میان نثر ابوالرجاء با دیوان شعرای فارسی زبان در سده پنجم و ششم هجری صورت دهد و آبشخورهای ذهن و زبان پرداخته مؤلف را شناسایی کند. احاطه و اشراف شگرف جناب مدرسی بر ادبیات عرب، برای نشان دادن پیوند نثر کتاب با متون شعری عرب، هم در مقدمه کتاب جلوه‌گر است و هم در پانوشت‌های آن. ای کاش چنین همتی، صرف تبیین ارتباط عبارات کتاب با شعر فارسی هم می‌شد. اینکه نجم الدین ابوالرجاء قمی، به مثل بودن پاره‌ای از عبارات مثلی کتاب اشاره نکرده، دلیلی بر مثل نبودن آن عبارت نیست. آوردن فهرستی از امثال فارسی موجود در متن کتاب ابوالرجاء قمی، با مجال اندکی که این نوشته دارد، فی الحال امکان‌پذیر نیست. اما اشاره به دو مورد آن که به گره‌گشایی عبارات مبهم کتاب کمک می‌کند، مفید است.

تک نسخه‌ای بودن کتاب باعث شده است ابهامات زیادی در متن مصحح مرحوم دانش پژوه برجای بمانـَد. خوشبختانه بسیاری از این نقایص در ویراست دوم چاپ جناب مدرسی طباطبایی رفع شده است. گو اینکه، هنوز هم عباراتی در متن چاپی هست که درست خوانده نشده یا لاینحل مانده است که به دو مورد‌ آن اشاره خواهد شد.

1) مرکب جهان‌نورد او از اخری بذین جویی به چنین سر باز زده (برگ 198 پ). صورت صحیح عبارت به احتمال بسیار چنین است: مرکب جهان‌نورد او از آخوری بدین چربی چنین سر باز زده. آخور چرب کنایه از جایی با وفور نعمت است.

2) پنداشت که کرد رانی با کردن بوی آرد (برگ 189 پ). صحیح: پنداشت که گرد رانی بی گردن به وی آرَد. که مأخوذ از یک مثل کهن پارسی است. هنگام اشاره به اینکه نیش و نوش با هم در آمیخته است، گویند: گرد ران با گردن است. یعنی اگر کسی از قصاب طلب گوشت نیکویی داشته باشد، ناچار با آن گوشت نامرغوب هم می‌دهند. سنتی که از پس دهها سده هنوز هم به نیکویی رعایت می‌شود! به مثل بودن این عبارت در کتاب ابوالرجاء قمی اشارتی نرفته است. اما شواهد بسیار از دواوین شعرا موجود است که گواه این امرند (رک. امثال و حکم، ج 3، ص 1290). ضمن‌ آنکه در بیتی از ادیب صابر ترمذی، به صراحت، مثل دانسته شده است: دست بر رانش نهادم، مشت زد بر گردنم/ این مثل با یادم آمد گرد ران با گردن است (فرهنگ بزرگ سخن، ج 6، ص 6117).

..

این یادداشت در مجله «گزارش میراث» به چاپ رسیده است (سال 4، ش 39: خرداد ـ تیر 89، ص 20 ـ 21).

 





کلمات کلیدی :مثل‌نگاری

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٦
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸۸/۱٠/۱۱

 

بخش عمده‌ای از مثل‌های فارسی را امثال منظوم و موزون تشکیل می‌دهد. و دلیل آن احتمالاً درآمیختگی ذهن ایرانیان به وزن و سهولت یادگیری و ماندگاری امثال در قالب‌های موزون است. بخشی از امثال موزون فارسی، از دیوان شعرا به فرهنگ عامه راه یافته و برخی دیگر نیز، شکل موزون شده امثال عامیانه است.

مثل «گواه عاشق صادق در آستین باشد» از جمله امثالی است که از کلام شعرا مایه گرفته و در زبان فارسی رایج شده است (رک. مجمع الامثال، 130؛ خزینة الامثال، 290؛ امثال و حکم، ج 3، 1328؛ داستان‌نامه بهمنیاری، 475؛ فرهنگ امثال سخن، ج 2، 926؛ فرهنگ بزرگ ضرب‌المثلهای فارسی، ج 2، 1533).

این مثل را در جایی بکار می‌برند که بخواهند ظواهر امر را دلیل صحت ادعا تلقی کنند. به گفته بهمنیار، «آدم راستگو را از قیافه و حالاتش می‌توان شناخت».

