۱۳٩٦/۱/۱۱


رفتن جاده، دست خودش نیست
مُرده‌ای را
بی تو روی زمین می‌کشانند


کسی شبیه‌تر از من نیست
به سنگ‌های سه پیچ
مگر تو باعث باران خاطرم باشی
و خاک را بتکانی
ازین دریچه که هیچ...


کاش
دل برای جا گذاشتن نداشتم
خالیِ مهیبِ بی مروّتی است


ما غایبیم و
یار، حضورش همیشگی است
ما نیستیم و هست
ای‌کاش می‌رسید که پیدای‌مان کند


بیشتر بهتر باش
نیشتر کمتر ازین
فصل پاییز به تنهایی من می‌آید
تو به زیبایی خود دست نزن


چه حالی ندارم
در این روز و شب‌های بی تو


اندوه ابر
وقتی که ناگهان
گم کرده راه خانه دریا را
در قاب هیچ پنجره‌ای جا نمی‌شود


سبک می‌شود از مصیبت
یکی سر به چاه بیابان
یکی بر سر چارراه خیابان


گیج ناباوری رفتنت ام
مثل آن لحظه چپ کردنِ راننده خواب آلوده


از خراش خنجر تو، روی قلب
جز دو حرف خسته، هیچ چیز دیگری...
زخمه نیست عشق
زخم بی غرامت است


آمدند
تا نماز یادمان دهند
وا شدیم
از همان خدای ساده قدیم هم


برق رفته است
خانه با هزار شمع
مثل سنگ قبر مردگان
بیشتر سیاهی‌اش به چشم می‌خورَد
هم مگر تو پلک را...


له و لَوَرده
به هم ریخته
کم آورده
نیازمند بهارند آرزوهایم


از خنجری که قلب صنوبر را
پاییز کرده است؛
هرگز امید سبز نوشتن چه می‌بری؟





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/۱/۱۱
    لینک مطلب   نظر شما ()