۱۳٩۱/۸/٢٧

 

چشم‌هایت را ارسطو هم اگر می‌دید
دست بر می‌داشت از عقل ملال آور
بی‌خیال منطق محزون خود می‌شد
قهوه می‌نوشید
عشق می‌ورزید
«فن شعر» ش را به طرز دیگری شاید...

::

به مـاه بـودن تـو
                 غبطه می‌خورد خورشید
به برکه بودن من
                 دریا.

::

ابر هم
      از فرط دلتنگی نمی‌داند
سر به دامان کدامین کوچه بن بست...
جمعه‌هایم لعنتی‌تر می‌شود     بی تو.

::

جز عشق مگر چه می‌توان نامید؟
این داغ که در نگاه می‌بارد
این درد که دست بر نمی‌دارد.

::

هرچه می‌گویم
شرح باران را نهایت نیست
چشم‌هایت را
حافظ و سعدی و مولانا کم آوردند.

::

پلک را وا کن
آسمان از صبح حیران نگاه توست.

::

موج در موج است
ابر در ابر است و مـِه در مـِه
بوی دریا می‌دهد نام تو در ذهنم.

::

دست آن کودک که ول شد در شلوغی خیابانها...
طعم آن دستم.

::

آ آ آی پاییز تماشایی!
از تو ممنونم
برگ‌ها را در نبودن دوست‌تر داریم.

::

عطر گل، پنهان نمی‌ماند
عشق، مستوری نمی‌داند
چشم‌هایت را که معصومانه می‌بندی
انفجار ارغوان در من تماشایی است.

::

خیره باشی به کسی
بعد... ای داد ای داد
خیرگی درد بدی است.

::

کسی این قدر بارانی
کسی این قدر نارنجی...
فقط پاییز گه گاهی
                    شبیه توست.

::

نه حرف‌های عاشقانه
نه بوسه‌های داغ لب‌دوز
گاهی فقط باش .

::

هرزه‌گرد کوچه‌های شعر!
عابر همیشه در مسیر!
گاه وقفه‌ای به یک کلام ساده وزن می‌دهد
ارزش سکوت را
دست کم نگیر.

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٧
    لینک مطلب   نظر شما ()