۱۳۸٢/٧/۱۳

 

در غزل امروز ديار كرمان بر دو نام بزرگ درنگي لازم است. نخست, منوچهر نيستاني كه با انتشار مجموعه شعر ديروز, خط فاصله در دهه پنجاه خود را در صف اول غزل نو قرار داد. و ديگر, سيد محمود توحيدي متخلص به ارفع كرماني كه البته در معرفي او به جامعه ادبي كشور قصوري از جانب اهل ادب در كرمان ديده مي‌شود. از مرحوم ارفع كرماني در زمان حياتش مجموعه شعري با نام در شهر قصه هيچ غريبي غريب نيست چاپ شد و همين مجموعه, بعد از مرگش توسط انتشارات مركز كرمان‌شناسي با نام ياسها و داسها تجديد چاپ شد و متاسفانه هيچ كدام از اين دو مجموعه به دليل پخش محدود و نامناسب نتوانست جايگاه واقعي ارفع كرماني را در شعر امروز كرمان نشان دهد. به جبران اين كوتاهي بزرگ, خانواده ايشان سايتي را راه انداخته‌اند و در آن شعرها و عكسها و زندگينامه وي را قرار داده‌اند كه بسيار در خور تقدير است. و آنها را در اين نشاني مي‌توانيد ببينيد.

   غزل ارفع اگرچه به لحاظ زباني خيلي دغدغه نوآوري ندارد و شايد بعضي جاها كهنه به نظر آيد ـ آنچنانكه غزل سايه چنين است ـ , ولي آني در آن هست كه خواننده را با خود درگير مي‌كند. يك حالت شوريدگي قلندرانه. با طنازيهاي ويژه. زباني يك دست و پاكيزه. و غافلگيريهايي در هر كدام از آنها. جذبه‌اي تعريف نشدني. كه بايد خواند و حس كرد. با هم دو تا از غزلهاي ارفع را مي‌خوانيم و اگر پسنديديد دعوت مي‌كنم كه سري به سايت ارفع بزنيد و ديگران را هم در ذوق حلاوت شعرهاي او شريك كنيد.

 

رندي از كوي خرابات صدايي زد و رفت

رو به صحراي جنون قبله‌نمايي زد و رفت

آي, اي خلوتيان! پا به ركاب اندازيد

چاوش عشق سحرگاه صلايي زد و رفت

چند از قافله پرسي ره معشوق كجاست

بايد اي سوخته‌دل, دل به هوايي زد و رفت

سرّ خلقت به سرانگشت خرد فاش نشد

عقل سرگشته فقط چون و چرايي زد و رفت

واعظ امشب سخن از هول قيامت مي‌گفت

مستي از پنجره لا حولُ ولايي زد و رفت

بود بر منبر ايام بسي چلّه نشين

هر يكي, يك دو سه روزي من و مايي زد و رفت

اي خوش آن دست كه با وعده حبل اللهي

چنگ در تفرقه زلف دوتايي زد و رفت

باز كن پنجره بسته روحم اي عشق

كه از آنجاي توان بال به جايي زد و رفت.

..........

عاقبت طوطي من لال در آمد از كار

چلّه چلچله‌ام كال در آمد از كار

وعده‌ام داد شب هجر به پايان برسد

وعده يكشبه‌اش سال در آمد از كار

خواب ديدم صنمي آب به‌رويم پاشيد

وسط معركه غسّال در آمد از كار

صاحب كشف و كرامات, شنيدم مشتش

عاقبت وا شد و رمّال در آمد از كار

دل وامانده چو شاهين قضا را پاييد

كفتري بي پر و بي بال در آمد از كار

خواستم نظم كنم عاقبتت را اي شيخ

خود بخود قافيه‌اش ضال در آمد از كار

محرم راز دل ساده ارفع, بُن كار

سر بازارچه طبّال در آمد از كار.

.........

تو از جراحت زخم زبان چه مي‌فهمي؟

ز غربت و شب و اشك روان چه مي‌فهمي؟

تو از خجالت اهل و عيال بي‌خبري

ز سفره تهي از پاره نان چه مي‌فهمي؟

نديده‌اي شب و كولاك و برف و زوزه گرگ

ز وحشت رمه بي شبان چه مي‌فهمي؟

تو داس و ياس نديدي كه هم‌بغل بشوند

ز رعشه جگر ارغوان چه مي‌فهمي؟

نديده‌اي سر گلدسته بريده شده

ازين مناره دور از اذان چه مي‌فهمي؟

تو از تبار بهاري و ساز و برگت كوك

ز شروه‌خواني پير خزان چه مي‌فهمي؟

سلام آينه بر سنگ باورت شده است

تو از جرنگ دل ديگران چه مي‌فهمي؟

تو طفل عافيتي, گر بيان كند ارفع

حديث غم به هزاران زبان, چه مي‌فهمي؟

 

 






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٧/۱۳
    لینک مطلب   نظر شما ()