..

این مثل نخستین بار در غزلهای عماد فقیه کرمانی (درگذشته 773 ق) ظهور کرده و احتمال دارد ساخته و پرداخته ذهن او باشد:

گواه حال من اشک است و آستین پُر ازوست

گواه عاشق صادق در آستین باشد (دیوان، چاپ جدید، 173).

..

در نیمه نخست قرن دهم هجری، قاضی محمد غفاری متخلص به وصالی تضمین بسیار مناسبی ازین مثل کرده و عناصر آن را برای روایت ماجرایی عاشقانه بکار گرفته است:

قاضی محمد غفاری. مدتی قاضی ری بود و تخلص وصالی می‌کرد. در شهور سنه اثنی و ثلاثین و تسعمایه {932 ق} سجل حیاتش به توقیع فنا مختوم شد. گویند که در هنگام جوانی، جوانی صادق نام او را در حوض آبی انداخته و دستش را مجروح ساخت. این قطعه را در آن باب گفته:

ز عشق صادق اگر دست من شکست، چه باک؟

کسی که عاشق صادق بود چنین باشد

پی ثبوت مرا احتیاج بیّنه نیست

گواه عاشق صادق در آستین باشد (تحفه سامی، 121).

..

حکیم رکن‌الدین مسعود کاشانی متخلص به مسیح و معروف به حکیم رکنا، از شاعران و طبیبان و خوشنویسان دوره صفوی است که از مقربان درگاه شاه عباس بود و ازو رنجیدهخ خاطر شد و به هندوستان رفت و به دربار اکبرشاه پیوست و چندی نیز ملازم جهانگیر پادشاه و شاه‌جهان بود و در زمان شاه صفی به ایران بازگشت و در اصفهان و شیراز  و کاشان بود تا اینکه به سال 1066 هجری در موطن خود درگذشت. صائب تبریزی شاگرد او بود. دیوانش قریب به 60 هزار بیت شعر دارد که اغلب اشعار متوسطی است. در اشعار او، اشاره به مثل مذکور هست:

دل صدیق من انگشتر جهانگیری است

ولی چه سود که جنگ درفش با مشت است

گواه عاشق صادق در آستین باشد

گواه بنده که صادق‌ترم در انگشت است (بهار عجم، ج 1، 631).

..

یک قرن بعد ازآن، یکی از همشهریان مسیحا، به نام میرزا محمد مخلص کاشانی (درگذشته 1150 ق) که اصلش از قریه نراق بود، این مثل را در غزلی تضمین کرده است:

ز دست برده دلم را صفای ساعد او

گواه عاشق صادق در آستین باشد (دیوان، 152).

..

این مثل امروزه در بین عامه مردم، چندان رواجی ندارد.

 





کلمات کلیدی :مثل‌نگاری

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱۱
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸۸/٩/۱۱

 

مصراع مثلی «صبر و ظفر هر دو دوستان قدیمند» را در اغلب کتابهای مثل فارسی به حافظ نسبت داده‌اند (امثال و حکم، ج 2، 1052 ؛ داستان‌نامه بهمنیاری، 372 ؛ دوازده هزار مثل فارسی، 688 ؛ فرهنگ امثال سخن، ج 2، 726). این مصراع، جزو ابیات معروفی است که به غزل «بر سر آنم که گر ز دست بر آید...» حافظ الحاق کرده‌اند:

بگذرد این روزگار تلخ‌تر از زهر

بار دگر روزگار چون شکر آید

صبر و ظفر هر دو دوستان قدیمند

بر اثر صبر، نوبت ظفر آید

..

احتمالاً این دو بیت در حافظه اغلب مردم هست و یا از این و آن شنیده‌اند. در نسخه‌های معتبر دیوان حافظ از قبیل تصحیح محمد قزوینی و قاسم غنی (ص 157)، تصحیح پرویز ناتل خانلری (ص 472) و تصحیح سایه (ص 303)، اثری از این دو بیت نیست. اما در چاپ‌های ذوقی دیوان حافظ که به اصول علمی تصحیح توجهی نداشته‌اند، از قبیل انجوی شیرازی (ص 54)، این دو بیت در متن غزل قرار دارد. پژمان بختیاری (ص 84) دو بیت مذکور را در حاشیه نقل کرده و گفته است که در نسخه‌های قدیمی دیده نمی‌شود.

..

