۱۳۸٢/٥/٢٤

 

ابرهاي همه عالم شب و روز

در دلم مي‌گريند.

 

محمود گفت: امروز دريا بوي مرگ مي‌دهد. و بوي دريا او را با خود برد.

ياد شعر حسين سروش افتادم كه گفته بود:

 

و دريا, نه راهي براي عبور

كه ليلاي من

                   غريق مي‌خواهد.

 

     از ديشب تا حالا طنين ضجّه‌هاي زن محمود كه از آن دور, از پشت تلفن, مي‌خواهد كمكش كنم در گوشم است. مي‌گويد:‌‎ «گناه است محمود...» و مي‌بارد. و چه راهي مرا جز اين كه بگويم دعا كنيد. معجزتي دور از دسترس. و اميدي كودكانه كه از دريا باز آيد  و سيگاري سبك بگيراند. دلم مي‌گيرد و نمي‌دانم ديشب در كدام گوشهء آن درياي ملول, با كدام ماهي و مرجان, بدون پاكت سيگارت سر كرده‌اي.

     خودش اصرار داشت كه با اين كاروان برود. و اين كاروان مقدّر, ترا چون رودي به دريا برد.

             وز كاروان چه مانَد جز آتشي به منزل؟

     آتش گرفته‌ام. تا ديشب فكر مي‌كردم كه مرگ حكمت حيات است. و با اين حرفهاي معقول, ذهنم چنان شده بود كه در مرگ آشنايان كمتر اشك در چشمانم مي‌گشت. و مي‌گفتم گريه بر تقدير فراز آمده چه حاصل؟ ولي نه. ديشب در حياط خانه بغضي چنان نفسگير در گلويم خانه كرده بود كه دوست داشتم آخر شبي چنان نعره‌اي بركشم بيخودانه  كه خدا هم در آن دورهاي نزديك بشنود. به تلخي مرگ فرو خوردمش اما, حرمت همسايگان خفته را. 

 

دست مي‌گذارم روي شانه‌اش. مي‌خواهم بپرسم چرا؟ جوابم را  مي‌دانم. در وجودش معرفت نايابي بود كه به مصلحت‌انديشيهاي مرسوم مردم زمانهء ما، و زرنگ‌بازي شهريها، آلوده نشده بود. در خونش بود و كاري جز اين نمي‌توانست كرد. به دريا مي‌زند و مي‌رود. و اينجا منم و اين ابرهاي دراز دامن كه در لكنت بغض من بوي دريا مي‌دهند.

  






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٥/٢٤
    لینک مطلب   نظر شما ()