۱۳٩٤/٥/۳۱

قفل در را می‌گشایم، باز
باز در من بال‌های بسته
    در من زجر پایین آمدن از اوج
         در من قفل‌های تازه
               در من حس تعطیلی است یا تعطیلی حس است.

در   همان بِه گیر لولاهای خود باشد!





کلمات کلیدی :شعر نیمایی و کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۳۱
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٤/٤/۱٩


خداوندگاری که عشق است
به اندازهء داشتن نه
به اندازهء خواستن می‌دهد.

زمین ضرب‌در باغ
زمین ضرب‌در عطر باران
زمین ضرب‌در شور گنجشک...
و آدم که آمد
و آدم که دلتنگی‌اش را بسر کرد
و آدم که توجیه تنهایی‌اش شد
گمانم که رازش همین چیزها بود.

خداوندگارا!
اگر عشق، رنج است
مرا بهترین دسترنج است.

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/۱٩
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٤/٤/۱۱


صدای درد به‌هم می‌خورَد
به سوی پنجره می‌آیم
برای لکه عینک، دو تکه ابر بس است.

زبان درست نمی‌چرخد
وگرنه نام تو یک شهر را به‌هم می‌ریخت.
علاج روح چروکیده
دو قطعه موسیقی است
که چشم‌های تو بنوازد.
صدا، صدای خوشی نیست
جهان دچار ترافیک خشم و خون شده است
مرا رها نکن اینجا.
دو تکه ابر بیاور
برای حنجره چاک خورده
برای عینک پایان گرفته.

زبان شعر به یک رقص تازه محتاج است
به دست‌های تو یعنی
که روی پنجره شهر ضرب می‌گیرند.
قرار کوچه ما این است
که بی‌قرارتر از یال اسب‌ها باشد
دمی که خون به رگ باد می‌وزد.
به‌هم نریز به‌هم ریزی ِ مرا
قرار نیست که باران به چتر باج دهد
قرار نیست سکوتی که بوسه می‌طلبد
به نفع وسوسه پیرهن فرو ریزد.

صدای تیر
جواب پنجره نیست
و کفش قرمز
به کوچه بیشتر از انفجار می‌آید.
دوباره پلک بزن
که عطر ماه، گره وا کند زبانم را
که آن دو ماهی کوچک
گواه خاتمه زخم‌های من باشند
که از شنیدن تو
اتو شود روحم.
دوباره پلک بزن!

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/۱۱
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۳/۱٢/۱٥

 

عشق را در صف بانک
ماه را توی لجن
شعر را پشت نقاب...

زردی چشم تو بی چیزی نیست
دست‌های متبرک، سر غارت دارند
تو همانی که صدایت سخن از مور و ملخ می‌گوید.

کرم در ذهن درخت
تیر در جان نسیم
میخ در قلب زمین.





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱٥
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۳/۱٢/۱٠


و غمم می‌گیرد
از صدایی که نه باران دارد
نه هجا کردن نان را بلد است.

باید از آینه پرسید
چه دلیلی است ترا یا چه دلی
که بجز زنگ نمی‌پردازی؟

سنگ در لقمه ما
مثل این نقطه که در نون ابدی است
عاقبت قسمت دندان شما نیز شود.

هرچه این پنجره را زیباتر
هرچه در فکر زلال آمدنم
باز بازار لجن داغ‌تر است.

شاهبازان وقتی
به فرود آمدن از خویش رضایت دارند
از کلاغان چه تمنَای بر افراختنی.

در زمستان جهان
از دل سنگ، بخار است که بر می‌خیزد
از دم آدم نه!

آمدی نور شوی در ظلمات
روزن نازک این پنجره را هم بستی
بگذارید که تاریک‌تر از این نشویم.

برف، زیبایی خود را دارد
می‌شود قاب گرفت
به گل و لای زمین نیز کمی فکر کنید!

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱٠
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۳/٦/٢۳





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢۳
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۳/٤/۱٩


خالی‌ام
از صدای کودکانه‌ای که در سراسر حیات
از دریچه‌ای که آفتاب را به سمت میز
از ترانه‌ای که بغض را به شکل اشک
از نوازشی که رعشه در رگ اتاق
از گشودن دری که عطر ویژه ترا...

خالی‌ام
از تلفظ سلام
از تلاقی نگاه
از تلاطم نفس.

غوطه خورده روح در غروب
داغ بسته بوسه در وداع
هرز رفته عشق در سکوت.

خالی از پرنده است آسمان
کوچه از هوا و خانه از نفس
خالی از توام.   به داد من برس!

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۱٩
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۳/٢/٢٦

 

در رگ خطاب‌های عاشقانه خون نمی‌دَوَد.
جنس ِ نعره جور نیست.
رودخانه‌ها به گِل نشسته‌اند.

خنجر است و بس
آنکه سهم گـُرده‌های دل‌شکسته را درست می‌دهد.
بادبان فرو کشیده‌اند زایران آب.

در گلوی شمع
شعله‌ای نمانده تا سر  از سیاههء سکوت بر زند.
بوسه ـ این بهار ِ بی بدیل ـ
پـــلّه می‌خورد به یک نمایش کلیشه‌ای.

هیچ جادّه‌ای نمی‌رسد به رستگاری جنون.
دستِ مرگ از شُکوهِ پَر زدن تهی‌ست.

قایقی کجاست
تا مسافران ِ تشنه را
با شرابِ چشم‌های دوست هم‌سفر کند؟

خسته‌اند عاشقان.

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٢٦
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۳/٢/۸





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۸
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۳/۱/٢


اولین موسیقی دنیا
ضرب باران بود و آوای چکاوک‌ها
کشف ربط بین اندوه و شعف در خون
حزن ِ شادان، شادی محزون
ناگهان جاری شدن در شوقِ بی تعریف
ناگهان عاری شدن از عادتِ اصوات
ناگهان خاموش
ناگهان فریاد.

از همان آغاز تا امروز
هرچه آهنگ است
هرچه در روح بشر غوغاست
یادگار اولین موسیقی دنیاست.

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٢/۱٢/٢٥


خبر دارم که در فردای فرداها
بهار ِ بهترینی هست.

دری را می‌گشایی:
 پشت آن، درهای دیگر هم
خبر دارم
گشوده می‌شود آن آخرین در  هم.

بهاری پشت آن در
             لحظه‌ها را می‌شمارد باز
و هر قفلی
کلیدی تازه دارد باز.

من از دیروزهایِ رفته دانستم
که در امروز ِ ما تقدیر ِ فردا آفرینی هست
خبر دارم
بهار بهترینی هست!

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢٥
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٢/۱٢/۱۸


صداهای اعماق
به سوی تو جاری است.
تو آن نقطهء اشتعال جهانی
که گرمای موسیقی و شعر، مرهون تابیدن توست.

صداهای اعماق
ترا دوست دارند
که انگشت‌های ظریفت
نوازندهء تار و پود سکوت است.

صداهای اعماق
گرفتار عطر تو هستند
گریبان که وا می‌کنی
زمین بیرقی می‌شود در وزش‌های پنهان.

و  ای ریشهء باشکوهم!
مرا بشنو از سمت خاموش ِ روحم.

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱۸
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٢/۱۱/٢٩


1)
بهترین یافته چیست؟
گام‌‌هایی که نُت گم شدة باران است.

سال‌ها بود
      که این پنجره
            با آجر و سیمان و ستون فرق نداشت
باز می‌شد، اما
در نسیمش گره هیچ دلی بسته نبود.

2)
عشق می‌آید و
 تا سقف به سیلاب فرو می‌بَرَدت
اتفاقی است
      که افتادن آن دست تو نیست
و اگر پای گرفت
گام در گام، ترا
صرف بی‌خویشتنی خواهد کرد.

3)
و از آن روز به بعد
قفل هر پنجره را بگشایی
بوی موسیقی باران دارد.





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢٩
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٢/۱۱/۱

 

از نوشته‌ها 
اگرچه قصّهء دروغ کم نخوانده‌ام
هرچه فکر می‌کنم
کاغذ سفید
بیشتر به من دروغ گفته است.

نا امید نیستم، ولی
هرچه کاغذش سفیدتر
از دروغ‌های نانوشته، ترس من شدیدتر!





کلمات کلیدی :شعر نیمایی و کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٢/٩/۱٩

تو نباشی
دوستت می‌دارم
وسط حنجره، حلق آویز است.

تو نباشی
خبری نیست که نیست
تیترها ـ ریز و درشت ـ
تیر در ظلمت رستاخیز است.

تو نباشی
گرچه تقویم ورق خواهد خورد
آخرش پاییز است.





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱٩
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٢/۸/٢٥


جغرافیای من تویی
           تاریخ من حتّی
با توست پیوندم.
هر گوشۀ دنیا که باشم، هر کجای خاک
با نسبتِ تو می‌شناسندم.

عشق منی
       ـ محدودۀ بی انتهای من ـ
هر پنج حسّ و شش جهت
                یادآور پیوند من با توست.
از تو چگونه دست بر دارم
وقتی عنان اختیار روح و تن با توست.

«من» گفتنِ من، حرف بی‌جایی است
وقتی که تو با هر نفس، دم می‌زنی در من
وقتی فقط پیراهنی از «من» به تن دارم
جغرافیای من تویی
           تاریخ من حتّی
هر گوشۀ دنیا که باشم، هر کجای خاک
در تو وطن دارم.

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢٥
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٢/۸/۱٧

 

نداشتم که نمی‌شد.

برای داشتن تو نمی‌شود که نخواست
برای خواستن تو نمی‌شود که نجنگید
برای یافتن تو نمی‌شود که نجُست.

چه غصّه‌ها که نیامد
چه قصّه‌ها که نرفت!

تویی که دار و نداری
نمی‌شود که نداشت.





