۱۳٩٢/۱۱/٧


الشّوک/ الشّوکة در زبان عرب به معنی خار است. در امثال عرب آمده است: انّک لاتجنی من الشّوک العنب. یعنی: از خار، انگور بر نچینی. معادل آنچه در زبانزدهای فارسی هم داریم: خرما نتوان خورد ازین خار که کشتیم. غرض باز نمودن ارتباط معنایی میان شوکة/ شوکت و خار است. فکر کنم اولین بار دکتر شفیعی کدکنی به این وجه معنایی شوکت در این بیت حافظ اشاره کرده است:
شکر ایزد که به اقبال کله گوشه گل
نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد

علاوه بر موسیقی درونی و واژه‌آرایی بی نظیر حافظ در بیت مورد اشاره، «شوکت خار» وجه ایهامی بسیار زیبا و ظریفی دارد. ایهام یکی از شگردهای مورد توجه حافظ است و در معماری کلمات او بارها ازین دست هنرنمایی‌ها صورت گرفته است. اما در این مورد خاص، به نظرم حافظ نگاهش به سلمان ساوجی شاعر همعصرش بوده است. سلمان ساوجی همان طور که اهل نظر گفته‌اند، حتا بیش از حافظ به انواع «ایهام» گرایش داشته است. به گمان من حافظ توجه به وجه ایهامی شوکت را وامدار این رباعی سلمان ساوجی است:
امسال مکدّر است وقت گل و مُل
وز غم، سر برگ گل ندارد بلبل
با آن همه شوکت، ز پریشانی وقت
بی تیغ و سپر برون نمی‌آید گل!

 





کلمات کلیدی :حافظ پژوهی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٧
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۱/۱٠/۱

 

صد غزل انتقادی حافظ. انتخاب و تدوین نو: هیوا مسیح. تهران، نشر مثلث، 1390

دیوان حافظ یکی از جذاب‌ترین متون ادبی ما در همه دوران‌ها بوده است. این جذابیت، تا دوران ما نیز امتداد یافته است و در بازار گرم حافظ پژوهی، شاعران و هنرمندان هم می‌خواهند از قافله عقب نمانند و نام خود را در تاریخ حافظ پژوهی به ثبت برسانند. درست است که ما به خوانشی جدید از متون کهن نیاز داریم، اما شرط تحقق این امر، در گام نخست، فهم درست شعر حافظ است. شعر حافظ، چکیده فرهنگ ایرانی و اسلامی است و بدون شناخت این وجوه، هر کسی در همان گام نخست متوقف می‌ماند. در سال‌های اخیر، عباس کیارستمی فیلم‌ساز معروف، روایتی نوین از اشعار حافظ ارائه کرد که در واقع گزینش ابیات و مصراع‌های حافظ با چیدمان جدید بود و اگرچه مورد استقبال عموم کتابخوانان قرار گرفت، انتقادهای جدی نیز بر آن وارد بود، که اغلب‌شان بی جواب ماند. نگارنده این سطور، با اینکه با چیدمان پلکانی شعر قدیم هیچ مخالفتی ندارد و خودش نیز مرتکب چنین عملی شده است، معتقد است که توفیق چنین چیدمانی بستگی به فهم درست متن انتخاب شده دارد. متأسفانه باید گفت که تفنن‌ورزی شاعران و هنرمندان در متون قدیم، اغلب دچار یک معضل اساسی است و آن سرسری گرفتن متن و بی توجهی به فهم و شعور مخاطب است. به بهانه خوانش نوین، نمی‌توان قواعد ادبی و زبانی متون کلاسیک را نادیده گرفت و معنایی کاملاً دلبخواه و خارج از بافت تاریخی و فرهنگی متن به دست داد.

اخیراً آقای هیوا مسیح، شاعر هم‌روزگار ما، «صد غزل انتقادی حافظ» را با انتخاب و تدوینی نو روانه بازار کرده‌اند. متن کتاب شامل یادداشت یک صفحه‌ای آقای بهاءالدین خرمشاهی، حافظ پژوه سرشناس، مقدمهء مؤلف در شناخت شعر و اندیشه حافظ و نهایتاً متن صد غزل حافظ است که البته یکی ازین صد غزل، قطعه‌ای است تاریخی در بی وفایی روزگار! بدنه اصلی این کتاب را همین صد غزل منتخب تشکیل می‌دهد و نویسنده، در پانوشت هر غزل، بعضی لغات و اصطلاحات دشوار را معنی کرده که البته بسیار اندک شمار است. نکته بارز این کتاب، چیدمان پلکانی شعرهای حافظ و تقطیع نیمایی آنهاست. یعنی اصل کتاب، انتخاب صد غزل حافظ و چیدمان تازه آنهاست.  این حد نوآوری، البته جای چون و چرا ندارد. اتفاقاً شاید تنها حُسن چنین کتابی فقط همین شیوه نگارش اشعار باشد و بس. توضیحاتی که جناب هیوا مسیح در پانویس هر غزل مرقوم کرده‌اند، نشان می‌دهد یکی از مشکلات مخاطبان امروزی، شیوه درست خواندن شعرهای قدیم است!  آنچه موضوع این نوشتار است، بررسی اجمالی بعضی توضیحات لغوی آقای هیوا مسیح است که متأسفانه گاه خنده‌دار و گاه گریه‌آور است. ما در حد مجال این وبلاگ، به مهم‌ترین آنها اشاره‌ای می‌کنیم. در مورد نحوه چیدمان اشعار حافظ هم جای نکته‌گیری هست که فعلاً به این بخش کاری نداریم.

در اولین غزل کتاب، نویسنده در حاشیه این مصراع حافظ: خون شد دلم ز درد و به درمان نمی‌رسد، نوشته‌اند: واو بعد از درد را با صدای O بخوانید. یعنی منظورشان این است که بگویید: دردُ. سپس افزوده‌اند: «در شعر حافظ و سراسر شعر کلاسیک و شعر نو فارسی، فراوان به چشم می‌خورد و پس از نیما، احمد شاملو و برخی شاعران جدی معاصر، بیشترین استفاده را ازین خاصیت آوایی/ موسیقایی واو کرده‌اند» (ص 47). این کشف که واو ربط به حرف ماقبل آخرش صدای اُ می‌بخشد، جزو یافته‌های مهم این کتاب است و اگر می‌بینید که بچه‌های دبستانی هم بجای من وَ تو، می‌گویند: من‌ُ تو، در حکم صادره خللی وارد نمی‌کند! واقعاً این توضیح، توهین به شعور مخاطب کتاب نیست؟

در غزل 17 کتاب، «فتوح» را که یک اصطلاح خاص صوفیانه است: نذر و فتوح صومعه در وجه می نهیم، به همان معنی ظاهری‌اش ترجمه کرده‌اند: فتوح جمع فتح است به معنی گشودن (ص 94). در حالی که «فتوح» همانند نذر، مال یا پولی بوده است که مردم یا اغنیا به سالکان یا پیران خانقاه می‌دادند تا گشایشی در کار رزق و روزی آنان پدید آید.

در غزل 57، «طوف» را در مصراع: چگونه طوف کنم در فضای عالم قدس، مخفف طواف دانسته‌اند و گفته‌اند آن را باید بر وزن خوف خواند (ص 215). تلفظ صحیح این کلمه طَوف است و البته ممکن است عامه مردم آن را چنان بخوانند که آقای هیوا مسیح. همچنین، طوف مخفف طواف نیست و خودش مصدر است.

در غزل 81، در توضیح «صاحبقران» آن را پادشاهی معنی کرده‌اند که ظفر و نصرت با او همراه باشد (ص 291). این معنا اگرچه بکلی مردود نیست، ولی منظور از آن، پادشاهی است که عمر سلطنت او طولانی و با عزت باشد و در زمان تولد یا حکمرانی او قِرانی در سیارات سعد (مثل زهره و مشتری) صورت گرفته باشد.

شاهکار آقای مسیح در صفحه آخر کتاب رقم خورده است. آنجا که خواسته‌اند در معنی کردن شعر حافظ هم نوآوری کنند. آخرین شعر کتاب، قطعه‌ای است (یادتان نرود عنوان کتاب هست «صد غزل») در بی‌وفایی دنیا و داستان کور کردن امیر مبارزالدین به دست پسرش شاه شجاع. در این قطعه، بیتی هست بدین گونه: بی تکلف هرکه دل بر وی نهاد/ چون بدیدی خصم خود می‌پرورید. آقای هیوا مسیح، «بدیدی» را چنین معنی کرده‌اند: بدید؛ مهملهء ندید. ندید بدید. صفت آنکه با دیدن چیزی تازه دچار حرص (و) طمع شود (ص 348). این خوانش جدید را به ایشان تبریک می‌گوییم. اما برای آنکه تن حافظ در قبر نلرزد، یادآور می‌شویم که «بدیدی» فعل است از مصدر دیدن، به معنی «می‌دید» و منظور شاعر این است که بی وفایی دنیا چنان است که هر که بدو دل ببندد، اگر درست نظر کند، انگار دارد دشمن خود را تقویت می‌کند. «بدیدی» یعنی اگر با نگاه تأمل بدان می‌نگریستی. و ربطی به اصطلاح جدیـدِ «ندید بدید» ندارد.

..

همان طور که گفتیم، آقای بهاءالدین خرمشاهی، حافظ پژوه سرشناس، بر این کتاب نیز همچون کتاب کیارستمی مقدمه‌ای در توجیه و تقویت مؤلف نوشته‌اند و به اصطلاح جواز چاپ آن را صادر کرده‌اند. در یادداشت یک صفحه‌ای آقای خرمشاهی آمده است: «در این کتاب، گزینه‌ای مشتمل بر صد غزل انتقادی حافظ را با روایت و درایت هیوا مسیح می‌خوانیم؛ همو که از برجسته‌ترین شاعران معاصر است و شعر را نیک می‌شناسد و به ویژه شعر حافظ را که عیار و معیار شعر فارسی است». در این که آقای هیوا مسیح از شاعران خوب معاصر است حرفی نیست و ایضاً در اینکه شیوه تقطیع شعر حافظ در این کتاب بعد از پیشنهاد مرحوم اخوان ثالث در چیدمان چند تک بیت سبک هندی و کتاب «حافظ» آقای کیارستمی، کار نوآیینی محسوب می‌شود، با کسی گفتگویی نداریم؛ اما اگر شعرشناسی ایشان بر همین منوال باشد، نمی‌توان شگفتی خود را پوشیده داشت از اوضاع نابسامان شعرشناسی در روزگار ما. من مانده‌ام که چرا آقای خرمشاهی اعتبار خود را صرف چنین کارهایی می‌کند و این تضاد را بر چه حمل باید کرد: تعارفات مرسوم؟ نان قرض دادن؟ رونق بخشیدن به بازار نشر؟ الله اعلم!

