۱۳٩۱/۸/۱۸

 

پُرم از خُرده ریز خاطرات خود

پُرم از شعرهای مانده پشت در

پُرم از ابرهای لعنتی، یک‌دنده، نا ایمن

کمد را وا نکن لطفاً .

::

آمد و

     در اتاق را که بست

روح ساکتم

از ته کلاس ذهن جابجا شد و

روی صندلی اول زبان نشست.

::

واژه، باران می تواند بود و خاکستر

شیشه‌ها را

                 با غبار خود نرنجانید.

::

این قدر بارانی ام از تو

که تمام چترها را نیز

                      کم می آورم امشب.

::

بر عکس تو

           هر شب به من سر می‌زند اینجا

دلتنگی لامصّبی داری!

::

جای پرنده را

صدها هزار پنجره هم پُر نمی‌کند.

::

زیبای با شکوه!

غمگین پُر غرور!

درکت نمی‌کنند و ترا ترک می‌کنند.

::

پای نان وقتی وسط باشد

حرف باران را کسی دیگر نمی‌فهمد

از الفبا، انتظار شعر بارانی غلط باشد

::

عشق، هر شب خاطراتش را

بازخوانی می‌کند

                    در خنده‌های تو.

::

بارالها، طراوتا، نورا !

آنکه روحش کلید باران است

سر راهم قرار ده او را.

::

و من خواب آن روستایم

که در عطر پروانه و

                     شو ر گنجشک

گم بود.

::

از همین بادی که می‌آید

خوب می‌فهمم

عطر تو یک شهر را دیوانه خواهد کرد.

::

و اصلاً ماه یعنی تو

و اصلاً کوچه یعنی من

چه شریانی

چه جریانی

چه گرمایی

چه ژرفایی!

::

دست در دست بارانم امروز

شانه در شانه رود

چشم در چشم دریا؛

در کنار تو عطرم

روبروی تو رؤیا.

::

اگر باور کنی یا نه

هنوز آغاز باران است.

::

مثل یک پله برقی

                      ـ تا کی

بی تو تکرار خودم باشم من؟

::

لرز می‌کند کلام

هرز می‌رود سلام ؛

امشب، آخر کلافگی است.

::

هر صبح

می‌بینمت ای کوه

تنها تو بودی که درین سی سال

روحت نلرزید و دل و دینت

تنها تو و تنهایی‌ات - ای کوه!

 

بوسه یعنی جذب اکسیژن

مثل لبخوانی ماهی‌ها.

::

از ملاقات نگاهش که می‌آیم

دیگرم حوصله هیچ‌کسی نیست

ـ گفته باشم باران!





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱۸
    لینک مطلب   نظر شما ()