کلمات کلیدی :شعر نیمایی و کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱٧
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٢/٧/٢۱


خسته‌ام شبیه آن مسافری که
             از هزار فرسخ سیاه آمده‌ست و
                     بازوان هیچ کس برای در بغل گرفتنش
                                                        گشوده نیست.
خسته‌ام شبیه قفل کهنه‌ای که
             سال‌های سال بی کلید مانده‌ است.
خسته‌ام شبیه نامۀ بدون مقصدی که
             باد کرده روی دست پست‌چی.
خسته‌ام شبیه پلّه‌های بی سر و تهی که...
                                      خشک و خالیی که...
                                                      غم گرفته‌ای که...

چند پلّه خسته‌تر هنوز...

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢۱
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٢/٧/۱٦

 

پُر نمی‌شود نبودنت.

پُر نمی‌شود
جنگل بُریده با هزار عکس
درّهء تکیده با هزار ماه.

من هزار درّه و هزار جنگل از تو خالی‌ام.
پُر نمی‌شوم
با هزار چیز...

آن قدر نبوده‌ای که پُر نمی‌شود
جای خالی تو    با خودِ تو نیز!

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٦
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٢/٦/٢۱


ناملایم‌ترین حرف‌ها را

گاه زیباترین دست‌ها می‌نویسند.

غیرعادی‌ترین عشق‌ها، گاه

حاصل گفت و گوهای معمولی ماست.

 

زندگی، هیچ تفسیر قطعی ندارد

هیچ‌کس از سرانجام آیینه‌ها مطمئن نیست.

 

گاه با یک سلام صمیمی

شکل آرامش تو به هم می‌خورَد

گاه با یک خداحافظی به موقع

رستگاری رقم می‌خورَد.

 

پشت این در که وا می‌کنی

                        ـ احتمالش زیاد است

بادها

قابل پیش بینی نباشند!

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢۱
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٢/٦/۸

 

برایم کتابی بخوان
کتابی که هر واژه‌اش عطر مخصوص دارد
و هر صفحه‌اش ابتدای بهار است
و هر فصل آن، شاخه‌ای از رسیدن.

کتابی که بوسیدنت را
به باران بدل می‌کند
و خندیدنت را
به دریای آرام.

برایم کتابی بخوان با سرانگشت‌هایت.

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی و کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۸
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٢/٥/٦


به بُن بست خوردن
و از کوچه‌های بزک کرده رو دست خوردن؛
همین‌قدر می‌دانم ای جان
که در جیب‌های خیابان
جوابی برای جنون نیست.

نه اینکه ظرافت ندارند و زیبا نباشند
ستون‌های سیمانی شهر
                    بسیار هم خوش‌تراشند
ولی با تمام تفاصیل
              زیبایی این معابر
به اندازه یک وجب بی‌ستون نیست.

کسی شک ندارد
قشنگ است گلدان
ظریف است معماری حُسن یوسف
ولی در رگ جلوه این عروسان
کسی شک ندارد که خون نیست.

نوشتیم از عشق و صد بار خط خورد
و هر بار
          این نقش، مُهر غلط خورد
که فهمیدم این راه، پرت است و
                               این ماه، بن بست
که دانستم اینجا کسی مرد این آزمون نیست.

همین است حرفم:
بیابانی ِ یک نگاه شگرفم
خیابان، مجال جنون نیست.





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٦
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٢/٤/۱۱

 

کابوس‌ها
محصول بیداری است

وقتی که جدی می‌شود هر چیز
وقتی خرید خانه رؤیایی‌ترین حرف است
وقتی برای درک باران وقت کم داریم
وقتی سر آیینه‌ها را شیره می‌مالیم
وقتی سلام ساده هم گیر هزاران شرط بی‌ربط است.

کابوس‌ها
فرزند ذهن ماست.

 

فروردین 92





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱۱
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٢/۳/٢٢


اگر یک دو سطر است، یا یک دو صفحه
تو مسئول فحوای این شعرهایی
اگر زشت و بدخط، اگر خوب و خوانا
تو داری مرا می‌نویسی.

مگر چیست سرمایه من؟
بجز حرف‌هایی که از تو
بجز لحظه‌هایی که با تو
بجز راه‌هایی که تا تو...

و هر روز حس می‌کنم رو به پایان خویشم
و از روز دیگر
تو آغاز یک حسّ و حال جدیدی.

زمین سردتر می‌شود – باغ انگور کمتر
و آدم به گرما و گرما به خورشید
و خورشید، مرهون پیراهن توست.

اگر سردم اینجا، اگر گرم و گیرا
تو مسئول تعبیر این فصل‌هایی.
مرا گرم بنویس
مرا از سر سطر...

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٢٢
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٢/۳/۱۱


در تمام انتخاب‌ها
«من» شکست خورده است.
هرچه این مسیرهای ناگزیر را نگاه می‌کنم
گوشه گوشه‌اش:
تیغ‌های رفته در جگر
جیغ‌های مانده در گلو.
..
با «من» شکست خورده
                  هیچ التیام دیگری
                        بجز طراز دامن تو نیست
اندکی کنار من درنگ کن
این «من» شکست خورده
                        جز من «تو» نیست.
..
با چه قاطعیّت زننده‌ای
پرده را کنار می‌زنند:
هی «من» شکست خورده!
                            دست و پا مزن
ها گلوی لعنتی!
ها صدای دل نکنده!
                      ها... نزن!
..
در مصاف تیغ با جگر
خون و خاک، نکته‌ای جدید نیست
با تمام این شکست‌ها، ولی
«من» هنوز نا امید نیست.
..
«من» هنوز هم
می‌تواند از میان تیغ‌ها و جیغ‌ها
طعم یک صدای تازه را قشنگ حس کند
می‌تواند از ضمیر «تو»
رو به سمت یک فضای پا نخورده پُل زند.
..
با تمام این شکست‌ها
تو همان انرژی نهفته در منی که می‌کشانی‌ام
من هنوز می‌توانمت
تو هنوز می‌توانی‌ام.

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۱۱
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٢/٢/٢٧

 

خیس باران شدنم را بنویس
بنویس این همه ابر
در سویدای من از چیست که بی‌وقفه فرو می‌بارد؟
..
روزها از پی روز
ساعتی بارانم
ساعتی بعد از ظهر.
..
در من این پنجرۀ رو به جهان
سعی دارد که به معنای جدیدی برسد.
..
انبساطی داری
که به تنهایی من می‌آید.
..
مُهر امضایم را
از هیاهوی گرافیک خیابان برهان
نُت لب‌هایم را
محو موسیقی خاموشت کن!

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٧
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۱/۱٢/٢٩

 

پـُر از حرف‌های سفیدم.

 

از آن برف‌هایی که بی من
از آن بادهایی که بی تو

از آن کوچه‌هایی که بی ما.

 

از آن بی تو باران

از آن بی تو رؤیا

 

از آن لحظه‌هایی که سنگین‌تر از شاخه‌های درختان

از آن ردپاهای پوشیده از برف

از آن دست‌های فرو رفته در جیب.

 

از آن کافه‌هایی که بی من

از آن میزهایی که بی تو

از آن قهوه‌هایی که بی ما.

 

من از جمعه لبریزم اینجا

مرا شنبه کن از حضورت.

 

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢٩
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۱/٩/٦

 

کلماتی بفرست
که خلاصم کند از دلتنگی
که منــوّر بزند در روحم.
..
مین خنـثا شده را
                 هیچ امیدی به عوض کردن این منظره نیست
..
کلماتی بفرست
که به اندازه خمپاره تکانم بدهد
که به موج تو دچارم بکند
که شهید تو شوم.

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٦
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۱/۸/٢٤

 

باورم کن روح آیینه!
باورم کن باور باران!

میوه ممنوع!
سهم من باش از تمام باغ‌های نوبر دنیا
طعم هستی را به لب‌هایم اشارت کن
عشق را ارزانی من باش.

ماه پا می‌گیرد از دست تو
                           وقتی می‌وزی بر من
شعر از دیوارهای شهر می‌بارد.
یک دو گام آهسته‌تر بردار
بادها را وحشی عطر خودت کردی.

باورم کن انتشار روشنایی‌ها!
متن تاریکی به دستان تو محتاج است
نور در تقدیر من بنویس
زیر و رویم کن در اعجاز نگاه خود.

پلک‌هایت را چه می‌بندی؟
احتمال گم شدن دارم.






کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٤
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۱/۸/٥

 

رانندگان تاکسی و روزنامه‌ها
و طوطیان شاد شکرخا را
چیزی بجز جویدن اخبار آب و نان
و ارزش سهام و دلار و ازین قبیل
ارضا نمی‌کند؛
ما و دلی
          که زمزمه عشق دارد و
در هر دقیقه، دغدغه‌اش دست‌های توست
ما و دلی
          که از همه تیترهای داغ
غیر از همین دو چیز، تقاضا نمی‌کند.





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٥
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۱/٦/۳۱

 

1)

گاه در جاده بایست

به درختی که نروییده بیندیش و کنارش بنشین

لحظه‌هایی هم هست

که نرفتن هنر است.

 

2)

افق از پنجره زیباتر شاید باشد

افق واقعی اما آنجاست

که تو در حال تماشای خودت

واژه‌ها را بفرستی بروند.

 

3)

در نگاه تو

        به دیوانه‌ترین شکل

                             به دریا زده‌ام

لب این ساحل، جز پیرهنم، چیزی نیست.

 

4)

پرده از راز اگر برداری

کلماتت دیگر

خرت و پرت کمد خاطره‌ها خواهد شد.

 

5)

سر به زانوی کسی باش

          که از ساحت باران برسد

زانوانت باید

وقف موهای برآشفتۀ دریا باشد.

 

6)

شوق دیدارت اگر هست

                              فقط

از خودت منها شو.