 





کلمات کلیدی :یادداشتها و کلمات کلیدی :حافظ پژوهی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٠/۱٠/۱٦

عموم هنرمندان در طول تاریخ از بی توجهی مردم زمانه به اهل فضل و دانش و بی رونقی کار هنر شاکی بوده‌اند و از اینکه می‌دیده‌اند که فلک به مردم نادان زمام مراد می‌دهد و جاهلان بر فراز مسند و مکنت، کام دل می‌رانند، دل پُر خونی داشته‌اند. در تاریخ شعر فارسی، شواهد بسیاری از حرمان اهل هنر در هر دوره‌ای می‌توان ردیف کرد. شاید یکی از معروف‌ترین آنها، غزلی است منسوب به حافظ که بعضی ابیاتش را می‌آوریم:

کارم ز جور چرخ به سامان نمی‌رسد

خون شد دلم ز درد و به درمان نمی‌رسد

با خاک راه راست شدم، لیک همچنان

تا آبرو نمی‌رودم، نان نمی‌رسد

از حشمت اهل جهل به کیوان رسیده‌اند

جز آه اهل فضل به کیوان نمی‌رسد

وز دستبرد جور زمان اهل فضل را

این غصه بس که دست سوی جان نمی‌رسد

تا صد هزار خار نمی‌روید از زمین

از گلبنی گُلی به گلستان نمی‌رسد

(دیوان حافظ، تصحیح پژمان بختیاری، ص 251)

در دستنویس‌های قدیمی دیوان حافظ این غزل نیست. اما در نسخه‌ای که در سال 907 هجری به فرمان فریدون میرزا فراهم آمده، هست. فارغ از اینکه این غزل متعلّق به حافظ هست یا نیست، شاکله آن، برگرفته از یکی از قصاید رشید وطواط است. چه از حیث وزن و قافیه و ردیف، و چه از حیث موضوع و مضمون. رشید وطواط (متوفی 573 ق) در قصیده‌ای که در مدح اتسز خوارزمشاه است، با ظرافت بسیار، سخن را به حرمان هنرمندان می‌کشاند و می‌گوید:

فریاد ازین جهان که خردمند را ازو

بهره بجز نوایب و احزان نمی‌رسد

جهّال در تنعّم و ارباب فضل را

بی صد هزار غصه یکی نان نمی‌رسد

دانا بمانده در غم تدبیر نیک و بد

یک ذرّه غم به خاطر نادان نمی‌رسد

جاهل به مسند اندر و عالم برون در

جوید به حیله راه و به دربان نمی‌رسد

آزرده شد به حرص درم جان عالمان

وین خواری از گزاف بدیشان نمی‌رسد

دردا و حسرتا که به پایان رسید عمر

وین حرص مرده‌ریگ به پایان نمی‌رسد

این حال‌ها به حکمت یزدان مقدر است

مردم به سرّ حکمت یزدان نمی‌رسد

(دیوان رشید وطواط، ص 125 ـ 126)

پاره‌ای از همین ابیات را به شکل قطعه‌ای در آورده و به دیوان ابن یمین فریومدی الحاق کرده‌اند (ص 392). بعضی از ابیات قصیده رشید، از فرط شهرت در متون نثر و کتب تاریخ به تواتر نقل شده است. در همین ردیف و قافیه، انوری غزلی دارد که حال و هوای آن عاشقانه است:

دردم فزود و دست به درمان نمی‌رسد

صبرم رسید و هجر به پایان نمی‌رسد

در ظلمت نیاز، به جهد سکندری

خضر طرب به چشمه حیوان نمی‌رسد

جان داده‌ام مگر که به جانان خود رسم

جانم برون شده‌ست و به جانان نمی‌رسد

(دیوان انوی، ج 2، ص 817)

ایضاً عطار غزلی دارد با مضامین عارفانه که جز در ظاهر غزل، هیچ شباهتی به شعر رشید ندارد:

جان در مقام عشق به جانان نمی‌رسد

دل در بلای درد به درمان نمی‌رسد

(دیوان عطار، ص 187)

اما شبیه‌ترین شعر به غزل حافظ و قصیده رشید وطواط، حرمان‌نامه عبید زاکانی است که به رغم تفاوت قافیه، عناصر آشنایی در آن به چشم می‌خورد:

دردا که درد و غم به کرانی نمی‌رسد

دل را ز غصّه خطّ امانی نمی‌رسد

زین ملک امن و شادی و راحت چنان برفت

کز هیچ جاش هیچ نشانی نمی‌رسد

اهل تمیز را ز حوادث به عمر و مال

یک دم نمی‌رود که زیانی نمی‌رسد

بی صد هزار غصّه ازین کهنه آسیا

قرصی جوین به هیچ دهانی نمی‌رسد

محنت همین بس است که در پیش هر خسی

هر ک آبرو نریخت، به نانی نمی‌رسد

(دیوان عبید، ص 214)





کلمات کلیدی :حافظ پژوهی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٦
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٩/٢/۱٠

 

پیشتر در نوشته‌ای به توضیح در مورد مهندسی واژگان در اشعار حافظ و ارتباط‌های مویرگی آنها پرداخته بودم، با نمونه‌هایی که به بیان ظرافت‌های کلامی حافظ می‌پرداخت. چند وقت پیش، به مناسبت نقل مصراعی از حافظ  در یکی از وبلاگ‌ها (والبته به صورت مغلوط)، فرصت اندیشیدن مجدد به آن بیت و صنعتگری حافظ دست داد. آن بیت این است:

بدان کمر نرسد دست هر گدا حافظ

خزانه‌ای به کف آور ز گنج قارون بیش

 

آن ظرافت‌هایی که من در این مشاهده می‌کنم، عبارتند از:

1)      موسیقی درونی کمر / هر / آور که توزیع مناسبی هم در طول بیت دارد. بسامد این قبیل تناسبات موسیقایی در غزلیات حافظ بسیار بالاست.

2)      تناسب میان کمر / دست / کف. استفاده از کلمه کف در تعبیر به کف آوردن (حاصل کردن)، بسیار بجا و با توجه به آمدن کلمه دست در مصراع اول صورت گرفته است.

3)      تناسب گدا و قارون و خزانه و گنج. قارون نماد زراندوزی است. حافظ در جای دیگر گوید: هنگام تنگدستی، در عیش کوش و مستی/ کین کیمیای هستی قارون کند گدا را.

4)      «کم» موجود در کلمه «کمر» در ابتدای بیت، با کلمه «بیش» در انتهای بیت توازن معنوی خوبی برقرار کرده است. ممکن است عده‌ای بگویند که این مایه باریک‌بینی، به هیچ وجه مد نظر حافظ نبوده و اتفاقی حاصل شده است. اما شواهد نشان می‌دهد حافظ به ظرفیت معنایی و موسیقایی کم و کمر توجه هوشمندانه‌ای داشته است:‌ کمر کوه کم است از کمر مور اینجا.

5)      طنز خفیفی در این بیت در جریان است که از شگردهای حافظ است. این مضمون که دست در کمر کردن با معشوق (تصاحب او)، محتاج آن است که سر کیسه را شل کنند، از مضامین قدیمی در شعر فارسی است. اما طنز و تعریض حافظ در آن است که معشوق مورد نظرش چنان دستش را بالا گرفته که امثال قارون را نیز گدا به حساب می‌آورد.

 





کلمات کلیدی :حافظ پژوهی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٠
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٩/۱/٢٤

 

یادم می‌آید که حدود 25 سال پیش، مرحوم سید حسن حسینی با بهاءالدین خرمشاهی مصاحبه‌ای کرده بود در مورد شخصیت حافظ که متن آن در جُنگ سوره به چاپ رسید. این جُنگ ادبی را حوزه هنری در می‌آورد، پیش از آنکه سید حسن و قیصر از حوزه انشعاب کنند. یکی از محورهای آن مصاحبه، اقتباس و تأثیرپذیری حافظ از شاعران قبل از خود بود. مرحوم حسینی در این معنا تمثیلی آورده بود ازین قرار که حکایت حافظ و شاعران قبل ازو، حکایت آن بزرگی است که یک اسکناس هزار تومانی (آن موقع این مبلغ زیاد بود!) در دست کودکی می‌بیند و چون احتمال می‌دهد آن کودک راه درست مصرف کردن آن اسکناس درشت را نداند، آن را به نفع خود مصادره می‌کند و به مصرف بهتری می‌رساند. این تمثیل، از هر جهت تمثیل زیبایی نیست و بطور غیر مستقیم حافظ را به دزدی از دیگران متهم می‌دارد. اما واقعیت این است که اگر سرچشمه غزلیات حافظ را جستجو کنیم، رد بسیاری از مضامین اشعار او را در دیوان بسیاری از شاعران ریز و درشت می‌توان گرفت. و حتی گاه، همه یا بخشهایی از مصراع‌های حافظ، از اشعار دیگران اخذ و اقتباس شده است و به تعبیر مرحوم حسینی، حافظ آنها را مصادره و تبدیل به احسن کرده است.

در مورد تأثیرپذیری حافظ از شاعران ماقبل او، یکی دو کتاب مستقل و مقالات بی‌شماری به چاپ رسیده و از حدود 27 ـ 28 سال پیش تا امروز، این موضوع یکی از دلمشغولی‌ها و به تعبیر درست‌تر یکی از تفریحات سالم من است! من در همین وبلاگ یکی دو یادداشت در همین موضوع نوشته‌ام. یادداشت امروز من به اقتباس حافظ از یک شاعر گمنام قرن هفتمی اختصاص دارد. این شاعر، مجدالدین ملک محمود تبریزی است که از خاندان معروف ملکان تبریز بر آمد و در جوانی به سال 696 هجری درگذشت. وی از رجال سیاسی عهد ایلخانی به‌شمار می‌رفت و برادر زاده او ابوالمجد تبریزی، نسخه‌ای از دیوانش را در سال 716 هجری در سفینه تبریز کتابت کرده که شامل قصاید، مقطعات، غزلیات و رباعیات اوست.

از جمله غزل‌های ملک محمود، غزل زیر است که ما مطلع و یک بیت آن را نقل می‌کنیم (سفینه تبریز، 496):

دانی که چیست دولت؟ پیوند چون تو یاری

اقبال چیست دیدن؟ روی چو تو نگاری

امروز داد عشرت از نوبهار بستان

سالی دگر که دارد امید نوبهاری.

 

بیت نخست این غزل، یادآور این مطلع معروف حافظ است:

دانی که چیست دولت؟ دیدار یار دیدن

در کوی او گدایی، بر خسروی گزیدن

 

و از بیت دوم غزل ملک محمود، حافظ مصراع دوم را به‌عینه بر گرفته و در غزلی دیگر از آن خود کرده است:

می بیغش‌ست بشتاب، وقتی خوش‌ست دریاب

سال دگر که دارد امید نوبهاری.

 

این اقتباس نشان می‌دهد که حافظ در دیوان اغلب شعرای قبل از خود، چه مشهور و بنام و چه فراموش و چه گمنام، گشت و گذار دقیق کرده و به تناسب از هر چمن گلی چیده است.

 





کلمات کلیدی :حافظ پژوهی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٤
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸۸/٩/۱۱

 

مصراع مثلی «صبر و ظفر هر دو دوستان قدیمند» را در اغلب کتابهای مثل فارسی به حافظ نسبت داده‌اند (امثال و حکم، ج 2، 1052 ؛ داستان‌نامه بهمنیاری، 372 ؛ دوازده هزار مثل فارسی، 688 ؛ فرهنگ امثال سخن، ج 2، 726). این مصراع، جزو ابیات معروفی است که به غزل «بر سر آنم که گر ز دست بر آید...» حافظ الحاق کرده‌اند:

بگذرد این روزگار تلخ‌تر از زهر

بار دگر روزگار چون شکر آید

صبر و ظفر هر دو دوستان قدیمند

بر اثر صبر، نوبت ظفر آید

..

