۱۳۸٢/٤/٢٦

 

شلنگ روي چمن. و خون ساكت آب

و گربه‌اي كه همين دم درنگ كرد و گذشت

دچار فلسفه هرگز نبود. و عمر كوچك خود را

به جستجوي لغتهاي سخت,  تيره نكرد.

 

و كتري سياه. روي اجاق سنگي

با خاطرات مضطربش جوش مي‌خورد

بنشين. يك استكان چاي بنوشيم.

 

ديشب كه يك ستاره از ته دريا چكيد

نجواي خيس كفتر چاهي

مثل صداي ماه تجلي كرد.

 

اين كفشهاي كيست كنار اتاق من. سنگين و ناشناس؟

 

كاش راهي بود

و چه بي‌تابانه پشت سينه مي‌كوبد كبوتر.

كاش آهي بود.

 

هيچ باراني اين‌گونه مبارك

بر سر خاك نباريد. كه تو

 

بهار من! پناهم باش در اين ظهر تابستان.

 

رنگ خاكي لباس من

با ستاره‌ها تماس داشت

نيمي از جزيره من آب رفته است.

 

لنگه دريچه بسته است

شادي پرنده‌ها , حس پرده را تكان نمي‌دهد

استكان چاي روي ميز

همچنان پُر است و سرد.

 

آه از اين معرفت دوست كه از كوچه ما

رد شد و ديد و نپرسيد كه: احوال شما؟

 

صبح آمده‌ست و پنجره‌ها حرف مي‌زنند.

 

با باد بوي پيرهني نيست. يعقوب من!

 

هيچ قندي

ظلمت اين چاي را شيرين نخواهد كرد.

 

اي جنگل محو

من گام به گام در تو گم خواهم شد.

 

امضاي باران روي آجرها و كاگلها.

 

پشت خطوط رابطه گيج و گرفته, من.

 

جاده اما تا نمي‌دانم كجا تكرار خواهد شد.

 

ظهر. سايه‌هاي عرق كرده از دار و ديوار بالا خزيدند.

 

كوزه اما همچنان خالي و بي‌تعبير.

 

دمي ديگر, شب از تاثير مي‌افتد. مدارا كن!

 

از لب طاقچه آيينه‌اي افتاد و شكست. كه نسيم...

 

و خدا هم اگر نمي‌خنديد.

 

دم دماي صبح. توتها از شاخه مي‌ريزند

ظهر. اما كفشهاي عابران را هيچ احساس لطيفي نيست.

 

و شعر عطسه‌اي است.

وقتي كه باد سرد زمستان از راه مي‌رسد.

 

بخوابيد آسان. بخوابيد اي پلكهاي هراسان!

 

پنجره بسته‌ست. خانه غريب است. جاي تو خالي است.

 

رفتار بهار داشت. سبز آمد سبز

افسوس ولي بهار هم رفتني است.

 

شب از آرزوي سحر هيچ چشمي نخوابيد

سحر نيز هرگز نيامد.

 

ما كه رفتيم. و اين جاده به جايي نرسيد.

 

شمعهايي كه بر باد رفتند

نذرهايي كه از ياد رفتند...

 

از خويش رفته‌ام باز اي خصلت تغزل!

 

بين دست و دل چه بي‌رحمانه تاريك است

اي غزل آتش بگيري خانه تاريك است

 

ديشب كه در انديشه آتش وطنم بود

پيراهن خورشيد سزاوار تنم بود

 

پرتقالها رسيده‌اند.

 

نگاه تو تركيب مهر و معماست. دشوار و شيرين.

 

سيبهاي سرخ سهم كرمهاست.

 

كجاست اي قفس لحظه لحظه تكراري

نسيم دم به دم از سمت سبزها جاري

 

......

اندكي مدارا كن و مهلت ده تا تاريكي بر طرف شود.

كه گويا هودجها رسيد (نهج البلاغه).

.....

فروردين ـ اسفند 1370

 

 

 






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٤/٢٦
    لینک مطلب   نظر شما ()