۱۳٩۳/٥/٢٥


پروانه نیستم
تنها پری جدا شده‌ام از پرنده‌ای
در باد، دربدر.
::

مثل کفشدوزکی که در میان سبزه ها
ناگهان
تازه می‌کند نگاه را؛
تازهء توام.
::

می‌خواهم از انبوه بارانی که در پیراهنم آویختی
                                       خالی شوم این بار
می‌خواهم از این رخت برخیزم
لطفاً طنابت را...
::

ترک رؤیا کن ای عشق!
چارسو ، قصه چسب و چاقوست
شش جهت، بارش تیر و ترکش.
::

هنوز برنگشته باد
هنوز عطر نسترن نمی‌وزد
منم هنوز و
            این دری که دست‌های تو هنوز...
::

و می‌آید و در مسیرش
تمام علایم
دچار جنون می‌شوند.
::

نه ابری است. نه آفتابی
هوای ترا
         هیچ کس پیش بینی نکرده ست.
::

دلتنگی‌ام
دستی است
             هی در جیب، هی در جیب
بی آنکه دنبال کلیدی، کاغذی، چیزی.
::

از تمام رنگ‌های این جهان
وام‌دار هیچ رنگ ویژه نیستم
جز نگاه تو
          که مادر تمام رنگ‌هاست.
::

اگر بلند شدی از خواب
و با خودت
به این نتیجه رسیدی
که عشق واژهء بی ربطی است
شناسنامهء روح تو باطل است آن روز.
::

از خواب بلند می‌شوم
یاد تو سراغ خاطرم می‌آید
مانند کبوتری لب پنجره‌ای.
::

علف‌های روییده از گور
بجز زندگی هیچ کاری ندارند
و کاری ندارند
که پایان این خفته در خاک
رمانتیک بود و غرور آفرین
و یا تلخ بود و تراژیک!
::

درختی که آتش بگیرد
مرا بهتر از دیگران می‌شناسد
من از چشم‌های کسی ناگزیرم
که در شرح تابیدن او
رگم حسّ مرداد جیرفت دارد.
::

ترا باز می‌خوانم ای تیغ شیرین!
که در پیشگاه تو
                    تقویم
به پایان خود می‌رسد
و در گفتن تو
صدا ـ مثل اعدامیان ـ رعشه دارد.
::

ـ من و ابر؟
چه تشبیه پرتی!
که باران بهرحال جایی درین خاک
و من بی تو
          پروای باریدنم نیست
                        هرجا که باشد.
::

به خوابم بیا
که بیداری‌ام هیچ تعبیر خوبی ندارد
بجز حسّ رفتن.
::

ـ و این راه آیا ..؟
به پاسخ نیندیش
و بگذار احساس این تشنگی
                    روز و شب با تو باشد.
::

«نمی‌خواهمت» هم
همان طعم «می‌خواهمت» می‌دهد
و حتی کمی دلنشین‌تر
اگر از لبان تو باشد.
::

و راوی گفت:
            سهم شیر تنهایی است
و حتی شیر سنگی هم!
::

ـ چطوری عزیزم؟
جوابی نداری بجز هیچ
و معنی این حسّ خاکستری را
فقط «هیچ»های تو این قدر روشن...
::

باران تو
بداهه نوازی که می‌کند
انگار قلب پنجره در پنجه‌های اوست.
::

چه مهتاب باشد
چه شب بی نهایت
برای دل تنگ، فرقی ندارد.
::

در هزاران خط و صدها حرف
تشنهء یک واژه نابم
که صدای خالی‌ام را از طنین خود
با هزاران رعد
این بیابان پُر نخواهد شد.
::

و در من
دو حرف است این جای خالی
تو یا شب؟
::

در من
گوری است بی‌صدا
و در غیاب تو
باران پشت پنجره را دفن کرده‌اند.
::

گیلاس‌ها را نصفه باید خورد
نیمی لبان تو
نیمی لبان من.
::

با چشم‌های شور
شلیک می‌کنند به زیباترین نگاه
آن گاه
یک‌جا هزار کبک
            به خون غوطه می‌خورد.
::

صبح، آشتی کنان
از راه می‌رسد
خورشید
       بوسه می‌زندش گرم در بغل.
::

دنیای جالبی است
معشوقه‌ها
         نیامده در فکر رفتن‌اند
و عاشقان
         نبسته به فکر به هم زدن!
::

مرا روبرو باش ای حسّ نایاب!
همین قدر نزدیک
همین قدر دلچسب
و حتی ازین روبروتر!
::

می‌دانمت کجایی و
                 می‌دانمت چه وقت
و روزها که می‌گذرد
در حسرت زمان و مکانی که نیستی!
::

جهانی است
           هر لحظه‌اش لینک در لینک
و تنهایی‌ام
           همچنان ژرف در ژرف.

   





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٥
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۳/٤/۱۱


دریا
معشوق بی‌رحمی است
وقتی کسی را تنگ در آغوش می‌گیرد؛
اما تو آن ماهی که دریا هم
در موج آغوش تو می‌میرد.
::

دیده‌ای موج به‌جا ماند و دریا برود؟
دیده‌ای چاه بریزد در خود؟
دیده‌ای ماه گلوگیر شود؟
دیده‌ای باد نداند به کجا سر بزند؟
نه! چه می‌گویم من
دره خالی دلتنگ چه دیدن دارد؟
::

تو نباشی
جاده‌ها پیچ در پیچ
مقصدم هرکجا جز تو باشد
هیچ در هیچ!
::

و مستیم هر دو
تو از قصه گفتن
من از خواندن تو.
::

این دکمه‌ها را وا نباید کرد
تنها کویری مانده و
                    یک بقعهء متروک
دستت که بود اینجا
باران حساب کار دستش بود!
::

نزدیک دوردست!
باران بی هوا!
اکسیژن دمیده درون رگ حیات!
می‌خواهمت شدیدتر از آب و آفتاب.
::

به شب شبیه‌تر است
هوای این کلماتی که دود می‌کنمش.
::

کوه باید بود:
شوق بالا رفتن از تو، سخت
وز تو پایین آمدن، دشوار.
::

معاشران!
به زلف یار قسم!
دلم گره شده است.
::

شکن‌های روح ترا بیشتر می‌کند
و آیینه را پیرتر
جنونی که پوشیده باشد.
::

چه عشقی است آن عشق
که در شرح حالش رقم خورده باشد:
قفس در صدای قناری
تبر در گلوی صنوبر!
::

خدا را
نمی‌آید از من
به عطر تو بی اعتنایی
به باران تو پشت کردن.
::

صدام می‌کنی
بهار ضربدر درخت و
               ماه ضربدر دریچه می‌شود.
::

ترا دوست دارم
و در شهر رؤیا
جنونی ازین تازه‌تر نیست.
::

این روزها
بسیار خسته می‌شوم و انگار
این جاده هیچ وقت به پایان نمی‌رسد!
::

ورم کرده انگار
نگاهم که بی تو
تماشای این صحنه‌های فرومایه را
                                        ناگزیر است!
::

سهمگین است
ساعت عشق
تیک تاکش
روح را می‌برد
                تا تَه بی زمانی.
::

به نگاه تو سلام
و به زیبایی تو صبح بخیر!
::

چشم‌هایت:
اسب رم کرده‌ای در بیابان تاریک
و نگاهم.
::

هر چیز را که فکر کنی
تاریخ مصرفی است
و این دریچه هم
تا هر زمان که تو
تا هر زمان که ماه.
::

گنجشک‌ها را خواب خواهد داد
چشمان تو
          از بس که موسیقی است.
::

هرچه اینجاست
شانه و میز و آیینه حتی
پیرتر می‌شود
غیر دیوارهایی که هر روز، هر روز...
::

گرچه گویند:
عشق یک اشتباه مرسوم است
دوست دارم که اشتباه کنم
عمر بی عشق، مرگ محتوم است.
::

نه باران برین خاک ماتم زده
نه دریا درین گوشه بی تپش
نه خورشید در زیر این سقف کج
نه شادی درین روزگار خرفت؛
سراغ تو را از که باید گرفت؟
::

این کویری‌ها
             خدایا
                 این کویری‌ها
موج‌های سرکش لامصبی دارند.
::

شبم
نقطه چین است
                   بی تو.

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۱۱
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۳/۳/٢۱


حوض را گره زدم به ماه
ماه شد
حال هرچه آب بود،
رو به راه شد.
::

درخت‌های لب جاده
                     شاهدند که من هر روز
درین مسافت ِ بی تو
دو چشم حسرت خود را به راه می‌بُردم.
::

گاهی
مجبور می‌شوی که ببندی دریچه را
تا خاطرات خوب بماند برای تو.
::

کرگدن هم که باشی
عشق، یک روز
در رگان تو پَر می‌دهد
                       روح پروانه‌ها را.
::

نگاه تو، یک سو
و دنیای بی عشق، یک سو
به سمت جنون می رود لحظه هایی که دارم.
::

آمدی
حال تقویم‌ها را
خوب کردی.
::

و هزاران سال است
ماه و خورشید بر این خاک فرو می‌بارند
و هنوز
شرمسارند که نتوانستند
حقّ چشمان تو را بگزارند.
::

آنتن نمی‌دهند
این واژه‌های کور
پس من چگونه پنجره‌ای وا کنم ترا ...؟
::

کوه‌ها تراش می‌خورند
جاده‌های تازه‌ای ز راه می‌رسند
آدمی ولی هنوز هم
عاشق مسیرهای خاکی همیشگی است.
::

کوه
با تمام درّه‌هاش دیدنی است
روح
با تمام آنچه آشکار هست و نیست.
::

آفتاب
یاد من می‌آورد
      که هیچ واژه‌ای درین جهان
بهتر از سلام‌های روشن تو نیست.
::

از لبان من
ابر چکّه می‌کند
تا لبان تو...
::

باران، شبیه توست
هر جا ببارد
            دوستش دارم.
::

جای دستت
مثل ردّ اتو مانده بر سینه من
پوستم را فراموش شاید
جای دست ترا نه!
::

شب من به خیر است
وقتی تو هستی!
::

نام تو تازگی است
بر سنگ هم خطاب کنی
آب می‌شود.
::

صدات می‌کنم و
زلال خواهم شد
پرنده پشت پرنده
                درخت پشت درخت!
::

بُردنِ دوست
شرطِ دل باختن دارد، اما
هر دو را باختن...
           باورش نیز سخت است.

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢۱
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۳/٢/۱٩


شبیه تو نیست
بهار و تمامی این قاب‌های قشنگش
تو یک حسّ رؤیایی ِ چار فصلی.
::

کوه زیباست
خاصه وقتی که بر شانه‌هایش
ماه سر می‌گذارد.
::

عشق، تقویم بی انتهایی است
برگ‌هایش
رنگ قرمز ندارد
عشق، هر روز، شنبه ست
جمعه هرگز ندارد.
::

در من ای رنگ رؤیا
بازتاب صداهای نابی
دشت هنگام گندم
کوچه هنگام باران
خانه هنگام دریا.
::

خورشید می‌گدازد و
                       در چشم دیگران
سوز و گداز او
چیزی بجز طلوع و غروبی قشنگ نیست.
::

عشق، بی پایان است
و شب ما کوتاه
باز در کوکوی بی وقفهء این فاخته چیست؟
::

باران
صدای حسرت شعر است
در اشتیاق تو.
::

ترا یافتم
وز آن پس
جهان، پول خُردی است
  در جیب‌هایم.
::

انکار عشق
انکار آتش است
در هیزمی که شعله از آن
   چکّه می‌کند.
::

تو آغوش بگشا
جنون مرا دیدنی کن.
::

عقل، دنبال دلیل است
      ولی
عشق، دنبال دل است.
::

در من گُلی است
جا مانده از تهاجم توفان
باید بهار من شوی و
     مادری کنی.
::

بادهای گرسنه
اولین روز کاری:
آسمان نیز خوابش می‌آید.
::

عشق، در مرثیه‌خوانی طی شد
و بهار
فرصتی بود
که در قحطی باران نگاهت
          دی شد.
::

عشق چیست؟
قایقی که در سپیده‌دم
رو به ناکجای آب می‌رود.
::

چه سود سر زدن خورشید
مرا نگاه تو می‌باید.
::

برای هر قطار پُر شتاب
     ایستگاه
برای هر نسیم دوره گرد
     تکیه گاه
برای من، تو لازمی!
::

به روزگار غریبم
به گیسوان ترت
به شب ادامه بده.
::

تمام حرف من این است
ترا ـ هرچند بی فرجام ـ
     می‌خواهم
کسی را خواستن
    ـ این‌گونه بی فرجام ـ
      شیرین است.
::

بهانه گیر سلام تو را
دچار بهت خداحافظی شدن
   سخت است.
::

دهان می‌زند صبح بی تو
تو گویی که یک فوج ماهی است
ـ افتاده بر خاک
و هر روز
در را که وا می‌کنم
آفتابی است تنهایی من.
::

عشق!
ای ماهی از تشت برون افتاده!
در شکر خواب صبوح
هیچ کس نیست تو را دریابد.
::


تو چنان گرم بر آ
و چنان سرخوش و بی پـیـرایه ؛
که فراموش کنم
                    پلک زدن را حتــّا.
::

هرچند مانده در افق من
      نگاه او
اخترشناس هم
در فکر ماه بود و ستاره؛
اندوه آسمان مرا هیچ کس ندید.

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱٩
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۳/۱/٢٧


شبیه تو نیست
بهار و تمامی این قاب‌های قشنگش
تو یک حسّ رؤیایی ِ چار فصلی.
::

کوه زیباست
خاصه وقتی که بر شانه‌هایش
ماه سر می‌گذارد.
::

عشق، تقویم بی انتهایی است
برگ‌هایش
رنگ قرمز ندارد
عشق، هر روز، شنبه ست
جمعه هرگز ندارد.
::

در من ای رنگ رؤیا
بازتاب صداهای نابی
دشت هنگام گندم
کوچه هنگام باران
خانه هنگام دریا.
::

خورشید می‌گدازد و
                       در چشم دیگران
سوز و گداز او
چیزی بجز طلوع و غروبی قشنگ نیست.
::

عشق، بی پایان است
و شب ما کوتاه
باز در کوکوی بی وقفهء این فاخته چیست؟
::

باران
صدای حسرت شعر است
در اشتیاق تو.