معلوم نیست که این دو بیت از چه تاریخی همسفر دیوان حافظ شده است، اما به احتمال بسیار، مأخذ آن، کتاب المعجم فی آثار ملوک العجم اثر شرف‌الدین فضل الله حسینی قزوینی است. کتاب، در سرگذشت شاهان قدیم ایران است و همچون تاریخ وصاف، نثری فنی و مغلق دارد. مؤلف آن، از ادبای قرن هفتم و هشتم هجری است که در حدود 660 ق به دنیا آمده و در حوالی 740 ق نیز از دنیا رفته است. وی شعر نیز می‌گفت و اشعارش نیز همچون نثرش متکلف و مصنوع است. مؤلف در ذکر پادشاهی هرمز، این دو بیت را نقل کرده است:

صبر و ظفر هر دو دوستان قدیمند

بر اثر صبر، نوبت ظفر آید

بگذرد این روزگار تلخ‌تر از زهر

باز یکی روزگار چون شکر آید (ص 278).

..

با توجه به اینکه در زمان تألیف کتاب مذکور، حافظ نوجوانی بیش نبوده است، انتساب ابیات بالا به حافظ صد در صد منتفی است.

..

مرحوم دهخدا، از شباهت مصراع مثلی مورد اشاره با یکی از ابیات منسوب به حضرت علی (ع) خبر داده است (امثال و حکم، ج 2، 1052). این بیت به روایت کتاب سلوة الشیعه تألیف ابوالحسن فنجگردی نیشابوری (متوفی 512 ق) چنین است (ص 83):

و قلّ مَن جَدّ فی أمر یُطالبُهُ

فَاستصحَبَ الصبرَ الاّ فازَ بالظفر

(کم پیش می‌آید کسی به جُستن چیزی برآید و صبر پیشه کند و به فیروزی دست نیابد)

در کلمات قصار آن حضرت نیز «صبر» و «ظفر» قرین هم شمرده شده است. از جمله در نهج البلاغه شریف رضی:

الصبر مطیة الظفر (شکیبایی، مرکب پیروزی است)

و ایضاً در غرر الحکم آمدی:

الصبر الظفر (صبر همان پیروزی است)

مفتاح الظفر، لزوم الصبر (کلید پیروزی، شکیبایی ورزیدن است).

 





کلمات کلیدی :مثل‌نگاری و کلمات کلیدی :حافظ پژوهی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱۱
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸۸/٢/۱۸

یک حکمت کهن پارسی در متون نظم و نثر

 

ارج و ارزش هر کس را بلندای همت و سطح آرزوهای او معلوم می‌دارد: هر آنچه از زندگی می‌جوید و از دنیا می‌خواهد. این پند راستین کهن، یکی از آموزه‌های عرفان ایرانی است. مصراع مثلی فوق را مولانا در این رباعی خود بکار گرفته و جوهر فکری آن را باز نموده است:

گر در طلب منزل جانی، جانی

گر در طلب لقمه نانی، نانی

این نکته رمز اگر بدانی، دانی:

هرچیز که در جُستن آنی، آنی

(کلیات شمس، ج 8، ص 313. و روایت دیگری از آن: گر در طلب گوهر کانی، کانی... ج 8، ص 315).

و شباهت بسیار دارد با رباعی سرگردانی که به بابا افضل کاشانی منسوب است:

تا در طلب گوهر کانی، کانی

تا زنده به وصل جاودانی، جانی

فی الجمله جدیث مطلق از من بشنو:

هر چیز که در جُستن آنی، آنی

(دیوان بابا افضل، ص 200)

همین رباعی، در منابع به نام ابوسعید ابوالخیر (سخنان منظوم، ص 97) و مولانا یعقوب چرخی (هفت اقلیم، ج 1، ص 334) هم آمده است.

و در همین معنی، شاه نعمت الله ولی گفته است:

ای آنکه طلبکار جهان جانی

جانی و دلی و بلکه خود جانانی

مطلوب تویی، طلب تویی، طالب تو

دریاب که خود هر آنچه جویی آنی

(مجمع الفصحا، ج 2، ص 150)

سلطان ولد، این اندیشه را در معارف خود با چند تمثیل بیان کرده است. به اعتقاد او، در آدمی دو صفت زمینی و آسمانی هست، هر صفت که بر او غالب شود، او را بدان صفت خوانند. اگر از اصل پاکان باشد، در طلب پاکی خواهد رفت و اگر از خاکیان باشد، خاک را جوید. و طرفه آنکه، صفت هر کس را در ترازوی خواسته‌اش سنجند. وی برای تقویت گفتار خود، حکایتی تمثیلی آورده است ازین قرار:

گرگی و آهویی با هم جفت شدند و ازیشان بچه‌ای پیدا شد. از مفتی‌یی پرسیدند که این را گرگ گیریم یا آهو؟ نامش چه نهیم؟ فتوی داد: دسته گیاه و استخوانها پیش این بچه نهید، اگر میل به استخوان کند، گرگ است. و اگر میل بدان گیاه کند و خوردن آن، آهو باشد.

