۱۳٩٢/٩/۸

 

آن اولین باران دنیا هیچ یادت هست؟
آن اولین دلتنگی و آن اولین بوسه؟
آن اولین شعری که آدم گفت؟
حوّای من! هر بار
هر اتفاقی با تو مثل اولین بار است.
::

ای کاش «دلتنگی» تو بودی
می‌دیدمت هر روز.
::

در آ که زنگ بخواند
در آ که حذف شود دیوار
در آ که پنجره باشی
در آ که پلّه شوم.
در آ که کوچه شود بیدار
در آ که کوچ کنم در تو.
::

این روزها
باران که می‌بارد
حتّی خودش هم گیج دلتنگی است.
::

همین طور خوب است.
که این بال را آفریدند
تا مزهء سنگ یادش بماند
و این قلب تا طعم خنجر...
همین جور بهتر.
::

«تو باشی»
برایم همین جمله کافی است
نیازی ندارم به چیزی
و هر قید و هر فعل، حرف اضافی است.
::

عرضم حضورتان
در تنگنای حوصله من در آمدی
دنیا وسیع شد.
::

لب، برای خداحافظی نیست
لب، برای سلام است و بوسه.
::

به باران بیاویز
و بر بوسه‌هایش
که بی هیچ شرط و شروطی
و بی هیچ باید نباید...
::

خدایی کن ای عشق
که از من   ترا بنـده تر  نیـست!
::

آدمی از همان روز آغاز
آرزوهاش
جوش خورده ست با طعم ای‌کاش.
::

بی تو هـر چیـز
حاصلش : هیچ در هیچ .
::

آه کردم از تو
و نمی‌دانستم
«آهـ» هم، نام تو بود!
::

لبی که وقف تو باشد
                      دلی که در طلبت
تمام مطلب من این است.
::

و هر شب
قدم می‌زنم در اتاقی که بی تو
بیابان لم یزرعی هم اگر بود
                 روزی به پایان می‌آمد.
::

هر کس برای عشق
تعریف ‍ِ تازه داشت
کـل جهان به زمزمه اش گوش می‌کنند.
::

از یاد بُردن،  کار سختی نیست
آسان تـر است از آب خوردن هم.
کافی است مُردن را بلد باشی.
::

به اندازۀ دفـتـری کاش
رقم خوردۀ دست‌های تو باشـم؛
دو خط شعر هم راضی‌ام می‌کند
و حتــّا همین خط خطی‌های غمگین.





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۸
    لینک مطلب   نظر شما ()