احتمالاً این دو بیت در حافظه اغلب مردم هست و یا از این و آن شنیده‌اند. در نسخه‌های معتبر دیوان حافظ از قبیل تصحیح محمد قزوینی و قاسم غنی (ص 157)، تصحیح پرویز ناتل خانلری (ص 472) و تصحیح سایه (ص 303)، اثری از این دو بیت نیست. اما در چاپ‌های ذوقی دیوان حافظ که به اصول علمی تصحیح توجهی نداشته‌اند، از قبیل انجوی شیرازی (ص 54)، این دو بیت در متن غزل قرار دارد. پژمان بختیاری (ص 84) دو بیت مذکور را در حاشیه نقل کرده و گفته است که در نسخه‌های قدیمی دیده نمی‌شود.

..

معلوم نیست که این دو بیت از چه تاریخی همسفر دیوان حافظ شده است، اما به احتمال بسیار، مأخذ آن، کتاب المعجم فی آثار ملوک العجم اثر شرف‌الدین فضل الله حسینی قزوینی است. کتاب، در سرگذشت شاهان قدیم ایران است و همچون تاریخ وصاف، نثری فنی و مغلق دارد. مؤلف آن، از ادبای قرن هفتم و هشتم هجری است که در حدود 660 ق به دنیا آمده و در حوالی 740 ق نیز از دنیا رفته است. وی شعر نیز می‌گفت و اشعارش نیز همچون نثرش متکلف و مصنوع است. مؤلف در ذکر پادشاهی هرمز، این دو بیت را نقل کرده است:

صبر و ظفر هر دو دوستان قدیمند

بر اثر صبر، نوبت ظفر آید

بگذرد این روزگار تلخ‌تر از زهر

باز یکی روزگار چون شکر آید (ص 278).

..

با توجه به اینکه در زمان تألیف کتاب مذکور، حافظ نوجوانی بیش نبوده است، انتساب ابیات بالا به حافظ صد در صد منتفی است.

..

مرحوم دهخدا، از شباهت مصراع مثلی مورد اشاره با یکی از ابیات منسوب به حضرت علی (ع) خبر داده است (امثال و حکم، ج 2، 1052). این بیت به روایت کتاب سلوة الشیعه تألیف ابوالحسن فنجگردی نیشابوری (متوفی 512 ق) چنین است (ص 83):

و قلّ مَن جَدّ فی أمر یُطالبُهُ

فَاستصحَبَ الصبرَ الاّ فازَ بالظفر

(کم پیش می‌آید کسی به جُستن چیزی برآید و صبر پیشه کند و به فیروزی دست نیابد)

در کلمات قصار آن حضرت نیز «صبر» و «ظفر» قرین هم شمرده شده است. از جمله در نهج البلاغه شریف رضی:

الصبر مطیة الظفر (شکیبایی، مرکب پیروزی است)

و ایضاً در غرر الحکم آمدی:

الصبر الظفر (صبر همان پیروزی است)

مفتاح الظفر، لزوم الصبر (کلید پیروزی، شکیبایی ورزیدن است).

 





کلمات کلیدی :مثل‌نگاری و کلمات کلیدی :حافظ پژوهی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱۱
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸۸/٧/٢۸

 

در کتابخانه من 15 چاپ مختلف از دیوان حافظ هست، از حافظ خلخالی و قزوینی و انجوی شیرازی و ایرج افشار گرفته تا حافظ خانلری و سایه و سلیم نیساری و کیارستمی و آخرین آنها، «غزل‌های حافظ» است که دکتر علی فردوسی بر مبنای بیاض علاء مرندی عرضه کرده و از یک‌سال گذشته، باعث بحث و گفتگوی زیادی در محافل ادبی شده است. معمولاً دوستان و آشنایان از من می‌پرسند که این همه دیوان حافظ به چه‌کار می‌آید و با هم چه فرقی دارند؟ و من توضیح می‌دهم که تصحیح دیوان حافظ خودش یکی از اشتغالات مهم و فخرآمیز عالم ادبیات است و همه از شاعر و نویسنده و محقق و سینماگر دوست دارند در این افتخار دستی داشته باشند. و بعد ـ بقول خبر‌نویسان ـ می‌افزایم: هنوز جای چند تا از چاپ‌های معروف دیوان حافظ در کتابخانه من خالی است. از جمله، حافظ به روایت احمد شاملو که در زمان خود (1354)، مقدمه و شیوه نقطه‌گذاری و بیت‌چینی‌اش بسیار جنجال بپا کرد. این چاپ‌های مختلف، هر کدام دارای ویژگی‌های خاصی هستند که شاید در نظر خواننده غیرحرفه‌ای چندان مهم جلوه نکند و تفاوت آنها را در نیابد. از نظر عموم خوانندگان، فرقی نمی‌کند که یک شیرازی حافظ را تصحیح کرده باشد یا یک قزوینی. مهم آن است که بشود آن را خرید و در اوج و فرود لحظات آن شریک شد. گاه گداری از آن فالی گرفت و به جادوی سخن خواجه شیراز دل سپرد.

اما اولین دیوان حافظی که توانستم با جمع کردن پول توجیبی بخرم، «دیوان مولانا شمس‌الدین محمد حافظ شیرازی» به تصحیح و اهتمام حسین پژمان بختیاری بود. 26 سال قبل: «رفسنجان. 1362. کتابفروشی فارسی». این یادداشت را همان موقع با خودکار آبی بر صفحه دوم جلد کتاب یادداشت کردم. و عادت تاریخ زدن روی کتاب‌هایی که می‌خریدم از آن زمان تا الآن با من باقی مانده است. پشت جلد کتاب هیچ اثری از قیمت آن نبود. اما با مداد در همان صفحه دوم جلد، نوشته بودند: 750 ریال. آن موقع برای یک دانش‌آموز دوم دبیرستانی پول کمی نبود. برای مقایسه همین قدر بگویم که هزینه ثبت نام من در سال سوم دبیرستان 500 ریال بود که خودم آن را به حساب صندوق تعاون اسلامی پرداختم. در طول این سی سالی که کتاب خریده‌ام، بدترین نوع خرید کتاب مربوط به کتابهایی بوده است که قیمت پشت جلد نداشتند و فروشنده بنا به انصاف و تشخیص خودش روی آن قیمتی می‌گذاشت. البته کتابهای زیادی هم بودند که قیمت پشت جلد یا داخل جلد داشتند، اما فروشنده تشخیص می‌داد که این قیمت منصفانه نیست و باید پول زیادتر بگیرد تا مشتری قدر آن را خوب بداند.

دیوان حافظ مصحح مرحوم پژمان بختیاری، مونس شبانه‌روزی من بود تا سال 1367 که دانشگاه تهران قبول شدم و یک نسخه دیوان حافظ به تصحیح محمد قزوینی و قاسم غنی خریدم. حافظ قزوینی هنوز هم بعد از گذشت 68 سال از زمان نشر آن، به نظر بسیاری، نسخه استاندارد دیوان حافظ به‌حساب می‌آید. اما در آن پنج سال همنشینی با حافظ پژمان، نکته‌های بسیاری در شناخت شعر حافظ آموختم که اثر آن هنوز هم بر حواشی کتاب باقی است. حسین پژمان بختیاری (1277 ـ 1355 ش) بیشتر به عنوان شاعر شناخته می‌شد تا محقق. بعضی از غزلهای او در آن سالهای نوجوانی در خاطرم خوش نشسته بود: «در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد» و «دیوانه محبت جانانه‌ام هنوز». پژمان، در کار تصحیح دیوان حافظ بر مرحوم قزوینی حق تقدم داشت. اگرچه، آن مایه از دقت و انضباط علمی قزوینی به هیچ وجه در کار او دیده نمی‌شد. و علی الظاهر، بدین کار اعتقادی هم نداشت و آن را مناسب حال مستشرقینی می‌دانست که به لطائف زبان فارسی آشنایی کامل نداشتند و خود را در تصرف در متون ادبی ذیحق نمی‌دانستند. و همین زبان‌دانی، مجوز آن مرحوم و دیگرانی هم‌عقیده با او بود که به تصحیح ذوقی متون ادبی بپردازند. مقدمه مفصل کتاب، بالغ بر 168 صفحه است که در انتها به تاریخ «تیرماه 1315» رقم خورده است. اما چاپی که من دارم، براساس ویرایش دوم کتاب است که مصحح در آن اصلاحاتی روا داشته و در پیشگفتارش، به چاپ محمد قزوینی هم اشارتی کرده است. ناشر کتاب، کتابفروشی فروغی است که بر خلاف آن سالها، اکنون فعالیت چشمگیری ندارد. متن اشعار کتاب را 504 غزل، 40 قطعه، 42 رباعی، دو مثنوی و 5 قصیده تشکیل می‌دهد. اما علاوه بر این اشعار، پژمان 353 غزل و قطعه و رباعی و قصیده دیگر را در نیز در فصلهای مجزا جزو اشعار مشکوک و منسوب و الحاقی گنجانده و 48 قطعه شعر را نیز که از گویندگان دیگر بوده و به حافظ منسوب شده است در پایان کتاب جداگانه نقل کرده است.

از همان سالهای دبیرستان، علاقه خاصی به تطبیق غزلیات حافظ با اشعار شاعران متقدم یا معاصرش داشتم و یکی از سرگرمی‌های اصلی من، مطالعه دواوین شعرا و یافتن مضامین مشترک میان اشعار آنها و غزلهای حافظ بود. حاصل این جستجوهای نوجوانانه، یادداشتهای بی‌شماری بود که با مداد بر حاشیه اولین کتاب دیوان حافظ خود نوشته‌ام. شاید یکی از انگیزه‌های اصلی من برای این کار، بخشی از مقدمه مفصل پژمان بختیاری بود با عنوان «حافظ و شعرا» که به بیان مشابهات‌های لفظی و معنوی میان اشعار چند شاعر مهم فارسی با اشعار حافظ اختصاص داشت. در آن سالها، من به‌جای آنکه روزها سر کلاس درس بنشینم و ریاضی و فیزیک و شیمی بخوانم، گریزی به کتابخانه عمومی رفسنجان می‌زدم و به مطالعه دیوان‌های شعرا می‌پرداختم و در واقع، در مکتب شعر فارسی درس می‌آموختم.

در دانشگاه نیز تا یکی دو سال، این مبحث شیرین را رها نکردم و همچنان جستجوی آشبخورهای شعر حافظ را ادامه دادم. در سال 1366 کتاب «حافظ نامه» اثر حافظ‌پژوه معروف آقای بهاءالدین خرمشاهی، به بازار آمد که در آن زمان، فصل الخطابی بود در عرصه حافظ شناسی. این کتاب، یک‌سال بعد به دست من رسید و با مطالعه مقدمه آن دانستم که علاقه‌مندی به کشف ارتباطهای شعری حافظ، منحصر به من نبوده و نیست. یادداشتهای خرمشاهی را که با یافته‌های خود، مندرج در حاشیه دیوان حافظ چاپ مرحوم بختیاری تطبیق دادم، متوجه شدم که بعضی مشابهت‌ها از نگاه تیزبین و نکته‌یاب ایشان پنهان مانده است. مشابهت‌های از قلم افتاده را سامان دادم و مقاله‌ای شد که در دو شماره مجله «نشر دانش» به چاپ رسید: «زین قصه دراز: حرفهایی دیگر در مورد تأثیر پیشینیان بر حافظ»، نشر دانش،‌ سال 10، ش4، خرداد و تیر 1369، ص 26ــ 18 (بخش نخست)؛ ش 5، مرداد و شهریور 1369، ص 44 ــ 34 (بخش دوم). این اولین مقاله من بود که در یک مجله معتبر به چاپ می‌رسید و آن را مرهون مطالعه دائم شعر حافظ و مؤانست مستمر با اولین دیوان حافظی می‌دانم که چشم مرا به دریچه‌ای باز کرد که تا مدتها از قاب آن به تماشای غزل فارسی می‌پرداختم. و هنوز هم بعد از حدود ربع قرن، علاقه‌مندی به کشف روابط شعری شاعران فارسی زبان، از ذهن من رخت بر نبسته است.