سپس می‌افزاید:

همچنان حق تعالی آن جهان و این جهان و آسمان را با زمین آمیخت و جفت کرد. ما که بچگان این دوییم، اگر میل به علم کنیم، آسمانی باشیم. و اگر میل به خواب خور و نعم و ملبوسات این جهانی کنیم، زمینی باشیم.

این نکته رمز اگر بدانی، دانی

هر چیز که در جُستن آنی، آنی

..

رقصان شو ای قراضه کز اصل اصل کانی

جویای هرچه هستی، می‌دان که عین آنی

(معارف سلطان ولد، ص 151 ـ 153)

عطار گوید:

اگر تو پرّ و بال دنیی و عقبی بیندازی

خطابت آید از پیشان که هرچ آن جُستی، آنی تو

(دیوان، ص 566)

ایضاً:

هرچه تو در بند آنی مانده

بنده آن، تا به جانی، مانده

(مصیبت نامه، ص 236)

که ما را به گفتاری رهنمون می‌شود که در اسرار التوحید آمده است:

شیخ ما گفت: بنده آنی که در بند آنی.

(ج 1، ص 312)

و این تقریباً همان گفتاری است که ابوالقاسم قشیری از قول مراد خود ابوعلی دقاق (متوفی 405) نقل می‌کند:

از استاد ابوعلی شنیدم که گفت: بنده آنی که در بند آنی. اگر در بند نفسی، بنده نفسی و اگر در بند دنیایی، بنده دنیایی.

(ترجمه رساله قشیریه، ص 304)

دهخدا، ذیل مدخل «هرچه در بند آنی، بنده آنی»، از کیمیای سعادت غزالی این عبارت را که مناسب موضوع است، نقل کرده است:

هرچه وی در بند آن است، بنده آن است.

و این جمله را نیز از عین القضات همدانی آورده:

هرچه دلبند توست، خداوند توست.

(امثال و حکم، ج 4، ص 1920 ـ 1921)

و آن گونه که دکتر شفیعی کدکنی تحقیق فرموده است، اصل این سخنان از ابوالعباس سیاری (متوفی 342 ق)‌‌‌‌ است:

کل شی ٍ انت فی قیده فتفرح بوجوده و تحزن بفقده، فانت عبده

{آنچه در بند آنی و از بودنش شادمانی و از نبودنش اندوهگین، پس تو بنده آنی}

و مأخذ قول ایشان، کتاب الشواهد و الامثال ابونصر قشیری (ص 123) است که آن را از گفتارهای پدر خود ابوالقاسم قشیری استخراج و نقل کرده است.

دکتر شفیعی همچنین، این اشارت محمد بن عبدالجبار نفری (از عرفای قرن چهارم) را مناسب این موضوع یافته است:

فانک ما اضمرت بقلبک {تو آنی که در اندیشه داری}

(رک. اسرارالتوحید، ج 2، ص 619 ؛ مصیبت‌نامه، ص 594 ؛ غزلیات شمس تبریز، ج 1، ص 392 و ج 2، ص 1439)

¡

و این گفتار، بسیار شبیه است به گفتار حکیمانه دیگری که در شعر فارسی بدان استشهاد شده است: هرچه ورزی، ارزی!

 

مجد همگر فارسی از شعرای قرن هفتم گوید:

گه بر سر خاک همچو آتش لرزی

گه مهر تن خاکی فانی ورزی

جان ورز کزو به ملک باقی برسی

نشنیده‌ای آنکه: هرچه ورزی، ارزی

(دیوان خطی)

و در همان دوران، اوحدی مراغی در مثنوی جام جم آورده است:

هرچه ورزش کنی، همانی تو

نیکویی ورز اگر توانی تو

(امثال و حکم، ج 4، ص 1925. «ورزش» در اینجا، به معنی ورزیدن است و با ورزش امروزی تفاوت دارد).