 

7)

خواب، وقتی که نمی‌باری تو

با به هم خوردن درها در باد

با فرو ریختن سقف تَـرَک خورده

                                 چه فرقی دارد؟

 

8)

عشق وقتی که کُد پستی روحت باشد

شعر هر کس که بگوید با خود

نامه هر کس بنویسد به کسی

مقصدش، خانۀ توست.

 

9)

تو که حتا یک‌بار

دست بر بال کبوتر نکشیدی

                   که بدانی چقَدَر ابر در آن پنهان است

تو که با ماهی‌ها

حرف‌هایی که بفهمند نگفتی هرگز

تو که اصلاً ... تو که هستی اصلاً؟

 

10)

ابر دارد روحت

رود، در اسم تو دنبال خودش می‌گردد

آب، نزدیک‌ترین حالت توست.

بروم خاک شوم!

 

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۳۱
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۱/٦/٢٩

 

آنکه بی شائبه می‌بخشد عشق
هرچه، هرجا، هر وقت
ابر بودن بلد است.

حال هر پنجره را
فارغ از دغدغه می‌پرسد ابر.
طره وحشی گندم‌ها را
باد، اندازه نمی‌گیرد و می‌افشاند.
آفتابی که نگاهش مهر است
نیست دنبال وجب کردن سطح من و تو.

عشق، یک بچه تخس است و هنوز
صفر می‌گیرد از درس ریاضی هر روز.





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢٩
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۱/٥/٢٥



گوشه پنجره را باز کنید
باد باید بوزد
ابر باید برود
ذهن باید نفسی تازه کند.

عشق هر بار که سر می‌زند از جان تو
                                  معنای جدیدی دارد
روح تو در کمد خاطره خواهد پوسید
گردش خون تو ـ یادت باشد ـ
که به اکسیژن این ثانیه‌ها مدیون است
سهم هر روز تو
            با گردش تقویم ورق خواهد خورد
با کسی هرگز در کافه دیروز قراری نگذار
چترها خاطره‌اند
خیس باران شدن احساس لطیفی دارد.

سفری بی چمدان باید رفت.

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٥
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۱/٥/۱٤

 

 

اصل همه عاشقی ز دیدار افتد

سوانح العشاق/ احمد غزالی

 

و ما اصل‌ها را به هم ریختیم
و در کوچهء فرعی عشق، دل باختیم
و از رنگ‌ها دست شُستیم
و بی رنگی آغاز کردیم.
..
و با واژه‌ها تشنگی را نشاندیم
تو گفتی که: ای جان!
من از خویش رفتم
مَنَت گفتم: ای دوست!
تو از دست رفتی
و با حرف‌هایی ازین دست، اعجاز کردیم.
..
نه از مذهب و کیش گفتیم
نه از آرزوهای بی‌حاصل خویش گفتیم
نه از جیب شرع گرانمایه خوردیم
نه در قلّک عقل چیزی پس انداز کردیم.
..
نه لب روی لب بود
نه دستی در آغوش شب بود
فقط عشق بود آنچه ابراز کردیم.
..
نه گرمای تن را
نه سرمای نایافتن را
تو عاشق‌تر از من
من عاشق‌تر از تو
و این‌گونه اما، دری تازه در عاشقی باز کردیم. 
 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱٤
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۱/٥/۸

 

زندگی روزهای بدی نیز دارد

روزهایی که بی دوست

روزهایی که بی عشق

روزهایی که بی شعر...

روزهایی که سرگشتگی با دو چشم سیاه درشتش

روبروی تو یادآور هیچ چیز دگر نیست

                                      جز قارقار کلاغان

روزهایی که از عشق جز درد

روزهایی که از دوست جز زخم

روزهایی که از شعر جز حرف...

روزهایی که تحقیر سرو است در راهروهای کوتاه

روزهایی که تصویر تیغ است در قاب‌های مقدس

روزهایی که تفسیر خواب است در محضر بی‌دماغان.

زندگی روزهای بدی نیز دارد.

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۸
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۱/٥/٦

 

خداوندا

برای شانه‌های خسته، قدری عشق

برای گام‌های مانده در تردید، قدری عزم

برای زخم‌ها، مرهم

برای اخم‌ها، لبخند

برای پرسش چشمان ما، پاسخ

برای خواهش دستان ما، باران

برای واژه‌ها، گرما

برای خواب‌ها، رؤیا

برای این همه سرگشتگی، ایمان

برای این همه بیگانگی، الفت

برای بستگی، آغاز

برای خستگی، آغوش

برای ظلمت جان، روشنایی‌های پی در پی

برای حیرت دل، آشنایی‌های پر معنا

خداوندا

برای عشق‌های خسته، قدری روح

برای عزم‌های مانده، قدری راه...

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٦
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۱/٤/٢

 

عشق، وحشتناک است

و به این تیغ که بر گردنم آهیخته است

و به این خون که فرو می چکدم از کلمات

و به این زلزله سخت که در روح ترک خورده من ریخته است

و به این خاک شدن، قانع نیست.

..

گردبادی است که در خون من است

من همان معنی زندانی در الفاظم

که ادا می‌شوم از ناچاری

و فدا می‌شوم از شوق برون ریختن از قالب خود

عشق، مضمون من است.

..

جای خون در رگ من اسم گوارای تو گردش دارد

نبض من با تپش ِ بودن تو تنظیم است

تو که از منظره بر می‌خیزی

من به‌هم می‌ریزم.

..

دفتر روح مرا دست تو امضاء کرده‌ست

تو رسیدی سر هر سطر که من می‌خواندم

تو دمیدی لب هر واژه که من می‌گفتم.

..

عشق، ویزای جنون می‌بخشد

مرزها را گذر عشق به یکباره فرو می‌ریزد

باد و باران که گرفت

گفتن «ایست» که «بن‌بست» که «برگرد»

                                           چه معنی دارد؟

..

عشق، وحشتناک است

مثل زیبایی تو

و چه تاوان عجیبی دارد

آنکه می‌پندارد

که حسابش پاک است.

 

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۱/۳/٢٠

مرا چشم‌های تو دیوانه کرده‌ست

همان چشم‌هایی که باران

همان چشم‌هایی که دریا

همان چشم‌هایی که از چند فرسخ بهار است.

..

تمام زمستان

به چشمان تو فکر کردم

و ذهنم پُر از استوا بود

تمام زمستان

به کندوی چشمان تو وصل بودم

عسل می‌تراوید از حرف‌‌هایم

تمام زمستان

در ِ خانه‌ام رو به گرمای شهداد وا بود.

..

مرا چشم‌های تو دیوانه کرده‌ست

همان چشم‌هایی که بی شک

صمیمی‌ترین چشم‌های جهان است

قدیمی‌ترین رویدادی که در روح تاریک انسان رقم خورد.

..

ترا می‌شناسند دیواره غارهای نخستین

ترا می‌نویسند شاعرترین دست‌ها از همان سطر اول

ترا می‌ستیزند عقل و دل از صبح خلقت.

..

گمانم تو بودی که با چشم‌هایت

به آدم هبوط از خدا را

به آدم عبور از خودش را

به آدم فرا رفتن از پلّه عشق را یاد دادی.

..

نه این کوچه‌های شلوغ از شقاوت

نه این بام‌های تهی از کبوتر

نه این دست‌هایی که آیینه بودن بلد نیست

نه این لحظه‌هایی که یک در میان خشم و نفرین و درد است

خودت خوب می‌دانی ای عشق

مرا چشم‌های تو دیوانه کرده‌ست.

 

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢٠
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۱/۱/٢۸

 

هر واژه، یک یا چند معنی دارد، اما

روح تمام واژه‌ها در دست‌های توست.

 

قاموس معناهای نامکشوف!

هر بار

در واژه‌های کهنه، روحی تازه می‌بخشی.

می‌گویی: «از این روزگار ناملایم خسته‌ام دیگر»

و بوسه‌ای آرام، معنای کلام توست.

 

در متن، می‌جوشی

و حرف‌های ساده، از این دست

مفهوم پیدا می‌کند هر روز.

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢۸
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۱/۱/٥

 

من شنبه‌ها توام

تو

آغاز می‌شوی در من

من می‌روم به معنی تو اقتدا کنم.

 

زیر لباس‌هام

احساس تازه‌ای است

گویی تنم مسابقه روح می‌دهد

من شنبه‌ها برنده حسّ پرنده‌ام.

 

تو

تقریر می‌شوی

من

می‌نویسمت

حس می‌کنم که از کلماتم گزیر نیست.

 

نم نم ضمیر من

مقلوب می‌شود

نم نم

باران تو ضمیر مرا محو می‌کند

نم نم تمام هفته تو می‌باری

نم نم تو جانشین تمام ضمایری

نم نم تویی فقط .

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٥
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٠/۱٢/۱٤

 

لوله‌های آب چکّه می‌کنند

چکّه... چکّه... لوله‌های آب

آب... آب...

 

صندلی و میز و تخت و پرده و پتو

بالش و ملافه

غلت روی شانه کلافه

خواب‌های مشکل حواس پرت...

 

ها! خلاصه‌اش کنم:

بی تو ساعت کنار تخت هم... خلاص!

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٧:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٤
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٠/۱۱/٧

 

اندکی دیوانگی بد نیست.

 

کفش‌هایت را بکَن در برف

دست‌هایت را بزن در ابر

در خیابان، چشم‌هایت را به زیبایی

در بیابان، گوش‌هایت را به خاموشی..

گاه‌گاهی در زمستان گوشه در را برای باد

خیره شو در حالت قندیل‌ها گاهی.

 

ماه را از شاخه‌ها آزاد

ذهن را از حرف‌ها خالی.

 

گوشی‌ات را گاه روی میز جا بگذار

با خودت بنشین

از خودت بشنو

در خودت گاهی تکلّم کن.

 

روح را بی‌تاب‌تر از قبل

عشق را پُرشورتر از پیش.