 





کلمات کلیدی :حافظ پژوهی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢۸
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸۸/۱/۱٤

 

یادداشتی بر یک بیت حافظ

غزل حافظ را بسیاری اوج اعتلا و تعادل زبان شعر فارسی می‌دانند که در آن لفظ و معنی به کمال خود دست یافته‌اند. بسیاری بحق معتقدند که کلمات با چنان تناسبی در اشعار حافظ نشسته‌اند که جابجایی یا تعویض هر کلمه‌ای، به معماری باشکوه آن خدشه وارد می‌کند. دکتر شفیعی کدکنی معتقد است که خود حافظ تا پایان عمر خود در کار ویرایش اشعارش بوده است و بخشی از اختلافاتی که در روایات مختلف دیوانش وجود دارد، ناشی از دستکاری‌های زیباشناسانه خود شاعر است و آن را به گردن نسخه‌برداران نتوان انداخت. البته، طبیعی است که وسواس هنری حافظ، شعر او را به سمت کمال پیش برده است و تلاش بسیاری از حافظ پژوهان بر آن است که از میان ضبطهای مختلف یک شعر، آن ضبطی را برگزینند که اولاً به سبک و سلیقه ادبی او منطبق یا نزدیک باشد، و در ثانی، کمال زبانی «لسان الغیب» را بخوبی نشان دهد. نکته مهم اینجاست که هیچ کس در ذهن خود نمی‌تواند به شعر حافظ نقصی منسوب کند و اگر نقصی هم مشهود افتد، معمولاً آن را به گردن نسخه‌برداران و کاتبان بی‌سواد می‌اندازند که چون از عهده درک ظرافت‌ها و زیبایی‌های شعر حافظ بر نیامده‌اند، الفاظ را به سلیقه خود تغییر داده‌اند و در بسیاری مواقع، آن را از شکوه قدسی خود انداخته‌اند.

فی المثل در بیت معروف:

فکر بلبل همه آن است که گُل شد یارش

گُل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش

 

بحث مفصلی بین حافظ پژوهان در گرفته که آیا «شد» در مصراع نخست فعل ماضی به ضمّ شین است یا به فتح شین است و مخفف «شود» (رک. حافظ نامه، ج 2، ص 871 به بعد). آنهایی که جانب وجه دوم را گرفته‌اند، بی شک کسانی بوده‌اند و هستند که نمی‌خواهند در سخن حافظ نقص و خللی و اما و اگری ببیند و به خیال خود خواسته‌اند مشکل تطابق افعال را حل کنند (شود/ کند) تا خدای نکرده حافظ به ضعف و ناتوانی در پرداخت عبارات متهم نشود.

یکی از عللی که باعث می‌شود حافظ پژوهان بر سر عبارات حافظ مناقشه کنند این است که برخی از آنان، زبان شعری او را در ظرف تاریخی خود نمی‌نگرند و می‌خواهند همه اجزای آن با زبان تحول یافته امروزی مطابقت داشته باشد. و حتی عده‌ای، بی اعتنا به اصل تحول و تطور واژگان، تفسیرهایی خنده‌دار از شعر حافظ (و سایر شعرای قدیم) به دست می‌دهند که مبتنی بر قرائت امروزی از الفاظ و معانی کهن است. نامأنوس بودن واژه و عبارت و اصطلاحی در اشعار شعرای قدیم برای بعضی از پژوهشگران و حتی برنویسان خوش ذوق متون کهن، آنها را وا می‌دارد که با ذهنی امروزی، و فارغ از پیشینه تاریخی کلمات، به سراغ متون بروند و حاصل کار، البته خراب کردن ساختار متن است.

از طرف دیگر، این احتمال که یک شاعر بزرگ، با همه مهارت در سخنوری، گاهی در سامان دادن الفاظ شعرش دچار غفلت یا لغزش شود، احتمالی دور از ذهن نیست. با این خطاها، چند گونه می‌توان مواجه شد. نخست، حمل بر صحت کنیم و آن را به حساب بافت تاریخی کلمات بگذاریم و بگوییم، ممکن است بعضی کلمات در زمان حافظ معنایی علاوه بر معانی متداول امروزی داشته که اکنون متروک و منسوخ شده است. و البته، تا شواهد و مدارک قابل استناد برای این ادعا پیدا نشود، بدان تکیه نتوان کرد. نیز می‌توان گفت، صورت کلمات در اصل شعر حافظ به گونه‌ای دیگر بوده و بر اثر اشتباه یا لغزش قلم کاتبان، دگرگون شده و به این حال و روز افتاده است. یک احتمال دیگر هم این است که بگوییم خود شاعر در ترتیب الفاظ و عبارات سهل انگاری کرده و این فقره از دستش در رفته است. در مورد سخنور بزرگی مثل حافظ، کمتر کسی جانب این وجه را می‌گیرد.

همه این مقدمات را گفتیم که به یکی از همین موارد شبهه‌انگیز اشاره کنیم. در غزل حافظ با مطلع:

بر نیامد از تمنای لبت کامم هنوز

بر امید جام لعلت دُردی آشامم هنوز

 

بیتی هست که به نظر می‌رسد شاعر در آن از چیدمان صحیح کلمات غافل شده و نتوانسته نقشی برای ردیف شعر یعنی کلمه «هنوز» پیدا کند و آن را بلاتکلیف در آخر بیت به حال خود رها کرده است:

روز اول رفت دینم در سر زلفین تو

تا چه خواهد شد درین سودا سرانجامم هنوز

 

همان طور که ملاحظه می‌شود، معنای شعر بدون «هنوز» هم کامل است و این کلمه فقط به اقتضای ردیف بودنش در این بیت جای گرفته و  به عبارتی «حشو» حساب می‌شود. با توجه به اینکه کلمه «هنوز» در جایگاه ردیف قرار دارد، احتمال تصرف نسخه‌برداران و کاتبان درین موضع وجود ندارد. مضافاً اینکه برای سایر کلمات بیت هم در دستنویس‌های مختلف دیوان حافظ هیچ نسخه‌بدلی یافت نمی‌شود که بشود بلاتکلیفی کلمه «هنوز» را به گردن تحریف و تغییر آنها انداخت. لاجرم، یا باید پذیرفت که حافظ از عهده جا انداختن ردیف در این بیت بر نیامده و یا با حُسن نیت بسیار، برای «هنوز» معانی دیگری نیز متصور شویم که فعلاً ما شاهد معتبری برای این فرض پیدا نکرده‌ایم.

راه حل دیگر آن است که مثل بعضی از خوانش‌گران امروزی، بساط خوانشی تازه برای این بیت پهن کنیم و بگوییم که حافظ، 700 سال پیش، به اهمیت تعلیق در سخن واقف بوده و از شگردهای امروزی خبر داشته و با مهارت تمام، با ناتمام گذاشتن عبارت، راه را برای فعال شدن ذهن خواننده و مشارکت او در متن باز گذاشته است و شکل صحیح قرائت عبارت او، {احتمالاً} این است:

تا چه خواهد شد در این سودا سرانجامم، هنوز...

 

و یکی از بی‌شمار احتمالات متن آن است که می‌خواسته است بگوید: اینکه سرانجام کار من در این سودا چه خواهد شد، هنوز {معلوم نیست}...

 





کلمات کلیدی :حافظ پژوهی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٤
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٧/٦/۳

 

غزل معروف حافظ با مطلع:

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور

کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

..

اگر چه دارای شهرت فراوانی است، اما در میان غزلهای بلند او جایی ندارد. یعنی غزل خیلی متفاوتی نیست. همان طور که گفته‌اند (رک. حافظ نامه، ج 2، ص 826)، این غزل استقبالی است از غزل شمس الدین محمد صاحب دیوان جوینی وزیر مقتول ایلخانان مغول (متوفی 683 ق). غزل حافظ علاوه بر آنکه وامدار ردیف ابتکاری غزل جوینی است، متأثر از حال و هوای کلی آن غزل هم هست. مضمون کلی غزل، چیزی نیست جز مضمون مثل معروف: «در نومیدی بسی امید است». حافظ یکی از مصراعهای غزل جوینی را به‌عینه تضمین کرده و حداقل در دو مصراع دیگر نیز از او متأثر بوده است.

شکل کامل غزل شمس الدین جوینی را با اتکا به مجموعه «انیس الوحدة و جلیس الخلوة» سید محمود گلستانه که در نیمه نخست سده هشتم فراهم آمده است، باز می‌نویسم:

 

کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

بشکفد گلهای وصل از خار هجران غم مخور

گر چو گردون از بد دوران او سرگشته‌ای

آید این سرگشتگی روزی به پایان غم مخور

در خم چوگان او چون گوی سرگردان مباش

هست هم در حال ایزد حال گردان غم مخور

هر غمی را شادیی در پی بود، دل شاد دار

هیچ دردی نیست کو را نیست درمان غم مخور

آیت «لا تقنطوا من رحمة الله» یاد کن

هست «لا تقنط» امیدی بس فراوان غم مخور

گر به‌تاریکی فتادی همچو اسکندر مترس

روشنی یابی چو خضر از آب حیوان غم مخور

بی سحر هرگز نمانَد شام، بی صبری مکن

هرچه دشوارست روزی گردد آسان غم مخور

تیره گردد روز خصم از یارب شبهای تو

تیر یارب بگذرد از سنگ و سندان، غم مخور.

..

این غزل را جمعی دیگر از شاعران قرن هشتم نیز استقبال کرده‌اند:

بر دمد صبح وصال از مطلع جان، غم مخور

وین شب سودا رسد روزی به پایان غم مخور

(سلمان ساوجی)

..

ای دل پر درد! بر امید درمان غم مخور

در رسد تشریف روز وصل جانان غم مخور

(جهان ملک خاتون)

..

تکیه کن بر فضل حق ای دل ز هجران غم مخور

وصل یار آید شوی زآن خرّم ای جان غم مخور

(عمادالدین نسیمی)

 





کلمات کلیدی :یادداشتها و کلمات کلیدی :حافظ پژوهی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۳
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٦/۳/٤

 

کتاب حافظ به روایت عباس کیارستمی که اواخر سال گذشته منتشر شد، سر و صدای زیادی در محافل ادبی بپا کرد. عده‌ای علیه آن و عده‌ای به نفع آن موضع‌گیری کردند. مخالفان و موافقان بر بسیاری از نکات مهم و غیر مهم بیرون و درون متن اشاره کردند.