و مولوی گوید:

بر هرچه همی‌لرزی، می‌دان که همان ورزی

زین روی دل عاشق از عرش فزون باشد

(غزلیات شمس تبریز، ج 1، ص 392)

و حدود دو قرن بعد ازو، قاضی حسین میبدی، این اندیشه را چنین به نظم در آورده است:

دانا که همیشه علم و حکمت ورزد

در چشم کسان به آنچه ورزد، ارزد

نادان که حسد از دل او سر بر زد

پیوسته به کین اهل دانش لرزد

(شرح دیوان حضرت علی، ص 22)

که ترجمان این بیت منسوب به حضرت علی است:

و قیمة المرء ما قد کان یحسنه

و الجاهلون لأهل العلم اعداه

{ترجمه جویا جهانبخش: هر کس آن ارزد که نیکو ورزد، و نادانان دانشوران را دشمن‌اند}

(همان، ص 221، سلوة الشیعه، ص 78، 103)

و شبیه مصراع نخست بیت مذکور، در بیتی از ابن طباطباء علوی (متوفی 322 ق) هم دیده می‌شود:

فیا لائمی دعنی اغالی بقیمتی

فقیمة کل الناس ما یحسنونه

(سیوطی، الازدهار، سایت الوراق. دهخدا در امثال و حکم، ج 2، ص 1170، مصراع دوم را چنین آورده : فقیمة کل الناس ما کان یحسنه، که با توجه به قوافی این قطعه: فنونه/ عیونه صحیح نیست).

و ناصر خسرو نیز ظاهراً به همین بیت نظر داشته است آنجا که گفته است:

قیمت هر کس به قدر علم اوست

همچنین گفته‌ست امیر المؤمنین

(دیوان، ص 119)

و شبیه است که به این حکمت حضرت علی (ع):

قدر الرجل علی قدر همته {ارزش مرد به اندازه همت اوست}

(نهج البلاغه، ص 369 ؛ شرح غرر و درر آمدی، ج 4، ص 2034)

ایضاً:

قیمة کلّ امری ٍ ما یُحسنه

{ترجمه مرحوم شهیدی: مرد را آن بهاست که بدان نیک‌ داناست/ آن ارزی که می‌ورزی}

(نهج البلاغه، ص 373)

و این حکمت را در اغلب کتب ادب عرب به عین عبارت یا با مختصری تغییر می‌توان یافت (رک. سلوة الشیعه، ص 133 ـ 134). در اینجا، بهترین معادل را برای همت و یُحسن می‌توان واژه فارسی «ورزیدن» دانست، با جوانب مختلف معنایی که دارد.

این گفتار است که در کتب صوفیه نقل شده است، متأثر از هر دو روایت مربوط به امیر مؤمنان است:

قیمة کل امرء ٍ همته

(حالات و سخنان ابوسعید، ص 58)

که ظاهراً برگرفته ازین گفتار ابراهیم بن داود قصار رقی (متوفی 326 ق) است:

ابراهیم قصار گوید: قیمة کل انسان بقدر همته. فإن کانت همته الدنیا، فلا قیمة له و ان کانت همته رضا الله، فلا یمکن استدراک غایة قیمته و لا الوقوف علیها.

(طبقات الصوفیه، ص 408)

و ترجمه پارسی گفتار او را عطار چنین آورده است:

و گفت: قیمت هر آدمی به قدر همت او بود. اگر همت او دنیا بود، او را هیچ قیمت نبود. اگر رضای خدا بود، ممکن نبود که در توان یافت غایت قیمت او یا وقوف توان یافت بر آن.

(تذکرة الاولیاء، ص 500)

در شعر فارسی، بدین گفتار زیاد بدان تمثل شده است. جامی دوبار در مثنوی سلسلة الذهب خود ازین کلام بهره برده است:

هر کرا بنگری ز دشمن و دوست

قیمت او به قدر همت اوست

..