 

وبلاگ باران هزار ابرسرگردان با مطلبی در مورد «عایشه مُقریه» به روز شد. عایشه از زنان رباعی‌سرای قرن ششم هجری است.





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٧
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۳/۱/٢٢

 

«یک نفر همیشه زخم، یک نفر همیشه تیغ»
برگردان پنجاه شعر کوتاه من به زبان کردی
به قلم دوست شاعرم محمد مرادی نصاری
نشر الکترونیک توسط انستیتو شفق در بغداد
فایل ترجمه را دوستان می‌توانند از اینجا دانلود کنند.
(برای دانلود روی گزینه آبی رنگ "له‌یره‌ کرته‌ بکه‌" کلیک نمایید.)
::

ئه‌وچنه ک وه‌ڵنگه‌گان وه نۊر زینگن
ماسیه‌یل هه‌م وه ئاو
ژین من وه عشق
عشق من وه تو
::

هه‌رچه‌ن عشق
بێجگه
ئه‌زره‌ت و خه‌م و خه‌ته‌ر نییه
که‌چی،
به‌رده‌وام عاشقم!
::

بوو جگاره ده‌ێ
بوو عه‌ره‌خ
هه‌ر شه‌وێ ک بێ تو چووگه سه‌ر!


نقل از: وبلاگ محمد مرادی نصاری





کلمات کلیدی :کتابهای من و کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٢
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۳/۱/۱۱


(تتمه شعرهای کوتاه نود و دو)

سر انگشت‌هایم
ترا می‌شناسند
شبیه کتابی مقدّس
که با اشتیاق و تأنّی ورق می‌خورَد.
::

با تو آغاز می‌شود قصه
گرهش باز می‌شود با تو
آخر قصه را تو باید که...
::

گاه می‌لرزد سخت
به نسیمی نازک
آن درختی که تبر نیز تکانش ندهد.
::

عشق، در فاصله بین دو بغض
شکل می‌گیرد و دلتنگی را
سر به جان من و تو خواهد داد.
عشق، زیبا شدن تنهایی است.
::

جنونی است در من
که در شعر، باران و
در رنج، لبخند و
در عشق، فریاد می‌آفریند.
::

احساس بهار می‌کنم با تو
و عشق
که با تو قوم و خویشی دارد.
::

قصه نمی‌گوید
دندان به روی واژه‌های خسته دارد می‌گذارد
قصه گوی پیر.
::

بوی یاس اینجاست
یاد تو
پُر کرده ذهن نیمکت‌ها را.
::

عدد نیستی تو
و تعداد حتا
تو به اضافه هرچه باشی
همه چیز او می‌شوی، هرچه باشد!
::

عشق، دینی است که بر گردن ماست
دیر یا زود ادا باید کرد
دست‌های تو کجاست؟
::

تو آن تداعی گرمی
که واقعیت تو
هزار مرتبه شیرین‌تر از خیال من است.
::

در من مسافری است
که از نگاه گرم تو جا مانده
لعنت به ایستگاه شلوغی که نیستی!
::

تنهایی نهنگ
با موج و ماه و سنگ و صدف
                               پُر نمی‌شود.
::

به دوست داشتنت سوگند
که دوستت دارم.
::

گاه یک تلنگر است عشق
خط به روی راه‌های رفته می‌کشد
یادمان می‌آورد که رسم و راه چیست.
مثل شیوه تلفظ صحیح واژه‌ای که
سال‌های سال اشتباه گفته‌ای.
::

در خواب و بیـداری
تنــها تــرا دارم
تنــها تــرا .... آری!
::

نیستی تا بدانی
مثل یک سوپ یخ کرده و بی رمق
ناگوار است
آفتابی که پشت درختان اسفند
همچنان برقرار است.
::


تو هر چقدر که ابری
تو هر چقدر که دور
شبیه تابش ماه
نیاز من به تو یک لحظه کم نخواهد شد.
::

هرچه باشم
باغ یا صحرا
هرچه بینم
رنج یا رؤیا
با تو هر ورزیدنی، عشق است
با تو هر وضعیتی، زیبا.
::

روی ساحل خانه می‌سازیم
موج می‌آید
ماسه‌ها را می‌برَد با خود.
عشق از در می‌رسد ما را
ناگهان خط می‌کشد بر نقشه‌های عقل
ناگهان تنها
ناگهان مبهوت.
::

دلم تنگ توست
و جز تو
کسی کو سزاوار دلتنگ بودن؟
::

از پرنده ای که رفت
در تلاطم اند
شاخه‌ها هنوز...
::

برای عاشق بودن
به هیچ فلسفهء ویژه‌ای نیاز نداری
فقط دو چیز ترا بس:
دلی که گرم ببارد
کسی که گرم بباری.
::

سال‌های سال توفان باشد و قحطی
باغ از خاطر نخواهد برد
عطر باران را.
::

در نگاهم
مانـده تصویری از چشم‌هایت
عطر در عطر.
::

صبر
مادرانگی است
عشق را...
::

آدم بزرگ می‌شود و
غصّه‌هاش نیز.
::

خدا می‌داند و باران
که این آیینه هم بی تو
دچار قحطی تصویر خواهد شد.
::

عشق، سرپناه نیست
عشق، بی پناهی است...
::

من آن تخته سنگم
که افتاده از کوه
نه حسّی که با بوته‌ها خو بگیرم
نه تابی
 که با حجم تنهایی خود...
::

ای عشق پرده‌در!
ای راز بر ملا!‍
دیگر برای بستن در دیر است.
::

به تو ربط دارد
و دلتنگی من...
::

چیزی از باران نمی‌دانند
برف پاک کن‌ها.
::

لبت، اولین سطر صبح است
نگاهت، سرآغاز باران.
::

در کوره‌ راه‌ها
چشمم به دوردست چراغ تو
                          روشن است.
::

به خوابم بیاویز
که رؤیا شود
 هرچه دارم.
::

«تو خوبی؟»
جهانی طراوت
درین پرسش عاشقانه ست.
::

نمی‌دانم
که عطر گیسوانت را
نسیم آشفته‌تر یا من؟

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱۱
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٢/۱٢/۳


این روزها
با هرچه دمخور می‌شوی
با هر که می‌جوشی؛
تکثیر تنهایی است.
::

تو هستی
پُر از کشف زیبایی ام.
::

از مسیر تشنگی
زودتر به آب می‌رسی
از مسیر عشق
زودتر به اهتزاز روح...
::

ماه، پایین است
روشنی، در دسترس
فانوس‌ها، سر ریز...
تا تو اینجایی
به طلوع صبح، احساس نیازم نیست.
::

چه تنهایی ِ ناگواری!
که ماهی که من می‌شناسم
در این کوچه‌ها رفت و آمد ندارد.
::

و عشق، راه شگفتی است
به ناشناس‌ترین قلّه می‌برد ما را
و ابر می‌شوی و بی حساب می باری...
::

تو در من
سرآغاز یک بارش بی بدیلی
و هر گونه باران
به آن گونه‌ها ربط دارد.
::

دست اگر دست تو باشد
نیست دلچسب‌تر از چیده شدن،
رؤیایی.
::

کاش پُل نبود
عابران
بیشتر کنار آب
عاشقان
زودتر میان رود...
::

تو که باشی
همهء فصل‌ها قشنگ‌ترند.
::

هنوز تشنگی‌ام
عزیز من باران!
مداد رنگی من باش
رها نکن که زمستان
در انتهای همین سطر نقطه بگذارد.
::

نزدیک‌ دورها
آنجا که آسمان به زمین وصل می‌شود
آنجا که خط فاصله از بین می‌رود
در مرز ماه و مـِه
افق دست‌های ماست.
::

خبر اینکه: لبریز بارانم امروز
خبر اینکه: دلتنگِ دلتنگِ دلتنگ
خبر اینکه: ... باید بیایی!
::

چقدر خیره شدن در برف
و آفتاب لجوج
که ردّ پای ترا آب می‌کند کم کم.
::

شب همینجاست:
چشم‌ــــــــهایت!
::

در سکوت تو
ابر می شوم
در صدای تو
آفتاب...
::

سر باران به سلامت باشد
ما کویری ها را
به لب تب زده پنجره عادت باشد.
::

چه اندازه باران ببارد
که یک قطره از موجهای تو باشد؟
::

من همان سطر بی انتهایم
با سه نقطه...
راوی من فراموشکاری گرفته.
::

من نفس کشیدنم
با دهان توست.
مستدام باد بوسه‌هات!
::

مرهون مهربانی پیراهن توام
وقتی تن تو نیست.
::

زنده باد حسّ ناشناخته
زنده باد بوسه‌های مانده پشت در
زنده باد لمس کردن خیال
کاسه‌ای از آب چاه و چشمه زلال و
                  لوله‌های شهر و بطرهای آب معدنی چه فرق می‌کند؟
زنده باد شکل تشنگی!
::

تازه فهمیدم که باران چیست
ابرها ، یک‌دست
بوسه‌ها ، یک‌ریز.
::

باران که می‌آید
عطری که رامم می‌کند با اوست.
::

روحم
در حال تنهایی است
اما تنم
انکار دارد می‌کند انگار.
::

برف از پشت شیشه
عشق از پشت این صفحه‌های مجازی.

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۳
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٢/۱۱/۱۸


صبحت بخیر ماه
صبحت بخیر پنجره رو به کائنات
صبحت بخیر آبی فیروزه‌ای من!
صبحت بخیر روشنی وصف ناپذیر!

همه پنجره‌ها دلتنگند
ماه می‌خواهم و تصنیف قشنگی که تویی.

آفتاب
در کف پیاده‌رو
خواب رفته است
ماه
سکه‌ای است توی کاسه‌اش.

هر شب ـ شبیه ماه
در خواب من
چراغ تو تا صبح روشن است.

و اصلاً ماه یعنی تو
و اصلاً کوچه یعنی من
چه شریانی
چه جریانی
چه گرمایی
چه ژرفایی!

پلک‌هایت را که می‌بنـدی
ماه
اعصابـش به هم می‌ریزد از احسـاس تنهایی.

برای نسیمی که  ناگاه
                 در من وزیده ست
لباسی فراهم کن
                    ای ماه!

ماه
با تمام گرفتگی‌هایش
همچنان با شکوه می‌تابد.

ماه را
بر دریچه ضرب می‌کنم.

قفل روی ساز
پرده روی ماه
در دلم دارد کسی دیوار می‌چیند.

پیراهنت مرز ظهور ماه
لب‌های تو رمز عبور من.

ماه هم بی تو دلش می‌گیرد.

گریبان را که بگشایی
اجابت می‌شود دستم.
هوای چیدن ماه است در باران پاییزی.

بوی آغوش تو دارد ماه.

ای نیمه پنهان
ای ماه ناپیدا
جای تو در آغوش من خالی است.

آب می‌خواهم
از لبان تو
ماه می‌خواهم
از لباس تو.

ماه در هر نگاهی قشنگ است.

ماه را با آخرین بوسه
چای را با آخرین خرما
تلخ شیرینی است اوقاتم.

نیمه شب
پیراهنت را خواب می‌دیدم
صبح، بوی ماه می‌آمد.

از کوه‌ها خورشید
از شانه‌هایت ماه.

زیباتر از برآمدن خورشید
ماه زلال من
در خواب پلک‌هات.

مهربانی نور است
نور در لبخند است؛
بر لبم ماه بریز!

تشنه‌اند آهوان
نصفه است ماه.

دریا به ماه گفت:
زیبایی‌ات
 حواس مرا پرت می‌کند.

در وسع ماه نیست
آیینه‌ات شدن.

شاخه‌ها را می‌تکاند باد
ماه می‌ریزد.

زنجیرها خواب ترا دیدند
ای ماه
از پشت ابر امشب نیا بیرون.

ماه، دیوانه‌ای است
با لباسی دریده و چرکین
ایستاده‌ست بر بلندی شهر
کلمات قصار می‌گوید.

دست‌های تشنه‌ام، باران
گام‌های خسته‌ام، همراه
پلک‌هایم، خواب می‌خواهد
خواب‌هایم، ماه.

گونه‌هایی سرد دارد ماه
دست‌ها را سخت در جیبش فرو کرده
در بساط صبح
نیمرویی مانده از دیروز
  - بی زرده.

ماهِ افتاده در تشت!
روشنم کن.

ماه ، پشت شیطنت‌های نگاه تو
نقشه می‌ریزد
خنده‌ای مرموز دارد
  باز.

باد ـ مجنون‌وار
 از زلف درختان بوسه می‌چیند
ماه می‌پرسد:
می‌توان عاشق نبود آیا؟

ماه
کاشی شکسته‌ای است
در حیاط آسمان.

ماه را پایین بیاور
وسعت تنهایی‌ام
    دیوانه خواهد کرد.

ماه دارد می‌دَمَد از پلک‌های تو
انبساط آسمان در من
  تماشایی است.

آسمان، عطر گریبانش
روح شب‌های ترا دارد؛
بر گلویت، ماه مرقوم است.

در نبودِ ماه
کوچه‌، تکراری است.

آسمان، سقفِ اتاقم بود
در شب آغوش ماه تو.

تعریف می‌کنم
دست ترا برای پرنده
دیگر به ماه نیز رضایت نمی‌دهد.

ماه در غبار
همچنان عزیز و پُر عیار.

بگذار
مثل این ماه که سر رفته دلش
انعکاس تو شوم.

ماه، با تو دیدنی است
راه، با تو رفتنی.

لکنت کودکانه‌ای دارد
ماه
وقتی که پلک‌هایت را...

نبض ماه را بگیر
تند می‌زند
در حضور تو.

رشک می‌برم به ماه
روبروی آن دریچه‌ای که ایستاده‌ای
رشک می‌برم به پنجره.