حافظ به روایت کیارستمی گزینش حدود 650 مصراع از میان 500 غزل حافظ است. این مصراعها هر کدام در یک صفحه مجزا و با چینشی امروزی (پلکانی) عرضه شده‌اند. کیارستمی کتاب 700 صفحه‌ای خود را در 18 فصل سامان داده‌ است. فصل‌بندی کتاب ظاهراً بر اساس یک سناریو شکل گرفته که در کیارستمی از روند زندگی حافظ در ذهن داشته است، و از عشق و شباب آغاز و به مقام رضا ختم می‌شود.

ـ روایت. یکی از مهمترین ایراداتی که بر کتاب گرفته‌اند، انتخاب اصطلاح «روایت» برای عنوان کتاب است. مفهوم روایت قاعدتاً این نکته را به ذهن متبادر می‌کند که کیارستمی حافظ جدیدی عرضه کرده است. و این تعبیر، خشم حافظ دوستان را بر انگیخته است. کیارستمی در مقام پاسخ گفته است که روایت هیچ مشکلی ندارد و منظور از آن، خوانشی تازه از یک متن کهن است. خرمشاهی در مصاحبه‌ای اعلام کرد که ایراد منتقدان را در باب روایت می‌پذیرد. زیرا روایت در مورد کل متن دیوان مصداق دارد و نه گزینشی از آن. به اعتقاد خرمشاهی اگر از اصطلاح گزینش استفاده می‌شد، بهتر بود. به نظر می‌رسد  اصطلاح روایت از این جهت حساسیت‌برانگیز شده است که دربردارنده حدی از ادعاست که در حد و اندازه کیارستمی نیست!

ـ مقدمه خرمشاهی. کتاب، یادداشتی به قلم بهاءالدین خرمشاهی حافظ‌پژوه معروف دارد که حاکی از شیفتگی و اعجاب این پژوهشگر کهنه‌کار در برابر گزینش کیارستمی است. عده‌ای از منتقدان معتقدند که خرمشاهی در برابر شهرت کیارستمی زانو زده است و هر کس دیگر غیر از کیارستمی چنین کاری کرده بود، حسابش با کرام الکاتبین بود. در بخشی از این یادداشت که در قالب نامه‌ای خطاب به کیارستمی نگاشته شده، آمده است: «بنده حافظ پژوه دست کم 200 بار حافظ را خوانده‌ام. ولی این بار جداسازی و فاصله‌گذاری و قاب‌گیری و برجسته‌سازی شما بر عادت و انس 50 ساله من با شعر حافظ غلبه کرد». بهاءالدین خرمشاهی در مصاحبه‌ بعدی خود تأکید کرد که به اندازه کافی در مورد شعر حافظ غیرت دارد و پیش از خواندن گزینش، نظر خوبی در مورد‌ آن نداشت. اما بعد از مطالعه متوجه شد که انتخاب مصراعهای جداگانه، توانسته است وجوه دیگری از شعر حافظ را به ما ارائه دهد.

ـ مطلقاً مدرن. «باید مطلقاً مدرن بود». این جمله‌ای است از آرتور رمبو شاعر فرانسوی که کیارستمی آن را در ابتدای کتاب نقل کرده است. تعبیر این جمله آن است که انتخاب مصراع از دیوان حافظ و چیدمان جدید آن یک نگرش مطلقاً مدرن است. بعید است صرفاً با تقلیل یک غزل به یک مصراع، کاری مدرن صورت گرفته باشد. اگر هم باشد، فقط یک مدرنیزاسیون ظاهری و سطحی است. اگرچه کمابیش کاری نو در برخورد با متنی کهن صورت گرفته است. اما در تعریف مطلقاً مدرن نمی‌گنجد. ادعای مطلقاً مدرن بودن کار کیارستمی در مورد حافظ، برای سنت‌گرایان حاوی این تعبیر تهدید آمیز هم هست که ما با حافظی دیگرگون شده مواجهیم. همین امر، واکنشها را تشدید کرده است.

...

در کنار این انتقادها، چند نکته نیز به ذهن بنده می‌رسد:

ـ نفس این عمل، یعنی گزینشی خلاصه‌وار از یک شعر حتی تا حد یک مصراع، به نظر من در انس و الفت یافتن نسل جدید با مواریث کهن بسیار مؤثر است. گزارشهای فروش این کتاب نیز گویای اقبال نسل جدید به گزینش کیارستمی از دیوان حافظ است. البته دیوان حافظ به طور عام، از کتابهای پر فروش است. اما حافظ به روایت کیارستمی می‌تواند مدخل مناسبی برای ورود به دنیای حافظ باشد. اگر چه، این خطر نیز وجود دارد که خریداران این کتاب، در چارچوب گزینش کیارستمی محدود و محصور مانده و خود را از مراجعه به اصل متن بی‌نیاز ببینند.

از منظر دیگر، این گزینش (و هر گزینشی) تا حدودی نافی کلیت یک اثر ادبی است. غزل حافظ در محور عمودی و افقی دارای ساختار هوشمندانه و ظریفی است. و گزینشی ازین دست، چشم فرو بستن بر آن کلیت مینیاتوری است. مثل آنکه از یک تابلوی نقاشی فقط یک بخش آن را برداریم و برگیریم. البته، چه ما بخواهیم و چه نخواهیم، خوانندگان دیوان حافظ برای خود گزینشهایی دارند و از هر غزل یک مصراع، یک بیت و حتی دو سه بیت را بخاطر می‌سپارند و کسی نیز جلودار آنها نیست و کاری به تحذیر و تهدید ادبا ندارند. بنابراین، گزینش کیارسمی را باید در رده آثار عامه پسند قرار داد و نباید با آن به گونه یک اثر پژوهشی برخورد کرد.

این ایده که از یک شعر، اعم از قطعه و قصیده و غزل و مثنوی، چند بیت، دو بیت، یک بیت و حتی یک مصراع گزینش شود، ایده جدیدی نیست. در تذکره‌های قدیمی، عموماً شیوه انتخاب همین گونه بوده است و تذکره‌نویس آن ابیاتی را که می‌پسندیده جدا می‌کرده و در کتاب خود قرار می‌داده است. در جُنگهای قدیمی مصراعهای منفرد زیاد به چشم می‌خورد و سابقه 700 ـ 800 ساله دارد و نباید باعث نگرانی سنت‌گرایان شود. البته فرق اساسی آن گزینشها این بود که از اشعار شاعران گوناگون صورت می‌گرفت. و حافظ به روایت کیارستمی، گزینشی است  از اشعار یک شاعر.

چینش جدید این شعرها هم ابتکار چندان تازه‌ای نیست. اخوان ثالث در مقالات خود نظیر چنین چینشی را از ابیات شعرای گمنام دوره صفوی ارائه کرده است (حریم سایه‌های سبز، ج 2، ص 250):

ز شرم،

از گل رویش

گلاب می‌ریزد.

با اینکه از نظر من حافظ به روایت کیارستمی کتابی خوش‌دست و خوش‌خوان است و حتی نگاه خواننده حرفه‌ای حافظ را در بسیاری موارد غافلگیر می‌کند، بر گزینش کیارستمی چند ایراد وارد است:

 

اول. چینش و تقطیع مصراعها همه جا با توفیق همراه نبوده است و تا آنجا که شکل کاریکاتوری چنین چینشهایی را در مقالات یکی از دوستان طنزپرداز دیده‌ایم.

دانی که چیست

دولت

دیدار یار

دیدن (ص 28)

که پیشنهاد منطقی چینش این مصراع آن است که دو بخشش کنیم:

دانی که چیست دولت؟

دیدار یار دیدن.

و اگر ملزم به چهر سطری کردن آن باشیم، لااقل به این شکل:

دانی

       که چیست دولت؟

دیدار یار

            دیدن.

و یا:

عاقبت

دست بدان

سرو بلندش

برسد (ص 73)

که بهتر بود چنین نوشته می‌شد:

عاقبت

دست

بدان سرو بلندش

برسد.

و حتی کلماتی که منطقاً باید پشت هم بیایند، بی هیچ منطقی جدا شده‌اند:

شوخی

نرگس نگر

که پیش تو

بشکفت (ص 41).

که در آن «شوخی نرگس» به عنوان یک ترکیب جدا کردنش درست نیست.

مثالهایی از این دست فراوان است و باعث تعجب. شگفتی ما آنگاه بیشتر می‌شود که بدانیم کسی چون خرمشاهی کتاب را ویرایش کرده و به گفته خود پیشنهادهایی هم به کیارستمی داده است. مگر آنکه بپنداریم کیارستمی به پیشنهادهای خرمشاهی وقعی ننهاده و هر کار دلش خواسته انجام داده است. از جمله مشکلات تقطیعها و سطرچینی‌های کیارستمی آن است که در این کار، هیچ اصول یک‌دست و یکنواختی به چشم نمی‌خورد. «که» ربط گاهی در آخر سطر و گاهی در اول سطر جای گرفته و آن را با هیچ چسبی نمی‌توان به منطق درونی هر مصراع ربط داد.

سر ما و قدمش

یا لب ما و

دهنش (ص 61).

که معلوم نیست برای چه در یک مصراع، «سر ما و قدمش» پشت سر هم آمده و در سطر بعدی «لب ما و دهنش» از هم جدا شده است. یا آوردن حرف ندای «ای» در پایان سطر، از آن کارهای جالب است که تعبیری جز بیخبری ندارد:

به سرکشی خود ای

سرو جویبار

مناز (ص 297).

ایضاً آوردن حرف ربط «به» در آخر سطر:

ما را به

آب دیده

شب و روز ماجراست (ص 146).

همچنین عدم شناخت محور و نقطه تأکید شعر، باعث درهم آمیزی کلمات به‌شکلی آشفته و بی حساب و کتاب شده است:

سخن این است

که ما

بی تو نخواهیم

حیات (ص 306).

نقطه تأکید در این مصراع «بی تو» است که وصل ناموجه آن به «نخواهیم»، قوت کلامی آن را گرفته است. بخش دوم این مصراع قاعدتاً می‌بایست این گونه تقطیع می‌شد: بی تو / نخواهیم حیات.

یا در این مصراع:

ماجرای

من و معشوق

مرا

پایان نیست (ص 356).

سطر چینی غلط تناظر شعر را به‌هم ریخته است. مصراع مذکور اگر بدین شکل سامان می‌یافت، معنای خود را بهتر منتقل می‌کرد:

ماجرای من و

معشوق مرا

پایان نیست.

مشکل سطرچینی بی منطق اشعار حافظ حداقل در یک سوم کتاب وجود دارد و با قدری تأمل و توجه به منطق روایت، می‌شد آنها را ساماندهی بهتری کرد. و از این لحاظ، کتاب به یک بازنگری اساسی نیاز دارد. یک مثال می‌زنم و می‌گذرم. در تقطیع یک مصراع، هوشمندی کیارستمی باعث شده است که نظم موسیقایی یک مصراع به‌خوبی آشکار شود:

گره به باد

مزن

گرچه بر مراد

وزد (ص 600).

که در آن قافیه باد / مراد و همآوایی مزن / وزد زیر دندان خواننده خوشمزگی می‌کند. اما در جای دیگر، با سطرچینی بی دقت، آهنگ شعر پنهان شده است:

خدایا هیچ عاقل را

مبادا

بخت بد روزی (ص 148).