هست همت چو مغز و کار چو پوست

کار هر کس به قدر همت اوست

(هفت اورنگ، ج 1، ص 186 و 378)

و شاعر همعصر او، قاسم انوار:

سربلندی بین که دایم در سرم سودای اوست

قیمت هر کس به قدر همت والای اوست

(کلیات، ص 72)

دو تن دیگر از شاعران قرن نهم نیز این معنی را به نظم در آورده‌اند:

دلی که صرف تو شد نقد عشق قیمت اوست

چرا که قیمت هر کس به قدر همت اوست

(خیالی بخارایی)

هر متاعی را درین بازار نوعی قیمت است

قیمت ای مرد عزیز من به قدر همت است

(شیخ آذری طوسی)

 

 





کلمات کلیدی :مثل‌نگاری

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱۸
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٧/۱۱/٤

 

یکی از مثلهای معروف فارسی، یعنی «نوشدارو بعد از مرگ سهراب»، ریشه در یک حکایت ادبی ـ اسطوره‌ای دارد. داستان رستم و سهراب را همگان در شاهنامه حکیم فردوسی یا خوانده‌اند یا شنیده‌اند. رستم چون پهلوی سهراب را بر درید، نمی‌دانست که دست در خون فرزند خویش کرده است. آن‌گاه دانست که تیر از کمان گذشته بود. پس گودرز را نزد کیکاووس فرستاد تا نوشدارویی بستاند و جان «پور بیدار دل» را از مرگ باز رهاند. کیکاووس چندان در فرستادن نوشدارو درنگ کرد که سهراب بمُرد. و نوشدارو آن گاه رسید «که سهراب شد زین جهان فراخ». ازین پس، هر کس خواهد که از بی‌فایده بودن تلاشهای بی‌وقت سخن گوید، بدین داستان تمثل جوید و گوید: نوشدارو بعد از مرگ سهراب؟ (رک. ریشه‌های تاریخی امثال و حکم، ج 2، ص 1035 ـ 1045).

..

بعد از مرگ سهراب نوشدارو؟

کنایه از رسیدن چاره و علاج است پس از گذشتن موقع آن.

(داستان‌نامه بهمنیاری، ص 98)

..

در شعر فارسی به این مثل استشهاد و تمثل بسیار شده است. از جمله، مصراع بالا که در شعر تعدادی از شعرای قدیم بکار رفته است. قدیم‌ترین شعری که این مصراع را در آن دیده‌ام، قطعه‌ای است از نجیب‌الدین جرفادقانی شاعر قرن هفتم هجری (متوفی 665 ق) که در آن خطاب به ممدوحی که قرار بوده مقداری غله بدو دهد و دفع الوقت می‌کرده، گفته است:

چون تبه گشت مرا حال بدین‌سان، چه کند

نوشدارو که پس از مرگ به سهراب دهند؟

(دیوان، ص 155)

..

ابن یمین فریومدی، شاعر قطعه‌سرای قرن هشتم (متوفی 769 ق)، نیز در قطعه‌ای بدین مصراع تمثل جسته و با تغییر ردیف گفته است:

وقت هر کار نگه دار که نافع نبود

نوشدارو که پس از مرگ به سهراب دهی

(دیوان اشعار، ص 533)

..

در امثال و حکم دهخدا (ج 4، ص 1840) نیز این دو بیت در همین رابطه نقل شده است:

نوشدارو که پس از مرگ به سهراب دهند

عقل داند که بدان زنده نگردد سهراب

.

بعد ازین لطف تو با ما به چه دانی مانَد

نوشدارو که پس از مرگ به سهراب دهند

(نوری)

..

بیت دوم در بعضی منابع به انوری نسبت داده شده است که خطاست و انوری چنین شعری ندارد. در کتاب کدو مطبخ قلندری (ص 24) بیت مذکور بدین شکل نقل شده است:

این سخن گفتن بی‌جا به چه ماند دانی؟

نوشدارو که پس از مرگ به سهراب دهند

و بیت نخست نیز در کتاب المعجم فی آثار ملوک العجم (ص 59)، از تألیفات قرن هشتم هجری ق،  بدون ذکر نام گوینده نقل شده و قاعدتاً از اشعار کهن فارسی است.

..

مرحوم بهمنیار، مثل را به گونه دیگری نقل کرده است: نوشدارو که پس از مرگ به سهراب رسید (داستان‌نامه بهمنیاری، ص 532).

..

غیر ازین، این مثل به شکلهای مختلف در اشعار قدیم فارسی منظوم شده است:

نوشدارو چه سود خواهد داشت

چون شد از ملک زندگی سهراب

(دیوان اشعار ابن یمین، ص 321)

.

چه سود ار بود خود به‌دست سروش

پس از مرگ سهراب داروی هوش

(غازان نامه منظوم، ص 222)

.

 

بکوش آنکه پس از گفت وی جگر نکنی

که نوشدارو بعد از اجل ندارد سود

(دیوان اثیر اخسیکتی، ص 422)

..

