۱۳۸٢/۳/٢٧

چند روزي سفري در پيش است در صفحات مازندران و خراسان. نمي‌دانم كه عمري باقي خواهد بود كه در اين صفحه چيزي بنويسم ديگر بار يا نه.
گر بمانيم زنده بردوزيم .....جامه‌اي كز فراق چاك شده
ور نمانيم عذر ما بپذير .....اي بسا آرزو كه خاك شده!
پيشاپيش از دوستاني كه فرصت نخواهد شد صفحات زيبايشان را در اين مدت ببينم عذر مي‌خواهم.
و اما غزلي كه دوست عزيز آقاي سعيد قاسمي شنيده و امر كرده بودند بنويسم. اين غزل را 9 سال پيش در چنين روزهايي گفته بودم و متاسفانه موضوع و موضعش امروز هنوز هم براي من تازه است.

آرزو خون مي‌خورد بر خاك و دست مهرباني نيست
بادبادكها پُر از شوقند , اما آسماني نيست
آتش فرتوت ما در گير و دار تندر افتاده‌ست
چارسو دم‌سردي برف است و ما را سايباني نيست
از نسيم شرق هم بوي شفايي بر نمي‌آيد
بگذر اي يعقوب من! اين كاروان هم كارواني نيست
اعتمادي نيست بر همخانه‌ام , همسايه خود هيهات!
با من اينجا جز سكوت و سايه ديگر همزباني نيست
در خماري رايگان انبوه بُرنايان فرو رفتند
نام مرهم دارد اين تلخي كه جز زهر گراني نيست
روز و شب با واژه‌هاي خواجه قصر و قصه مي‌سازيم
داستان درد ما اين است و جز اين داستاني نيست
هيچ مردي سربلند از عرصه آتش نيامد باز
نازكان قلب را پيداست تاب امتحاني نيست
غيرتم فرسود در اين كوچه‌ها , بالا بلند من!
تا ازين پستي بر آيم هيچ آيا نردباني نيست؟






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٢٧
    لینک مطلب   نظر شما ()