که بهتر بود این گونه تقطیع می‌شد: خدایا / هیچ عاقل را / مبادا... تا قافیه درونی آن بر پرده می‌افتاد.

شاید گفته شود که موسیقی شعر چیزی است که خودش را در هر شکل بر خواننده تحمیل می‌کند و اتفاقاً اگر دیده نشود، بهتر است. این ادعا پاسخ روشنی دارد: در سطرچینی سنتی که فاقد هرگونه برجسته‌نمایی و علامت‌گذاری بوده است، دریافت ترتیبات و تأکیدات لفظی و معنایی بر عهده ذوق و شناخت و درک و دریافت خواننده بود. اما در سطرچینی پیشنهادی، در واقع، ما مسیری برای هدایت ذهن خواننده ترسیم می‌کنیم و انتظار داریم خواننده به همان درک و لذتی برسد که ما می‌خواهیم. بنابراین، غلط خوانی یک شعر، آن را در ذهن خواننده نیز به همین شکل خطا بسط می‌دهد.

 

دوم. انتخاب مصراعهایی که به مصراع ماقبل و مابعد خود وابستگی دارند، با منطق «قاب کردن» که خرمشاهی از آن نام برده، جور در نمی‌آید. البته اگر آدمی‌زاد بخواهد توجیه کند، خواهد گفت که اتفاقاً این گونه مصراعها مجال بیشتری به ذهن خواننده می‌دهد که فواصل تهی را با تخیل خود پُر کند. جواب این ادعا آن است که اگر مبنا بر این بود، چرا فقط در موارد معدود از این شگرد مدرن استفاده شده است. شاید هم گفته شود که در سناریوی ذهنی کیارستمی، برای تکمیل فصلها به این مصراعها نیاز بوده است! چند نمونه را می‌آوریم و قضاوت را بر عهده خواننده می‌گذاریم:

آنکه

بی‌جرم برنجید و

به تیغم زد و

رفت (ص 115).

...

که زیر سلسله رفتن

طریق عیاری است (ص 372).

...

که حکم آسمان

این است

اگر سازی وگر سوزی (ص 559).

درست‌تر آن بود که «که» موصولی (یا آنکه) را حذف می‌کرد و به مصراعهای مذکور استقلالی کامل می‌داد.

...

مزرع

سبز فلک

دیدم و

داس مه نو (ص 453).

برای این مصراع، بدون مصراع دومش خواننده چه تعبیری می‌تواند در ذهن بیندیشد؟

شدم ز دست تو

شیدای کوه و دشت و

هنوز (ص 118).

...

باورم نیست

ز بدعهدی ایام

هنوز (ص 671).

...

آنچه در

مدت هجر تو کشیدم

هیهات (ص 137).

...

معرفت نیست

درین قوم

خدایا

سببی (ص 544).

در این چهار بند، «هنوز» و «هیهات» و «سببی» خواننده را ناچار می‌کند به مصراع بعدی بیندیشد. و هر سه آنها زائد است و گزینشگر می‌توانست آنها را حذف کند. در مصراع زیر:

رنج ما را

که توان برد

به یک گوشه چشم (ص 130).

خواننده مطمئناً دنبال چیزی می‌گردد که معنا را کامل کند: شرط انصاف نباشد که مداوا نکنی.

و مصراع زیر:

خوشا

آن دم

کز استغنای

مستی (ص 198).

ایضاً:

ما را

که درد عشق و

بلای خمار

کشت (ص 219).

ایضاً:

بی تو

در کلبه

گدایی خویش (ص 534).

ایضاً مصراع زیر:

سوز دل

اشک روان

آه سحر

ناله شب (ص 345)

 که بدون مصراع دومش گزاره‌ای معلق است: این همه از نظر لطف شما می‌بینم.

ایضاً:

لب سرچشمه‌ای و

طرف جویی (ص 635).

ایضاً:

بس

تجربه کردیم

درین

دیر مکافات (ص 669)

که معلوم نیست شاعر از کدام تجربه سخن می‌گوید.

 

سوم. در فصل‌بندی کتاب دقت لازم به‌کار نرفته است. و بهتر بگویم، انتخاب اشعار برای هر فصل دقیق نبوده است. در فصل دوم که در «مدحت معشوق» است، این مصراع:

دور مجنون

گذشت و

نوبت ماست (ص 64).

همچون وصله‌ای ناجور جلوه می‌کند. زیرا که این شعر در توصیف عاشق است. یا در فصل ششم که مربوط به «شب فراق» است، بند زیر به موضوع «تمنای وصل» (فصل سوم) بیشتر می‌برازد:

عزم دیدار

تو دارد جان بر لب آمده (ص 118).

در همین فصل ششم که موضوعش «فراق» است، بندهای زیر خارج از موضوع می‌نماید:

چند و چند

از غم ایام

جگر خون باشی (ص 149)

...

قصد جان است

طمع

در لب جانان کردن (ص 154).

...

از بهر بوسه‌ای

ز لبش

جان همی‌دهم (ص 155).

...

بلای زلف سیاهت

به‌سر نمی‌آید (ص 157).

...

صرف شد

عمر گرانمایه

به معشوقه و می (ص 174).

در بند اخیر، اشارت شاعر دقیقاً به وصل است و تمتع، و جالب آنجاست که چند صفحه قبل‌تر در همین فصل کیارستمی مصراع زیر را گنجانده که دقیقاً مخالف بند موصوف است:

به هرزه

بی می و معشوق

عمر می‌گذرد (ص 168).

فصل هفتم به «شراب تلخ» اختصاص دارد و توجیه حضور مصراع زیر در آن چیست؟

چون پیر شدی

حافظ

از میکده بیرون شو (ص 236).

مگر آنکه بگوییم قصد شاعر آن بوده است که: فعلاً که جوانی، در میکده باش و وقتی پیر شدی، برو بیرون!

دو فصل 10 و 11 که به موضوع غم عشق و اسرار عشق و مستی اختصاص دارد، از لحاظ نوع شعرها بسیار به‌هم نزدیک است و وجه تمایز آنها معلوم نیست. گزینشگر هر قطعه‌ای که در فصلهای دیگر جای نمی‌گرفته است، بی محابا در فصل 11جای داده است. حتی مفاهیم متضاد را:

قصر فردوس

به پاداش عمل

می‌بخشند (ص 422)

...

تو بندگی

چو گدایان

به شرط مزد

مکن (ص 423).

در انتهای همین فصل (ص 434) مصراعی آمده: تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز، که شبیه آن را در فصل 17 که عنوانش «صاحب خبر» است، می‌بینیم (ص 641): حجاب راه تویی حافظ از میان برخیز.

در فصل «پیام به معشوق»، با مصراعهایی مواجهیم که پیامش به همه انسانهاست:

مزرع

سبز فلک

دیدم و

داس مه نو (ص 453)

...

یوسف گم گشته

باز آید

به کنعان غم مخور (ص 473).

در همین فصل، ما با دو ادعای متناقض مواجهیم. در یکی شاعر از تسلیم سخن می‌گوید و در دیگری از کوشش:

عدو

چو تیغ کشد

من سپر بیندازم (466)

...

آنچه سعی است

من اندر طلبت

بنمایم (ص 467).

در فصل «هجران»، گزینش مصراعی سرخوشانه حاکی از خوش‌باشی شاعر در ایام مفارقت از دوست  است:

رقص

بر شعر تر و

ناله نی

خوش باشد (ص 535).

...

در نهایت باید گفت حافظ به روایت کیارستمی می‌توانست با دقت و حوصله بیشتر، کتابی به مراتب بهتر ازین باشد. همچنین، یک نفر که با ادبیات فارسی انس و الفت بیشتری دارد و از مقتضیات دنیای جدید نیز غافل نباشد، می‌تواند از بین دواوین شعرای دوره صفوی، گمنام و بنام، گزیده‌های بسیار جالبی ترتیب دهد که قابلیت ترجمه به زبانهای دیگر هم داشته باشد. گزین‌گویه‌ها و بیتها و مصراعهای تصویری منتخب شاعران این دوره، به قول اخوان ثالث در نفس خود یک هایکوی زیباست.

 

........................................... 

نقدی از آقای داریوش آشوری

استاد ارجمند جناب داریوش آشوری نقدی بر «حافظ به روایت کیارستمی» نوشتهاند که در شیوه استدلال و برخورد منطقی و مدلل با این کتاب، میتواند برای خوانندگان اهل انصاف آموزنده باشد و برای کسانی که شیفتهوار بر ضریح کیارستمی دخیل بستهاند، حجتی قاطع. متن را اینجا بخوانید و فایل PDF آن را اینجا دریافت نمایید.

 





کلمات کلیدی :حافظ پژوهی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٤
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٦/۱/٢٤

 

حافظ شیرازی غزلی دارد با مطلع (دیوان، ص 75):

پیرانه‌سرم عشق جوانی به‌سر افتاد

وآن راز که در دل بنهفتم به‌در افتاد

 

و در آن بیتی معروف هست بدین قرار:

بس تجربه کردیم درین دیر مکافات

با دردکشان هرکه در افتاد بر افتاد

 

این بیت در تداول عامه به شکل: «با آل علی هرکه در افتاد ور افتاد» زیاد شنیده می‌شود و به نوشته دهخدا (امثال و حکم، ج 1، ص 343): «در دوره سلاطین صفویه حتی در مکاتیب سیاسی به حد ابتذال متداول بوده» است.

شبیه این مضمون را در غزل قرن هشتم در آثار دو تن از غزل‌پردازان آن عصر می‌بینیم. درویش ناصر بخارایی گوید (دیوان اشعار، ص 226):

بدخواه بر افتد چو در افتاد به ناصر

هر کس که به درویش در افتاد بر افتاد

 

و خواجوی کرمانی آورده است (دیوان، ص 695):

دشمن ار با ما به مستوری در افتد باک نیست

زآن که با مستان در افتد هر که بر خواهد فتاد.

 

دهخدا در امثال و حکم (ج 1، ص 54) بیتی نیز از ابن یمین فریومدی نقل کرده که در دیوان او که باستانی راد تصحیح کرده، نیست:

زلفین دلآویزت با ابن یمین گفتند:

آن‌را که براندازند با ماش در اندازند

 

مصراع دوم این بیت ضمن حکایتی در صفوة الصفاء ابن بزاز که در مناقب شیخ صفی‌الدین اردبیلی است و در سال 759 ق پرداخته شده است، دیده می‌شود (ص 388):

جمعی از خدّام شیخ بیامدند و عرضه داشتند که کارهای ما جمله موقوف یک نشان است از آن مولانا شمس‌الدین یزدی، و او به سبب حمایت و تعصب قاضی بهاءالدین نشان نمی‌کند. رنگ مبارک شیخ ـ قدس سرّه ـ متغیر شد و دست به محاسن فرو کرد و گفت: آن را که براندازی، با ماش دراندازی

بعد از آن بسیاری نگذشت که ناگاه خبر آمد که از ناگاه درگذشت.