سفرنامه ماه را می‌نویسم
ورق در ورق
        قصه‌ای نیست جز «تو».


 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱۸
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٢/۱۱/۱

 

از نوشته‌ها 
اگرچه قصّهء دروغ کم نخوانده‌ام
هرچه فکر می‌کنم
کاغذ سفید
بیشتر به من دروغ گفته است.

نا امید نیستم، ولی
هرچه کاغذش سفیدتر
از دروغ‌های نانوشته، ترس من شدیدتر!





کلمات کلیدی :شعر نیمایی و کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٢/۱٠/۱۸


عشق اگرچه حرف ربط نیست
ربط می‌دهد مرا به تو
شوق را به جان
رنج را به روح
همچنان که باد
خاک را به دشت
ابر را به کوه.
::

بـرّه  باشی
       گرگ روحت میـشـوند
گرگ باشی
      حـسّ  تنهایی شکارت می‌کند.
::

دستی بر آر یک ره و
                          بگذار بر دلم
خاکسترم هنوز
لب تشنهء نسیم سرانگشت‌های توست.
::

صبحت بخیر ای صبح پی در پی
ای صبح رو در رو
ای آفتاب من
ای انعکاس او!
::

یوسف اگر باشی
تنهایی‌ات
      گرگی است بی تقصیر
      چاهی است بی پایان
      خوابی است بی تعبیر.
::

ابر است در رگ‌های من
رگ‌های من ابر است
حس‌ می‌کنم پایان نخواهد یافت دست تو
حس می‌کنم باران من هر روز بی‌صبر است.
::

می‌تابی و
      دریا اگر باشد
دست و دلش آشوب خواهد شد
می‌تابی و
  تاریکی من خوب خواهد شد.
::

و عشق
رنجی عظیم بود
و قرص‌ها جواب ندادند!
::

گرم است رؤیاهام
خوابی برایم دیده‌ای شاید!
::

و به این صبح قسم
که پُر از یاد توام.
::

باور کنی یا نه
فرسنگ در فرسنگ
عشق است و دیگر هیچ!
::

فـوق العـاده‌اند
دردهـــای من؛
تحـت اختـیار توست.
::

هرچه بیشتر تمیز می‌کند
بیشتر مچاله می‌شود:
دستمال کاغذی.


 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱۸
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٢/٩/٢٩


باید آگهی دهم
به صفحهء نیازمندی تمام روزنامه‌ها
ای تو
ای تو
ای شبانه‌روز تو!
ای نیاز من همیشه و هنوز تو!
::

آن باغبان گیج
عمری که در مراقبت تاک‌ها گذاشت
غیر از هدر نبود
انگور می‌فشرد
وز مستى نگاه تو هیچش خبر نبود!
::

وقتی که فرمان می‌رسد: ساکت!
فریاد، حقّ ماست
وقتی که می‌گویند:
از «دوستت دارم» بپرهیزید
عاشق شدن، تکلیف انسان‌هاست.
::

یعنی نمی‌دانی نباید سنگ را در چاه
یعنی نمی‌دانی جنون خفته را بیدار
یعنی نمی‌دانی که در بارانی از ترکش
هر روز موجی می‌شود دریا؟

یعنی نمی‌دانی که من یعنی‌ترم از تو؟
::

در که بگشایی
دفتر دلتنگی من بسته خواهد شد.
::

عمری است
دنبال آن قطارم
که ایستگاه آن
روح رهای توست.
::

باران، اگر روز جهانی داشت
آن روز
روز بوسه‌هایت بود!
::

آستینت را بزن بالا
صبح را بر گونه‌های من شناور کن
پیرهن بگشا
ماهی رود تو خواهم شد.
::

در شگفتم که تو هستی اینجا
باز هم می‌گویند
که هوا آلوده ست!





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢٩
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٢/٩/٢٢

از صرافت می‌افتد
شعر در من.
آه ای غیبت نا موجّه!
فعل‌ها را
بی تو صرف چه کاری کنم؟
::

بیداری چیست؟
تصویر به هم ریختهء رؤیاها
نگذار که رؤیای تو خوابش ببرد.
::

بادها، بد سلیقه
ابرها، در مضیقه
سنگ‌ها، هر دقیقه...
::

خسته‌ام ، خسته از روزگار خمیده
دستی ای کاش
بند این کفش‌ها را
زودتر باز می‌کرد.
::

ای که باران از نفس‌های تو لبریز است
آسمانت را خریدارم.
::

سهم چشم است
واژه‌های عـزیزت
سهم لب‌های من کو؟
::

عقل، بن بست است
عشق، بی برگشت؛
جادّه و دیوار:
یا برو یک عمر مشق تشنگی بنویس
یا بیا و درز آجرهای این دیوار را بشمار.
::

وقتی که دستت را
در دست می‌گیرم
مصداق من باران پاییز است.
::

از نیم‌رخ قشنگ‌تری ای عشق
دیوانه می‌کنی.
وز جلوه تمام رخت... ای وای!





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢٢
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٢/٩/۸

 

آن اولین باران دنیا هیچ یادت هست؟
آن اولین دلتنگی و آن اولین بوسه؟
آن اولین شعری که آدم گفت؟
حوّای من! هر بار
هر اتفاقی با تو مثل اولین بار است.
::

ای کاش «دلتنگی» تو بودی
می‌دیدمت هر روز.
::

در آ که زنگ بخواند
در آ که حذف شود دیوار
در آ که پنجره باشی
در آ که پلّه شوم.
در آ که کوچه شود بیدار
در آ که کوچ کنم در تو.
::

این روزها
باران که می‌بارد
حتّی خودش هم گیج دلتنگی است.
::

همین طور خوب است.
که این بال را آفریدند
تا مزهء سنگ یادش بماند
و این قلب تا طعم خنجر...
همین جور بهتر.
::

«تو باشی»
برایم همین جمله کافی است
نیازی ندارم به چیزی
و هر قید و هر فعل، حرف اضافی است.
::

عرضم حضورتان
در تنگنای حوصله من در آمدی
دنیا وسیع شد.
::

لب، برای خداحافظی نیست
لب، برای سلام است و بوسه.
::

به باران بیاویز
و بر بوسه‌هایش
که بی هیچ شرط و شروطی
و بی هیچ باید نباید...
::

خدایی کن ای عشق
که از من   ترا بنـده تر  نیـست!
::

آدمی از همان روز آغاز
آرزوهاش
جوش خورده ست با طعم ای‌کاش.
::

بی تو هـر چیـز
حاصلش : هیچ در هیچ .
::

آه کردم از تو
و نمی‌دانستم
«آهـ» هم، نام تو بود!
::

لبی که وقف تو باشد
                      دلی که در طلبت
تمام مطلب من این است.
::

و هر شب
قدم می‌زنم در اتاقی که بی تو
بیابان لم یزرعی هم اگر بود
                 روزی به پایان می‌آمد.
::

هر کس برای عشق
تعریف ‍ِ تازه داشت
کـل جهان به زمزمه اش گوش می‌کنند.
::

از یاد بُردن،  کار سختی نیست
آسان تـر است از آب خوردن هم.
کافی است مُردن را بلد باشی.
::

به اندازۀ دفـتـری کاش
رقم خوردۀ دست‌های تو باشـم؛
دو خط شعر هم راضی‌ام می‌کند
و حتــّا همین خط خطی‌های غمگین.





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۸
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٢/۸/٢٢


شمر، ای شمر وقیح!
لب این مرثیه‌خوانان، گاهی
از لب تیغ تو بی شرم‌تر است.
::

هر سال، چند بار
تو قطعه قطعه می‌شوی
                       ـ ای نور منتشر
ما قیمه می‌خوریم!
::

قرن‌ها می‌گذرد
کاسبانی که فروشندهء صوتـند و صدا
دست در خون تو دارند هنوز
شمرها ـ باور کن! ـ
بی‌شمارند هنوز.
::

خنجر چه جوری از گلویت می‌رود پایین
این قیمه‌های چرب و چیلی هم ؟
بشقاب نذری را
دست یزید انگار پُر کرده‌ست.

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢٢
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٢/۸/۱٧

 

نداشتم که نمی‌شد.

برای داشتن تو نمی‌شود که نخواست
برای خواستن تو نمی‌شود که نجنگید
برای یافتن تو نمی‌شود که نجُست.

چه غصّه‌ها که نیامد
چه قصّه‌ها که نرفت!

تویی که دار و نداری
نمی‌شود که نداشت.





کلمات کلیدی :شعر نیمایی و کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱٧
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٢/۸/٦


نه دریا، نه باران
ترا ـ هرچه هستی ـ
شبیه خودت دوست دارم.
::

به هوای تو نفس می‌کشم و
بوسه، اکسیژنم است
تو اگر لب نگشایی...
                         تو اگر...
::

بیا در کنار خودت
               احتمالِ مرا بیشتر کن
خدا را
بیا بیشتر باش!
::

بین من و تو
باید عدالت حکمفرما باشد ای یار
گاهی تو در آغوش من باش
گاهی مرا مهمان آغوش خودت کن!
::

خدا، باران پاییز است
خدا، عشق است
خدا، از عشق لبریز است.

امان از بی‌خدایی‌ها!
::

ازین شعله بودن چه حاصل؟
که هر روز
فرو می‌رود شمع در خود.
::

به دست آوردنت
              پایانِ رفتن نیست
                              آغاز است
و تعبیری که من از عشق دارم
                              یک در  ِ باز است.
::

و عشق
چیزی بجز یادآوری نیست.
::

در ملاقات تنهایی من
واژه‌ها را در آور
با همان اولین پلک
شرجی روح من قابل وصف شاید نباشد
در سکوت نگاهم
شک ندارم که حل می‌شود استوا هم.
::

باران
گره‌گشاست
وقتی تمام پنجره‌ها اخم کرده‌اند.
::

در که وا می‌کنی
تندتر می‌زند نبض باران.
::

به تو ربط دارد همه چیز
و دلتنگی من.
::

تو باران محضی
من از دوست می‌دارمت
                                ناگزیرم.
::

چند ساعت شبیه بارانم
چند ساعت شبیه قاب عکس
پشت این پلک‌ها،    هزار آهو
دست و پا می‌زنند   بگریزند.

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٦
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٢/٧/٢۳



چه بگذری و بیایی
چه رد شوی، بروی
تمام پنجـره‌ها نه!    تمام منظـره‌ها
حواسْ پرت ِ تو اند.
::

از صبح بی آغاز
تا شام بی پایان
روح رهای من
با «دوستت دارم» گره خورده ست.
::

گلویت را
برای رودها خواندم
نه دیگر طعم باران را
نه دیگر یاد دریا را...
::

لق می‌خورَد
اوقات من ، بی تو.
::

چه باران ببارد
چه باران نبارد
من و چشم‌هایت...
::

تگرگ یا باران
غنیمت است زمین را
            همین که می‌باری.
::

اولین بار ِ هر چیز
بهـتـرین است
عشق اما همیشه...
::

نه حتّا باد
در زلف تمام کوچه‌های شهر
نه حتّا عطر
بر دوش تمام بادهای مست...

فقط عطری که از سمت تو می‌آید.


 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢۳
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٢/٧/۱٢

چرک‌تاب است
زخمـ‌هایم
با همین پیـرهن، سال‌ــــهای زیادی...
::

دعا کنید که باران...
دعا کنید که باغ...
::

درین یک مشت خاکستر
تمام خستگی‌های جهان جمع است
همین حالا
مرا از پلـّه‌های چارفصل خود ببر بالا.
::

دچار بی حسّی است
لبی که از تو نگویــــــــد.
::

دم به دم ، ای کاش
راهی‌ات باشـم
مقـصـدم باشی.
::

می‌شود زیبایی پاییز را با هم
می‌شود این فصل را
          بین تمام عاشقان شهر قسمت کرد
می‌شود گنجشک‌ها را هم...
::

و دست در کمرت کردم
بهار، عاید من شد.
::

چه غروبی است
              غروبی که تو باشی اینجا
و ازین قاب شگفت
افق پنجره را بوسه داغ تو روایت بکند.

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٢
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٢/٦/٢٩


و این روزها
گرچه رسم است از یاد بـُردن؛
ترا خوب حفظم.
::

شب‌های شهریور
در حال پاییز است؛
شب‌های باران خوردۀ من نـیــز.
::

در رگ من
بیشــــــتر باش.
::

باران، فقـط باران...
او می‌توانـد مثل او باشـد.
::

نچسب است
سرتاسر این مناظر
نچسب است حتا
همین صبح بارانی ِ بی تو حاضر.
::

ببین بی تو اینجا...
نه... اینجا بدون تو
            یک لحظه هم دیدنی نیست!
::

وقتی نگاه تو
هر لحظه اتفاق می‌افتد
هر روز من، تولّد باران است.
::

رد شدن از دری باز
فکر کردن به درهای بسته ؛
قصۀ ما دو خط بیشتر نیست.
::

چه ابتدای سطر
چه انتهای آن ؛
دلتنگ نقطه‌های توام.... باران!
::

اگر دست‌هایت نباشد
هدر می‌رود دست‌هایم.
::

نصف آن، برف‌ و باد قطبی بود
نصف آن، آفتاب سومالی؛
لحظه‌هایی که زیستم بی تو.
::

باران نمی‌بارد
این چتر باز از کیست دارد می‌رود در کوچۀ خلوت؟
امشب نمی‌دانم چرا این قدر...

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٩
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٢/٦/۸

 

برایم کتابی بخوان
کتابی که هر واژه‌اش عطر مخصوص دارد
و هر صفحه‌اش ابتدای بهار است
و هر فصل آن، شاخه‌ای از رسیدن.

کتابی که بوسیدنت را
به باران بدل می‌کند
و خندیدنت را
به دریای آرام.

برایم کتابی بخوان با سرانگشت‌هایت.