 

اندکی دیوانه‌تر بد نیست!





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٧
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٠/۱٠/٢۳

نردبان را می‌گذارم روی تاریکی

می‌روم بالا

شعلۀ خورشید را تنظیم

آسمان را گردگیری، ماه را تنظیف...

ابرها را می‌چلانم خوب.

 

کوچه کم کم در بغل حس‌ می‌کند انگشت‌هایش را...

 

پنجه‌ات را می‌فشارم گرم

پلک‌هایت را به موج بوسه می‌بندم

خانه در باران، نفس

             در آفتاب، احساس

                           در مه، خلسه

                                        در موسیقی لب‌های ما، آرام...





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢۳
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٠/۱٠/۸

 

این چای، واقعی است

و این گلو که جرعه‌کش داغ‌های توست.

..

از واژه‌ها بخار بلند است

از زخم‌ها، شقایق تازه.

سوت قطار، زودتر از ابر می‌رسد

و دستمال من

فرصت نمی‌کند که ببارد برای تو.

..

لیوان، هنوز هم

از بوسه‌های تو...

..

دنیا پُر است از مگس و لحظه‌های تلخ.

..

از دست رفته‌ام

در برف، برف، برف

برفی که پشت پنجره کولاک می‌کند

برفی که در سکوت جهان پخش می‌شود

برفی که رد پای ترا پاک می‌کند.

..

در من

میدان خسته‌ای است که دور خودش مدام...

..

نه زخم کهنه بند می‌آید

نه برف پشت پنجره،

                    نه خاطرات تو.

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۸
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٠/۱٠/٢

 

من به طعم عشق معتادم

و به آوازی که از عطر گلوی سیب می‌تابد.

..

در خیابان، جز صدای باد

                          چیزی نیست

جز طنین نعره‌های این مباد، آن باد

جز صدای ترمز ماشین

جز صدای ضجه گل بر لب چاقو

جز دویدن‌ در مسیر دود

جز تمنای غریب این نبود، آن بود.

..

در خیابان، هیچ چیزی نیست

آدمی را من نمی‌دانم چه حسی

          از کنار بوسه‌های گرم بر می‌گیرد و در کوچه درگیر زمستان می‌کند هر روز

آدمی را من نمی‌دانم

نسترن‌ها را چرا پاییز

ارغوان‌ها را چرا مغموم

اطلسی‌ها را چرا مرموز؟

..

سیر ما از چاله تا چاه است و از اندوه تا افسوس

کار ما از ناله تا نفرین

جاده اما تا ابد در دست تعمیر است.

..

رنگ‌ها از دست خودکار سیاه ما گریزانند

جوهر امضای ما در بوی شب غرق است

روز اگر خورشید هم در چارچوب منطق ما جا نگیرد، چاره‌اش قیچی است.

..

در خیابان همچنان دود و دروغ و درد...

پرده‌ها را می‌کشم بر واق واق و قیچی و چاقو

آسمان، با سرفه می‌خوابد

‌پلک را می‌بندم و تلویزیون را نیز

غرق رؤیا می‌شوم در تو

و به آوازی که از عطر گلوی سیب...

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٠/٩/٧

 

1)

گفتند: با باران می‌آیی تو

باران که از دلتنگی و این حرف‌ها چیزی نمی‌داند.

 

2)

پرونده‌ها را بازبینی می‌کنم، اما

در لابلای این همه اوراق

پیداست هرگز هیچ بارانی نباریده ست.

 

3)

سرد است آغوش جهان بی تو

و هیچ خورشیدی

از عهده سرمای این دیوارها و صندلی‌ها بر نمی‌آید.

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٧
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٠/۸/۸

 

دست‌هایت دور است

دردهایت نزدیک.

 

بیخودی شاد چرا باید بود؟

زندگی وضعیت گُل به خودی است.

 

شاهنامه، آخرش هم خوش نیست

رستم قصّهء ما

تیغ بر پهلوی سهراب فرو خواهد کرد.

 

خواب مرگ است عزیز

بالش نرم تو با سنگ چه فرقی دارد؟

هیچ رؤیای قشنگی به خودت وعده نده.

 

باز در قافله باد خبرهای بدی است

یوسف انگار که در چاه پدر مانده هنوز.

 

پسران، آرزوهای فراهم نشده

پدران، آرمان‌های خیانت کرده

نسل در نسل، همین قصّهء تکراری بود.

 

دست‌هایت دور است

دردهایم نزدیک.

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۸
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٠/٥/۳۱

 

همچنان باران

همچنان آرامش چشمان معصومت

همچنان احساس «یک جور عجیبی دوستت دارم».

..

دست‌هایم را اجابت کن

شعرهایم را کنار بالشت بگذار

بوسه‌هایم را ملایم باش.

..

من پر از فریاد خاموشم

رعد و برقی در گلویم خواب می‌بیند

آستینم بندری از ابرهای نابسامان است.

..

لااقل پیغامی از دریا

لااقل احساسی از جنگل

لااقل گاهی برایم بوسه‌ای بنویس.

..

با چه تعبیری مرا مأنوس خواهی شد

با چه تفسیری ترا همسایه باید بود

واژگانم را چه احساسی بیاموزم؟

..

ماه، اهلی کرده مردم را

شهر، از هر چارسو امن است

خواب در پلک من احساس غریبی می‌کند امشب.

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٥:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۳۱
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٠/٥/٦

 

تمام ابرها

        از جامه‌های نیلی من مایه می‌گیرند

و چاه کهنه‌ای دارم

که صدها کاروان‌ تشنه را از پا می‌اندازد.

..

ـ مگر بار شترها چیست

که تا زانو در این شن‌ها فرو رفتند؟

ـ غم سنگین هجران است پنداری.

.. 

و در نی‌های این وادی

نسیم چاک چاکی هست

که در شرحش

مصیبت نامه عطار کم می‌آورد اینجا.

..

چه رازی بود در پیراهنت

                            یوسف؟

که هم یعقوب را بیچاره کرد و

                                  هم زلیخا را.

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٦
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٠/٤/۳٠

 

هیچ عشقی نیست. هیچ عشقی هیچ عشقی نیست. هیچ عشقی هیچ عشقی هیچ عشقی نیست. هیچ عشقی هیچ عشقی هیچ عشقی هیچ عشقی نیست. هیچ عشقی هیچ عشقی هیچ عشقی هیچ عشقی هیچ عشقی نیست.

هیچ عشقی عشق نیست. هیچ عشقی هیچ عشقی عشق نیست. هیچ عشقی هیچ عشقی هیچ عشقی عشق نیست. هیچ عشقی هیچ عشقی هیچ عشقی هیچ عشقی عشق نیست. هیچ عشقی هیچ عشقی هیچ عشقی هیچ عشقی هیچ عشقی عشق نیست.

هیچ عشقی هیچ عشقی هیچ عشقی نیست عشقی نیست عشقی نیست عشقی نیست غیر از عشق تو.

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۳٠
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٠/۳/٢٤

 

( آسمان در دست تعمیر است.

در ازای نور، دست‌های تشنه‌ای دارم.

حال دریا بر لب ساحل: گاه فریادست، گاه موسیقی.

آتشی در چشم‌هایت بود.

در دلم دارد کسی دیوار می‌چیند.

باز باران رسم و راهش را، می‌رساند تا نگاه من.

خواب می‌خواهم. خواب بر زانوی تنهایی.

خواب‌ها را خواب می‌خواهم. )

..

این پرانتز هم به پایان می‌رسد با تو.

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٤
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٠/۱/۱۸

 

باران: اندوه جاری در نگاه من.

ویرانه می‌آیم، از چشم‌های تو.

مثل حبابی بر سر دریا، از خویش خالی می‌شوم در تو.

راحت بخواب ای ماه! من تا حدود مرگ بیدارم.

گرد و غبارت را، دستی نبود از من بیفشاند.

خمیازه‌های صبح: یادآور آغوش تنهایی است.

بشقاب‌ها خالی. چنگال‌هایت از نگاه من چه‌ می‌خواهند؟

بیداری‌ام کابوس. خوابیدنم رؤیا.

از عنکبوت آهسته‌تر آمد: بوی نوازش در کلامش نه.

تُنگ ترک خورده: رقصیدن محزون یک ماهی.

دریا سخن می‌گفت، و واژه‌هایم موج بر می‌داشت.

تشخیص غم از درد: با دست‌های تو نمی‌دانم چه باید کرد؟

متروک متروکم: تاریکی افتاده زیر تخت.

گرداب در گرداب: در خود فرو رفتن.

اینجا دهانی نیست، تا هادر اندوه من باشد.

در پنجه دریا نمی‌گنجد: این لاکپشت پیر.

وا می‌شوی در من. آیینه از فرط تو می‌میرد.

سر رشته‌ات باران، اما سرشت من سراسر ریگ.

آرام پایین می‌شوم از شعر. با درد می‌باید کنار آمد.

 

 

هادر (Hader): مراقب (در گویش مردم کرمان)

 

 

..

آنات با شعرها و نوشته‌های جدید به‌روز شده است.

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱۸
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٠/۱/۱۱

 

می‌نشینم لبه حوض و ترا می‌پایم:

بوسه‌هایت سرخ است

اشک‌هایت آبی

گونه‌هایت وسط آب و عطش حیران است.

 

رنگ موهای تو بر عکس خیالات جمیع شعرا

شب ظلمانی نیست

ظهر تابستان است.

 

تو زبان لب خاموش مرا می‌دانی

لهجهء بوسه تو خیس‌تر از باران است.

 

می‌نشینم لبه حوض و ترا می‌پایم:

پشت این پلک که وا می‌کنی و

                                    می‌بندی

داستان‌های عجیبی داری

دوست دارم که بخوانم بازت

دوست دارم که ببینم این بار

در نگاه تو چه افسانهء پر جاذبه‌ای پنهان است.