 

همه این موارد اگرچه به بیت حافظ و علی الخصوص مصراع دوم آن نزدیک است و ممکن است منبع الهام حافظ به حساب آید، اما غزلی از شاعری گمنام به‌نام عماد زنجانی که حداکثر در نیمه اول قرن هشتم می‌زیست، نزدیکترین شعر به غزل حافظ و بیت مذکور است. غزل عماد زنجانی در همان وزن و ردیف و قافیه غزل حافظ است و سه بیت آن را نقل می‌کنیم. این غزل در مجموعه رسایل و اشعار کتابخانه لالا اسماعیل ترکیه که در سال 742 ق کتابت شده است (برگ 11 نسخه عکسی)، موجود است:

صد جان به‌امیدی که چشد آب حیاتت

در چاه زنخــدان تو بر یکــدگر افتاد

آمد دل من تا ز لبــت بوسـه رُباید

بیچاره ندانست که چاه است، در افتاد!

سر داد به‌باد آنکه به ما دست برافشاند

با سوختگان هر که در افتاد بر افتاد.

 

...

 

سخنی با دوستان. مدتی در به‌روز رسانی این وبلاگ تأخیر افتاد. از آن جهت که دست و دلم به کاری ازین دست نمی‌رفت. در این مدت، یادداشتهای ملاطفت‌آمیز همه عزیزان مرا رهین منت خویش گردانید. لطف آنها را پاس می‌دارم و بر همه آنان درود می‌فرستم. نوشته بالا را عجالتاً برای خالی نبودن عریضه از میان یادداشتهای متعدد دفترهای ماضی نوشتم.





کلمات کلیدی :مثل‌نگاری و کلمات کلیدی :حافظ پژوهی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢٤
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٤/٦/٤

یادداشت من در مورد نسخه جدید دیوان حافظ، نقد یکی از دوستان را در پی داشت که به جهت اهمیت آن، یادداشت دیگری در تکمیل نوشته قبلی تقدیم حضور میشود. ابتدا نقد  آقای مجید ضرغامی را میآورم و سپس یادداشت خود را.

مجید ضرغامی (اهورا): اولن که قضاوت در مورد خبری به این ابعاد و در حد و حدود شاعر بلند سایهای چون حافظ احتیاج به خواندن نمونههای پیدا شده و مقایسه دارد که این خود بحثی فنی است که در چهار چوب چند خط و رسانهای چون و بلاگ نمیگنجد. دومن خیلی عجیب به نظر نمیرسد دیوانی از حافظ به آن قدمت و حتی بیشتر در این سالها از نظر دور مانده باشد. نگاه کنید به آثار هنری و حتی نقاشی هنرمندان بزرگ دنیا که گاهی خبر میآید که در مجموعه یا کلکسیونی پیدا شده است. سومن این که دکتر مهرداد نیکنام محقق خوش نام و نکته بینی است و از حافظ شناسان قدیمی است، کتاب حافظ شناسی او سالها پیش کتاب سال شد و خیال نمیکنم کسی باشد که بدون تحقیق و پیگیری دست به کاری در این ابعاد بزند. به هر حال، ظاهرن هنوز برای نظر دادن خیلی زود است و باید منتظر بود و دید و خواند. کاری که در این کشور خیلی صورت نمیگیرد و بزرگترین هنر ما قصاص قبل از جنایت است.

....................................

یادداشت اسپریچو: قصد من تخطئه فرد نبود. بلکه نقد یک جریان بود. آقای مهرداد نیکنام را نیک میشناسم و کتابی که اشتباهاً حافظ شناسی نامیده شده است، در اصل کتابشناسی حافظ است و کتابی است پایهای و البته نه در حد کتاب دیگری که ابوالقاسم رادفر در همین باب گرد آورده است. اغراق نیست اگر بگویم بیست سال است با حافظ و تحقیقات حافظ پژوهان مأنوسم و آنچه نوشتهام، به زعم خودم، نظر کارشناسی بوده است. بعید نیست و راه تحقق این فرض هیچ وقت بسته نیست که روزی دستنویسی از دیوان حافظ بدست آید که به خط خود او یا یکی از یاران نزدیک او باشد و مطمئناً داشتهها و دانستههای ما را در مورد حافظ ارتقای کلی خواهد داد. اما آنچه آقای مهرداد نیکنام بدان مشغول است، تصحیح دیوان حافظ بر اساس نسخه قونیه است که در اواسط قرن دهم هجری و حدود 200 سال پس از حیات شاعر کتابت شده است. نظایر نسخه قونیه در کتابخانههای ایران و جهان فراوان است و نتیجهای که از همت ایشان در این باب حاصل میشود آن قدر مهم نیست که جار و جنجالی پیرامون آن راه بیفتد. اهل فن نادیده به چنین نسخههای متأخری بی اعتمادند و این بی اعتمادی بجاست. زیرا آن قدر کاتبان اهل ذوق ما در تغییر و تبدیل سخن شاعران بی پروا و جسور ـ و بعضاً ماهر ـ بودهاند که حتی نسخههای نزدیک به زمان حافظ نیز با هم اختلافهای بیشمار دارند، چه برسد به نسخهای که 200 سال بعد از زمان شاعر کتابت شده باشد. مشکل دیگر، داخل شدن اشعار دیگران در دیوان حافظ است. هرچه از زمان حافظ دورتر میشویم، این اختلاط و التباس بیشتر میشود.

مثالی بزنم و بگذرم. در اوایل قرن دهم هجری، یعنی چند دهه قبلتر از زمان کتابت دستنویس قونیه،  فریدون میرزای بایقرا، جمعی از اهل فضل را در شهر هرات که مرکز فرهنگی ایران در آن زمان بود جمع آورد و مأمورشان کرد که نسخه منقحی از دیوان حافظ فراهم آورند. این گروه فاضل، همه نسخههای موجود تا آن زمان را  گرد آوردند و مقابله کردند و در سال 907 هجری دیوان جامعی از اشعار حافظ ترتیب دادند و بر آن عبدالله مروارید کرمانی دیباچهای نگاشت. این نسخه را احمد مجاهد تصحیح و انتشارات دانشگاه تهران سه سال پیش چاپ کرد. این نسخه پر است از غزلهای دیگران که نصیب حافظ شده است و مصحح ارجمند یکایک آنها را جسته و گوشزد کرده است. همچین ترتیب و ضبط ابیات حافظ در این نسخه تفاوتهای کلی با نسخههای معتبر دارد. این نسخهای است که فضلای قدیم گرد آوردهاند و این قدر دستخوش تحریف و دگرگونی ست، پس  تکلیف کاتبان که جزو فضلا هم نبودهاند معلوم است. به ما حق بدهید به این نسخهها و تلاشها بد گمان باشیم و در حوزه حافظ پژوهی آن را کار بی حاصلی بدانیم. با وجود تصحیحاتی که محمد قزوینی و ناتل خانلری و هوشنگ ابتهاج بر مبنای نسخههای قدیم صورت دادهاند، این کار یک کار زاید است، که هم وقت مصحح محترم را که از کارشناسان کتابخانه ملی است گرفته است و هم وقت مخاطبان را خواهد گرفت. اهل فن که قاعدتاً بدین نسخهها اعتمادی ندارند و عموم مردم نیز دچار سردرگمی و گمراهی میشوند که بالاخره شعر اصیل و اصلی حافظ کدام است؟

آنچه گفتیم قصاص قبل از جنایت نیست، اعلان خطر دوبارهکاریهای بی حاصل در تحقیقات ادبی است. این کار نه تنها یک گام رو به جلو در نسخه پژوهی دیوان حافظ نیست و تحولی در این عرصه ایجاد نمیکند؛ بلکه باعث ایجاد ابهامات بیشتر در ذهن مخاطبان میگردد. و از طرفی، بی مایگان را نیز راغب میکند که در مسیری چنین بی حاصل گام نهند و به هوای آنکه نامشان در شمار محققان در آید، مشق تقلید و دوبارهکاری کنند.





کلمات کلیدی :حافظ پژوهی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٦/٤
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٤/٥/٢٩

ادعای کشف ابیات جدیدی از حافظ؛ و دکان دو نبش حافظ پژوهی

 

خبرگزاری مهر ـ گروه فرهنگ و ادب(۲۵/۵/۸۴) : نسخه ای منحصر به فرد از دیوان خواجه شمس الدین محمد ، مشهور به " حافظ " که مدتی قبل در ترکیه به دست آمده است و مشتمل بر اشعاری است که تاکنون در هیچ یک از نسخههای شعری منسوب به " حافظ " موجود نبوده است ، به زودی منتشر خواهد شد.

به گزارش خبرنگار کتاب مهر ،  جدید ترین نسخه یافته شده از دیوان " خواجه شمس الدین حافظ شیرازی " ، در قونیه ( ترکیه ) ، با شرح و مقابله " مهرداد نیکنام " به زودی منتشر خواهد شد.

این گزارش حاکی است " نیکنام " قصد دارد تمامی نسخه های منسوب به حافظ را در یک مجموعه کامل منتشر کند. وی درباره تعداد ابیات موجود در این کتاب که تاکنون در دیوانهای دیگر وجود نداشته ، طی ارائه توضیحاتی  گفت : در این دیوان تازه یافته شده که مربوط  به حدود پانصد سال پیش است ، هشتاد بیت تازه  وجود دارد که ما تاکنون درهیچ  دیوانی منسوب به " حافظ "  ندیدهایم.

وی درباره کاری که خود بر روی این کتاب انجام می دهد ، تاکید کرد :  قصد دارم در پانویس هرغزل ، امهات اختلافات نسخ موجود دیوان حافظ را نیر ذکر کنم که پژوهشگران و علاقهمندان از رجوع به نسخههای دیگر بی نیاز باشند  و به این ترتیب همه گونههای مختلف  تفاوت در اشعار حافظ را  یکجا جمع میآورم.

به گزارش مهر ، مهرداد نیکنام ، درباره نسخهای که مرجع اصلی ذکر دیگر اختلافات موجود در نسخههای دیوان حافظ خواهد بود  ، گفت :  نسخه یافت شده  در ترکیه ، محور اصلی و مبنای ما در این پژوهش است و اختلافات دیگر براساس این کتاب ذکر میشود. گفتنی است برای انتشار این کتاب ،  هنوز با هیچ ناشری مذاکره نشده  و به گفته نیکنام ، حجم اثر مذکور،  بیش ازهزار صفحه خواهد بود .

 

 

این نسخه طبق آنچه آقای نیکنام گفته، مربوط به 500 سال پیش یعنی اواخر قرن دهم هجری است که حدود 200 سال با تاریخ فوت حافظ فاصله دارد. قدیمترین نسخههای شناخته شده دیوان حافظ در اوایل قرن نهم هجری (سال 807 ق) کتابت شده که اغلب آنها مایه و پایه تصحیحات چند باره قرار گرفتهاند. نگاهی به کتاب فهرست نسخههای خطی فارسی احمد منزوی نشان میدهد که در کتابخانههای جهان نسخههای بیشماری از دیوان حافظ وجود دارد که هم سن و سال و هم قد و قواره نسخه یافته شده آقای نیکنام است. بنابراین، تصحیح دیوان حافظ بر مبنای نسخهای که نظایر فراوان دارد کار بیهوده‌ای است که هیچ اجر و مزدی بر آن مترتب نیست. اگر قرار بود این قبیل نسخهها مبنای کار تصحیح دیوان حافظ قرار گیرد، چه علتی داشت که در 50 ـ 60 سال اخیر مصححان و حافظ پژوهان به خود زحمت دهند و دنبال دستنویسهای قدیمی و نزدیک به زمان حیات حافظ بگردند؟ البته گاهی ممکن است یک نسخه جدیدتر به دلایلی بر یک نسخه قدیمتر ارجحیت یابد؛ مثلاً مادر نسخه آن کهنتر باشد. اما در سخنان آقای نیکنام بدین موضوع اشاره نشده است و اگر بود حتماً ایشان از این فضیلت نسخه چشم پوشی نمی‌کردند.