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی و کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۸
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٢/٦/٥


تسبیح می‌سازم
از اسم زیبایت
هر صبح
نام ترا صد بار می‌بوسم.
::

دوستت داشتن
                 دست من نیست
تو می‌آیی
پا به پایت می‌آید.
::

جای شُکرش هست
مهربانی همچنان خون می‌دواند در رگ امّید
از تو ممنونم
از تو ای زیباترین پیوند من با عشق
هستی‌ام را به نفس‌های تو مدیونم.
::

بی تو
اسم تمام کوچه‌های شهر
                              دلتنگی است.
::

تمامیّ ِ امروزهایم
                     تویی!
::

هی... حواست چرا نیست؟
چشم‌هایی که داری
صبحگاه جهان است.
::

باز آ
با بوسه و لبخند
دنیا به زیبایی نیاز وافری دارد.
::

آموزگار من
باران پاییز است
وقتی که لب‌های ترا
                    بی وقفه می‌بارم.
::

راز آن نگاه ساده چیست؟
که هنوز هم
دست‌پاچه می‌کند مرا.
::

باران که می‌زند
دلتنگی مرا
دشوار می‌کند.
::

موضوع من وقتی تو باشی
سر فصلهایم
با حرف بــ آغاز خواهد شد
با بوسه و باران
و با به نام تو
و با بهارم باش
وقتی الفبای من از لب‌های تو سرچشمه میگیرد
دیگر بجز بــ هیچ حرفی نیست.

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٥
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٢/٥/٢۱


گاهی از یاد من می‌رود
که به یاد تو باشم
ای که یادم به یاد تو محتاج
هر دقیقه خودت را به یادم بیاور!
::

نه یک ماه
که عمری ترا تشنه بودم.
اجابت کن این دست‌ها را.
::

دیروز
جز عکس‌های یادگاری چیست
فردا
جز منظره‌های بدون کادر؛
امروز:
قابی برای لحظه‌های ما.
::

به دریچه اتاق تو
خیره مانده است
آفتاب صبح.
::

سهم من، از تو
عطر بارانی که
در گرمای تابستان هدر می‌رفت.
::

و آیینه را ترک کردی
نه حرف خودت را
نه حرف مرا درک کردی.
::

فصل‌ها تغییر خواهد کرد
عطر باران تو
در هر فصل طعم ویژه‌ای دارد.
::

اندکی پیش‌تر بیا
تا ببینند گونه‌هایت را
دست‌هایم ضعیف‌تر شده‌اند.
::

شانه‌هایت دم صبح
خنکایی دارد
که سر داغ مرا مرهم ازوست.

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢۱
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٢/٤/۳۱


به تابستان بگو برگرد
که من با تو
تمام سال در آغوش خورشیدم.
::

روزگاری است که دنبال کلیدند همه
تو ولی
قـفـل‌تر باش مرا.
::

ای یار! ای یار!
من در تو گمم
از تو چه خبر؟
::

و هرچند بیداری ام
هیچ تعبیر خاصی ندارد
رقم می‌زنی خواب‌های قشنگی برایم.
::

خدا قبول کند
دوست دارمت هر روز...
::

شانه‌هایت دم صبح
خنکایی دارد
که سر داغ مرا مرهم ازوست.
::

خدایا
چه لب‌های ابری!
مرا تشنگی کن.
::

گرچه این مردم بی‌ذوق، نگاهی دارند
که زمستان پیشش
ظهر تابستان است؛
دل خون‌گرم مرا
عشق، باقی است هنوز.
::

یه رفیق بامرام می‌خوام
یه رفیق چارفصل
یه کسی که از کنار من هیچ جا نره
یه کسی عین خودت!

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۳۱
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٢/٤/٢۱


و تا بعد، باران
و تا بعد این بعد، باران...
بیا در جهانی پُر از بعد
به فعلاً بیـندیـش
به اندازه پرده را باز کردن
و تابیـدن نور خورشیـد بر فـرش
همیـن قـدر کوچک
همـین قـدر روشـن.
::

وقتی که نیستی
حس می‌کنم که پنجره، دیوار دیگری است
حس می‌کنم که مزهء باران، عوض شده ست.
::

و از آرامش این قـبـر
                     همین فهمیدم
که به مُـردن حتا
می‌توان عادت کرد.
::

آنکه فکر می‌کنی بدون او
هیچ گاه
روزهای بعدی‌ات نمی‌رسد ز راه
ناگهان
ماضی بعید می‌شود.
::

و ایزد نگهدارتان باد
                ای چشم‌هایش!
::

بیایـم
در آرامشت پا بگیرم
و در ابرهای لطیفی که داری
بباری و معنا بگیرم.
بیایی...

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢۱
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٢/٤/۱


از تمام این ضمایر
                    بی تو کاری بر نمی‌آید
اسم‌ها، جسمند
هرچه خواهد باش

من «تو» می‌خواهم.
::

جایی ندارم و
جایی نمی‌روم
و مقصد تمام سفرهای من تویی.
::

و چشم‌هایت چیست؟
زیباترین متنی که باید خواند
شیرین‌ترین حرفی که باید گفت.
::

خواب‌هایم :
نصفه نیمه
حرف‌هایم :
بی سر و تـه
و فقط این وسط :
بوسه‌های تو بی نقص
خنـده‌هـای تو کامـل.
::

تو با جای خالیت
جهان را گرفتار این بهت
و این بهت را سر به دامان دلتنگی من..
::

سنگ‌ها می‌دانند
چیست معنای نباریدن ابر.

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٢/۳/٢

 

همچنان تا دیرگاه روز
طعم باران باش.
از پس این شعر تنها من
از پس این بوسه تنها تو...
::

و غمگین که باشی
جهان با دری بسته فرقی ندارد.
::

هر صبح پنجره
هر صبح آفتاب
عطر تو باز در کلماتم چه می‌کند؟
::

هر روز بیشتر
در باور منی
در ذهن من
     نسیم تو هر لحظه حاضر است.
::

حرف‌هایت
اهتزاز نسیم است
در شب شرجی من.
::

دنیا
از ویرگول و نقطه و این چیزها پُر است
از حرف‌های قطعی
از متن‌های قفل
من تشنه شگفت‌ترین حرف عالمم.
::

در نفس‌هایم
بی‌قراری می‌کند پروانه و باران
من هنوز از طعم لب‌های تو مبهوتم.
::

و علی‌رغم این جلوه‌های مکرر
عشق ای عشق!
در رگم مثل باران
تازگی کن.
::

تو می‌آیی
خدایی می‌کند باران.
::

پر از نجوا
پر از بوسه
لبان تو، لبان تو، لبان تو...
::

دست‌هایم کرختند
شور اردیبهشتی بیاور.

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٢
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٢/٢/۱۸

 

حتا به نسـیم نیـز...
این عـطر
تـنها به قـیافه تو می‌آید.

::

همین تو باشی و

                      باران...

::

من از تمام حروف
و از تمام ضمایر
به آن حروف فقط فکر می‌کنم
که از ضمیر تو می‌آید.

::

برای نسیمی که  ناگاه
                 در من وزیده ست
لباسی فراهم کن
                    ای ماه!

::

خیلی شبیه‌شی
باران لعنتی!

::

با خودت «آمدم» را
                       بیاور
لحظه‌ها را
           خوشـاینـدتر کن.

::

درین نسیم بهار
به یاد تو... افتادیم
من و شکوفه‌های انار.

::

دست‌چین کرده‌ام واژه‌ها را:
عشق، باران، سپـیـدار
باد، نفـرت، سیــــاهی؛
بعضی از نام‌ها توی ذهنم
سال‌ها مانده پشت دو راهی.

::

ماه
با تمام گرفتگی‌هایش
همچنان با شکوه می‌تابد.

::

هر روز
برنامه‌هایی تازه
                اجرا می‌کند باران
در روح من، اما
چیزی بجز برفک نمی‌بینی.

::

از همین باران‌ها
از همین قهوه تلخ...
چشم‌هایت همه جورش زیباست.

::

درین زمانه ناکس
دعا کنید کسی عاشق کسی نشود!

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱۸
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٢/٢/٢

 

گاهی برای ابرهای رفته دلتنگم
هرچند می‌دانم
یک گوشهء این شهر، یا آن شهر
دارند می‌بارند
ـ ابر است و باریدن ـ
هرچند می‌دانم
این آسمان ـ هرجا که می‌بینی ـ
                          همین رنگ است
اما کویر من
گاهی برای ابرهای رفته دلتنگ است.

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٢/۱/٢٥

سوتِ چندیـن قطار است
در رگ من ؛
امشب انگار دلتنگی‌ام ایستگاهی ندارد.

::

از حیاط خانه‌هایش عطر و موسیقی
از سر دیوارهایش شاخه انگور
گیرم اصلاً باغ، اصلاً بزم، اصلاً بیست
کوچه بن بست، بن بست است.

::

خبرگزاری رؤیا
خبر نداشت
          که خواب پرنده
                    زخمی ِ سنگ است.

::

سنگ‌ها به خاک تکیه می‌دهند
ابرها به آسمان
من به شانه‌های تو.

::

رها بودن از زخم
رها بودن از اتهامات عقـل پریشان
رها بودن از گفتن جمله‌های مردد
رها بودن از از
رها بودن از به ...

::

ما را همین بس است:
چشمی برای دیدن باران
گوشی برای نغمه و نجوا
دستی برای ترجمه دست‌های تو.

::

احاطه کرده مرا
من از نگاهش گیجم
و از حضورش محو.

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢٥
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٢/۱/۱٩

 

بعضی از حرف‌ها را
قلب باید بگوید
بعضی از حرف‌ها را
چشم یا دست یا لب.
دوستت دارم اما
ادعای کمی نیست
یا ازین حرف‌های دم دستی ِ کوچه بازار
گـفـتـنـش را
از تمام وجود خودت مایه بگذار.

::

از این جاده‌هایی که
                 از انتهایـش
کسی قصّـه هرگز نگفته ست
از این جاده‌هایی که
شخصیت هیچ شعری نبوده ست ؛
مرا روبراه همـین جاده‌ها کن.

::

برای واژه‌ها احساس باران باش
همین حالا...

::

نخ باران
    به سرانگشت تداعی تو وصل است
یاد می‌آورمت
ابر می‌آوری‌ام.

::

تمام شب
دری در باد...

::

همین باران آهسته
همین نجوای گنجشکان
همین عطری که می‌آید ؛
نگاه توست.

::

از رگ گردن من
عطر باران تو نزدیک تر است.

::

در من احساس عجیبی است
              که این پنجره را نصفه شبی وا کنم و
مستطیلی بکشم روی هوا با انگشت
که بریزند تمام کلمات از لبه‌هاش
و در اضلاع به‌هم ریخته‌اش
بالشم غرق نسیم تو شود.

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٩
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٢/۱/۱۱

 

هیچ لبخندی نیست
که به یک ذهـنیت ساده
                        مسـیرش برسد
پـُشت هر بارانی
مـِه سنگــــینی هست.

::

حتـّا بهارش تازه هم باشد
حتـّا بپـیچـد عطر گل‌ها در مشام عصر فروردین
چیزی نمی‌کاهد
از شـدّت این جمعـهء غمگین.

::

سیب می‌خواهد دلش
                        اما نمی‌داند
کرم دارد  روزگار ما.

::

بوی سیگار می‌دهد
بوی پیراهن عرق کرده؛
لحظه‌هایی که می‌رود بی تو.

::

تا تو هستی
شعر گفتن
دست ِ من نیست
تو مرا می‌نویسی.

::

در خیالم استراحت کن
چیزهای ساده پیدا می‌شود اینجا...

::

نیستی و بهار هم بی تو
سوء تعبیـر یک زمستان است.

::

می‌رسی و
ماهیان خسته را
شکل بوسه می‌کنی.

::

تو بیا
سبزه‌ها را آواز
ماهیان را نـُت موسیقی کن.

::

تُـنگ ماهی
هیچ یادش نیـست
خاطرات ماهیـانش را
نـیز ماهی‌ها
دل به آب تُـنگ‌ها هرگز نمی‌بنـدنـد
زندگی، نوعی فراموشی است.

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱۱
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٢/۱/۳

 

من، دلم تنگ است
آسمان، چشمـش.

::

برای بادها
فرقی ندارد عطر گل با بوی نفتالین
برای بادها
شکل هم‌اند اسفند و فروردین ؛
منم اینجا
که هر وقتی و هر جایی و هر عطری و هر چیزی
برایم حس و حال دیگری دارد.

::

آنکه رفتنی است،
                   می‌رود
با بهانه‌های کوچک و بزرگ؛
آنکه بی‌حساب عاشق است
بی بهانه ماندنی است.

::

معمار این خیابان
عاشق نبوده است.
هر روز بی تو می‌روم از این پیاده‌ رو.

::

دوستت دارم ِ اول صبح
مثل باران پایان اسفـند
یا عوض کردن آب ماهی است.

::

گاه می‌نویـسدت
گاه پاک می‌کند
این مداد پاک‌کنی که با خودش هـنـوز هم...

::

یک‌دست می‌بارد
بر کومه‌های کاگلی و
    خانه‌های شیک و پیک شهر
باران
چیزی ازین تقسیم بندی‌ها نمی‌داند.

::

احوال هزار جای آدم را می‌پرسند
جز حال دلش.

::

ای جویبار پاک!
از شوق من چه باک؟
لیوان کوچکم
چیزی ازین زلالی ِ تو کم نمی‌کند.

::

حواست به لبخند غمگین من نیست
و باران
برای خودش کوچه ها را...

::

قربان واژه‌سازی لب‌های وحشی‌ات
قربان بوسه‌هات
قربان لحظه‌ای که مرا شعر می‌کنی.

 

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۳
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۱/۱٢/۳٠

خدایا!

مرا با بهاری دگرگونه آغاز گردان.





