۱۳۸٢/٥/۱٦

 

 

گزارش مرگ حلاّج

 

       نقل است كه روزي شبلي را گفت: يا بابكر! دست بر نه كه ما قصد كاري عظيم كرده‌ايم. چون خلق در كار او متحيّر شدند, منكر بي قياس و مقرّ بي‌شمار پديد آمدند. و جمله بر قتل او اتفاق كردند, از آنكه مي‌گفت: انا الحق. جنيد را گفتند: اين سخن كه منصور مي‌گويد تأويلي دارد؟ گفت: بگذاريد تا بكشند كه روز تأويل نيست.

    

     پس جماعتي از اهل علم بر وي خروج كردند و سخن او پيش معتصم تباه كردند. خليفه بفرمود تا او را به زندان بردند يك سال. ابن عطا كس فرستاد كه: اي شيخ! از اين كه گفتي عذر خواه تا خلاص يابي. حلاّج گفت: كسي كه گفت , گو عذر خواه! ابن عطا چون اين بشنيد, بگريست و گفت: ما خود چند يك حسين منصوريم.

 

      نقل است كه در شبانروزي در زندان هزار ركعت نماز كردي. گفتند: چون مي‌گويي كه من حقّم , اين نماز كرا مي‌كني؟ گفت: ما دانيم قدر ما!

 

      نقل است كه در زندان سيصد كس بودند. چون شب درآمد, گفت: اي زندانيان! شما را خلاص دهم. اشارتي كرد. رخنه‌ها پديد آمد. گفت: اكنون سر خود گيريد. گفتند: تو نمي‌آيي؟ گفت: ما را با او سرّي است كه جز بر سر دار نمي‌توان گفت. پس ديگر بار ببردند تا بكشند. صد هزار آدمي گرد آمدند. درويشي در آن ميان ازو پرسيد كه: عشق چيست؟ گفت: امروز بيني و فردا و پس فردا. آن روزش بكشتند و ديگر روز بسوختند و سيّوم روزش به باد بر دادند. يعني عشق اين است.

 

     خادم در آن حال از وي وصيتي خواست. گفت: نفس را به چيزي كه كردني بود مشغول دار و اگر نه او تو را به چيزي مشغول گرداند كه ناكردني بود. پس در راه كه مي‌رفت, مي‌خراميد. دست اندازان و عيّار وار مي‌رفت با سيزده بند گران. گفتند: اين خراميدن از چيست؟ گفت: زيرا كه به نحرگاه1 مي‌روم.

  

    چون به زير طاقش بردند به باب الطاق, پاي بر نردبان نهاد. گفتند: حاي چيست؟ گفت: معراج مردان سر  دار است. و ميزري2 در ميان داشت و طيلساني بر دوش. دست برآورد و روي در قبلهء مناجات كرد و خواست آنچه خواست. پس بر سر  دار شد.

 

     پس هر كسي سنگي‌ مي‌انداختند. شبلي موافقت را گُلي انداخت. حسين بن منصور آهي كرد. گفتند: از اين همه سنگ چرا هيچ آهي نكردي. از گُلي آه كردن چه سرّ است؟ گفت: آنها كه نمي‌دانند معذورند. از او سختم مي‌آيد كه مي‌داند كه نمي‌بايد انداخت.

     

     پس دستش جدا كردند. دو دست بريدهء خون آلود بر روي در ماليد. گفتند: چرا كردي؟ گفت: خون در روي ماليدم تا در چشم شما سرخ‌روي باشم كه گلگونهء مردان خون ايشان است.

  

      پس گوش و بيني ببريدند و سنگ روانه كردند. عجوزه‌اي پاره‌اي رُگو3 در دست مي‌آمد. چون حسين را ديد گفت: محكم زنيد اين حلاّجك رعنا را. تا او را با سخن اسرار چه كار؟

 

      بزرگي گفت: اي اهل معني! بنگريد كه با منصور حلاّج چه كردند تا با مدعيان چه خواهند كرد! عباسهء طوسي گفت: فرداي قيامت در عرصات حسين منصور را به زنجير محكم بسته بيارند كه اگر گشاده بيارند, جمله قيامت را به‌هم بر زند.

 

     نقل است كه شبلي گفت: آن شب به سر تربت او شدم و تا بامداد نماز كردم. سحرگاه مناجات كردم كه: الهي! اين بندهء تو بود , مؤمن و عارف و موحّد. اين بلا با او چرا كردي؟ خواب بر من غلبه كرد. قيامت را به خواب ديدم و خطاب از حق شنيدم كه: اين از آن با  وي كردم كه سرّ ما با غير در ميان نهاد.

