۱۳٩٢/٦/٢٩


و این روزها
گرچه رسم است از یاد بـُردن؛
ترا خوب حفظم.
::

شب‌های شهریور
در حال پاییز است؛
شب‌های باران خوردۀ من نـیــز.
::

در رگ من
بیشــــــتر باش.
::

باران، فقـط باران...
او می‌توانـد مثل او باشـد.
::

نچسب است
سرتاسر این مناظر
نچسب است حتا
همین صبح بارانی ِ بی تو حاضر.
::

ببین بی تو اینجا...
نه... اینجا بدون تو
            یک لحظه هم دیدنی نیست!
::

وقتی نگاه تو
هر لحظه اتفاق می‌افتد
هر روز من، تولّد باران است.
::

رد شدن از دری باز
فکر کردن به درهای بسته ؛
قصۀ ما دو خط بیشتر نیست.
::

چه ابتدای سطر
چه انتهای آن ؛
دلتنگ نقطه‌های توام.... باران!
::

اگر دست‌هایت نباشد
هدر می‌رود دست‌هایم.
::

نصف آن، برف‌ و باد قطبی بود
نصف آن، آفتاب سومالی؛
لحظه‌هایی که زیستم بی تو.
::

باران نمی‌بارد
این چتر باز از کیست دارد می‌رود در کوچۀ خلوت؟
امشب نمی‌دانم چرا این قدر...

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٩
    لینک مطلب   نظر شما ()