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۳٠
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۱/۱٢/٢۸

اشاره. آقای منصور اوجی، یکی از پیشروان شعر کوتاه امروز است، چه در حوزه رباعی و چه در شعر کوتاه نیمایی. آثار بی‌شمار ایشان همیشه سرمشق ذهن و زبان من بوده و از آنها نکته‌های بسیار آموخته‌ام. کتاب «آهسته خوانی» را که برای ایشان فرستادم، اندکی بعد، آخرین مجموعه شعر خود «در چهره‌ی غروب» (تهران، نشر ثالث) را به همراه یادداشتی فرستادند. فروتنی ایشان واقعاً برای من و همه پندآموز است. ایشان بیش از نیم قرن است که به صورت حرفه‌ای شعر می‌گویند و در جریان‌های ادبی نیم قرن اخیر حضوری مستمر و مؤثر داشته‌اند. نقل یادداشت آقای منصور اوجی در این وبلاگ، هم برای من موجب مباهات است و هم آموزنده. با پنج شعری که خود ایشان انتخاب کرده‌اند.

..

حضرت دوست سید میرافضلی

یا علی. سلام

دو دفتر پر پیمان شما یکی ویژه‌نامه آیین نکوداشت «این هجاهای هم‌خوان» و دیگری «آهسته خوانی» با 229 کوتاه مثل آه رسید. ذوق کردم و کیف. سال‌های سال به دنبال یک همدل می‌گشتم و هم نظر که پیدا کردم، در شعر کوتاه و هایکو. اگر این دو ژانر بخواهند بمانند و بپایند، حتماً باید موزون باشند و حتی گاهی از قافیه برخوردار؛ چنان‌که شما کرده‌اید و من می‌کنم. فعلاً تورقی در این دفتر شما کرده‌ام. باشد تا سر فرصت و با دقت آن دو را بخوانم. در تأیید حرفم که شعر کوتاه و هایکووار باید موزون و حتی در پاره‌ای موارد مقفی باشد تا شعر ایرانی به حساب آید، چند نمونه از اشعار خودم را می‌نویسم.

 

بی‌خود از سفر مگوی

شاخه‌ای کنار پنجره‌ست

با شکوفه‌هاش

باش!

::

شب شکفته با ستاره‌هاش

زیر این طراوت و طرب

کاش با تو بودم ای درخت

کاش!

::

شطّی از گلبرگ

از گلبرگ سرخ

گل انارک‌ها درین باران صبح!

::

آن طرف‌ها گل سپیده شگفت

کاش بر آب قایقی بودم.

::

بر دهانم سخن از نام تو رفت

بعد از آن بود که آن گل رویید.

 

بیش ازین حرفی ندارم.

تصدقت. منصور اوجی

شیراز 20 اسفند 1391

 





کلمات کلیدی :کتابهای من و کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢۸
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۱/۱٢/۱٦

 

عاشقی چیست مگر؟
ـ حال استمراری...

::

ـ الو باران
حواست هست؟
          دارم آب...
             دارم خاک...
                 دارم شعله...
                    دارم می‌روم بر باد...

::

می‌بوسمت
         که مــزّه روحم عوض شود...

::

عشق
خوابی است
        که بیداری ما می‌بیـنـد.

::

ای عشق، ای عشق!
تاریخ رؤیاهای ما را می‌نویسی.

::

روشن نمی‌شوم
نه با کلید نه با کبریت
نه با دریچه نه با خورشید
فقط بیا و کلیکم کن.

::

گاه با آیینه می‌گویم:
زیر این برفِ زمستانی
ظهر ِ تابستان ِ ما را باش!

::

تو بخند
تا سراسیمه شود
                   بوی بهار.

::

حل شدم در تو
طعم روحم را عوض کردی.

::

از پیـرهن، نه!
از خون و اکسیژن به من نزدیک‌تر باش!

::

تو همیشه یک صدای تازه‌ای:
تیـتر اول تمام روزنامه‌ها
من همان قدیمی همیـشگی
برق چاپخانه‌ها.

::

تو یعنی کجایی؟
تو یعنی چرا در که وا می‌کنم
                        نیستی روبرویم؟
تو یعنی که معنی ندارد نباشی
تو یعنی که یعنی که یعنی که یعنی...

::

شهادت می‌دهم
باران به لب‌های تو می‌ماند.

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱٦
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۱/۱٢/٩

 

هر که باران باشد
روی چشم همه پنجره‌ها جا دارد.
::

عقـل، با متر
به تفـسیر جهان می‌آید
وزن هر واقعه را
با ترازوی خودش می‌سنجد
عشق
بی دغدغه، بی واسطه، بی فاصله
                             می‌خواهدمان.

::

این سفیدی‌های پی در پی
این سفیدی‌های بی پایان
آخرم دیوانه خواهد کرد
آه ای تاریکی پنهان!

::

چه هوایی داری
که پُـر از بارانم.

::

چقدر پنجره دارد سلیقه‌ات
                             ای دوست
که با اشاره دست
به نورهای جهان ربط می‌دهی ما را.

::

و تو از بس که نبودی اینجا
لحظه‌ها سرد شدند.

::

آخرین دانه این مزرعه را نیز
                             کلاغان خوردند
و مترسک
      به دعا مشغول است.

::

دیـشب ِ خستگی‌ام را ای کاش
صبح ِ زود ِ لبِ تو...

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٩
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۱/۱۱/٢٧

 

پهلوانان خوب می‌داننـد
دشـنـه را راه درازی نیـست
از کـمـر تا   پُـشـت.

::

وقتی کنارم می‌نشینی
انگار در رگ‌هام
گرمای بندرگاه می‌پیچد
و حدس باران کار سختی نیست.

::

برف لطیف و باد افسونگر
وقتی می‌آمیـزنـد
وحشی‌تر و ویران‌تر از آن هیچ چیزی نیست.

::

نیستی هنوز هم...
می‌روم عبارتی برای این شب بدون پنجره
دست و پا کنم.

::

امروز
من بهترین تعبـیر دلتنگی
من بدترین دلتـنگ بارانم.

::

بیا روبروی همین شعر بنشین
خلاصم کن از مِه
خلاصم کن از ابر
و خورشید را در صدایم بچرخان
بیا ـ از همین صندلی ـ آفتابی‌ترم کن.

::

باد، تقویم را می‌تکاند
خوب یا بد
زرد یا سبز
         پخش و پلا می‌شود برگ‌هایش.
عشق ای عشق!
این تو هستی که تقـویم‌ها را
هیچ راهی به اوقات نارنجی‌ات نیست.

::

ماه هم خسته شد
                رفـت قـدری بخوابد
فـنـدکی ـ شعلهء اندکی ـ کو؟
روی تـنهایی من بـتابـد؟

::

نزدیک باران است دستانت
هر روز دلتـنگی برایم شعر می‌خواند
ای‌کاش می‌دانسـتم این قحـطی لاکردار گیـرش چیـست؟

::

بوسـه‌های تو کجاست؟
باز می‌خواهم
          از پچ پچ گنجشکان
                            دیوانه شوم.

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٧
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۱/۱۱/۱٩

 

ساکن منطقه عقـل
                 چه می‌داند که؟
عشق، در لحظه اقامت دارد.

::

سنگ را آب کردن
کار عشق است
آب را سنگ کردن
شاهکار صمیمانه کیست؟

::

می‌وزی بر ذهـنم
خواب و بیـداری من
اهـتـزاز نـفس نازک توست.

::

من دلم پوسـیـد
بوسه‌ای، سـطری، سـلامی، خـنده‌ای، چیـزی!

::

اگر شعرها لال..
اگر واژه‌ها قـفـل..
هـمین با نگاهم
ترا می‌نگارم. ترا می‌نویسم. ترا دوست دارم.

::

داغ لب‌های مرا دریاب
حسرت یک بوسه
                  تابستانی‌ام کرده ست.

::

رو به خورشـید نمی‌باید رفت
روزگاری اسـت غریب؛
سایه‌ات نـیز اگر پشـت سـرت می‌آید
دشـنه باشـد شایـد.

::

کارهایی که نباید بکنی
حرف‌هایی که نباید بزنی
راه‌هایی که نباید بروی
و علی ماند و نبایدهایش...

::

و حسودان همان بـِه
چشم‌ها را بپـوشـند
عشق بارانی ما
باب طبع تماشاچیـان نیـست.

::

«شعر   که آب و نان نیـست»
آخرین بار وقتی که این جمله را ـ بیش از اندازه ـ جدی گرفتم
چاق شد فیـش‌های حقوقم
شعر، تـَقـّـش در آمد
عشق، تعطیل شد، رفت...

::

آدمـیزاد
   به اندازهء شادی دادن
زجر دادن بلـد است.

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱٩
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۱/۱۱/۱۱

آنکه شـمـس بود
عاقبت گذاشت رفت
این سـتاره‌های کاغـذی که هیـچ...

::

گفـت: روزت به خیـر
و ندانـسـت
روزها نیـز بی تو بی‌خـیـرند.

::

روزهایی که ترا   کم دارم
ابـرها بیـشـترند.

::

عطر تو، عطر راز است
رازها را
دوست دارم.

::

امروز می‌دانی
این چنـدمیـن روز است
تصـویـرهای ِ بی تو
                     ترتـیـبِ نگاهم را ...؟
امروز بدجوری... دچار نقطه چین بودم.

::

چقـدر پنجره‌هایم    تمام‌ شان بسته ست
گشـوده می‌شـومت را
کلیـک کن لطـفاً.

::

اگر آسمان هم دچار تو بود
جهان روز و شب ابر
زمین سر به سر شعر...

::

به قهوه‌ای شـدنم فکر می‌کنم
                            ـ از تو ـ
به دست‌های تو وقتی که نیست در دستم
به کوچه‌ای که چه اعصاب درب و داغونی
به برف‌های نـباریده بیـشـتر شاید...

::

چکه می‌کنـند
لحظه‌های من
بدون تو...

::

پرنده بودم کاش
در‌آسمان زلالت... پرنده بودم
                              کاش!

::

این هـوا
       باران فـقـط می‌خواهد و
این دسـت‌ها هم
       دسـت‌هایت را.

::

جار و جنجال گنجشک‌ها
           بر سر خُـرده ای نان؛
در رگانم.

::

ای زخم بی صدا!
شکر خدا هنوز
نامت به درد رونق تیـراژ کاسـبان
یا گرمی محافـل مردم نمی‌خورد.

::

دوستت دارم را
الکی خرج نباید کرد
عاشقان! روز مبادایی هست!

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱۱
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۱/۱۱/٥

 

نام «لیکو» را نخستین بار از زبان منصور مؤمنی شنیدم. در کتاب «صد لیکو» که به سروده‌های بلوچی اختصاص داشت (تهران، 1384). لیکوهای بلوچی شعرهای کوتاه دو سطری است که هر سطر آن ده هجا دارد و با ساز خوانده می‌شود. سه چهار سال پیش از منصور علیمرادی شنیدم که مردم رودبار زمین (منطقه‌ای در جنوب استان کرمان) نیز لیکو دارند و لیکوهای آنها کوتاه‌تر از لیکوهای بلوچی است. منصور علیمرادی لیکوهای مردم رودبار زمین کرمان را جمع کرده بود و آوانگاری و فارسی نویسی. اما جایی برای چاپ پیدا نمی‌شد. چهار سالی طول کشید تا این کتاب ارزشمند در فرهنگ عامه مردم استان کرمان به همت محسن بنی فاطمه در نشر «نون» به چاپ رسید، در 120 صفحه در همین بهمن ماه. با همکاری حوزه هنری کرمان. کتاب، همین امروز به دست من رسیده است و من به اجمال آن را معرفی می‌کنم.

..

اول. «لیکو»ی رودباری، شعر کوتاهی است در دو سطر. سروده عامه مردم. هر سطر آن دارای پنج هجاست. قافیه دارد و موجز و آهنگین است. لیکوی رودباری کوتاه‌تر از لیکوی بلوچی است، دقیقاً نصف آن. در هر سطرش دو یا نهایتاً سه کلمه جا گرفته و مردم روستایی با چهار یا پنج کلمه، همه حسرت و حرمان و درد و رنج و ذوق و نشاط و عشق و امید خود را بیان می‌کنند. این قالب شعری، همان طور که در زیر عنوان کتاب آمده، به راستی کوتاه‌ترین قالب شعر فارسی است و حتا از هایکوی ژاپنی نیز کوتاه‌تر است. هایکو 17 هجا دارد و سه سطری است و لیکو، شعری دو سطری است و مجموعاً ده هجا دارد. البته تعداد هجا، تعینن کننده چیزی نیست. اما اگر به شما بگویند که چهار یا پنج کلمه در اختیار داری تا با آن حرف دلت را بزنی، اجرای چنین شعری بسیار دشوار خواهد بود و اعتراف می‌کنم با اینکه حدود بیست سال است شعر کوتاه می‌گویم، هنوز زبان و فرم شعری من تاب چنین ایجازی را ندارد. شاعران گمنامی که خالق لیکو بودند و هستند، از نقش قافیه در ایجاد موسیقی و تأثیرگذاری بر مخاطب، بخصوص در همراهی با ساز غافل نبوده‌اند. همین الزام به رعایت قافیه، هم دست شاعر را در انتخاب کلمات می‌بندد و هم دایره واژگان انتخابی را محدود می‌کند. اما می‌بینیم که سرایندگان لیکو، بدون هرگونه ادعایی در شاعری، چگونه از پس این مهم بر آمده‌اند و با قافیه‌های ساده، چه معجزه‌ای در کلام صورت داده‌اند، بدون تصنع و تکلف.

دوم. «لیکو» نام پرنده‌ای است خوش آواز قدری بزرگ‌تر از گنجشک و این نام، هم تداعی کننده کوتاهی و ایجاز این قالب شعری روستاییان جنوب کرمان و سیستان بلوچستان است و هم پیوند آن را با موسیقی گوشزد می‌کند. لیکو را هم در بلوچستان و هم در رودبار کرمان با ساز و آواز می‌خوانند. منصور علیمرادی بر آن است که «لیکو» با «لاسکو» که آن نیز، هم نام پرنده‌ای است و هم یکی از قالب‌های کهن شعر کوتاه پارسی، همخانواده‌ است. بعید نیست پیشینه لیکو به لاسکو برسد که به گفته اخوان ثالث، از قدیم‌ترین نمونه‌های «شعرک»های ایرانی است. به دلیل باقی نماندن هیچ نمونه‌ای از لاسکو، اخوان نتوانسته در مورد ویژگی‌های این نوع شعر اظهار نظری بکند و تنها به نام آن اشارتی کرده است. شباهت لفظی لیکو و لاسکو، حدس منصور علیمرادی را در یکی بودن آنها قوت می‌بخشد و اگر این حدس را بپذیریم، معنی‌اش این خواهد بود که لاسکو شعری دو سطری بوده بین ده تا بیست هجا و قافیه داشته و با موسیقی زمزمه می‌شده است.