مثلهای مشابه:

ـ بعد از تنه، خبردار!

ـ بعد از خرابی بصره.

ـ قبای بعد از عید برای گِل منار خوب است.

ـ صد کاسه به نانی چو عروسی بگذشت.

ـ گفتم آب ار به جوی باز آید

ماهی مرده را چه سود کند؟ (انوری)

 





کلمات کلیدی :مثل‌نگاری

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٤
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٧/۳/٢٤

 

یک مثل قدیمی فارسی هست که میگوید: هر که پس کلاغ رود، در ویرانی منزل کند (قرة العین)؛ یا: هر که پی کلاغ رود، به خرابی افتد (امثال و حکم). معنای مثل تقریباً روشن است و هشداری است به کسانی که میخواهند در طریقی از طرق زندگی، الگو و پیشوایی برای خود تعیین کنند. البته واضح است که عموم مردم سعی میکنند دنباله رو کسی باشند که آنها را به «مقصد عالی» رهنمون شود. اما قضیه به همین راحتیها که گفتیم نیست و در بازی زندگی، همه نمیتوانند همیشه برنده باشند و یک تشخیص یا انتخاب خطا میتواند انسان را به بیراهه افکند. بسا کسانی که چنان ظاهر الصلاح هستند که آدم در نیک بودنشان تردیدی نمیکند، اما چون به میدان عمل در آیند، عیارشان آشکار شود و آدمی از اعتماد بدانها زیان بسیار بیند.

..

مثلی که از آن یاد شد، در شعر قدیم فارسی زیاد مورد استفاده قرار گرفته است.

فخرالدین اسعد گرگانی در ویس و رامین:

هر آنکو زاغ باشد رهنمایش

به گورستان بود پیوسته جایش

..

 عنصری بلخی:

هر که را رهبری کلاغ کند

بی گمان دل به دخمه داغ کند

..

همو:

هر که را راهبر زغن باشد

منزل او به مرغزن باشد

(این بیت به رودکی هم منسوب است).

..

ناصر خسرو گوید:

هر آن کس که باشد راهبر بوم

نبیند جز که ویرانی بر و بوم

..

و همو باز گوید:

هر که او بر ره کفتار رود بی شک

سوی مردار نماید ره کفتارش

..

در مثنوی مولوی هم این دوبیت در همین موضوع است:

جان که او دنباله زاغان پرد

زاغ او را سوی گورستان برد

هین مدو اندر پی نفس چو زاغ

کو به گورستان برد نه سوی باغ

..

این بیت هم قدیمی است، اما گوینده اش معلوم نیست:

هر که را راهبر غراب بود

بی گمان منزلش خراب بود

(قرة العین).

..

شواهد فارسی این مثل به اندازه کافی نقل شد. این مثل در ادبیات عرب هم هست.

در امثال عرب هست: من یمشی اثر الغراب، سیرجع الی الخراب.

در شعر عرب هم این مثل منظوم شده است و شاعران و نویسندگان فارسی از آن خبر داشته اند:

اذا کان الغراب دلیل قوم

فبشر هم سبیل الهالکینا

(مصراع دوم این مثل در منابع به صورتهای گوناگون نقل شده است: سیهدیهم طریق الهالکینا / فمسلکهم طریق الهالکینا / فناوس المجوس لها مقیل / فمأواهم محل الهالکینا).

همین بیت ظاهراً مورد استناد انوری بوده است:

بر پی صاحب غرض رفتم بیفتادم ز راه

این مثل نشنیده ای باری: اذا کان الغراب.

..

در حیوة الحیوان در همین معنی آمده است:

و من یکن الغراب له دلیلاً

یمرّ بهم علی جیف الکلاب.

..

البته کلاغان امروزی مثل کلاغان دیروزی این قدر ساده و سر راست نیستند و بعضی وقتها تشخیص اینکه کلاغند یا کبوتر، بسی دشوار است. همه مشکلات ما هم ظاهراً ناشی از خطای دید خودمان است در شناخت کلاغان و کبوتران.

..

