۱۳٩۳/٧/٩

با اسکناس نه
با التماس نه!
باید خودش بیاید و دیوانه‌ات کند
آن تلخ دلنشین
آن شور بی شمار.
::

خیره در غروب بودنم
ارمغان آفتاب توست
در رسیدنت چقدر بوی رفتن است.
::

خواب نایابی است
چشم‌های تو
رهسپارم می‌کند در بی سر و سامان‌ترین رؤیا.
::

عاشقان را دوست می‌دارم
و دروغ عاشقان را نیز
آنچنان زیبا که گویی باورش دارند.
::

عشق، تعریف ساده‌ای دارد:
مثل خورشید، تازه و خون‌گرم
مثل باران، وسیع و بخشنده.
::

از زلزله کار ما گذشته ست رفیق!
جز چند تَرَک نمانده چیزی باقی
باران شاید به داد اینجا برسد.
::

این که رؤیا نیست
این بهشت جاودان بی تو
خواب روی سنگلاخ است و
راه رفتن زیر خمپاره.
::

بی تو حسّ خستگی
مثل لاکپشت پیر
می‌رود ولی به مقصدی نمی‌رسد.
::

از دوشنبه‌های بی تو
                         خسته‌ام
و تمام هفته جز دوشنبه نیست!
::

هرچه هست
جز نبودن تو نیست
ساعت و اتاق و صندلی
در تصرّف غیاب توست.
::

چه با بوسه
چه با لبخند
حساب خستگی را صاف خواهی کرد.
::

سرانگشت‌های ترا هیچ ابری ندارد
درین پرده‌های حصیری
تو باران شدن می‌توانی
و نیزارهای جهان شرح موسیقی توست.
::

نمی‌توان دزدید
نگاه را از تو
تو هوشیارترین عشق را به من دادی
نمی‌شود برداشت
حواس را از تو.
::

باز می‌گردم
موج‌ها در جیب من خوابند
ادکلن‌ها
کارشان جز اختفای بوی باران نیست
زیر این پیراهن آبی
قایقی از ماه لبریز است.
::

و این در اگر باز باشد
صدای قناری رساتر
نسیم درختان لیمو رهاتر
و این در اگر باز هم بازتر ...





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٩
    لینک مطلب   نظر شما ()