۱۳٩٢/٧/۱٢

چرک‌تاب است
زخمـ‌هایم
با همین پیـرهن، سال‌ــــهای زیادی...
::

دعا کنید که باران...
دعا کنید که باغ...
::

درین یک مشت خاکستر
تمام خستگی‌های جهان جمع است
همین حالا
مرا از پلـّه‌های چارفصل خود ببر بالا.
::

دچار بی حسّی است
لبی که از تو نگویــــــــد.
::

دم به دم ، ای کاش
راهی‌ات باشـم
مقـصـدم باشی.
::

می‌شود زیبایی پاییز را با هم
می‌شود این فصل را
          بین تمام عاشقان شهر قسمت کرد
می‌شود گنجشک‌ها را هم...
::

و دست در کمرت کردم
بهار، عاید من شد.
::

چه غروبی است
              غروبی که تو باشی اینجا
و ازین قاب شگفت
افق پنجره را بوسه داغ تو روایت بکند.

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٢
    لینک مطلب   نظر شما ()