۱۳٩۳/۱٢/۳

آن اولین باران دنیا هیچ یادت هست؟
آن اولین دلتنگی و آن اولین بوسه؟
آن اولین شعری که آدم گفت؟
حوّای من! هر بار
هر اتفاقی با تو مثل اولین بار است.
::

کاش می‌شد که بگویی: باران
و ببارد باران...
::

باز می‌گردم
موج‌ها در جیب من خوابند
ادکلن‌ها
کارشان جز اختفای بوی باران نیست
زیرِ این پیراهن آبی
قایقی از ماه لبریز است.
::

هر که باران باشد
روی چشم همهء پنجرهها جا دارد.
::

همین بارانِ آهسته
همین نجوایِ گنجشکان
همین عطری که می‌آید ؛
نگاه توست.
::

بارانِ تو
بداهه نوازی که می‌کند
انگار قلب پنجره در پنجه‌های اوست.
::

حواست به لبخند غمگین من نیست
و باران
        برایِ خودش کوچه‌ها را...
::

خبر اینکه: لبریز بارانم امروز
خبر اینکه: دلتنگِ دلتنگِ دلتنگ
خبر اینکه: ... باید بیایی!
::

در من ای رنگِ رؤیا
بازتاب صداهای نابی:
دشت هنگام گندم
کوچه هنگام باران
خانه هنگام دریا.
::

در من
گوری است بی‌صدا
و در غیابِ تو
بارانِ پشت پنجره را دفن کرده‌اند.
::

نخ باران
    به سرانگشت تداعیِ تو  وصل است
یاد می‌آورمت
ابر می‌آوری‌ام.
::

نه دریا، نه باران
تو را ـ هرچه هستی ـ
شبیه خودت دوست دارم.
::

و حسودان همان بِه
چشم‌ها را بپـوشـند
عشق بارانیِ ما
باب طبع تماشاچیـان نیـست.
::

وقتی که نیستی
حس می‌کنم که پنجره، دیوارِ دیگری است
حس می‌کنم که مزﮤ باران، عوض شده ست.
::

هیچ لبخندی نیست
که به یک ذهـنیت ساده
                         مسـیرش برسد
پُشت هر بارانی
مـِه سنگــــینی هست.


از مجموعه: مرا می‌نویسی

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۳
    لینک مطلب   نظر شما ()