۱۳۸۱/۱٠/۱٢


علي حيدري زاده همشهري من است و هم سن و سال من. كتاب شعرش هم پُر بدك نيست.
مجموعه‌اي است از غزل و دوبيتي و رباعي.


_ فريادهاي بي صدا. علي حيدري زاده. قم. كتاب آشنا. 1379


1.
چشمم بدون عشق تو زمزم نمي‌شود
هرگز غرور عاشقي ام كم نمي‌شود
صد كاروان خاطره از دشت غم گذشت
بي عشق چشمهاي تو غم ، غم نمي‌شود
قلبي كه در دو راهي ترديد مانده است
جز با صداي دوست مصمم نمي‌شود
عهدي كه از تهاجم غفلت شكسته شد
بي رشته‌هاي عاطفه محكم نمي‌شود
دل را براي لحظه بي تو گريستم
بعد از غروب فرصت ماتم نمي‌شود
بايد تمام وسعت دل را به خون نشاند
با يك دو قطره اشك محرم نمي‌شود. /ص 15 /

2.
سپيدار سبز تبر خورده ام
كه زخم تبر بي خبر خورده ام
درين جنگل خشك هيزم شده
شب و روز بوي خطر خورده ام
درختي بدون پرستو مباد
كه من حسرت بال و پر خورده ام
و يك شب در آن لحظه سرنوشت
كه من بودم و قلب سرخورده ام؛
نگاهي نگاه مرا سست كرد
گمانم به يك عشق بر خورده ام
مرا عاشق او لقب داده اند
عجب تهمتي معتبر خورده ام
فراموش كردم كه من نان عشق
زماني ز دست پدر خورده ام
پس از آن زماني به خود آمدم
كه ديدم فريبي دگر خورده ام. / ص 22 /

3.
شيشه پنجره‌ام از نفس سايه شكست
آن طرف بغض غريبانه همسايه شكست
فصل خورشيد شد و ذوق لطيفي نشكفت
غزل عاطفه را شاعر بي مايه شكست
مهر تو زينت آيينه احساس دل است
حرمت آينه و اين همه آرايه شكست
چشم تو سوره عشقي است پُر از آيه يأس
بارها قلب من از خواندن هر آيه شكست
به نگاه من و تو تهمت شهوت زده اند
كمر عشق ازين تهمت بي پايه شكست
مدتي گر چه از آن واقعه تلخ گذشت
مانده بر شيشه اشعار دلم جاي شكست. / ص 48 /

4.
زمانه از من و تو چشم كور مي‌خواهد
و آرزوي مرا از تو دور مي‌خواهد
چگونه باز درين دشت گام برداريم
كوير خاطره رد عبور مي‌خواهد
هنوز قايق دل در تلاطم احساس
براي موج تو عشقي جسور مي‌خواهد
اميد بال گشودن ز خاطرش رفته ست
دلي كه در قفس غم حضور مي‌خواهد
ز دست خسته ما كار بر نمي‌آيد
كه روز واقعه مردي غيور مي‌خواهد
از آسمان صداقت سقوط خواهد كرد
كسي كه بال و پرم را به زور مي‌خواهد
براي آنكه بتابد شعاع شعله عشق
حضور آينه را اين سطور مي‌خواهد. / ص 54 /

5.
امشب به رسم آينه مهتابي‌ام كنيد
چشمي زلال هديه بي خوابي‌ام كنيد
گم كرده رويشم، چه قدر خشكسالي است
اي ابرها! نگاه به بي آبي‌ام كنيد
در من هميشه حسرت دريا شناور است
حتي اگر نشانده و مردابي‌ام كنيد
دارم كنار بركه غم سنگ مي‌شوم
اي رودهاي عاطفه! مرغابي‌ام كنيد
اين روزها سياه سياهم كبوتران!
در آسمان خاطره‌ها آبي‌ام كنيد
در من نياز ركعت مرگي شكفته است
اي تيغهاي فاجعه! محرابي‌ام كنيد
اي لحظه‌هاي سبز، تپشهاي سرخ عشق!
فكري براي اين همه بي‌تابي‌ام كنيد. / ص 65 /

6.
پر زدن تا آرزوها بال مي‌خواهد كه نيست
زندگي كردن _ پرستو! _ حال مي‌خواهد كه نيست
رفتن از اين جاده ها سنگلاخ زندگي
سينه اي از عشق مالامال مي‌خواهد كه نيست
مرگ خورشيد تكامل، ننگ بي برگي چرا؟
شاخهء دل ميوه حتي كال مي‌خواهد كه نيست
دل ميان اضطراب راكد مردابها
خندهء نيلوفري هر سال مي‌خواهد كه نيست
برگهاي شوقمان در خاك دل پوسيده اند
رويش بي ريشه هم اقبال مي‌خواهد كه نيست
تا بكوبد بار ديگر رستمي پا بر زمين
جوشش خشم از تبار زال مي‌خواهد كه نيست
قلب ما امروز بعد از آن همه توفان درد
فصل عشقي فارغ از جنجال مي‌خواهد كه نيست
خنجر تشويش ، اين همسايه احساس ما
از غزلهايم زباني لال مي‌خواهد كه نيست. / ص 74 /

7.
نبستن دل به خود، سختي همين است
تمام راز خوشبختي همين است
به عشق ديگران بايد ببازي
مرام پهلوان تختي همين است. / ص 94 /

8.
تو عشقم را دروغش مي‌كني دل
سقوطت را بلوغش مي‌كني دل
نگاهم كوچه باغ خلوتي داشت
چرا هر شب شلوغش مي‌كني دل؟ / ص 94 /

9.
كسي چون ما نگاه تر نياورد
ز اوج شعله بال و پر نياورد
جنون پر زدن دارد دل ما
كسي از عشق ما سر در نياورد. / ص 98 /

10.
زبان غنچه‌ها در گفتگو عشق
غم آيينه‌هاي روبرو عشق
اگر گفتند: حرف آخرت چيست؟
حقيقت را بگو، اي دل بگو : عشق! / ص 100 /

11.
آيينه انديشه من گرد گرفت
آن روز كه شد عاطفه‌ها سرد، گرفت
يك روح بزرگ روي دستم مانده ست
اي مرگ! بگير دست من درد گرفت. / ص 102 /

12.
عشق تو سراب است، عزيزم برگرد
اين خواهش آب است، عزيزم برگرد
تصميم گرفته‌اي ازين راه روي
اين جاده خراب است، عزيزم برگرد. / ص 103 /

13.
من آينه برق نگاه تو شدم
غفلت زده چشم سياه تو شدم
ديدي كه چگونه كار از كار گذشت
من نيز شريك اشتباه تو شدم. / ص 104 /

14.
با من دل تو از همه دمسازتر است
اين حنجره در فرصت آواز، تر است
اي آينهء عاطفه‌هاي ازلي!
رويم به تو، در گفتن غم، بازتر است. / ص 107 /

15.
ميخانه ز تو، باده و ساقي با من
دريا كه تويي، سيل و تلاقي با من
من چيز زيادي كه نمي‌خواهم عشق!
دستان مرا بگير، باقي با من! / ص 107/





به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱٠/۱٢
    لینک مطلب   نظر شما ()