۱۳٩٢/۱/۱۱

 

هیچ لبخندی نیست
که به یک ذهـنیت ساده
                        مسـیرش برسد
پـُشت هر بارانی
مـِه سنگــــینی هست.

::

حتـّا بهارش تازه هم باشد
حتـّا بپـیچـد عطر گل‌ها در مشام عصر فروردین
چیزی نمی‌کاهد
از شـدّت این جمعـهء غمگین.

::

سیب می‌خواهد دلش
                        اما نمی‌داند
کرم دارد  روزگار ما.

::

بوی سیگار می‌دهد
بوی پیراهن عرق کرده؛
لحظه‌هایی که می‌رود بی تو.

::

تا تو هستی
شعر گفتن
دست ِ من نیست
تو مرا می‌نویسی.

::

در خیالم استراحت کن
چیزهای ساده پیدا می‌شود اینجا...

::

نیستی و بهار هم بی تو
سوء تعبیـر یک زمستان است.

::

می‌رسی و
ماهیان خسته را
شکل بوسه می‌کنی.

::

تو بیا
سبزه‌ها را آواز
ماهیان را نـُت موسیقی کن.

::

تُـنگ ماهی
هیچ یادش نیـست
خاطرات ماهیـانش را
نـیز ماهی‌ها
دل به آب تُـنگ‌ها هرگز نمی‌بنـدنـد
زندگی، نوعی فراموشی است.

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱۱
    لینک مطلب   نظر شما ()