۱۳۸٢/٦/٢٠

 

۱. توارد

 

رباعيي كه در نوشته قبلي از شعرهاي دوران دبيرستان خود آوردم. حكايت جالبي پيش آورد و دو تن از دوستان يادآور شدند كه شاعر عزيز آقاي سعيد بيابانكي هم رباعيي با همين مضمون و نزديك به آن دارند. اصل رباعي ايشان را من نديده‌ام ـ و اگر ديده باشم هم مي‌گويم نديده‌ام.  ولي مصراع چهارمش ـ كه آقاي اسماعيلي عزيز نقل فرمودند ـ  شباهت زيادي با مصراع چهارم رباعي من دارد.

  من گفته‌ بودم:      گفتند مگر اهل نمازست علي

  و آقاي بيابانكي:   گفتند مگر نماز مي‌خواند علي.

 

   اين مسئله نكته‌اي را كه مي‌خواستم همين روزها در مورد آن داد سخن بدهم, در ذهنم زنده كرد و آن بحث شيرين  توارد است.

 توارد اجمالاْ  يعني اينكه  شعري يا مضموني واحد به ذهن دو شاعر ـ البته ما اين وسط هيچ‌كاره‌ايم و داريم تعريف توارد را به‌دست مي‌دهيم ـ خطور كند بي آنكه آن دو شاعر از كار هم باخبر باشند. به نوشته استاد  زرين‌كوب كه در اين معاني توغلي فرموده‌اند ” مقصود از توارد آن است كه دو شاعر بي آنكه شعر يكديگر را ديده باشند , مضمون واحدي را بسرايند  و بسا كه در الفاظ نيز مشترك باشند“ (نقد ادبي, ج 1, ص 108). نمي‌دانم اگر اصطلاحي به نام توارد نبود ما چگونه مي‌توانستيم بعضي شعرهاي خودمان را به خودمان نسبت دهيم. يكي از نويسندگان قديم عرب مي گويد: شعر جاده‌ايست و بسا كه در جاده‌اي كسي قدم بر جاي قدم ديگري نهد. ـ احسنت! ـ  از اين دست, كسي كه مضمون شعراي سلف را در رنگ و لعاب بهتري بازسازي مي‌كند در حكم كسي خواهد بود كه كوره‌ راههاي خاكي قديمي را مي‌كوبد و آسفالت مي‌كند. و اگر به او نشود سردار سازندگي گفت كمتر از آن نخواهد بود.  باري, ابوهلال عسكري كه يكي از اديبان و  منتقدان معروف عرب در قرن چهارم هجري است و در استواري سخنانش هيچ شكي نمي‌رود (لااقل در اين قضيه كه به ما مربوط است), معتقد است همان طور كه افراد يك قبيله در شكل و شمايل و اخلاق و رفتار غالباَ به هم شباهتهايي دارند (ژنتيك قبيله‌ايست لابد), شاعراني كه در حوزه‌هاي معنايي و فكري مشابهي سير  مي‌كنند نيز اشعارشان يك جورهايي  از لحاظ  لفظ و معنا به هم نزديك مي‌افتد.  شباهتهاي زباني كه گاه در اشعار شعراي يك دوره روي مي‌دهد و بسيار ملموس هم هست ـ مثل همين غزلهاي وبلاگي, از جمله غزل شهير  مردي كه روبروي تو سيگار مي‌كشد ـ‌ ناشي از همين سنن و سليقه‌هاي فكري مشابه است ايضاَ.

   نقل همه اين نظريه‌هاي فاضلانه براي اين بود كه چند فقره از تواردهاي خود را توجيهي آورم مردانه.

 

اول.  در فروردين سال 1368 غزلي مرتكب شدم با اين آغاز:  

صداي شعله‌ور تازيانه‌ها گل كرد

و زخمهاي ستم روي شانه‌ها گل كرد

پرنده‌ها همه رفتند و باغ تنها ماند

گذشت برقي و در آشيانه‌ها گل كرد

 

كه براي يك جوان 20 ساله تازه‌پا بد نبود و بلكه خوب هم بود. يك سال و نيم بعد از اين ارتكاب, يعني  در اوايل آذرماه سال 1369 در گشت و گذارهاي خود در كتابفروشيهاي روبروي دانشگاه تهران كتابي به چشمم آمد به نام  تلخستان كه مجموعه‌اي از اشعار ولي الله دروديان است. هنگام تورق سرپايي كتاب غزلي يافتم  كه  اين بيتش اوقات ما را حسابي تلخ كرد (لابد دروديان يك چيزهايي مي‌دانسته كه اسم آن را تلخستان گذاشته است):

پرندگان همه مردند و باغ خالي ماند

تو  اي پرنده تنها نواي غم سر كن!