سوم. لیکوهای رودباری، آیینه تمام نمای زندگی مردم مناطق روستایی و عشایر جنوب کرمان است و همان طور که منصور علیمرادی گفته، شکی نیست که بخش عمده این شعرک‌های ساده و عمیق، محصول ذهن و زبان زنان روستایی است. یعنی نگاه و خصلت زنانه در آنها به خوبی منعکس است:

جگرم سیاه شد

سایه کن بر سرم تا نمیرم.

..

صدای موتور سیکلت می‌آید

بیدار شو، صبحانه‌آماده است.

..

با قطار فشنگ

چقدر برازنده‌تری.

چهارم. مردم رودبار زمین کرمان که شامل شهرستان‌های رودبار جنوب، قلعه گنج، منوجان، کهنوج و بخش‌هایی از جیرفت و عنبرآباد و فاریاب است، به دلیل نزدیکی جغرافیایی به استان سیستان و بلوچستان و هرمزگان، از فرهنگ این مناطق اثر پذیرفته‌اند و شعرهای شفاهی و موسیقی آنها قرابت زیادی به هم دارد. در رودبار زمین کرمان، لیکو به دو گونه گفته می‌شود: رودباری و بلوچی. «لیکوهای رودباری پنج هجایی هستند و لیکوهای بلوچی ده هجایی. یک بیت لیکوی رودباری برابر یک مصراع از لیکوی بلوچی است، اما هر دو ریتم و وزن یکسانی دارند» (ص 9 مقدمه). برای‌ آنکه تفاوت کار دست‌ شما بیاید، یک لیکوی بلوچی از کتاب منصور مؤمنی نقل می‌کنم و یک لیکوی رودباری از کتاب منصور علیمرادی:

دستمال بندی پشت بروانا

پر چیی یایی پ منی هوایا

برگردان:

دستمالی پشت ابروهات می‌بندی

و به خواب من می‌آیی. چرا؟

(صد لیکو، ص 69 و 137)

مود بور بلنده

مثلت نین بنده

برگردان:

بلند بالای من!

به زیبایی‌ات پیدا نخواهد شد

بین آدمی‌زادگان.

(لیکوها، ص 94).

پنجم. کتاب «لیکوها» در بردارنده صد لیکوی رودبار جنوب است که گردآوری و برگردان آنها را منصور علیمرادی انجام داده و آوانگاری آنها توسط خانم مرجان افشار صورت گرفته است. منصور علیمرادی شاعر و داستان‌نویس است و ترجمه او از لیکوهای مردم رودبار که خود از آنجا برخاسته و به فرهنگ شفاهی آن منطقه عشق می‌ورزد و تسلط دارد، ترجمه‌ای خواندنی و شاعرانه است. گو اینکه ایجاز ترجمه، هرگز به پای ایجاز اصل شعرها نمی‌رسد. مقدمه زیبای علیمرادی، مدخل خوبی است بر آشنایی خوانندگان با منطقه رودبار زمین و لیکوهای رودباری. کتاب در تیراژ 1650 نسخه و به قیمت 4500 تومان به چاپ رسیده است. گویندگان لیکوهای رودباری، مدعی شعر نیستند و شاید از سواد چندانی هم برخوردار نباشند، اما با ذات شعر که سادگی کلام و ایجاز است، بصورت فطری آشنا هستند. چیزی که نیاز امروز شعر ما هم هست. چند نمونه از لیکوهای کتاب را اینجا با اصل رودباری آنها می‌نویسم:

تو ای چپ مـُن ای راست

هرچی خدا خواست

برگردان:

تو از چپ بیا، من از راست

هرچه بادا باد!

..

وا کن گیوارت

ندر ای دیدارت

برگردان:

موهایت را باز کن از فرق

جانم به فدای دیدارت.

..

دم دم بیومن

خواوم حرومن

برگردان:

دم دمای سحر است

خوابم نمی‌برد.

..

چادن کشو رُن

زنده به گورم

برگردان:

گوشه چادرت بر خاک می‌کشد

زنده به گورم می‌کنی.

 





کلمات کلیدی :درباره شعر کوتاه و کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٥
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۱/۱٠/٢٧

 

حرف‌هایی که جز تو
هـیچ کس نـیـست آن را بفـهـمد
پـیـر ما را در آورده یعنی!

::

برف پشت برف می‌آید
کوچه‌ها، تشـدید تنهایی است ؛
از نگاهت
چای پشت چای می‌خواهم.

::

حرف‌هایم را کجا باید...؟
شـعرهایم را چه جوری پس...؟
آسمان ِ دفـتـر من باش.

::

جیک جیکت را
       برای لحظه‌های تلـخ جا بگذار
پلک‌هایت را که می‌بنـدی
ماه
اعصابـش به هم می‌ریزد
                         از احسـاس تنهایی.

::

برف و باد توأمنـد
می‌کشـم کلاه را
روی گوش‌ها
و به چشـم‌هام
لـذّت مرور کردن ِ درخت‌های شهر را
هـدیه می‌کنم.

::

اول این شعر،
            دلتنگم، خرابم، خسته‌ام، داغم
آخر این شعر...
(غیر از نقطه چین حرفی نمی‌ماند).

::

عطرهای لعنتی
وقتی از تو دور می‌شوم
لعنتی ترند.

::

خدا بخیر کند:
             باغ، تشنه تر شده است
خدا نصیب کند:
             لحظه‌های بارانی.

::

کاش می‌شد که بگویی: باران
و ببارد باران...

::

کسی هست
مرا دریابد از تاریکی من؟
کسی
مثـل صـدای آب، روشـن.

::

سانـدویچ هم که می‌خورم
مزهء نبـودن تو می‌دهـد.

::

در رگ من، خون سودای تو می‌چرخد
خنـده‌ام می‌گیرد اما
               از طبیـبانی که از نبـض جنـون چیزی نمی‌دانـند
صـندلی روبرویی را
              کمی سـمت نگاه من بچرخانیـد
حال من خوش می‌شـود حتماً.

::

پرواز کردن را
هـر چند کرکس‌ها بلـد هستـند
آواز گنجشکان کجا و جیغ کرکس‌ها؟

::

دست‌هایم گـیج دلتـنگی است ؛
عصرهای جمـعه
                بایـد دست‌هایت بیـشتر باشد.

::

می‌توان با استکانی چای
مست شد حتا
چشم‌هایت را اگر... و دست‌هایت را...

::

مثل دلفین ها 
با تمام هوش و زیبایی
زندگی کردیم  تا اسباب
               تفریح کسان دیگری باشیم .

::

هرچه می‌باری
تشنگی در من
پافشاری می‌کند   هر روز بیش از پیش.

::

آنچه می‌گویی
         گوارا مثل باران است
هیـچ می‌دانی؟
         کویـرم می‌کند
                آن حرف‌هایی که نمی‌گویی.

::

مسـافر گفت:
به عشق کهـنه هرگز بر نباید گشـت
و آن زخمی که در حال فراموشی است.

::

ترا حس می‌کـنم
           پـشـت تـمام واژه‌ها  امروز
تـمام بـادها
           عـطر ترا حـفـظـند.

::

رود رفت و
            سنگ را
دلـبستهء آوازهای وحشی خود کرد.

::

بهار من تویی
حالا چه فرقی می‌کند تقویم روی میز
اگر پایان پاییز است ،
            آغاز زمستان است ،
                          یا هر چـیز.

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٧
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۱/۱٠/۱۳

 

بهترین لبخند‌ها و بوسه‌های من   نثارت باد
کاستی‌های مرا می‌دانی اما
                     همچنانم دوست می‌داری.

::
بازسرایی شعری از: رابین‌درانات تاگور


My Last Salutations are to them
Who knew me imperfect and Loved me

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱۳
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۱/٩/٢٥

 

بارانـمی، بیا
آرامـمی، ببار
من در هوای آمـدنـت هسـتم.
::

صبـح می‌خواهم.
آستـیـنت را بزن بالا
تا دچار دست‌های روشـنت باشم.

::

گاه با خاطره‌های دیروز
گاه دلواپسی آینده ؛
لحظه، بسیار عزیز است
                          حرامش نکنی!

::

چه بارانی! چه بارانی!
برای اهتزاز روح
صدای ضرب کولرهای پشت بام هم کافی است.

::

به «بادا باد» و «شاید بود» و «حالا تا ببیـنم»
                                               هیچ کاری بر نمی‌آید
برای سر تکان دادن
برای شانه خالی کردن از هر چیز
روش‌های زیادی هست ؛
فقط یک بار
دلت را در نسیم و نور جاری کن
برای «عشق» وقت اندکی بگذار
فقط یک بار.

::

هــا ! زوووودتر بیا
با واوهای بیشتری حتـّا
با واوهای داغ.

::

آه اگر می‌دانست
کلماتـم چقـدر تشنۀ اوست.

::

بالاتری از کلام
              ای حـس شگفـت !
از چون و چرای عقل
                   وز گیر و گرفت ؛
زیباتری از سلام.

::

خستگی، بیماری این روزهای ماست
عشق، احوالی نمی‌گیرد
ابر، بارانی نمی‌بارد.

::

زیبای من! ایران!
این روزها سلول‌های تو پُر از درد است
این روزها
از سرفه‌های تلخ تو
                        خوابم نمی‌گیرد.

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٥
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۱/٩/٩

 

چیست در پیراهنم ؟ 
                   ـ یک ابر بی پایان 
جنگلی هستم
 که از حس مه آلود تو لبریزم .

::

و چه سخت است که از پنجره ات هر ساعت 
کوچه را زیر نظر داشته باشی 
                             و ببینی که هنوز ...
و ببینی باران ...
و ببینی که نباریده هنوز ...

::

اندازه باران...
          ـ چه می‌گویم؟
اندازه احساس یک کودک به باران
                             دوستت دارم.

::

لب این پنجره را
به کبوتر برسان.

::

خورشیدِ خواب رفتهء من!
جان خودت ـ که حرف نداری ـ
جان مرا ـ که خواب ندارم ـ
                          طلوع کن.

::

چیست این مـِـه
               اینکه از سمت تو می‌آید؟
اینکه در هر ذره‌اش یک ابر پنهان است
اینکه گیجم می‌کند از حرف‌های غوطه‌ور در عشق ؛
چیست این مـِـه
              اینکه از آوازهای بومی‌اش
                                          پیراهنم خیس است؟

::

نارنگی خوشرنگ 
                   در بشقاب پاییزی ؛
یاد تو می‌افتم :
بی تو برای هر چه نارنجی 
                          دلم تنگ است.

::

ابر دیدی با چه آهنگی
می‌رود در کوچه‌های شهر؟
با رگ من عشقبازی می‌کند یادت.

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٩
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۱/۸/٢٧

 

چشم‌هایت را ارسطو هم اگر می‌دید
دست بر می‌داشت از عقل ملال آور
بی‌خیال منطق محزون خود می‌شد
قهوه می‌نوشید
عشق می‌ورزید
«فن شعر» ش را به طرز دیگری شاید...

::

به مـاه بـودن تـو
                 غبطه می‌خورد خورشید
به برکه بودن من
                 دریا.

::

ابر هم
      از فرط دلتنگی نمی‌داند
سر به دامان کدامین کوچه بن بست...
جمعه‌هایم لعنتی‌تر می‌شود     بی تو.

::

جز عشق مگر چه می‌توان نامید؟
این داغ که در نگاه می‌بارد
این درد که دست بر نمی‌دارد.

::

هرچه می‌گویم
شرح باران را نهایت نیست
چشم‌هایت را
حافظ و سعدی و مولانا کم آوردند.

::

پلک را وا کن
آسمان از صبح حیران نگاه توست.

::

موج در موج است
ابر در ابر است و مـِه در مـِه
بوی دریا می‌دهد نام تو در ذهنم.

::

دست آن کودک که ول شد در شلوغی خیابانها...
طعم آن دستم.

::

آ آ آی پاییز تماشایی!
از تو ممنونم
برگ‌ها را در نبودن دوست‌تر داریم.

::

عطر گل، پنهان نمی‌ماند
عشق، مستوری نمی‌داند
چشم‌هایت را که معصومانه می‌بندی
انفجار ارغوان در من تماشایی است.

::

خیره باشی به کسی
بعد... ای داد ای داد
خیرگی درد بدی است.

::

کسی این قدر بارانی
کسی این قدر نارنجی...
فقط پاییز گه گاهی
                    شبیه توست.

::

نه حرف‌های عاشقانه
نه بوسه‌های داغ لب‌دوز
گاهی فقط باش .

::

هرزه‌گرد کوچه‌های شعر!
عابر همیشه در مسیر!
گاه وقفه‌ای به یک کلام ساده وزن می‌دهد
ارزش سکوت را
دست کم نگیر.

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٧
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۱/۸/۱۸

 

پُرم از خُرده ریز خاطرات خود

پُرم از شعرهای مانده پشت در

پُرم از ابرهای لعنتی، یک‌دنده، نا ایمن

کمد را وا نکن لطفاً .

::

آمد و

     در اتاق را که بست

روح ساکتم

از ته کلاس ذهن جابجا شد و

روی صندلی اول زبان نشست.

::

واژه، باران می تواند بود و خاکستر

شیشه‌ها را

                 با غبار خود نرنجانید.

::

این قدر بارانی ام از تو

که تمام چترها را نیز

                      کم می آورم امشب.

::

بر عکس تو

           هر شب به من سر می‌زند اینجا

دلتنگی لامصّبی داری!

