۱۳۸٢/۸/۱٦

 

توفيقی دست داد و در چند روز گذشته زيارت کربلا و کاظمين و سامرا دست داد. امروز صبح رفتم مسجد کوفه. مسجد کوفه نه تا مقام دارد و هر کدام دو رکعت نماز و آدم از نفس می‌افتد تا سلام مختصری به هر کدام برساند. امروز ظاهرا نماز جمعه کوفه را مقتدی صدر می‌خواند. از راه نرسيده برای خودش دم و دستگاهی راه انداخته اين جوان. به اعتبار خانواده‌اش کلی در کوفه تحويلش می‌گيرند. اينجا همه صدری هستند ظاهرا. دورتا دور مسجد کوفه را جيش المهدی که محافظان و ياران مسلح صدر هستند گرفته‌اند. ما که صلاح نديديم نماز جمعه را به امامت اين بزرگوار بخوانيم و زديم بيرون. راستش را بخواهيد ما ايران خودمان که هستيم و کلی علمای محترم داريم که هر کدام برای خودشان مقتدايی هستند نماز جمعه نمی‌رويم اينجا که جای خود دارد.

تلويزيون. اين عراقيها ظاهرا نافشان را با تلويزيون بريده‌اند. همه مغازه‌ها يک تلويزيونی هم دارند. بعد از افطار هم پير و جوان می‌آيند قهوه‌خانه و هی قليان می‌کشند و هی چای غليظ با شکر می‌خورند و هی سريالهای آبکی عربی می‌بينند. درست مثل ۳۰ ـ ۴۰ سال پيش خودمان. انگار مردم اينجا تلويزيون را تازه کشف کرده‌اند. مخصوصا که الان دسترسی به ماهواره آزاد است و پشت اغلب بامها ـ حتی در روستاهای اطراف ـ ديش ماهواره رجزخوانی‌می‌کند. بعد از يک دوره محروميت دق دلی خالی می‌کنند. مردم اينجا. نوش جانشان.

سی دی. بازار سی دی هم اينجا گرم است. البته چون اينجا يک شهر مذهبی است اغلب سی دی ها هم حال و هوايی مذهبی دارند. روضه و سخنرانی و نوحه و عزاداری و قس علی هذا.  در مغازه‌های اينجا قرص سی دی ـ به تعبير عربها ـ از جنايات صدام. عروسی فرزندان او. صحنه‌های مرگ عدی و قصی و از اين قبيل سی دی‌ها هم رونقی دارد. فيلمهای آمريکايی هم که جای خود دارند. فيلم سرعت با دوبله عربی (باللغه العربيه). تصور کنيد کينا ريوز را که با صدای کلفتی دارد عربی فصيح تکلم می‌کند و در آن اتوبان بزرگ تمام نشدنی با اتوبوس مرگ سر و کله می‌زند. بساطيهای اينجا برای جلب مشتری سی دی می‌گذارند و جماعتی آدم علاف ـ يکی هم من ـ در خيابان و پياده‌رو می‌ايستند و راه مردم را بند می‌آورند و تکه‌هايی از فيلمها را می‌بينند. شرطه‌های عراق را که قربانشان بروم نه تنها کاری به اين جماعت ندارند بلکه اگر وقت کنند خودشان هم در صف مشتاقان می‌ايستند و به فيض اکمل و اتم می‌رسند.

مرز مهران. نابسامانترين نقطه‌ ايران. ديروز مجبور بودم بروم مرز مهران و جماعتی از زايرين مشتاق را با خود بياورم نجف. دقيقا شش ساعت حيران شدم و با کلی رشوه به شرطه‌های خدای ناترس و ترس و لرز از قطاع طريق ـ به قول عربها علی بابا ـ سه اتوبوس را برسانم نجف.  شب از خستگی تا ساعت دو خوابم نبرد! مرز در اين چند ساعتی که منتظر رسيدن زوار و رديف شدن برنامه عبورشان بودم، لبريز از آدمهای متفاوتی بود که هرکدام به سودايی از اين ور مرز به آن طزف مرز می‌رفتند. و غوغای گاريچی‌ها عرب و ايرانی که توی سر و کله هم می‌زدند تا مشتريی برای خودشان جور کنند و رانندگان عرب که از سيمهای خاردار می‌گذشتند و به زور دست مسافران را می‌گرفتند و می‌خواستند سوار ماشين خود کنند. و گرد و خاک  سپاه قدس و نيروی انتظامی ايران که هر کدام ادعای آقايی بر مرز دارند. و مسافران قاچاق که به عشق زيارت لابلای ازدحام مسافران ديگر خود را به آن سوی مرز می‌رسانند و مرزداران عراقی که پول گرفتن از زوار ايرانی را حق طبيعی خود می‌دانند. بخصوص از ساعت ۲ بعد از ظهر به بعد که آمريکاييها می‌روند و مرز عراق را به حال خود می‌کذارند. حکومتی می‌کنند اين شرطه‌های تا به تا. هرچه زورشان برسد می‌گيرند. ما بيست هزار تومان باج داديم تا توانستيم زوارمان را که همگی پاسپورت هم داشتند از مرز عراق رد بدهيم. ( بايد افزود : ما اين کاره نيستيم من باب ثوابش کمکی هم به برادرانی که اين کاره‌اند داديم). باری. مرز در آنجا در ذهن من مفهوم زشتش را نشان داد. فاصله. جدايی و دل کندن. مهر وطن و از اين قبيل معقولات. ...

  راستش ما کلی از اين قبيل معقولات داشتيم که قلمی کنيم ولی وقتمان دارد به پايان می‌رسد و لابد می‌رويم. تازه می‌خواستيم در مورد ماکولات و مشروبات اينجا قلم فرسايی کنيم که نشد. بدرود.

 






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۸/۱٦
    لینک مطلب   نظر شما ()