 

7/12/89

 

 

..

یادداشتی از می‌وانه در مورد این شعر: خوانش یک بازخوانی

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱۱
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٠/۱/٧

 

جغرافیای روح من

            صحرای آفریقاست

ٱن‌قدر وسعت دارد اندوهم

            که اقیانوس هم انگاری آرامم نخواهد کرد

من دارم از قحطی چشمان تو می‌آیم

باید نگاهت را

در تک تک سلول‌های من بگردانی

لب‌های من از گفتن باران

قانع نخواهد شد

من از وفور آبی‌ات آرام می‌گیرم

امشب مرا لبریز کن از عشق

امشب مرا سیراب کن از خود.

 

8/12/89

 

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٧
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٩/۱٠/۱٩

 

این روزها دچار فراموشی توام.

 

پشت سرت ـ که می‌گذری ـ

از زخم‌های من

صدها هزار عکس

صدها هزار فیلم.

 

پشت سرت

              دقایق، تعطیل

لابد

در پیش رو

              حقایق، روشن.

 

ای قلبِ زیر سنگ!

روی سبیل ساعت

هرگز حساب باز نکن.

 

من آرمیده‌ام

در هیچ‌جای هیچ

من آرمیده در همهء هیچ‌ها

سنگ مرا به فاتحه‌ای افتتاح کن.

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٩
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٩/۱٠/٩

 

از خواب بلند می‌شوی یک صبح

می‌بینی

برف آمده تا کنار دمپایی

آویخته است روی بند رخت.

 

می‌خواهی پابرهنه‌تر باشی

می‌خواهی دست‌های داغت را

روی تن خاک منتشر سازی.

 

یک صبح بلند می‌شوی از خواب

می‌بینی برف پشت پلک توست.

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٩
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٩/٩/٢

 

مِه خودش را می‌کشد بالا

تا گلوگاهم

در ترافیکی که از خون در رگ من پُر تلاطم‌تر

واژه‌هایم گیر افتادند.

..

دست‌ها در مه پُر از دشنه

دشنه‌ها در مه به خون عاشقان تشنه

آسمان در مه شبیه گور

عابران در مه شبیه‌ گرگ.

..

مه شبیه وهم

مه شبیه فیلم‌های ژانر وحشت، قاتلی بی‌رحم

مه خیانت می‌کند در عشق

مه جنایت می‌کند در شعر

مه صداهای عزیزان را به کابوس زمستان می‌کند تبدیل.

..

چشم‌ها در مه

رنگ‌ می‌بازند

عشق‌ها در مه

زنگ می‌گیرند.

..

انتهای هرچه راه اینجا پُر از ابهام

اشتهای هرچه چاه اینجا پُر از شهوت.

..

ای گلویت را قناری خوانده در رؤیا

ای نگاهت را دهان‌های بهاری مانده در تعبیر!

در مصاف مه

باز دارد واژه‌هایم گیر

واژه‌هایم باز دارد گیر...

دارد گیر...

دارد گیر...

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٩/۸/٢۸

 

پلک‌هایم:

سطر آغاز یک دفتر چرک

باز کردن ندارد.

 

خواب‌هایم: سقوط است

این دهان درّه

                پرواز کردن ندارد.

 

همچنان بین بیداری و خواب

قصّه می‌بافم اینجا

داستان ضعیفی که آغاز کردن ندارد.

 

میخ هی میخ هی میخ هی میخ!

بگذر از من

قاب خالی برانداز کردن ندارد!

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢۸
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٩/۸/٢۳

 

سکوت بین دو چشم

سکوت بین دو لب.

 

حریف این‌همه باران نبوده‌ام هرگز

حریف این‌همه بوسه

حریف این‌همه لفظ.

 

نه چتر فایده دارد

نه سطرهای اضافی.

 

جز آنکه لب بسپارم به بوسه و باران

جز آنکه خیس شوم.

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢۳
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٩/۸/٦

 

نقطه‌هایم

بــوی سرگشتگی دارد و درد

ردّپایی

در حواشی این راه:

گاه و بیگاه

شانه بر شانه عشق

گشته‌ام کوچه‌ها را؛

لذتی دارد اما

رفتن از کوه بالا

بر سر تخته سنگی نشستن

دل به تنهایی خویش بستن.

..

بعضی از عابران را

سین دندانه‌هایم

یک نشانی پرت است:

چشم پوشیدن از خواندن من.

..

با دهانی به حیرت گشوده

دال من، یک دلیل مهم است

بر دلی زخم خورده

عین من، عین عشق است

چشم وا کرده بر یک نگاه فشرده.

..

مشت بودن

حاصلش چیست؟

ـ دشنه در پشت بودن!

..

هر که نام مرا برد

گفت با خود که می‌رف..

گفت لابد که رفته‌ست

رفت و با خود دل ناتمام مرا برد.

..

مثل دیوار

روبروی خودم بارها ایستادم

مثل دیوار

بارها بر خودم تکیه دادم.

..

ساز اسمم

ـ از شماها چه پنهان ـ

گرچه روحی گرفتار و دلتنگ دارد

این هجاهای همخون

این هجاهای همخوان

زخم دارد، ولی زخمه‌هایش

عطر و آهنگ دارد.

..

حرف در حرف

نقطه‌چینم...

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٦
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٩/٧/٢٧

 

سنگین سنگینم

از خاطرات مرده‌ای که گاه یا بی‌گاه

با جامه‌هایی شوخ می‌آیند

در می‌زنند و می‌گریزند از نگاه من.

..

دنبال او تا پارک می‌آیم

پشت ردیف ساکت شمشادها را خوب می‌گردم؛

پاییز پوشانده‌ست

روی تمام نیمکت‌ها را.

..

از پله‌های پارک بالا می‌روم

                                    سنگین

پاییز چشم انداز را

بر آخرین پله

یک‌بار دیگر قاب می‌گیرم.

..

سنگین سنگینم

وقتی که بر می‌گردم از تدفین رؤیاها؛

بر پله درگاه

در می‌گشاید خاطراتم باز.

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٧
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٩/٦/٢٥

 

باید به غمت عمیق‌تر فکر کنم

..

تیر از همه سو به سمت من می‌آید

تیری است که بوی نام و نان دارد

تیری است که بوی نا امیدی و غروب.

..

باید به جنون مجال وسعت بدهم

باید بگذارم که دلم باز کبوتر بشود

باید به صرافتت بیفتم هر روز.

..

از کوچه بی سلام باید رد شد

از خانه بی دریچه باید ترسید

از پنجره بدون باران و درخت.

..

زخم است لبان من اگر بوسه تو

چاه است گلوی من اگر زمزمه‌ات

زشت است حضور من اگر سر نزنی.

..

پاییز به قلع و قمع من آمده است

از بس که بهار را نفهمیدم چیست

از بس که چهل سال ندانستم عشق.

..

اینجا همه بازمانده یک سفرند

اینجا همه سر‌نشین تاریکی و ترس

اینجا همه رؤیایی راهی دگرند.

..

ماه آمده است تا لباست باشد

خورشید به دیدن تو عادت دارد

اما شب و روز من پُر از بن بست است.

..

باید به غمت عمیق‌تر فکر کنم.

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٥
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٩/٦/٢٠

 

غریب می‌بارم

شبیه پنجره‌ای در غروب آدینه.

 

درون قاب

صدای باد به اعصاب کوچه می‌پیچد

در آن نگاه شکرخند

چه زهر تعبیه کردی؟

که در دقایق بدرود

هوا گزنده‌تر از تیک‌تاک ساعت‌هاست.

 

ـ پُر از عبارت خیس ـ

بلند می‌شوم از خواب‌های ناهموار

کتاب پنجره را روی میز می‌بندم.

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٠
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٩/٥/٢٥

 

دلتنگ دلتنگم

آن عکس‌هایی را که

                        هرگز در کنار هم...

..

 

و چند سال بعد

می‌آیم آن آیینه را ... آیا

از خاطراتم هیچ چیزی مانده در ذهنش؟

..

 

دندان مصنوعی

یادش نمی‌آید

از بوسه‌های آتشین ما.

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٥
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٩/٥/۱٥

 

باختن، سخت است

خاصه وقتی

پای «دل» هم در میان باشد.

..

 

داشتی لیوان چای‌ات را

توی گـلدان، شیبه٭ می‌کردی

پرده را بستم:

شاخه‌های خشک نیلوفر

در حیاط بی در و پیکر.

..

 

ـ هیچ چیزی نیست!

اشک گاهی بازی‌اش می‌گیرد و

                                    یک‌دفعه می‌ریزد.

(ابر نجوا می‌کند با باد)

باد، بغضـش را

می‌رود تا در نی چوپان بر انگیزد.

..

 

احتمالاً بوی تنهایی است

اینکه هرجا می‌روم

                        در جیب‌هایم هست.

..

 

روی بازویت

می‌نویسم: دوستت دارم

در کمد مانده‌ست

سال‌های سال خودکارم.

 

 

 

 

٭ شیبه کردن: خالی کردن.





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٥
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٩/٥/۱۱

 

جغرافیای من

آن هندوانه‌ای است

                        که ترکیده در خودش

یک میوه رسیده که با خویش دشمن است.

 

جغرافیای من

در کهکشان رنج شبی غلت خورده است

افتاده روی خاک

هر پاره‌اش نشانه یک درد مزمن است.

 

جغرافیای من

توپی است دربدر

بازیکنان لنگ

او را همیشه

                از سر خود باز کرده‌اند

این خواجگان

گواهی بدبختی من است.

 

جغرافیای من

با صدهزار زلزله هر روز روبروست

تاریخ کهنه‌اش

از لرزه‌های سهم، ترک خورده بارها

اما دوباره‌

بوی بهارش به دامن است.

