۱۳۸٢/٧/۱٠

 

دل خشكي داري

                          دست و داماني خيس:

رختي آويخته بر شاخه بي برگ درخت.

...............................................

طرح از : هادی حيدری 

..............................................................

بعد از درج شعر مترسک، مژگان بانو غزلی درين باب که در خاطرشان بود مرقوم فرمودند که به جهت تناسبش با موضوع در اينجا اضافه می‌شود. اگر کسی گوينده اين شعر را می‌شناسد بگويد که در ذيل غزلش بنويسيم:

عمری تمام جسم من از جنس کاه بود

 شب بود يا که روز برايم سياه بود

 کارم فرار دادن زاغان پير بود

 اما تمام سعی و تلاشم تباه بود

 در کشتزار دهکده هر روز گوش من

 لبريز از کنايه و از قاه قاه بود

 قلبم ولی صبور چرا؟ چون که شانه ام

هرشب برای شب پره ها تکيه گاه بود

هی پيرمرد! حرف مرا گوش می کنی؟

 گفتم تو را که ساختنم اشتباه بود...






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٧/۱٠
    لینک مطلب   نظر شما ()