::

جای پرنده را

صدها هزار پنجره هم پُر نمی‌کند.

::

زیبای با شکوه!

غمگین پُر غرور!

درکت نمی‌کنند و ترا ترک می‌کنند.

::

پای نان وقتی وسط باشد

حرف باران را کسی دیگر نمی‌فهمد

از الفبا، انتظار شعر بارانی غلط باشد

::

عشق، هر شب خاطراتش را

بازخوانی می‌کند

                    در خنده‌های تو.

::

بارالها، طراوتا، نورا !

آنکه روحش کلید باران است

سر راهم قرار ده او را.

::

و من خواب آن روستایم

که در عطر پروانه و

                     شو ر گنجشک

گم بود.

::

از همین بادی که می‌آید

خوب می‌فهمم

عطر تو یک شهر را دیوانه خواهد کرد.

::

و اصلاً ماه یعنی تو

و اصلاً کوچه یعنی من

چه شریانی

چه جریانی

چه گرمایی

چه ژرفایی!

::

دست در دست بارانم امروز

شانه در شانه رود

چشم در چشم دریا؛

در کنار تو عطرم

روبروی تو رؤیا.

::

اگر باور کنی یا نه

هنوز آغاز باران است.

::

مثل یک پله برقی

                      ـ تا کی

بی تو تکرار خودم باشم من؟

::

لرز می‌کند کلام

هرز می‌رود سلام ؛

امشب، آخر کلافگی است.

::

هر صبح

می‌بینمت ای کوه

تنها تو بودی که درین سی سال

روحت نلرزید و دل و دینت

تنها تو و تنهایی‌ات - ای کوه!

 

بوسه یعنی جذب اکسیژن

مثل لبخوانی ماهی‌ها.

::

از ملاقات نگاهش که می‌آیم

دیگرم حوصله هیچ‌کسی نیست

ـ گفته باشم باران!





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱۸
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۱/٧/٢٧

 

چیست این جادوی پاییزی
اینکه چشمانش برای فتح می‌آید
اینکه صدها اسب وحشی از نگاهش می‌دود بیرون
چیست این توفان نارنجی؟

::

کمکم کن باران
کمکم کن که به دریا برسانم خود را
خانه از پنجره‌اش بوی جنون می‌آید.

::

دیدار تو
درنگ قشنگی است
که هر مکان و منظره را
به حس و حال و خاطره تبدیل می‌کند.

::

تاریخ را برای چه باید خواند؟
وقتی که جای عشق
در لابلای این همه اوراق خالی است.

::

مشغول باران می‌شود
ذهنم
وقتی که با لبخند می‌آیی.

::

از چرخ گوشت می‌گذرد لحظه‌های من
از تیغ گردباد؛
حتا اگر به قهر
گـُل ناگهان گلوله شود
نارون، تبر
ای عشق کهنه‌کار!
ایمان من به تازگی‌ات کم نمی‌شود.

::

آن‌چنان که برگ‌ها به نور زنده‌اند و
            ماهیان به آب؛
زندگی من به عشق
عشق من به تو.

::

مثل یک جریان موسیقی
مثل یک باران پاییزی
ناگهانی بودنت عشق است.





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٧
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۱/٧/۱٦

 

نام تو را آهسته باید خواند
انگار رگ‌های خودت را می‌تکانی در شرابی گرم
انگار رؤیایی به ذهنت می‌رسد کم کم
انگار نجوا می‌کنی دیوان باران را
نام تو را باید نیایش کرد.

::

و بر فرض، باران شبیه تو باشد
نه در دست‌هایش همان حس سرشار
نه در بوسه‌هایش همان شور شیرین.

::

خستگی را
- چای یا قهوه؟
نه عزیزم
- چشم‌های تو!

::

عشق، وقتی آخر دیوانگی باشد
از نصیحت هیچ کاری بر نمی‌آید
در مدار صبر و خاموشی
یک هجای «هیس» هم پُرچانگی باشد.

::

باغ
وقتی تو نباشی
داغ است.

::

گاه تاریک‌ترین بخش جهان
روح متروک من است
گاه یک میخ به اندازه صد پنجره ارزش دارد.

::

ذهن ظریف آینه در حد کوه نیست
نزدیک‌تر نیا
تا همچنان شکوه ترا منعکس شوم.

::

عکس با خاطره معنی دارد
کوه با ابر، زمین با باران
عشق با اندوهش.

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٦
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۱/٧/۱۱

 

تو امنیّتی

بهاری برای درختان

درختی برای پرنده

نگاهی برای رسیدن به رؤیا

کلامی برای به خاطر سپردن

و آرامش ریشه‌داری درین عصر غمگین.

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱۱
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۱/٦/٢۳

 

این راه ... می‌دانم
منجر به پایانی نخواهد شد.
اما فقط این راه
احساس رفتن می‌دهد
                    ـ اما فقط این راه.

::

نه این باران
که هر باران دیگر
                    بی تو
                        باران نیست.

::

الکی قصه ببافم چه شود؟
تو که پیشم باشی
نه فقط خواب
            که بیداری من
رنگ رؤیا دارد.

::

شعرهایم را
بازخوانی می کنم در بوسه های تو.

::

وقتی کنارم نیستی
صبحانه یک تکلیف بی معنی است
این چای
با صد من عسل شیرین نخواهد شد.

::

دستهای تو رؤیاست
خواب‌هایی ازین دست
با کتابی پر از شعر فرقی ندارد.

::

ترَک ترَک شده این دیوار
نبودن تو چه موسیقی بدآهنگی است
درین دقایق سه در چار.

::

تو اشغال کردی مرا
و هر گوشه روح من، ردّ پای تو باقی است
و اکنون
طنین تو می‌آید از گویش من.

::

تشدید کن مرا
بگذار در صدای تو پُر رنگتر شوم.

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢۳
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۱/٦/۱٦

 

تمام قواعد درست است
تمام شرایط مهیا.
دقایق به اندازه، ساعت منظم
دو دو تا همان چارتای همیشه.
تمامی برنامه‌ها قابل پیش بینی
جواب تمام سؤالات روشن.
..
اگر عشق، تنها اگر عشق، اما اگر عشق...





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٦
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۱/٥/٢۸

 

تاریخ عشق
سرشار از شادی و اندوه است
لبریز باران است؛ گاهی تازه، گاهی تلخ.
بگذار سهم ما ازین تاریخ
آغوش باشد، بوسه باشد، شادمانی باشد و لبخند.

..

مرا آزاد کن از من
مرا آرام کن در خود
برای پلک‌هایم قصه‌ای تعریف کن امشب
که خوابم بهترین خواب جهان باشد.

..

از لب تو
«دوستت دارم» ساده‌ای هم
طعم یک جمله ویژه دارد.

..

عشق والاتر از آن است که من
به تو گویم که نگو
به تو گویم که نخواه
به تو گویم که نبخش.

..

ساحل
برای بازوان وحشی دریا دلش تنگ است
دریا
دلش یک دامن آرام می‌خواهد.

..

واقعی‌تر از نفس کشیدنم
دوست دارمت.

..

تو در من نفس می‌کشی
تو معنای اکسیژنی.

..

تو در ذهن من واژه می‌آفرینی
تو ای حس مجهول زیبا!

..

تو با تمام تازگی‌هایت
شور شراب کهنه را داری
می‌آیی و دنیا صمیمی می‌شود با من
می‌آیی و صدها هزاران ماهی قرمز
در رگ رگ من می‌شود جاری.

..

خوشا غیر عادی‌ترین شوق
خوشا بی شباهت‌ترین عشق
خوشا من
خوشا تو !

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢۸
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۱/٤/۱٢

 

عطر دوست

از میان سطرهای نانوشته نیز...

®

خانه‌های نیم‌ساز

شهر را

خسته می‌کنند

عشق‌های ناتمام

روح را.

®

باز دلتنگ‌ترم

دست‌های تو کجاست

که گره وا کند این پنجره را؟

®

و عشق و مرگ

از ابتدای خلقت آدم

کاری به‌غیر خاطره سازی نداشتند.

®

آفتاب

در کف پیاده‌رو

خواب رفته است

ماه

سکه‌ای است توی کاسه‌اش.

®

گُل‌ها

آرامش باغند

چشمان تو

گُل‌های باغ من.

®

برای نگاه تو برنامه دارم

تو باران بیاور

من آغوش صحرا.

®

تقویم ما، تمام ورق‌هایش

تعطیل هم که باشد

هر روز ذهن من

در دفتر حضور شما تیک می‌خورد.





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱٢
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۱/۳/٧

 

تاک، عاشق وار

طرّه‌هایش را رها کرده‌ست

                           روی شانهء دیوار

باد

می‌رود در کوچه مستامست.

..

خستگی، گاهی

خواب می‌خواهد کنار تو

گاه بی‌خوابی.

..

روزمرّگی

به خواب‌های من نفوذ کرده است

خواب تازه‌ای به چشم‌های من ببخش

چشم تازه‌ای به خواب‌های من.

..

خداوندان بارانند چشمانت

مرا سرسبز

مرا سیراب.

..

عشق را

هیچ پایانی نیست

یار وقتی که تویی.

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٧
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۱/٢/۳۱

 

ترا دوست دارم

به اندازه شعرهای نگفته.

..

نیمه تاریک روح من

عشق را پژمرده می‌خواهد

باز کن در را

پرده‌ها را پس بزن

نور را تشدید کن در من.

..

تو اینجا نیستی

تمام نیمکت‌های جهان خالی است.

..

نیستی و

نیست حرف تازه‌ای

بوی نفتالین می‌آید از تمام چیزها.

..

تیتر روزنامه‌ها

بوی جنگ می‌دهد

من فقط به یک کلام ساده فکر می‌کنم:

دوست دارمت.

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۳۱
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۱/٢/٢٢

 

 

ای صبح بخیر!

با زمزمه‌ای بخیر کن صبح مرا.





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٢
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۱/٢/۱

 

 

این روزها

رنگین کمان، فقط

یک خاطره ست

و بال‌های روشن پروانه

و عشق کودکانه و بی پروا

دنیا به سمت لاغری روح می‌رود.

..

از درخت‌ها فقط

مُشت هیزمی

از پرنده‌ها

چند پَر میان پَرّه‌ها

روبراه نیست

حال روزگار.

..

مثل گلدان که دلتنگ نور است

مثل صحرا که دلتنگ باران

آآآآآآآآی دلتنگی من!

..

در خواب، می‌آیی

در خواب، اینجایی

بیداری‌ام مدیون رؤیاهاست.

..

عشق، برنامه ندارد

مثل باران بهار..

..

همان اضطراب قدیمی

همان گفتگوی درونی

همان خواهش بی‌سرانجام

همان ندبه بی اجابت

همان عشق

همان درد.

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۱/۱/٢٠

 

 

چیزی برای فتح کردن نیست

نه قلب‌هایی سخت

نه قله‌هایی دور.

چیزی برای باختن هم نیست

نه یک دل بی‌غش

نه یک سر پُر شور.

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٠
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۱/۱/۱٠

 

 

می‌پرسدم: ماهی؟

می‌گویمش: لب‌هات.

می‌پرسمش: دریا؟

می‌گویدم: شب‌هات.





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٠
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۱/۱/٦

 

شش فروردین است

جیب‌هایم را می‌گردم خوب

باز کمبود بهار است اینجا

شش جهت، قحطی توست.

..

ابرها هنوز هم

بادها هنوز هم

از بهار  ِ بی تو

بی تو از بهار دل‌فروز هم...

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٦
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۱/۱/٤

 

کوبایاشی ایسا، هایکوسرای معروف ژاپنی (1764 ـ 1827 م)، شاعر مورد علاقه من است. نگاه انسانی‌اش به اشیاء و همدلی‌اش با حیوانات، از هر جنس و نوعی، بیش از فلسفه‌ورزی دیگر شاعران هایکوسرا از قبیل باشو و بوسون مرا با خود همراه می‌کند. وقتی باشو از پریدن قورباغه‌ای در برکه کهن سخن می‌گوید، در نگاه او آنچه اهمیت دارد قورباغه نیست، بلکه برکه کهن و صدای آب حاصل از جهیدن قورباغه است. اما هایکوهای ایسا در مورد قورباغه‌ها و گنجشک‌ها و زنجره‌ها، واقعاً در مورد خود آن‌هاست. عمیقاً به آن‌ها مهر می‌ورزد و با آن‌ها سخن می‌گوید. حدود 500 هایکوی ایسا را در بهار سال 1383 با سواد نصفه و نیمه خودم ترجمه کردم. «پروانه» در هایکو، نماد بهار و بخشی از چشم انداز این فصل رنگین محسوب می‌شود. مگر آنکه در خود هایکو به فصلی دیگر اشاره شود.

 

نخستین پروانه

بر تاقچه می‌نشیند

بی هیچ سلامی.

..

کالبدی از خاک

این همه تابناک:

پروانه کوچک.

..

افسون می‌کند

آدمی را

پروانه چمن‌زار.

..

در سایه درخت

آرمیدن در کنار یکی پروانه...

دوستانی از زندگی پیشین.

..

شکوفه داده است

با پروانه‌ها

درخت خشکیده.

..

پروانه باغ؛

کودک سینه‌خیز می‌رود و پروانه می‌پرد

می‌خزد، می‌پرد.

..

درین جهان

از صبح تا غروب

پروانه‌ها نیز باید جان بکنند.

..

پروانه

از شاخه‌ای به شاخه دیگر

غروب برکه؛

یک اتفاق بهاری.

..

کنار رود

در کاسه آرمیده است

پروانه.

..

کلبه من

خوابگاه پروانه‌هاست

امشب.

..

چنان می‌چمد پروانه

که گویی

چیزی نمی‌خواهد درین جهان.

..

جست و واجست پروانه؛

من نیز

گرد و خاکی بلند می‌کنم.

..

می‌آیند و می‌روند

با هم

پروانگان باغ.

..

آستین من

بالش اوست

پروانه، آرمیده است.

..

