۱۳٩۱/٧/۱٦

 

نام تو را آهسته باید خواند
انگار رگ‌های خودت را می‌تکانی در شرابی گرم
انگار رؤیایی به ذهنت می‌رسد کم کم
انگار نجوا می‌کنی دیوان باران را
نام تو را باید نیایش کرد.

::

و بر فرض، باران شبیه تو باشد
نه در دست‌هایش همان حس سرشار
نه در بوسه‌هایش همان شور شیرین.

::

خستگی را
- چای یا قهوه؟
نه عزیزم
- چشم‌های تو!

::

عشق، وقتی آخر دیوانگی باشد
از نصیحت هیچ کاری بر نمی‌آید
در مدار صبر و خاموشی
یک هجای «هیس» هم پُرچانگی باشد.

::

باغ
وقتی تو نباشی
داغ است.

::

گاه تاریک‌ترین بخش جهان
روح متروک من است
گاه یک میخ به اندازه صد پنجره ارزش دارد.

::

ذهن ظریف آینه در حد کوه نیست
نزدیک‌تر نیا
تا همچنان شکوه ترا منعکس شوم.

::

عکس با خاطره معنی دارد
کوه با ابر، زمین با باران
عشق با اندوهش.

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٦
    لینک مطلب   نظر شما ()