۱۳٩۱/۱۱/٢٧

 

پهلوانان خوب می‌داننـد
دشـنـه را راه درازی نیـست
از کـمـر تا   پُـشـت.

::

وقتی کنارم می‌نشینی
انگار در رگ‌هام
گرمای بندرگاه می‌پیچد
و حدس باران کار سختی نیست.

::

برف لطیف و باد افسونگر
وقتی می‌آمیـزنـد
وحشی‌تر و ویران‌تر از آن هیچ چیزی نیست.

::

نیستی هنوز هم...
می‌روم عبارتی برای این شب بدون پنجره
دست و پا کنم.

::

امروز
من بهترین تعبـیر دلتنگی
من بدترین دلتـنگ بارانم.

::

بیا روبروی همین شعر بنشین
خلاصم کن از مِه
خلاصم کن از ابر
و خورشید را در صدایم بچرخان
بیا ـ از همین صندلی ـ آفتابی‌ترم کن.

::

باد، تقویم را می‌تکاند
خوب یا بد
زرد یا سبز
         پخش و پلا می‌شود برگ‌هایش.
عشق ای عشق!
این تو هستی که تقـویم‌ها را
هیچ راهی به اوقات نارنجی‌ات نیست.

::

ماه هم خسته شد
                رفـت قـدری بخوابد
فـنـدکی ـ شعلهء اندکی ـ کو؟
روی تـنهایی من بـتابـد؟

::

نزدیک باران است دستانت
هر روز دلتـنگی برایم شعر می‌خواند
ای‌کاش می‌دانسـتم این قحـطی لاکردار گیـرش چیـست؟

::

بوسـه‌های تو کجاست؟
باز می‌خواهم
          از پچ پچ گنجشکان
                            دیوانه شوم.

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٧
    لینک مطلب   نظر شما ()