۱۳٩٢/٤/۳۱


به تابستان بگو برگرد
که من با تو
تمام سال در آغوش خورشیدم.
::

روزگاری است که دنبال کلیدند همه
تو ولی
قـفـل‌تر باش مرا.
::

ای یار! ای یار!
من در تو گمم
از تو چه خبر؟
::

و هرچند بیداری ام
هیچ تعبیر خاصی ندارد
رقم می‌زنی خواب‌های قشنگی برایم.
::

خدا قبول کند
دوست دارمت هر روز...
::

شانه‌هایت دم صبح
خنکایی دارد
که سر داغ مرا مرهم ازوست.
::

خدایا
چه لب‌های ابری!
مرا تشنگی کن.
::

گرچه این مردم بی‌ذوق، نگاهی دارند
که زمستان پیشش
ظهر تابستان است؛
دل خون‌گرم مرا
عشق، باقی است هنوز.
::

یه رفیق بامرام می‌خوام
یه رفیق چارفصل
یه کسی که از کنار من هیچ جا نره
یه کسی عین خودت!

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۳۱
    لینک مطلب   نظر شما ()