۱۳٩۱/۳/٢٠

مرا چشم‌های تو دیوانه کرده‌ست

همان چشم‌هایی که باران

همان چشم‌هایی که دریا

همان چشم‌هایی که از چند فرسخ بهار است.

..

تمام زمستان

به چشمان تو فکر کردم

و ذهنم پُر از استوا بود

تمام زمستان

به کندوی چشمان تو وصل بودم

عسل می‌تراوید از حرف‌‌هایم

تمام زمستان

در ِ خانه‌ام رو به گرمای شهداد وا بود.

..

مرا چشم‌های تو دیوانه کرده‌ست

همان چشم‌هایی که بی شک

صمیمی‌ترین چشم‌های جهان است

قدیمی‌ترین رویدادی که در روح تاریک انسان رقم خورد.

..

ترا می‌شناسند دیواره غارهای نخستین

ترا می‌نویسند شاعرترین دست‌ها از همان سطر اول

ترا می‌ستیزند عقل و دل از صبح خلقت.

..

گمانم تو بودی که با چشم‌هایت

به آدم هبوط از خدا را

به آدم عبور از خودش را

به آدم فرا رفتن از پلّه عشق را یاد دادی.

..

نه این کوچه‌های شلوغ از شقاوت

نه این بام‌های تهی از کبوتر

نه این دست‌هایی که آیینه بودن بلد نیست

نه این لحظه‌هایی که یک در میان خشم و نفرین و درد است

خودت خوب می‌دانی ای عشق

مرا چشم‌های تو دیوانه کرده‌ست.

 

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢٠
    لینک مطلب   نظر شما ()