۱۳٩۱/۱۱/۱٩

 

ساکن منطقه عقـل
                 چه می‌داند که؟
عشق، در لحظه اقامت دارد.

::

سنگ را آب کردن
کار عشق است
آب را سنگ کردن
شاهکار صمیمانه کیست؟

::

می‌وزی بر ذهـنم
خواب و بیـداری من
اهـتـزاز نـفس نازک توست.

::

من دلم پوسـیـد
بوسه‌ای، سـطری، سـلامی، خـنده‌ای، چیـزی!

::

اگر شعرها لال..
اگر واژه‌ها قـفـل..
هـمین با نگاهم
ترا می‌نگارم. ترا می‌نویسم. ترا دوست دارم.

::

داغ لب‌های مرا دریاب
حسرت یک بوسه
                  تابستانی‌ام کرده ست.

::

رو به خورشـید نمی‌باید رفت
روزگاری اسـت غریب؛
سایه‌ات نـیز اگر پشـت سـرت می‌آید
دشـنه باشـد شایـد.

::

کارهایی که نباید بکنی
حرف‌هایی که نباید بزنی
راه‌هایی که نباید بروی
و علی ماند و نبایدهایش...

::

و حسودان همان بـِه
چشم‌ها را بپـوشـند
عشق بارانی ما
باب طبع تماشاچیـان نیـست.

::

«شعر   که آب و نان نیـست»
آخرین بار وقتی که این جمله را ـ بیش از اندازه ـ جدی گرفتم
چاق شد فیـش‌های حقوقم
شعر، تـَقـّـش در آمد
عشق، تعطیل شد، رفت...

::

آدمـیزاد
   به اندازهء شادی دادن
زجر دادن بلـد است.

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱٩
    لینک مطلب   نظر شما ()