۱۳٩٢/٩/٢٢

از صرافت می‌افتد
شعر در من.
آه ای غیبت نا موجّه!
فعل‌ها را
بی تو صرف چه کاری کنم؟
::

بیداری چیست؟
تصویر به هم ریختهء رؤیاها
نگذار که رؤیای تو خوابش ببرد.
::

بادها، بد سلیقه
ابرها، در مضیقه
سنگ‌ها، هر دقیقه...
::

خسته‌ام ، خسته از روزگار خمیده
دستی ای کاش
بند این کفش‌ها را
زودتر باز می‌کرد.
::

ای که باران از نفس‌های تو لبریز است
آسمانت را خریدارم.
::

سهم چشم است
واژه‌های عـزیزت
سهم لب‌های من کو؟
::

عقل، بن بست است
عشق، بی برگشت؛
جادّه و دیوار:
یا برو یک عمر مشق تشنگی بنویس
یا بیا و درز آجرهای این دیوار را بشمار.
::

وقتی که دستت را
در دست می‌گیرم
مصداق من باران پاییز است.
::

از نیم‌رخ قشنگ‌تری ای عشق
دیوانه می‌کنی.
وز جلوه تمام رخت... ای وای!





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢٢
    لینک مطلب   نظر شما ()