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱۱
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸۸/۱٢/٢٢

 

1)

چنگیز

        با صدها سوار وحشی خون‌ریز

در چشم‌هایت می‌دهد جولان

چشمان من: میراث نیشابور.

 

2)

بارو فرو می‌ریخت

در اشک‌های من

می‌دانمش بار دگر آباد خواهد شد

اما، امان از لحظه ویرانی باور.

 

3)

عطار می‌آید

با منطق الطیرش

شمشیرها بر خاک می‌غلتند

بال کبوتر،

            امتداد سطرهای اوست.

 

4)

مکتوب مولاناست

دستت که از توفان شمس‌الدین

                                      رساتر می‌وَزد اینجا

امشب به داد من برس ای عشق!

تومار من پیچیده خواهد شد.

 

5)

آهخته می‌آیی

گل‌های دامن‌چاک

بوی ترا از هفت فرسنگی شهیدانند

مضمون تیغت را

با روح مستم در میان بگذار.

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٢
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸۸/٩/۳

 

بوی دریا می‌دهد جیبم

چند ماهی ..؟

                 ـ آخ!

جیب من سوراخ در سوراخ.

..

باز می‌گردم:

ماهیان نیمه‌جانم را

می‌دوم دنبال حوضی، برکه‌ای، چیزی.

..

بر گلوی تو

حس ماهی‌های دریا دیده را دارم.

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۳
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸۸/۸/۱٤

 

هر روز

صد عابر از مقابل این پنجره

رد می‌شود ببیند

با پرتقال‌ها

رفتار من چگونه‌ست؟

 

روی دریچه

پرده نازک کشیدنم

بی حکمتی نبود

می‌ترسم این جماعت عابر

از اینکه روی میز من

از پرتقال

یا هیچ میوه‌ای اثری نیست

احساس ناامیدی دیوانه‌وارشان

سنگی شود

درست میان دریچه‌ام‌.

 

از بوی پرتقال

هر روز پنجره

دل‌ضعفه می‌شود

با این همه هنوز

با صد عبارت اینجا

محو عبورتم.

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٤
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸۸/٧/۱۱

 

این روزها پاییز می‌پوشم

یک جیب من گنجشک

یک جیب من باران.

 

در کوچه وقتی یقّه‌ام را می‌دهم بالا

نام درختان را

بسیار عریان می‌نویسد باد.

  

تقویم را از جیب خود می‌آورم بیرون:

تا انتهای مهر راهی نیست

این دکمه‌ها هم بسته خواهد شد.

 

از چترها احوال باران را که می‌پرسم

در چشم‌های تنگ‌شان

                        صدها اشارت هست.

 

سبزی فروش پیر

لب‌های سرخت را برایم جمع می‌بندد:

یک دست من گنجشک

یک دست من باران.

 

وقتی که بر می‌گردم از بازار

از حالت آیینه می‌فهمم

رنگین کمان تازه‌ای

                        در حال ایجاد است.

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱۱
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸۸/٦/۱٩

 

تیغی چنین کج‌خوی

زیبایی‌ات را زشت می‌فهمد.

..

خنجر به‌دستان، عشق را پاییز می‌خواهند

و زخم‌ها را از نمک لبریز.

..

اما تو از باران صمیمی‌تر

در خون من اکسیژن و آواز می‌ریزی.

..

شعری فراهم کن

لب‌های من در بازگوی بوسه‌هایت واژه‌ کم دارند.

..

بوی سفر تلخ است

از کنده‌کاری‌های قلب من چرا رفتی؟

..

راهی که باید رفت، خواهم رفت

زخمی که باید خورد، خواهم خورد.

..

مشت مرا وا می‌کنی، اما

جز عشق ـ باور کن که بویی نیست.

..

یک‌بار دیگر در نگاه من سرایت کن

می‌خواهم از چشمان تو آیینه بردارم.

..

اما به رغم تیغ

زیبایی‌ات تکثیر خواهد شد.

 

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٦:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٩
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸۸/٦/۱٢

 

این واژه‌ها را اتفاقی می‌نویسم

وز سایه‌های چشمهایش می‌توان یافت

ابر قسی القلب من باران ندارد.

......

......

وین نقطه‌چین‌ها شعرهای ناتمامی است

کز کلک قاجاری به کاغذ می‌نشیند

ما هم عقیم اتفاقات تو بودیم.

 

 

واقعاً حال و حوصله شعر گفتن نیست.

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٢
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸۸/٢/٩

 

من از شمیمی ژرف می‌گویم:

وقتی که باد از لای در با خود بهاری تازه می‌آورد

وقتی که در آیینه لبهای ترا لبخند می‌دیدم

وقتی که می‌بوسیدمت در ترس و تاریکی

وقتی که پشت پلّه‌ها نازک‌ترین بودی.

..

باران به‌رسم روزهای عشق می‌بارید

و خاک، رستاخیز روحی شعله‌ور می‌شد

دستم برای کشف باران بود

در را که وا می‌کرد اما

انبساط خاک

سلول‌هایش را به موسیقی‌ترین احساس می‌بخشید.

..

پروردگار عطرهای نو!

در باغ باران اهتزازم ده

و شاپرک‌های درونم را

                           به رقص آور!

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٩
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٧/۱٢/۸

 

بهار، چشم تو بود

که راه و رسم نگاهم

چقدر بارانی است

کنار جاده، ردیف درختها خوابند

چقدر سایة افرا تلاطمم می‌داد.

 

بهار، چشم تو بود

که خواب، روی علفها

                        بهانه می‌خواهد

مرا برای عبور پرنده معنی کن.

 

بهار، چشم تو بود

که بالهای مرا

            بوی آسمان دادند

بیا به باغچه چشمک بزن

                             بیا وا شو

بیا که پنجره از ماه لب به لب بشود.

 

بهار، چشم تو بود

که خوشه‌ها

به شراب دو ساله پیوستند

هنوز معنی انگور تازگی دارد

هنوز دست من

            از شرح آب می‌سوزد.

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۸
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٧/۱۱/٢٢

درختان، خسته‌اند امسال

بجای سیب،

                 کرم از شاخه می‌ریزد.

..

دریغا اعتمادی نیست

به دهقان فداکاری که از افسانه می‌آید

قطار از ریل خارج می‌شود با آرزوهایش.

..

حروف سربی نامت

کتاب عشق را اعدام خواهد کرد

دلم اوراقِ اوراق است.

..

ببین در جوهر خونم:

چه نستعلیق موزونی!

لبانت را به طرز تازه‌ای خواهم نوشت امشب.

..

نمی‌دانم که این ماه است

و یا لبخند یک دلقک

که دارد بندبازی می‌کند در آسمان من.

..

بلیط پاره‌ای در جیب‌هایم هست

از آن نقشی

که پشت پلکهایت می‌شود اجرا.

..

تمام لینکها: مسدود

من از یک صفحه آبی بی‌پیغام می‌آیم

کلیکم کن به یک تصویر بی‌برگشت.

..

تمام صندلی‌ها

ظاهراً آماده جشن است

کسی دلواپس بال پرستو نیست

سقوط اشکها حتمی است.





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٢
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٧/۱٠/٢٥

 

دیشب نمی‌دانم چه خوابی دیده بودم

..

گنجشک از شاخ درختان چکّه می‌کرد

و قیژ قیژ کفشهای رهگذرها

یک‌بند بر اعصاب کوچه راه می‌رفت.

 

پایم به بالی گیر کرد و غوطه خوردم

در آسمانی که درون چاله‌ها بود

دست غریبی آمد و بال و پرم را

با بالش رؤیای خود تنظیم‌تر کرد.

 

جز بوسه‌ای گلگون دگر در خاطرم نیست

از جیک جیک آن لبان بی توقّف

یک‌ریز می‌بارید می‌بارید می‌با...

برفی که قرمز می‌شد از خون گلویم.

..

پرهای بالش بوی قیچی داشت دیشب

دیشب نمی‌دانم که رؤیای مرا چید؟

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٥
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٧/۱٠/٢٠

 

کوه با هیمنهاش

راست چون خوابگزاری است کهنسال

که غمگین به نظر میآید.

جاده یک خواب عمیق است

                        که بر ذهن زمین میگذرد

جاده یک زخم عتیق

که دمی از تپش درد نمیآساید.

 

بلکه صدها سال است

کوه این منظره را میپاید:

جعبههایی که روانند مدام

رهنوردان خوابند

خوابها بیدارند

خوابهایی که از آمال زمین سرشارند.

ای بسا خواب که تعبیر بجز مرگش نیست

ای بسا خواب که شیرینیاش آلوده صد گونه شرنگ است به کام

ای بسا خواب که جز روح نمیفرساید.

رهروی در طلب مقصد خود در سفر است

مقصدش پشت سر است:

کفشهایی که ـ به پندار ـ زمین میساید.

 

بلکه صدها سال است

جاده یک خواب عمیق است

که جز باد نمیپیماید

کوه،

    غمگین به نظر میآید.

 

 

...............

بدبخت کوه.

کوهی است بلند، مشرف بر گود احمر، که بر مسیر جاده رفسنجان ـ سرچشمه چشم میدوزد.

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٠
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٧/۱٠/۱۳

 

آخرین مغز بادام

دام تلخی است

سنگهای تهی مغز ما را.

..

عطر نارنج بفرست

آتش خون من رفته بالا.

..

خنجرت از ملاقات یک اعتماد قدیمی می‌آید

زخم من

         حرف‌های صمیمی بلد نیست.

..

لهجه‌ام قاف دارد

چهارصد فرسخ از مرز معیارتان آن‌طرف‌تر.

..

در خیابان این شهر مجنون

بوی لیلا نمی‌آید از دودکش‌ها.

..

های‌!

ای عروض شکسته!

متن ناشُسته من

هیچ شرحی بجز عرض پوزش ندارد.

..

می‌تکانم دلم را

بوی گنجشک خواهد تراوید

در مشام درختان.