کسانی که علاقه مند هستند در مورد این مثل بیشتر بدانند، منابع زیر را ببینند:

-          شرح لغات و مشکلات دیوان انوری، سید جعفر شهیدی، ص 117 – 118

-          قرة العین، مؤلف ناشناس، به اهتمام امین پاشا اجلالی، ص 31 – 32

-          النقض، عبدالجلیل رازی، تصحیح محدث ارموی، ص 479

-          تحلیل اشعار ناصر خسرو، مهدی محقق، ص 80

-          امثال و حکم، علی اکبر دهخدا، ج 4، ص 1952

 





کلمات کلیدی :مثل‌نگاری

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٤
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٦/۱/٢٤

 

حافظ شیرازی غزلی دارد با مطلع (دیوان، ص 75):

پیرانه‌سرم عشق جوانی به‌سر افتاد

وآن راز که در دل بنهفتم به‌در افتاد

 

و در آن بیتی معروف هست بدین قرار:

بس تجربه کردیم درین دیر مکافات

با دردکشان هرکه در افتاد بر افتاد

 

این بیت در تداول عامه به شکل: «با آل علی هرکه در افتاد ور افتاد» زیاد شنیده می‌شود و به نوشته دهخدا (امثال و حکم، ج 1، ص 343): «در دوره سلاطین صفویه حتی در مکاتیب سیاسی به حد ابتذال متداول بوده» است.

شبیه این مضمون را در غزل قرن هشتم در آثار دو تن از غزل‌پردازان آن عصر می‌بینیم. درویش ناصر بخارایی گوید (دیوان اشعار، ص 226):

بدخواه بر افتد چو در افتاد به ناصر

هر کس که به درویش در افتاد بر افتاد

 

و خواجوی کرمانی آورده است (دیوان، ص 695):

دشمن ار با ما به مستوری در افتد باک نیست

زآن که با مستان در افتد هر که بر خواهد فتاد.

 

دهخدا در امثال و حکم (ج 1، ص 54) بیتی نیز از ابن یمین فریومدی نقل کرده که در دیوان او که باستانی راد تصحیح کرده، نیست:

زلفین دلآویزت با ابن یمین گفتند:

آن‌را که براندازند با ماش در اندازند

 

مصراع دوم این بیت ضمن حکایتی در صفوة الصفاء ابن بزاز که در مناقب شیخ صفی‌الدین اردبیلی است و در سال 759 ق پرداخته شده است، دیده می‌شود (ص 388):

جمعی از خدّام شیخ بیامدند و عرضه داشتند که کارهای ما جمله موقوف یک نشان است از آن مولانا شمس‌الدین یزدی، و او به سبب حمایت و تعصب قاضی بهاءالدین نشان نمی‌کند. رنگ مبارک شیخ ـ قدس سرّه ـ متغیر شد و دست به محاسن فرو کرد و گفت: آن را که براندازی، با ماش دراندازی

بعد از آن بسیاری نگذشت که ناگاه خبر آمد که از ناگاه درگذشت.

 

همه این موارد اگرچه به بیت حافظ و علی الخصوص مصراع دوم آن نزدیک است و ممکن است منبع الهام حافظ به حساب آید، اما غزلی از شاعری گمنام به‌نام عماد زنجانی که حداکثر در نیمه اول قرن هشتم می‌زیست، نزدیکترین شعر به غزل حافظ و بیت مذکور است. غزل عماد زنجانی در همان وزن و ردیف و قافیه غزل حافظ است و سه بیت آن را نقل می‌کنیم. این غزل در مجموعه رسایل و اشعار کتابخانه لالا اسماعیل ترکیه که در سال 742 ق کتابت شده است (برگ 11 نسخه عکسی)، موجود است:

صد جان به‌امیدی که چشد آب حیاتت

در چاه زنخــدان تو بر یکــدگر افتاد

آمد دل من تا ز لبــت بوسـه رُباید

بیچاره ندانست که چاه است، در افتاد!

سر داد به‌باد آنکه به ما دست برافشاند

با سوختگان هر که در افتاد بر افتاد.

 

...

 

سخنی با دوستان. مدتی در به‌روز رسانی این وبلاگ تأخیر افتاد. از آن جهت که دست و دلم به کاری ازین دست نمی‌رفت. در این مدت، یادداشتهای ملاطفت‌آمیز همه عزیزان مرا رهین منت خویش گردانید. لطف آنها را پاس می‌دارم و بر همه آنان درود می‌فرستم. نوشته بالا را عجالتاً برای خالی نبودن عریضه از میان یادداشتهای متعدد دفترهای ماضی نوشتم.





کلمات کلیدی :مثل‌نگاری و کلمات کلیدی :حافظ پژوهی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢٤
    لینک مطلب   نظر شما ()