 

      بزرگي به خوابش ديد ايستاده. جامي در دست و سر بر تن نه. گفت: او جام به‌دست سر بريدگان مي‌دهد.

                                                                      عطار.  تذكرة الاولياء , باب 72

 

1. نحرگاه: قربان‌گاه.    2. ميزر: دستار, سر بند.   3. رگو: لته, جامه كهنه.  

……..................................

 

سخن عطار در باب بر دار كردن حسين حلاّج حلاوتي دارد كه در هر بار خواندن بر آن بيفزايد. آنچه آمد خلاصه‌واري بود از مطالب اصل كتاب, به گزينش و سليقهء من با ايجازي تمام. كتاب چهار گزارش از تذكرة الاولياء عطار نوشتهء بابك احمدي (تهران, 1376, نشر مركز) نگاهي تازه دارد به اين متن كهن و در آنجا حق كتاب گزارده شده است و ما را در اين باب سخني نخواهد بود.

 

........................................

 

 

سخني و پرسشي در باب تقيه

در فرهنگ شيعه اصلي هست به نام تقيه كه مطابق آن فرد مي‌تواند ـ و در مواقعي بايد ـ هنگام ضروريات كه پاي جان در ميان است عقيدهء خود را پنهان دارد و جان قابل خود را از ورطهء خوف و خطر برون برد. با خواندن سرگذشت حلاّج و تالي او عين‌القضات همداني كه بر سر عقيدهء خود جان داد. و ديگراني كه در همهء تاريخ انديشهء بشري و همه جوامع بدين بلايا گرفتار آمدند, اين سؤال در ذهنم خلجان مي‌كند كه در شرايطي كه اظهار عقيده تبعاتي دارد و تلفاتي, آيا بايد تقيه كرد و بر گريزگاه شرعي پنهانكاري رفت و زورق جان به ساحل امن و امان  برد. يا به قولي: مي‌بايد ايستاد و جانبازي كرد؟ و آيا اصولا جان به مخاطره افكندن در راه عقيده, كار  دانشيان است و فرزانگان يا خطايي خلاف قاعده و منطق از آدمياني كه دچار عواطف غليظ ناپالوده‌اند؟

    از منظري دگر بنگريم. كساني هستند كه بر خلاف عقيدهء رايج يا در نقد آن, سخني و نظري مي‌گويند و چون به‌دست كارگزاران عقيدهء رايج به حبس و بند مي‌افتند و به تعزير و تنبيه و داغ و درفش گرفتار مي‌آيند,‌ بناچار و بر خلاف نظر قلبي و قبلي خود, اظهار ندامت آغاز مي‌نهند. آن اظهار عقيدهء نخست را  آيا ارزشي هست با اين انكار ناراست در پي, و اين اظهار ندامت را كه در دم تير است و تيغ,  آيا سرزنشي لازم است؟ از جامعهء خود نمونه آوريم. آيا نوري و گنجي را كه تاب آوردند و به وادي توبه و  ندامت نرفتند  بايد به گونهء قهرمانان ستود و كرباسچي و عبدي و امثالهم را كه در شرايط دشوار  كنار آمدند و به ظاهر ندامت آوردند (در باطنشان  هرچه بود باشد) بايد نكوهيد؟ ابراهيم نبوي طنز نويس با اين توجيه و توضيح كه قهرمان نيست و دلش هم نمي‌خواهد اداي قهرمانان را درآورد, توبه نامه نوشت ـ گيرم به زبان طنز ـ و رهايي يافت و پس از مدتي باز از سر گرفت آنچه بايد مي‌گرفت. اين موش و گربه‌بازي چيست و چه‌گونه مي‌شودش پذيرفت (من البته مي‌پذيرم). يحتمل, چون من كسي را كه خود در اين عرصه‌ها نيست و بدين مصيبتها گرفتار نه, سهل است كه حماسهء حلاّجيان را با آب و تاب نقل كند و در دل از كاري كه آنان كردند و خود تاب آن ندارد ذوقي نشان دهد. همين ذوق دروني از كاري كه بايست كرد و نمي‌توان كرد,‌ آيا خود نشان از راستي اين طريق (ابراز عقيده و پاي مصيبتهاي آن ماندن) دارد يا از مقوله‌ء عقده‌گشايي ناتوانان است و يا حكايت ساحل‌نشينان توفان نديده است و از دور دستي بر آتش داشتگان؟ اين پرسش اساسي را پاسخي در خور دادن بس دشوار است. نمي‌دانم شما مرد اين آزمون و مهياي پاسخي سزاوار آن هستيد يا نه؟ اگر اين است, مرا نيز رهنموني كنيد.

 






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٥/۱٦
    لینک مطلب   نظر شما ()