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱۳
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٧/٩/٢٩

 

شباهنگام

مرا بوی‌ شقایقها

پریشانْ‌خواب خواهد کرد.

..

تمام شب

کسی با داس‌هایش داستانی تازه‌ می‌بافد

مرا دستان خونینی است

که از پایان این افسانه دارد باز می‌آید.

..

سیهْ‌زلف است شب هر شب

سیهْ‌چشم است این تاریکی ممتد

سری دارم که هرگز بر نخواهد خاست از دامان این کابوس.

..

گلویم تر نشد از پلکهای نازک آبی

درو کردی مرا ـ لاجرعه

با دستان مهتابی.

..

هنوز

     از سینه‌ات

      صدها شقایق شیر می‌نوشد

مرا از خواب آهوی تو صد تیر است بر پهلو.

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢٩
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٧/٧/٥

 

این خون داغ

محتاج یک خراش طربناک دست توست

از زیر ناخنت

سلولهای من

موسیقی بدیع ترا فاش میکنند.

از زخمههای تو

تا خون داغ من

راهی نمانده است.

..

بنواز یک دو پردهء دیگر

                           رگ مرا.

 

 

...............

یادآوری:

دوست عزیز جناب دکتر بهرام پرور در سایت فیروزه نگاهی به مجموعه شعر «دارم به ساعت مچیام فکر میکنم» افکنده است. ضمن تشکر از ایشان، شما را به خوانده آن دعوت میکنم:

مهتاب در کتان! / نگاهی به مجموعه‌ی «دارم به ساعت مچی‌ام فکر می‌کنم»، سروده‌ی سید علی میرافضلی/ سیامک بهرام پرور  

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٥
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٧/٦/۱۸

 

پُر از سایه‌ام

ـ روزهایی که نه آفتابش همان آفتاب قدیمی است

و نه بادهایش همان بادهایی که گُلبرگ را تازه می‌کرد.

..

به طرز عجیبی گرفتار ابرم

گرفتار خورشید غایب

گرفتار مهتاب خاموش این سنگ قبرم.

..

دری نیست در کوچه، در باغ، در ماه

کجا رفت آب حیاتی که در ظلمتش وعده دادند؟

کجا رفت فانوس این راه؟

..

به دنبال آن ردّ پایم که تا پشت این کوهها را بلد بود

به دنبال آن دستمالم که بوی نفسهای پاک ترا داشت

به دنبال یک حسّ مرموز دنباله‌دارم.

..

چرا لهجه‌ات بوی کاشی ندارد؟

چرا قافهایت به شکل صمیمی‌تری نیست؟

چرا بوسه‌ات مثل باران حواشی ندارد؟

..

دلم را به اندازه دشت می‌گسترانم

نه آهوی این خطّه چشمانش از ماه نوشیده یک‌شب

نه پروانه‌هایش به بالین یک غنچه خوابیده تا صبح.

..

در این سفره نان و نمک می‌گشایم

بیایید ای عشقهای مسافر!

که من از ازل عرصة ترکتاز شمایم.

..

سفر چیست جز خاطراتِ خرامیده در غم؟

سفر چیست جز دستهایی که از بوی بدرود گیج است؟

سفر چیست جز قطعه‌ای از جهنّم؟

..

پریشان‌تر از معجزات پیام‌آوران دروغین:

نه می‌باری ای ابر

نه از سایه‌ات باغها را نصیبی.

..

دلم می‌چکد پلّه در پلّه با شعله‌هایت

نفس‌ می‌کشی،‌ برق در خرمنم می‌گشایی

نفس می‌کشم، دود من می‌خراشد گلو را.

..

به طومار منگر که گسترده دامن

نگاهت تمام دلم را به یکباره در می‌نوردد

گره بسته بر باد، مرقومهء من.

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱۸
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٧/٦/٩

 

ملالی نیست.

..

سپیدار جوانی خوابهای زرد می‌بیند

طنین ماه

نمی‌انگیزدم احساس دیرین را

نسیم، آن حالت شهریوری در چشمهایش نیست.

کسی در جیبهایم قرص می‌ریزد

شبِ لیوان به یک گرداب بی برگشت می‌مانَد.

..

صدایت را کجا گم کرده‌ام ای عشق؟

که من از ساعت خوابیده تکراری‌ترم امروز

مرا پروانه‌ای لای کتابش بُرده از خاطر

به رؤیایم خیانت می‌کنم یکبار دیگر هم.

..

ملالی نیست.

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٩
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٧/٥/۱٧

 

هر شب

با خوابهایم شرط میبندم.

..

آواز بالی، بالشم را میبرد با خود:

پرواز بی مقصد

                   فراز خانههای خفته در تاریکی ممتد

بالم در آن رؤیای بی فرجام

                                    کم کم رنگ میبازد.

..

مرغی که سوی تیغ ره میبُرد

پرهای گلگونش

خواب مرا ـ هر شب

تعبیر مرموزی است.

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٧
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٧/٥/٦

 

به درناها

سلام این کویری را که خواهد برد؟

بگو ایجاز باران

ریگها را تشنه خواهد کُشت.

بگو در خواب گردوها

بجز تعبیرهای پوک رؤیایی نخواهد بود.

بگو در سایه گزها

گلوی خشک میبارد.

..

جوابی نیست در پرهای درناها

نمکسود است نای عشق

عقیق بوسه هم دیگر علاج تشنگیها نیست.

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٦
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٧/٤/۱٦

 

زیر حصیر، خش خش مرموز چیست این؟

قلبی بدون عقربه

(امشب حکایتی است)

یا عقربی  که قلب ندارد،

دارد سر قرار ...؟

 

ساعت گذشته بود

(نمیدانم از چه سمت)

انگشت پای من

چسبید روی پونسی انگار

یا تیغهای عقربه یا عقربی کبود...

یک رعد و برق در جگرم افتتاح شد.

 

این خش خشی که زیر لباس من است چیست؟

این نشتر خزنده

که دارد

دار و ندار خاطره را

میدهد به باد؟

 

رسماً دلم برای خدنگ نگاه تو

از تنگ هم گذشته گمانم.

 

ای اتفاق عقربه!

زیر حصیر، نیش تو باز است (باز هم)

ترجیح میدهم که همینجا

این زخم را ببندم.

 

تکلیف، روشن است

ای کاش! داشت سربسر من نمیگذاشت

من ته کشیده ام.

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٦
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٧/۳/٢۸

 

دمپایی‌ ها!

از کودکی‌ام چقدر راه آمده‌اید؟

..

زنبور لبِ حوض

از قصّهء تقدیر خبر هیچ نداشت

نخ را که به دورِ کمرش می‌بستم.

..

از جذبهء عطر سُنبل الطّیب بگیر

تا مقصد ناشناس یک گونی گیج؛

این کشف و شهودِ گربه‌ها بود فقط.

..

از بَغ بغ جُفتها چه می‌دانستم

وقتی به سماع می‌شد آن کفتر مست.

..

آن جمعهء داغ

از تَرک دوچرخه راه کوتاهی بود

تا بسمل خون چکان پَرهای خروس.

..

معلوم نشد

در خیرگی‌اش چه رازهایی دارد:

شبها به سکوت مارمولک می‌مانْدْ.

..

پروانه که تویِ دفترم جان می‌داد

راوی هـزار بوسه از گُلها بود.

..

با غبغب و قور قور

    تا کنج اتاق

                        این همه راه آمده بود:

سرگرمی بچّه‌ها و پایانِ فجیع.

..

شب،

      حاشیه داشت

از پشّه و جیرجیرک و جغد و مگس.

..

روزی که کلاغ

از کاسهء نیمْ خورده دل برنگرفت،

یک تکّه کلوخ صرف این وسوسه شد.

..

گنجشک

به اولین قرارش نرسید

لعنت به تفنگ بادیِ همسایه!

..

تا شب نکشید عمر آن جوجهء زرد

با شیوهء مادرانه، کودک

هر چند

      که دانه در گلویش می‌کرد.

..

دمپایی و سوسکهایِ له... آخر شب

دمپایی و خاطراتِ ته ماندهء من.

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢۸
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٧/۳/٩

به کدام در

تکیه میتوان زدن؟

یا کدام در

میتوانمش زدن؟

 

چهار سو تمام

خانه های بی در است و سقفهای بی ستون

خاطرات سرنگون

چارسو تمام بم

وین منم که هشت ریشتر

از تکان ناگهان درد زیر و رو شدم.

 

سقف خانه ام به خاک سجده کرده است

یک نفر مرا

کاش ازخرابههای خود در آورد.

 

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٩
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٧/٢/٢٢

 

قابیل خود منم

در کوله پشتی‫ام

خون کلاغ دارم و یک قلوه سنگ پیر.

..

کبکی که می‫گذشت

با طرز راه رفتن زاغان غریبه بود

بعد از دو روز

تیغی گلوی نازک او را نشانه رفت.

..

روز ازل

با سیب ارتباط صمیمانه داشتم

اما حضور کرم، معمّای مبهمی است.

..

این قصه روز اوّل

با قاف شد شروع

با قار قار و قتل...

قابیل هم که نافش با قاف بسته است.

..

حرف حساب حالی‫تان هست؟

من حرف حرف خاطره‫ام زخم خورده است

با خواب، دشمن است

این خون که کوله پشتی من یادگار اوست.

..

ای باغ سیب من!

کرمی که از گلوی تو پروار گشته است

پروانه بهار تو هرگز نمی‫شود



کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٢
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٧/٢/۱٤

 

پستچی با موتورش اول صبح

سهم تنهایی این مردم را

یک به یک قسمت کرد.

..

اتوبوس از در گاراژ گذشت

بعد ده سال هنوز

مانده در جیب کتم کهنه بلیطی باقی.

..

با گلویی که مذاب است غمش

گاه یاد تو می افتم ای شمع!

