۱۳٩۳/٢/۱٩


شبیه تو نیست
بهار و تمامی این قاب‌های قشنگش
تو یک حسّ رؤیایی ِ چار فصلی.
::

کوه زیباست
خاصه وقتی که بر شانه‌هایش
ماه سر می‌گذارد.
::

عشق، تقویم بی انتهایی است
برگ‌هایش
رنگ قرمز ندارد
عشق، هر روز، شنبه ست
جمعه هرگز ندارد.
::

در من ای رنگ رؤیا
بازتاب صداهای نابی
دشت هنگام گندم
کوچه هنگام باران
خانه هنگام دریا.
::

خورشید می‌گدازد و
                       در چشم دیگران
سوز و گداز او
چیزی بجز طلوع و غروبی قشنگ نیست.
::

عشق، بی پایان است
و شب ما کوتاه
باز در کوکوی بی وقفهء این فاخته چیست؟
::

باران
صدای حسرت شعر است
در اشتیاق تو.
::

ترا یافتم
وز آن پس
جهان، پول خُردی است
  در جیب‌هایم.
::

انکار عشق
انکار آتش است
در هیزمی که شعله از آن
   چکّه می‌کند.
::

تو آغوش بگشا
جنون مرا دیدنی کن.
::

عقل، دنبال دلیل است
      ولی
عشق، دنبال دل است.
::

در من گُلی است
جا مانده از تهاجم توفان
باید بهار من شوی و
     مادری کنی.
::

بادهای گرسنه
اولین روز کاری:
آسمان نیز خوابش می‌آید.
::

عشق، در مرثیه‌خوانی طی شد
و بهار
فرصتی بود
که در قحطی باران نگاهت
          دی شد.
::

عشق چیست؟
قایقی که در سپیده‌دم
رو به ناکجای آب می‌رود.
::

چه سود سر زدن خورشید
مرا نگاه تو می‌باید.
::

برای هر قطار پُر شتاب
     ایستگاه
برای هر نسیم دوره گرد
     تکیه گاه
برای من، تو لازمی!
::

به روزگار غریبم
به گیسوان ترت
به شب ادامه بده.
::

تمام حرف من این است
ترا ـ هرچند بی فرجام ـ
     می‌خواهم
کسی را خواستن
    ـ این‌گونه بی فرجام ـ
      شیرین است.
::

بهانه گیر سلام تو را
دچار بهت خداحافظی شدن
   سخت است.
::

دهان می‌زند صبح بی تو
تو گویی که یک فوج ماهی است
ـ افتاده بر خاک
و هر روز
در را که وا می‌کنم
آفتابی است تنهایی من.
::

عشق!
ای ماهی از تشت برون افتاده!
در شکر خواب صبوح
هیچ کس نیست تو را دریابد.
::


تو چنان گرم بر آ
و چنان سرخوش و بی پـیـرایه ؛
که فراموش کنم
                    پلک زدن را حتــّا.
::

هرچند مانده در افق من
      نگاه او
اخترشناس هم
در فکر ماه بود و ستاره؛
اندوه آسمان مرا هیچ کس ندید.

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱٩
    لینک مطلب   نظر شما ()