۱۳٩۳/۱/۱۱


(تتمه شعرهای کوتاه نود و دو)

سر انگشت‌هایم
ترا می‌شناسند
شبیه کتابی مقدّس
که با اشتیاق و تأنّی ورق می‌خورَد.
::

با تو آغاز می‌شود قصه
گرهش باز می‌شود با تو
آخر قصه را تو باید که...
::

گاه می‌لرزد سخت
به نسیمی نازک
آن درختی که تبر نیز تکانش ندهد.
::

عشق، در فاصله بین دو بغض
شکل می‌گیرد و دلتنگی را
سر به جان من و تو خواهد داد.
عشق، زیبا شدن تنهایی است.
::

جنونی است در من
که در شعر، باران و
در رنج، لبخند و
در عشق، فریاد می‌آفریند.
::

احساس بهار می‌کنم با تو
و عشق
که با تو قوم و خویشی دارد.
::

قصه نمی‌گوید
دندان به روی واژه‌های خسته دارد می‌گذارد
قصه گوی پیر.
::

بوی یاس اینجاست
یاد تو
پُر کرده ذهن نیمکت‌ها را.
::

عدد نیستی تو
و تعداد حتا
تو به اضافه هرچه باشی
همه چیز او می‌شوی، هرچه باشد!
::

عشق، دینی است که بر گردن ماست
دیر یا زود ادا باید کرد
دست‌های تو کجاست؟
::

تو آن تداعی گرمی
که واقعیت تو
هزار مرتبه شیرین‌تر از خیال من است.
::

در من مسافری است
که از نگاه گرم تو جا مانده
لعنت به ایستگاه شلوغی که نیستی!
::

تنهایی نهنگ
با موج و ماه و سنگ و صدف
                               پُر نمی‌شود.
::

به دوست داشتنت سوگند
که دوستت دارم.
::

گاه یک تلنگر است عشق
خط به روی راه‌های رفته می‌کشد
یادمان می‌آورد که رسم و راه چیست.
مثل شیوه تلفظ صحیح واژه‌ای که
سال‌های سال اشتباه گفته‌ای.
::

در خواب و بیـداری
تنــها تــرا دارم
تنــها تــرا .... آری!
::

نیستی تا بدانی
مثل یک سوپ یخ کرده و بی رمق
ناگوار است
آفتابی که پشت درختان اسفند
همچنان برقرار است.
::


تو هر چقدر که ابری
تو هر چقدر که دور
شبیه تابش ماه
نیاز من به تو یک لحظه کم نخواهد شد.
::

هرچه باشم
باغ یا صحرا
هرچه بینم
رنج یا رؤیا
با تو هر ورزیدنی، عشق است
با تو هر وضعیتی، زیبا.
::

روی ساحل خانه می‌سازیم
موج می‌آید
ماسه‌ها را می‌برَد با خود.
عشق از در می‌رسد ما را
ناگهان خط می‌کشد بر نقشه‌های عقل
ناگهان تنها
ناگهان مبهوت.
::

دلم تنگ توست
و جز تو
کسی کو سزاوار دلتنگ بودن؟
::

از پرنده ای که رفت
در تلاطم اند
شاخه‌ها هنوز...
::

برای عاشق بودن
به هیچ فلسفهء ویژه‌ای نیاز نداری
فقط دو چیز ترا بس:
دلی که گرم ببارد
کسی که گرم بباری.
::

سال‌های سال توفان باشد و قحطی
باغ از خاطر نخواهد برد
عطر باران را.
::

در نگاهم
مانـده تصویری از چشم‌هایت
عطر در عطر.
::

صبر
مادرانگی است
عشق را...
::

آدم بزرگ می‌شود و
غصّه‌هاش نیز.
::

خدا می‌داند و باران
که این آیینه هم بی تو
دچار قحطی تصویر خواهد شد.
::

عشق، سرپناه نیست
عشق، بی پناهی است...
::

من آن تخته سنگم
که افتاده از کوه
نه حسّی که با بوته‌ها خو بگیرم
نه تابی
 که با حجم تنهایی خود...
::

ای عشق پرده‌در!
ای راز بر ملا!‍
دیگر برای بستن در دیر است.
::

به تو ربط دارد
و دلتنگی من...
::

چیزی از باران نمی‌دانند
برف پاک کن‌ها.
::

لبت، اولین سطر صبح است
نگاهت، سرآغاز باران.
::

در کوره‌ راه‌ها
چشمم به دوردست چراغ تو
                          روشن است.
::

به خوابم بیاویز
که رؤیا شود
 هرچه دارم.
::

«تو خوبی؟»
جهانی طراوت
درین پرسش عاشقانه ست.
::

نمی‌دانم
که عطر گیسوانت را
نسیم آشفته‌تر یا من؟

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱۱
    لینک مطلب   نظر شما ()