گریه های ابدی دارم من.

..

جمعه را

شاید از اول این هفته دلم لک زده بود

که بخوابم تا ظهر

شنبه، تابوت مرا بدرقه کرد.

..

بوسه حتا

یخ لبهای مرا باز نکرد

عاقبت منفجرم باید کرد.

..

نوک چاقوی تو دل باخته است

به سپیدار دلم

و چه اشعار قشنگی بلد است.

..

و شبی حاشیه در متن دوید

کاش تأویل مرا

این قدر خوب نمیدانستی!

..

ذهن من از رژه خاطره ها ریخت بهم

یاد پوتین قدیمی خودم افتادم

شنبه هایی که سر خدمت خود میرفتم.

..

قدّ این بادکنک

ماه انگار دلش تنگ تو بود

نخش از دستم در رفت و پرید.

..

تو به آیینه سرایت کردی

جای پای تو به تنهایی من میآید.

..

هر چه گنجشک بلد بودم

از شاخه پرید

منم و پنجره بسته شعر.

..

نردبامی که به اندازه دلتنگی من قد بکشد

پشت دیوار کسی یافت نشد

تکیه بر حسرت خود خواهم زد.

..

به قطاری که

شب و روز به دنبال خودش میگردد

لااقل سنگ نزن.

..

من به گلدان چروکیده شباهت دارم

تو به ابری که ندارد باران.

..

دفتر خاک

کفاف کلمات تو نداد

آسمان

اول سطر تو به لکنت افتاد.

..

پارک

تنها تر از آواز من است

تاب، بی تاب نتابیدن توست.

..

عطر شب بوها را

باد از پنجره می آرَد هر شب با خود

روح خاک است تنت.

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٤
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٦/۱۱/٢٦

تمام صابونها را کلاغها بُردند / لباس چرک مرا  سیل هم کفایت نیست.

کجاست دریایی / که روح زرد مرا از خودم نجات دهد؟ 

به قارقار شما غبطه میخورم چندی است. 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی و کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢٦
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٦/۱۱/٩

 

زیبایی دلچسب تو آیینهای تلخ است

در انتظار ماه.

 

موهای خود را وا مکن امشب

اینجا گرفتاران زیبایی فراوانند.

 

ماه پریشان را نگاهش کن

از شرمساری آب خواهد شد

وز پشت ابر تیره

پنداری که هرگز بر نخواهد گشت.

 

اما نه ... دارد باز میآید

از بس که دلتنگ نگاه تست

از بس که در چشمان خویشاوند تو حس خوشایندی است.

 

پیراهنت را خواب دیدم باز

فردا هزاران ماه از رؤیای من تعبیر خواهد شد.

 

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٧:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٩
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٦/۱۱/٤

 

دهانت، عطایای عشق است

- اکسیژن و آب

لبت، چشمهای باستانی

که در باغهای بُخور خدا ریشه دارد.

 

گمانم که بابونه دم داده بودی

که در بازدمهای تو خواب رفتم.

 

نفس میکشم:

بوی باران در آیینهام میتراود

(رهین عطایای عشقم)

زبانت:

کتابی پُر از واژههای معطّر

و من ابجـد آموز بی دست و پایی

که عطر و عطش بُرده هوشش.

 

نسیم ترا

باغ از بوی گلبرگ گیج است

لبت ابر میگردد و میچکد در دهانم.

 

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٤
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٦/۱٠/٢٦

 

لهجهام از عشق میآید

حرفهایم بوی غربت میدهد امشب.

..

سنگها از کوه میریزند

کوه اما همچنان کوه است

درددلهایی که در آیینه با خود میکنم،

درمان دردم نیست.

..

یک نفر با تیغ در جان من افتاده است

عشق دارد میچکد بر خاک

نعرهام در چاه میپیچد عزیز من!

شعر، پژواکی است خون آلود.

..

تو چه میدانی که با روحم چها کردی و باران هم

آه، یاران هم!

شمع برمیدارم و دنبال تلمیحات آبی تو میگردم.

..

کوچههای خاک لبریزند از اسبان رَم کرده

بوی یال عشق میآید

من هوایی میشوم امشب.

..

برف از قد درختان نیز تا کرده است

شال گردن میخرم از عشق

روی زخم خود نمک میریزم و خوابم نمیگیرد

رد پایم میرسد تا کوچهای بن بست.

..

آب، بوی دستهایت را نخواهد بُرد از خاطر

از عطش دارد لباسم میدَرَد بر خود

خیمه گاه من به آتش اشتیاق وافری دارد.

..

در برادرها نفاق افکندهای ای عشق

عاقبت مقتول درگاه تو خواهم شد

یک نفر دارد کلاغش را به خاک تیره میبخشد

درس خونینیاست انشایی که من دارم.

..

شیشه را قدری بکش پایین

پرده را قدری بزن بالا

لااقل یک ابر پُر باران مهیا کن

روح من در باد دلتنگ است.

..

از مسافرها سراغم را چه میگیری؟

من همینجا گم شدم دیری است

کودکی دارد برایم شعر میخواند

بوی سارا از انار باغ میآید.

..

نهرها زیر گلویم نغمه میخوانند

خون من نقاشی گلگون این دشت است

ظهر، مبهوت نماز واپسینم بود.

..

گرگ، در پیراهن شب خواب میبیند

کاروان از بوی یوسف طاقتش طاق است

حیف زندانی که من رفتم

کاش تعبیرم نمیکردی!

..

لهجهام از عشق میآید

جد من نیز این صدا را پاسداری کرد

حنجرم در قاف این تکواژه میسوزد.

..

تشت، بوی ماه دارد باز

تشت ماه از آسمان افتاده است امشب

دف بزن تا کاسهای از خون بگردانم

گردنم میخارد و تیغ تو بسم الله خواهد گفت.

..

من پلنگ بسملم، مغرور بدفرجام

ناز شست نازکت ای عشق!

هیچ نخجیری چنین آسان به خاک و خون نیفکندی.

..

زخمها را خوب میدانی طبیب من

مرهمی امشب فراهم کن که باروت و نمک باشد

در جگر دیری است شور نعرهای دارم.

..

سیبهای آستینت بوی فردوس برین دارد

تیر اما میرسد از راه _ پی در پی.

پرتقال من!

هیچ اسفندی ازین بهتر نخواهد شد.

..

ساعت از تکرار سر ریز است

تیک تاکش تکههای عمر ما را در بغل دارد

در کویر من بترک ای رعد و برق امشب

این دقایق را منور کن!

..

هی، چه نامردند!

سایههای صف به صف در کربلای من

جلوه کن خورشید پنهانی

تا تمام تشنگیها را بسوزانی.

..

لهجهام از عشق میآید

در دهان من تو لب وا کردهای امشب.

 

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢٦
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٦/۱٠/۱٩

 

زمستان را

من از سوراخهای چکمهام

                                    احساس میکردم

معلم روزها هاشور میزد تخته را با گچ؛

و حس گزگز پاهای سرما خورده را میداد

سفیدیهای یکدستی

که با من پا بپا هر روز میآمد.

...

کلاغ از رد پاهایش مشخص بود

که زیر برفها جز دانههای پوک چیزی نیست.

ردیف شیروانیها:

شبیه پیرمردانی که بوی مرگ میدادند.

...

و باران همچنان یک بند میبارد

بخار شیشهها، امضای انگشت مرا دارد

صدای سرفهای انگار

                            پشت میله قندیلها

یک عمر زندانی است

لحاف کهنه

گیج اولین برف زمستانی است.

 

 

..

توضیح. روایت اول این شعر که در سایت لوح نیز درج شده است، لنگیهایی داشت که بعضی دوستان متذکر آن شدند. سطر توضیحی اول شعر را حذف کردم و تغییراتی در پنج سطر آخر شعر دادم. امیدوارم به بهتر شدن آن کمک کرده باشد.

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٧:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱٩
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٦/٩/٢۱

 

گرمی شوفاژها هم التیامی نیست

سوز سرمای اتاقم را.

ماه پاییزی

کاسهاش یخ بسته بر تاق بلند شب.

گربهها هم

            ـ چند روزی هست ـ

احوالی نمیگیرند.

...

یک نفر باید

طرز کار این قواعد را بهم ریزد

نبض کُند این مناظر را

یک نفر باید بجُنباند

یک نفر باید که با یک استکان چای

داغ بودن را بلد باشد.

...

راستی،

            خورشید اگر در جیبهایت هست

دکمههایم

بعد ازین

سرما نخواهد خورد.

 

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢۱
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٦/٩/۱٦

 

قطار، همچنان مسیر را

مسافران ناگزیر را

...

چه ایستگاه پر مسافری!

چه ازدحام محشری!

مسافران دستپاچه از قطار میرسند و در قطار دیگری سوار میشوند

سوار میشوند و میرسند و میشوند و میرسند

تلق تلق تلق تلق

تلق تلق تلق تلق

...

در انتهای کوپه یک نفر

هنوز غرق خاطرات یک سفر.

...

من از تراکم مسافران دلم گرفته است

بیا و ایستگاه بهتری برای من ردیف کن

مسافران دیگری.

...

من آن مسافرم

که انتهای کوپه در مسیر ایستگاه آخرم.

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٧:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱٦
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٦/٩/٥

 

باید قبول کرد که بی واژه بهتر است

حتی سلامهای صمیمانه دو دوست.

 

با اولین کلام

تقصیرها هر آینه تکثیر می شوند

لبخندها

صد جور- دلنخواه تو- تفسیر می شوند.

 

شاید که بی گناه تر از واژه

هرگز گناهکار عزیزی نداشتیم

شاید اگر نبود همین واژه های گنگ

بغضی گره نمی شد و چیزی نداشتیم.

 

اما قبول کن

بی واژه عشق پنجره اش دلگشاتر است.

 

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٥
    لینک مطلب   نظر شما ()