۱۳٩۳/۱٢/۱٠


و غمم می‌گیرد
از صدایی که نه باران دارد
نه هجا کردن نان را بلد است.

باید از آینه پرسید
چه دلیلی است ترا یا چه دلی
که بجز زنگ نمی‌پردازی؟

سنگ در لقمه ما
مثل این نقطه که در نون ابدی است
عاقبت قسمت دندان شما نیز شود.

هرچه این پنجره را زیباتر
هرچه در فکر زلال آمدنم
باز بازار لجن داغ‌تر است.

شاهبازان وقتی
به فرود آمدن از خویش رضایت دارند
از کلاغان چه تمنَای بر افراختنی.

در زمستان جهان
از دل سنگ، بخار است که بر می‌خیزد
از دم آدم نه!

آمدی نور شوی در ظلمات
روزن نازک این پنجره را هم بستی
بگذارید که تاریک‌تر از این نشویم.

برف، زیبایی خود را دارد
می‌شود قاب گرفت
به گل و لای زمین نیز کمی فکر کنید!

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱٠
    لینک مطلب   نظر شما ()