مغموم ِ

شکوفه‌های فرو ریخته:

پروانه کوچک.

..

پروانه‌وار

از شاخه‌ای به شاخه دیگر

چنین است راه و رسم بودا

درین جهان.

..

حتی پروانه نیز

در ترازوی تقدیر

وزنی دارد.

..

میالای بال‌هایت را

در لای و لجن

پروانه بزرگ!

..

از هرزه علف‌ها

بر آمده است

پروانه کوچک.

..

سبک می‌نشیند

پروانه

بر کتری چای.

..

گویی که

یکی از زایران معبد است

پروانه کوچک.

..

از همان روز آغاز

کار پروانه

بازی است.

..

پرنده قفس

به رشک نظّاره می‌کند

پروانه را.

..

آرمیده بر دیوار

شبت خوش

پروانه کوچک!





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٤
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٠/۱٢/٢٤

 

1)

گاهی به‌جای «دوستت دارم»

می‌پرسد: احوالت چطور است؟

من نیز می‌گویم:

خوبم. خدا را شکر!

 

2)

طعم گلوی روشنت

زیر زبانم هست.

 

3)

یک‌روز آدم برفی قصه

دستان گرمت را

در دست‌های خود

لب‌های داغت را...

و آب شد کم کم.

 

4)

روی تمام صندلی‌ها

جای تو خالی است.

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٤
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٠/۱٢/٧

 

یک شهروند مضطرب،

    یک کارمند گیج

یک شاعر سرگشته،

    یک انسان بی‌رؤیا؛

تنهایی من شکل‌هایی مختلف دارد.

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٧
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٠/۱٢/٧

 

 

ـ «چه برفی! چه برفی!»

پُر از شادی و خستگی

                   برف پاک کن.





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٧
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٠/۱٢/٤

 

 

این سایه، لگدکوب خودش خواهد شد

زندانی آشوب خودش خواهد شد

در روحت، دیکتاتور تنهایی است

که آخر مغلوب خودش خواهد شد.

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٤
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٠/۱۱/۳٠

 

آسمان یکدست خاموش است و خاکستر

گفت: دلتنگم.

ـ بوی باران با کسی شوخی ندارد

باد گفت و رفت.

..

باز برخاسته از دنده چپ

تپش قلب عجیبی دارد

سر به دیوار و در و پنجره می‌کوبد

باد، دیوانه توست.

..

عشق، لبخند قشنگ توست

وقتی از شوق، نگاهت سرشار

وقتی از بوسه، لبت سیراب است.

..

عشق، عادلانه نیست

یک طرف همیشه زخم

یک طرف همیشه تیغ.





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۳٠
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٠/۱۱/٢٧

 

گفت: باران باش

رفتم از لب‌های او باران بیاموزم

گفت: گرما باش

یاد خورشیدی که از پیراهن آبیش سر می‌رفت، افتادم

گفت: دریا باش

موج‌ در موج آمدم

توفان شدم

بر ماسه‌های گرم آسودم.





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٧
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٠/۱۱/۱٦

 

دست‌هایت چه نسیمی دارد

وقتی از پیرهنم می‌گذرد

مثل آن است که در وا شده است

نور گرمی به تنم می‌گذرد.

..

تشنه هوای ابری‌ام

تشنه قدم زدن کنار تو

در هوای ابری‌ام.

..

از بوسه‌ات لبریز

از خنده‌ات سرشار...

شعری به لب‌هایت بدهکارم.

..

با سینی چای می‌رسی

عطر تو شروع می‌شود

گرمای تو در من جریان می‌گیرد.

..

و دلتنگ لب‌های برفم

و دلتنگ ابری

که بر شانه‌هایت.





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٦
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٠/۱٠/۳٠

 

 

وقتی کنارمی

جایی برای هیچ شتابی...

مقصد، همین حضور من و توست.





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۳٠
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٠/۱٠/٢٢

 

بعضی از پنجره‌ها

بوی باران دارند

بعضی از پنجره‌ها

آسمانـند و نسیم

بعضی از پنجره‌ها دیوارند.

®

روز در حال رسوب

کوچه در حال غروب

پشت این پنجره گرم‌است به تو.

 

 

::

وبلاگ باران هزار ابر سرگردان با یادداشتی جدید به‌روز است.





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٢
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٠/۱٠/۱۳

 

ابرها را با خودش

               هی این سو و آن سو

میزها را درهم و برهم

باد در ذهنم...

®

ماه را با آخرین بوسه

چای را با آخرین خرما

تلخ شیرینی است اوقاتم.

®

گوینده، مشروح خبرها را...

از عشق و رؤیا هیچ حرفی نیست.

®

خورشید گویی کمتر از هر روز...

دست تو می‌باید

          درین سرمای طاقت سوز.

®

از کوه‌ها خورشید

از شانه‌هایت ماه.

®

خاموش و روشن می‌شود پلکت

در چارراه حیرتم اینجا.

®

در جهانی خالی از رؤیا

کودکان

یادآور پروانه و رنگین کمان هستند.

®

زمستان بی شباهت نیست

به لب‌هایی که بی لبخند...

®

سر بهبود ندارد این زخم

قصد آرام ندارد این داغ

دست‌های تو مگر...

 

::

توضیح ضروری. شعر قبلی را به دلایلی برای یکی دو هفته غیر فعال کرده‌ام. از دوستانی که محبت کرده و یادداشت گذاشته‌اند، عذر می‌خواهم. انشاءالله آن مطلب، فعال خواهد شد.

 

 

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱۳
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٠/٩/۱٧

 

از پلّه‌ها بالا و پایین می‌روم هر روز

پاگردها، گاهی پُر از لبخند

گاهی به غیر از ناسزا و ناروا چیزی نمی‌بینی

پایین و بالا می‌شوم هر روز.

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٧
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٠/٩/٥

 

1)

در آفتاب خزان

درختان

زردتر.

 

2)

زیر تیغه برف پاک‌کن

برگی

از هفته‌های پیش.

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٧:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٥
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٠/۸/۳٠

 

ابرها گیجند

باز باران توی جنگل‌های گیلان ظاهراً دارد...

باز باران بر کویر من نمی‌بارد...

باز دلتنگی...

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٧:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۳٠
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٠/۸/٢٤

 

ای علی!

ای معمّای شگفت!

عشق، روزی که به دنیا آمد

از خدواند سراغ تو گرفت.





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٦:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٤
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٠/۸/۱۸

 

گاهی کلام

در وصف واقعیت ما کم می‌آورد

ناچار

این سه نقطه و... دیگر هیچ!

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٦:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱۸
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٠/۸/۱٠

 

بوی تو دارد لابد

این باد لعنتی

که نمی‌وزد.

نبودن تو

همه جا هست.

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٠
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٠/۸/٥

 

پاییز خوبی است

همه چیز در تعادل است:

عشق

اندوه

آفتاب داغ پیش از ظهر

و نسیم خنک بعد از ظهر.

::

به باران دل نبند

که هر چهار فصل،

دیوانه‌ات خواهد کرد:

اگر ببارد، از شوق

اگر نبارد، از دلتنگی.

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٥
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٠/٧/۳٠

 

در را که می‌بندی

یک شهر، تنها می‌شود در من.

..

آفتاب گرم و سایه خنک

ابرهای تا هنوز...

تشنه‌ام ترا.

 

یادداشت اکبر اکسیر بر «خواب گنجشک‌ها»، روزنامه اطلاعات (سه شنبه 27 مهر 90، ضمیمه ادب و هنر، ص 3)





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۳٠
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٠/٧/٢۱

 

  •  سنگ‌ها در برکه‌ از خواب تو لبریزند
  •  ایستادن، ریشه دارد در غرور من
  •  مِه که می‌گیرد دلم بوی تو می‌گیرد
  •  در عقیق بوسه‌ات لب‌های من در حالت ذکرند
  •  و علی‌رغم هزاران قفل/ نور، آخر نشت خواهد کرد

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢۱
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٠/٧/۱٤

 

مثل پنج‌شنبه‌ها

خستهء جهان بی عدالتم

مثل جمعه‌ها

تشنهء عدالت لبان تو.





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٤
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٠/٧/۱٠

 

ای آتش باریده در خونم!

هر بار از لب‌های تو ممنون بارانم

هر بار از باران لب‌های تو ممنونم.

::

ببار بر من ازین بیش

که من توقع رنگین کمان شدن دارم.

::

تو اینجا نیستی و من

برای نیمکت‌ها قصه می‌گویم.

::

تمام سرزمین‌های من اشغال است

دلم آواره طرز نگاه توست

مرا آزاد کن ای عشق!

::
ابر از پنجره‌های می‌گذرد

یاد لب‌های مِه آلود تو

                          در موسم پاییز بخیر!

::

گریبان را که بگشایی

اجابت می‌شود دستم.

هوای چیرن ماه است در باران پاییزی.

::

از کوه پایین می‌روم کم کم

بر قله، ابری گرم نجوا بود.

از جیب‌هایم بوی باران تو می‌آید.

::

خلوتی کجاست

تا کنار گوش تو

شعر و بوسه‌ام یکی شود.

::

هر صبح، آفتاب

هر صبح، یاد تو...

::

یاس‌ها امروز

خیس باران سحرگاهی؛

گونه‌های نازکت را سخت دلتنگم.

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٠
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٠/٦/۱۸

 

پاییز را

         به هیچ می‌انگارد

دستی که دست‌های ترا دارد.

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱۸
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٠/٦/۱۱

 

باید برای روزهای بی‌تو فکری کرد< نمی‌شود که به باران سلام هم نکنیم < ماه گاهی کاملاً هم ماه نیست < روح من یک معبر تاریک، چشم تو فانوس در فانوس < کتاب‌ها خوابند، و واژه‌ها بیدار < بوی آغوش تو دارد ماه < سراپا نگاهم < خدایا غرور مرا باز دریاب < درین غروب غریبانه دوستت دارم < اوقات من بی‌تو، اوراق اوراق است < باران کنار توست، و حسرت باران کنار من < با صد هزار پنجره هم وا نمی‌شوم < عشق دارد توی اوقاتم نمی‌بارد < در خواب‌هایم حاضری هر شب < درد می‌کند نبودنت < حس دلتنگی، از سر و کول اتاقم می‌رود بالا < من از دیوار می‌آیم < وقتی که دستت نیست، از دست باران نیز کاری بر نمی‌آید < ماه هم بی تو دلش می‌گیرد < می‌خواهمت می‌خواهمت می‌خواهمت یعنی.

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱۱
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٠/٦/٤

 

هر دو دنبال یک چیزیم

تو به دنبال کوه‌های بلند

من به دنبال روح‌های رفیع.

..

دنیا شبیه چشم‌های توست

از مهر و قهرش

               هیچ کس سر در نیاورده‌ست.

..

سبک معماری روح من

از نگاهت ریشه می‌گیرد

این ترک‌ها را

            چه استادانه در روحم رها کردی!

..

به ستوه آمده روحم اینجا

گردبادی دارد در قفسم می‌پوسد

می‌روم پیرهنم را در باد...

..

آن سوی پنجره‌ام

کوه، افراشته قد

جنگل، انداخته بر پایش سر

کاش در منظره من بودم و تو!

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٤
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٠/٥/٢٩

 

خاک، روی باغ می‌ریزند

داغ ِ داغ ِ داغ می‌ریزیم.





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٩
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٠/٥/٢٧

 

و بوسه‌ات یعنی:

لمس حروف «دوستت دارم».





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٧
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٠/٥/٢۱

 

دلتنگی‌ات را من

تنهایی‌ام را تو...





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢۱
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٠/٥/۱۸

 

من به رؤیا

باور کودکانه‌ای دارم

آی‌ی‌ی رؤیای کودکانهء من!





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٤:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱۸
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٠/٥/۱٤

 

چشم می‌بندم:

بوسه‌هایت را تصور می‌کنم بر لب

دست‌هایت را تداعی می‌کنم بر تن

چشم‌بندی می‌کند رؤیا.

..

روبروی من

باغ در باغ است

روبروی من

دست‌هایت دست‌هایم را

روبروی من

دکمه پیراهنت داغ است.

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٤
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٠/٥/۱٠

 

® برای کوچه باران باش/ برای خانه نیلوفر.

® پاسخ باران/ جز سکوتی سایه‌گستر نیست.

® در خشکسالی‌ها/ باران برایت آرزو دارم.

® بوی باران یادگار بوسه‌های توست.

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٠
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٠/٤/۳۱

 

بر صحنه

          باران، پرده‌خوانی می‌کند گویی

وز لاله‌زار این نمایش،

                       زخم تنها زخم تنها زخم...

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۳۱
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٠/٤/٢٩

 

وقتی که باران توی رؤیاها نمی‌بارد

وقتی نسیمی نیست؛

باید برای خواب‌هایم رمز بگذارم.

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٩
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٠/٤/۱٦

بیداری‌ام

دست از سر من بر نمی‌دارد

ای‌کاش خواب دست‌هایت را...





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٧:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٦
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٠/٤/۱٤

 

دست‌هایت چیست؟

نیلوفر

بوسه‌هایت چیست؟

بارانی که روی برکه می‌بارد.

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٤
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٠/٤/۸

از این کوچه هر روز

از این شهر هر بار...

و هر روز و هر بار دلتنگم ای یار!

..

من از عشق داغم

و از داغ سرشار.





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۸
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٠/٤/٦

 

قطاری است کم خون

رگی بی مسافر:

چه اوقات بی‌مایه‌ای بی تو دارم.





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٦
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٠/٤/٢

 

من کاملاً صحرا

تو کاملاً باران؛

دیدار ما آغاز یک حسّ خوشایندست.

 

::

اگر وقت و حوصله داشتید، مصاحبه سایت انجمن شاعران ایران را با نویسنده وبلاگ بخوانید.





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٠/۳/۳۱

 

به باران بگو بیش ازین‌ها ببارد

و باران مگر چیست؟

سلام تو وقتی که در می‌گشایی

صدای تو وقتی که از شوق خیس است.





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۳۱
    لینک مطلب   نظر شما ()