۱۳٩۱/٧/٢٧

 

چیست این جادوی پاییزی
اینکه چشمانش برای فتح می‌آید
اینکه صدها اسب وحشی از نگاهش می‌دود بیرون
چیست این توفان نارنجی؟

::

کمکم کن باران
کمکم کن که به دریا برسانم خود را
خانه از پنجره‌اش بوی جنون می‌آید.

::

دیدار تو
درنگ قشنگی است
که هر مکان و منظره را
به حس و حال و خاطره تبدیل می‌کند.

::

تاریخ را برای چه باید خواند؟
وقتی که جای عشق
در لابلای این همه اوراق خالی است.

::

مشغول باران می‌شود
ذهنم
وقتی که با لبخند می‌آیی.

::

از چرخ گوشت می‌گذرد لحظه‌های من
از تیغ گردباد؛
حتا اگر به قهر
گـُل ناگهان گلوله شود
نارون، تبر
ای عشق کهنه‌کار!
ایمان من به تازگی‌ات کم نمی‌شود.

::

آن‌چنان که برگ‌ها به نور زنده‌اند و
            ماهیان به آب؛
زندگی من به عشق
عشق من به تو.

::

مثل یک جریان موسیقی
مثل یک باران پاییزی
ناگهانی بودنت عشق است.





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٧
    لینک مطلب   نظر شما ()