 

جالب اينجاست كه دروديان غزلش رادر آبان ماه سال 1349 يعني يك سال پس از تولد من گفته است. ولي كتابش را در ده سالگي من يعني در سال 1358 چاپ كرده است. بنابراين احتمال آنكه نامبرده شعرش را از روي غزل من نوشته باشد تا حدود زيادي كاهش مي‌يابد و بايد به شقوق ديگر موضوع انديشيد. من البته كتاب را به عنوان سندي گويا در تاريخ كهن تواردهاي ادبي خريدم و به خانه بردم و تا امروز مُهر اين راز مهم را نگشودم. ولي چه مي‌شود كرد كه وجدان تنها محكمه‌اي است كه احتياج به قاضي ندارد! و امروز در برابر همه اعلام مي‌دارم كه والله بالله من اين شعر را از ولي الله دروديان نبرداشته‌‌ام و بلكه اين دروديان بوده است كه شعرش را زودتر از من گفته است. و اگر نامبرده ـ كه اكنون يكي از پژوهشگران مهم به شمار است ـ ريگي در نعلين مبارك خود نداشت چرا مي‌بايست مصراعي را كه قرار بود من بيست سال بعد بگويم زودتر از من گفته باشد؟

 

دوم. از دانشگاه كه برگشتم رفسنجان و در ايامي كه خدمت مقدس سربازي را به هر ضرب و زوري بود طي مي‌كردم. روزي خواهر كوچكم با ديدن لباسهاي برادرم بر جالباسي كه او هم از قضاي بد در حال گذراندن اين خدمت شريف بود, جمله‌اي گفت قريب به اين مضمون كه طفلكي لباسهاي جلال كه دلشان براي او تنگ شده است. شنيدن اين جمله شاعرانه همانا و به جوش آمدن احساسات ادبي ما همانا! و بناچار بر اساس فطرت جبلي جماعت اهل دل كه نمي‌توانند نسبت به وقايع مهم اطراف خود بي تفاوت باشند, شعري غرّا در اين باب بگفتم كه بخشي از آن چنين است:

لباسهاي من از انتظار خسته شدند

و كفشها  دم در از سكوت خانه به تنگ آمدند

 

نمي‌دانم چند ماه شد يا چند سال بعد كه باز هم به طور كاملا اتفاقي! داشتم كليات اشعار فارسي شادروان خلد آشيان محمد حسين تبريزي متخلص به شهريار را مي‌خواندم كه احساس توارد شديدي به من دست داد و همان لحظه كتاب را فرو بستم تا روح استاد در تنگناي گور نلرزد. استاد مرحوم مغفور شعري در مورد كتابهاي خود گفته‌ و در آنجا فرموده‌اند:

 

كتابهاي من از انتظار خسته شدند

 

جلّ الخالق! حضرت استادی  هم!

   مي‌خواستم به كلي دم فرو بندم و عطاي اين شغل شريف را به لقايش بخشم كه حضرت استادي در همان شعر به داد من رسيدند آنجا كه فرموده‌اند:

كتابهاي من اول شكسته قفل سكوت

خطاب با دل من با عتاب مي‌گويند:

چه جرم رفته كه با ما سخن نمي‌گوييد؟

 

آنچه باعث تشفاي ذهن و تسلاي روح من شد, اين بود كه سعدي در يكي از غزليات خود چنين فرموده است:

چه جرم رفت كه با من سخن نمي‌گويي

چه دشمني است كه با دوستان نمي‌سازي؟

 

و آنجا كه حضرات  استادان را چنين تواردهايي دست مي‌دهد, ما جوجه مريدان جوان را ـ به تعبير اكبر ياغي تبار سلّمه الله تعالي ـ چه جاي تشويش و تشوير. و من از همين امروز و از اين جايگاه مقدس اعلام مي‌دارم كه توارد يكي از صنايع مهم ادبي بوده كه در شكوفايي اقتصاد ادبيات ملي و اسلامي ما سهم بسزايي داشته و باعث رونق معيشت صنف گويندگان و سخنوران عالي‌مقدار مي‌گردد و بايد هركس كه مي‌تواند به قدر وسع خود در اشاعه آن اهتمامي بليغ منظور دارد.   تمّت. 

 






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٢٠
    لینک مطلب   نظر شما ()