۱۳٩٢/٢/۱۸

 

حتا به نسـیم نیـز...
این عـطر
تـنها به قـیافه تو می‌آید.

::

همین تو باشی و

                      باران...

::

من از تمام حروف
و از تمام ضمایر
به آن حروف فقط فکر می‌کنم
که از ضمیر تو می‌آید.

::

برای نسیمی که  ناگاه
                 در من وزیده ست
لباسی فراهم کن
                    ای ماه!

::

خیلی شبیه‌شی
باران لعنتی!

::

با خودت «آمدم» را
                       بیاور
لحظه‌ها را
           خوشـاینـدتر کن.

::

درین نسیم بهار
به یاد تو... افتادیم
من و شکوفه‌های انار.

::

دست‌چین کرده‌ام واژه‌ها را:
عشق، باران، سپـیـدار
باد، نفـرت، سیــــاهی؛
بعضی از نام‌ها توی ذهنم
سال‌ها مانده پشت دو راهی.

::

ماه
با تمام گرفتگی‌هایش
همچنان با شکوه می‌تابد.

::

هر روز
برنامه‌هایی تازه
                اجرا می‌کند باران
در روح من، اما
چیزی بجز برفک نمی‌بینی.

::

از همین باران‌ها
از همین قهوه تلخ...
چشم‌هایت همه جورش زیباست.

::

درین زمانه ناکس
دعا کنید کسی عاشق کسی نشود!

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱۸
    لینک مطلب   نظر شما ()