            ظاهراً یکی از فضایل نسخه مورد اشاره ایشان وجود 80 بیت جدید در آن است که آقای نیکنام تا کنون در هیچ دیوان منسوب به حافظ آنها را رؤیت نکردهاند. خبر کشف ابیات تازهای از حافظ به خودی خود شاید جذابیت عوامانه داشته باشد و مردم عادی گمان برند حادثهای در عالم ادبیات اتفاق افتاده است. اما واکنش اهل فن به این گونه جار و جنجالهای ژورنالیستی روشن است که چیست. شواهد می گوید حافظ خود در تدوین اشعارش دستی نداشته و شاگردان و دوستدارانش پس از مرگ او این وظیفه را بر عهده گرفتهاند. در غیاب مؤلف، شعرهای دیگران نیز به تدریج وارد دیوان او شد و  به مرور زمان تعداد شعرهای منسوب به حافظ فزونی گرفت.

            تمام همت حافظ پژوهان در سده اخیر یافتن دستنویسهایی هرچه نزدیکتر به زمان زندگانی او بوده است تا اشعاری را فراهم آورند که هم روایتشان اصیلتر باشد و نزدیک به اصل سخن شاعر، و از دخل و تصرفات اهل ذوق و کاتبان بی خیال در امان تر؛ و هم از اشعار دیگران پیراسته باشد و پاکیزه. کشف هشتاد بیت جدید از حافظ در صورتی میتوانست برای اهل فن خبری شگفت انگیز و حادثهای تازه تلقی شود که دستنویسی از خود شاعر یا سفینهای فراهم آمده در دوران حیات حافظ به چنگ ایشان میافتاد. وگرنه کشف ابیات جدید در نسخههای جدید کاری است که از عهده هر کاشفی بر می آید و نظایر آن را هر کسی میتواند در کتابخانهها بیابد. نسخههای جدید دیوان حافظ آن قدر ابیات الحاقی بی پدر و مادر دارد و آن قدر اشعار دیگران در آن جولان میکند که کشف آنها فقط باعث شادی کودکانه نااهلان و بی خبران از عالم تحقیق است و حکایت پر زدن مگس در عرصه سیمرغ ؛ عرض خود بردن است و زحمت اهل فضل داشتن. بنابراین، پیدا شدن این چند بیت بی گناه، هیچ دستاورد تازهای در عرصه حافظ پژوهی نیست که بخواهیم پیرامون آن جار و جنجال راه بیندازیم.

از نگاه دیگر، اگر بخواهیم نکته جویانه به سخن آقای نیکنام نظر افکنیم که گفتهاند این هشتاد بیت را در هیچ دیوان منسوب به حافظ ندیدهاند، باید گفت این ادعا ـ به قول علما ـ وقتی مسموع و مقرون به صحت است که ایشان تمامی دستنویسهای قدیم و جدید دیوان حافظ را در همه کتابخانه های ایران و جهان ورق زده و با هم مقابله کرده باشند و آنگاه پای این ادعا را وسط کشیده باشند. از این رو، بعید نمیدانم که این هشتاد بیت مورد ادعا، در دستنویسهای نامعتبر دیگر هم ـ اگر حال و حوصله و وقت بیکار برای جستجو باشد ـ موجود باشد.

نیت دیگر ایشان که ذکر امهات اختلاف نسخ موجود دیوانهای حافظ در پانویس غزلهاست، کاری است که تقریباً مسعود فرزاد پنجاه سال پیش در دیوان جامع غزلهای حافظ و در روزگار ما دکتر سلیم نیساری در دفتر دیگر سانیها در غزلهای حافظ (تهران، 1373) انجام دادهاند و تکرار مکررات است. به نظر میرسد که «حافظ پژوهی» به دکان دو نبشی تبدیل شده است که مدعیان به نام حافظ و به کام خویش در آن تجارت میکنند و متأسفانه دانشگاهیان نیز گاه گداری به سودای نام و نان سری به این تجارتکده میزنند تا از قافله نانخوران و مواجببگیران شهرت حافظ عقب نمانند.

 

مطالب مرتبط:

  

 





کلمات کلیدی :حافظ پژوهی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٥/٢٩
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸۳/۸/٧

 

پیش از آنکه موضوع رباعی و رباعیات خیام  به دغدغه اصلی مطالعات و پژوهشهای من تبدیل شود، اشعار حافظ اصلی‌ترین مسئله ذهن من بود و دیوان حافظ کتاب بالینی من. یکی از اولین کتابهای جدی که توانستم با پول تُو جیبی‌ام بخرم دیوان مولانا شمس‌الدین محمد حافظ شیرازی به اهتمام حسین پژمان بود که سال 1362 با قیمت 750 ریال از کتابفروشی فارسی رفسنجان خریدم. حواشی این دیوان الآن پُر از یادداشتهایی است که از همان سال تا سال 1369 با  مداد نوشته‌ام و بیشتر آنها مربوط به مشابهات میان اشعار حافظ و همعصرانش است. 7ــ 8 سالی درگیر این موضوع و موضوع موسیقی درونی شعر حافظ بودم. سال 1369 به یادداشتهایی که عمدتاً در دوران دبیرستان در مورد تأثیر شاعران پیش از حافظ و همعصر او  بر حافظ فراهم کرده بودم سر و سامانی دادم و فرستادم برای مرکز نشر دانشگاهی. این مقاله با عنوان «زین قصه دراز: حرفهایی دیگر در مورد تأثیر پیشینیان بر حافظ» در دو شماره مجله نشر دانش چاپ شد (ش 4: خرداد و تیر 69؛ ش 5: مرداد و شهریور 69). یادداشتهای مربوط به موسیقی درونی شعر حافظ را نیز جمع و جور کردم اما از حد متعارف یک مقاله فراتر رفت و خودش شد یک رساله. ولی پیگیر چاپ آن نشدم. به نظر خودم نکات تازه‌ای داشت. یادم است یک نسخه آن را دادم به آقای هادی که در دانشکده ادبیات، حافظ درس می‌داد، و دیگر آن را نگرفتم. بعدها شنیدم بخشی از آن رساله را در کلاسهای خود تدریس می‌کند. از سال 1372 من افتادم به وادی دیگری و پیگیر آن رساله و موضوعات دیگری که به حافظ مربوط است نشدم. البته کمابیش کارهای جدید را می‌خواندم. ولی دیگر دنبال تحقیق را در این زمینه نگرفتم.

            چند وقت پیش به مناسبتی داشتم دیوان حافظ نسخه قزوینی ـ غنی را مطالعه می‌کردم که به یادداشتهای پراکنده‌ای که در این کتاب در مورد مناسبتهای لفظی و موسیقایی غزلهای حافظ نوشته‌ بودم نگاهی دوباره انداختم و دیدم از میان آنها، بعضی نکات خواندنی و قابل نقل در این وبلاگ، در می‌آید.

▫▫▫▫▫▫

چشمم از آینه‌داران خط و خالش گشت

لبم از بوسه‌ربایان بر و دوشش باد

 

ندانم کجا دیده‌ام در کتاب، که حافظ در این بیت توانسته‌است با استفاده از موسیقی درونی کلمات و واج‌آرایی حس موجود در بیت را برای ما ملموس کند. بدین شکل که در مصراع اول با استفاده از هجاهای بلند و مصوت «آ» حیرت آینه‌گون چشمهایی را که به تماشای خط و خال معشوق وا مانده است به‌خوبی تداعی کند و در مصراع دوم با تکرار عامدانه صامت «ب» حالت بوسیدن را. یعنی هنگام خواندن مصراع دوم لبها به خاطر پنج بار تکرار حرف «ب» ناخودآگاه به هم می‌آید گویی که مشغول بوسیدنیم.  این شگرد را ظاهراً سعدی قبل از حافظ بکار برده است آنجا که می‌گوید:

 

لب بر لبی چو چشم خروس ابلهی بود

بر داشتن به ناله بی موقع خروس

 

که در این بیت نیز عامدانه از کلماتی استفاده شده که حرف ب در آنها چشمگیر است و تداعی‌کننده حالت بوسه، و این با مضمون بیت نیز همخوانی دارد.

▫▫▫▫▫▫

بر سر آنم که گر  ز دست بر آید

دست به کاری زنم که غصه سر آید

 

تناسب دست و سر که یکبار در مصراع اول آمده‌اند و یک بار در مصراع دوم،‌ از شگردهای خاص حافظ است. یک بار به ذهنم رسید که یک شاعر معمولی شاید این شعر را اگر می‌خواست بگوید اینجوری می‌گفت:

 

در پی آنم که گر ز دست بر آید

قصد به کاری کنم که غصه سر آید

 

آن وقت دیگر هیچ لطفی در شعر نبود، اگر چه مضمون آن همان است که بود.

 

▫▫▫▫▫▫

غمزه شوخ تو خونم به خطا می‌ریزد

فرصتش باد  که خوش فکر صوابی دارد!

 

این بیت رندانه و طنزآمیز، جشنواره‌ای است از هماهنگیهای لفظی و معنوی.

همحرفی کلمات شوخ/ خون/ خطا (خ)

موسیقی شوخ/ خون

تناسب لفظی شوخ/ خوش ؛  خون/ خوش

تناسب معنوی خطا/ صواب

تناسب باد/ با «آب» موجود در «صواب»

لطف و تازگی تعبیر «فرصتش باد» که دعایی است در حق کسی که دارد خون شاعر را می‌ریزد و از خدا می‌خواهد که به او فرصتی بدهد که به مقصود خود برسد. گو اینکه در این طرز بیان، طنز و طعنه‌ای نیز هست در حق کسی که با عاشق خود بدرفتاری می‌کند.

▫▫▫▫▫▫

گشت بیمار که چون چشم تو گردد نرگس

شیوه او نشدش حاصل و بیمار بماند

 

گشت و گردد در مصراع اول، علاوه بر آنکه به معنی «شد» است،‌ تناسبی هم با چرخش چشم دارد.

یعنی نرگس حالت بیماری گرفت که شبیه چشم تو شود (حالت خماری و خواب آلودگی)/ یا: نرگس در پی آن بود که چرخش و گردشی چون چشم تو یابد که نتوانست.

▫▫▫▫▫▫

حسن خلقی ز خدا می‌طلبم خوی ترا

تا دگر خاطر ما از تو پریشان نشود

 یکی از شگردهای مهم حافظ در حوزه موسیقی کلام، استفاده از قافیه‌های درونی است که به موسیقی شعرش غنای زیادی بخشیده است که نمونه‌ آن همین بیت مذکور است. چند نمونه دیگر هم که عجالتاً به خاطرم می‌رسد ذکر می‌کنم:

 

ولی چه سود که در  وی نه ممکن است خلود

...

شراب بی غش و ساقی خوش دو دام رهند

که زیرکان جهان از کمندشان نرهند

...

پنهان ز حاسدان به خودم خوان که منعمان

خیر نهان/  برای رضای خدا کنند

...

حقا کزین غمان برسد مژده امان

ادامه دارد...

 





کلمات کلیدی :حافظ پژوهی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/٧
    لینک مطلب   نظر شما ()