۱۳٩٠/۱٠/۱٦

عموم هنرمندان در طول تاریخ از بی توجهی مردم زمانه به اهل فضل و دانش و بی رونقی کار هنر شاکی بوده‌اند و از اینکه می‌دیده‌اند که فلک به مردم نادان زمام مراد می‌دهد و جاهلان بر فراز مسند و مکنت، کام دل می‌رانند، دل پُر خونی داشته‌اند. در تاریخ شعر فارسی، شواهد بسیاری از حرمان اهل هنر در هر دوره‌ای می‌توان ردیف کرد. شاید یکی از معروف‌ترین آنها، غزلی است منسوب به حافظ که بعضی ابیاتش را می‌آوریم:

کارم ز جور چرخ به سامان نمی‌رسد

خون شد دلم ز درد و به درمان نمی‌رسد

با خاک راه راست شدم، لیک همچنان

تا آبرو نمی‌رودم، نان نمی‌رسد

از حشمت اهل جهل به کیوان رسیده‌اند

جز آه اهل فضل به کیوان نمی‌رسد

وز دستبرد جور زمان اهل فضل را

این غصه بس که دست سوی جان نمی‌رسد

تا صد هزار خار نمی‌روید از زمین

از گلبنی گُلی به گلستان نمی‌رسد

(دیوان حافظ، تصحیح پژمان بختیاری، ص 251)

در دستنویس‌های قدیمی دیوان حافظ این غزل نیست. اما در نسخه‌ای که در سال 907 هجری به فرمان فریدون میرزا فراهم آمده، هست. فارغ از اینکه این غزل متعلّق به حافظ هست یا نیست، شاکله آن، برگرفته از یکی از قصاید رشید وطواط است. چه از حیث وزن و قافیه و ردیف، و چه از حیث موضوع و مضمون. رشید وطواط (متوفی 573 ق) در قصیده‌ای که در مدح اتسز خوارزمشاه است، با ظرافت بسیار، سخن را به حرمان هنرمندان می‌کشاند و می‌گوید:

فریاد ازین جهان که خردمند را ازو

بهره بجز نوایب و احزان نمی‌رسد

جهّال در تنعّم و ارباب فضل را

بی صد هزار غصه یکی نان نمی‌رسد

دانا بمانده در غم تدبیر نیک و بد

یک ذرّه غم به خاطر نادان نمی‌رسد

جاهل به مسند اندر و عالم برون در

جوید به حیله راه و به دربان نمی‌رسد

آزرده شد به حرص درم جان عالمان

وین خواری از گزاف بدیشان نمی‌رسد

دردا و حسرتا که به پایان رسید عمر

وین حرص مرده‌ریگ به پایان نمی‌رسد

این حال‌ها به حکمت یزدان مقدر است

مردم به سرّ حکمت یزدان نمی‌رسد

(دیوان رشید وطواط، ص 125 ـ 126)

پاره‌ای از همین ابیات را به شکل قطعه‌ای در آورده و به دیوان ابن یمین فریومدی الحاق کرده‌اند (ص 392). بعضی از ابیات قصیده رشید، از فرط شهرت در متون نثر و کتب تاریخ به تواتر نقل شده است. در همین ردیف و قافیه، انوری غزلی دارد که حال و هوای آن عاشقانه است:

دردم فزود و دست به درمان نمی‌رسد

صبرم رسید و هجر به پایان نمی‌رسد

در ظلمت نیاز، به جهد سکندری

خضر طرب به چشمه حیوان نمی‌رسد

جان داده‌ام مگر که به جانان خود رسم

جانم برون شده‌ست و به جانان نمی‌رسد

(دیوان انوی، ج 2، ص 817)

ایضاً عطار غزلی دارد با مضامین عارفانه که جز در ظاهر غزل، هیچ شباهتی به شعر رشید ندارد:

جان در مقام عشق به جانان نمی‌رسد

دل در بلای درد به درمان نمی‌رسد

(دیوان عطار، ص 187)

اما شبیه‌ترین شعر به غزل حافظ و قصیده رشید وطواط، حرمان‌نامه عبید زاکانی است که به رغم تفاوت قافیه، عناصر آشنایی در آن به چشم می‌خورد:

دردا که درد و غم به کرانی نمی‌رسد

دل را ز غصّه خطّ امانی نمی‌رسد

زین ملک امن و شادی و راحت چنان برفت

کز هیچ جاش هیچ نشانی نمی‌رسد

اهل تمیز را ز حوادث به عمر و مال

یک دم نمی‌رود که زیانی نمی‌رسد

بی صد هزار غصّه ازین کهنه آسیا

قرصی جوین به هیچ دهانی نمی‌رسد

محنت همین بس است که در پیش هر خسی

هر ک آبرو نریخت، به نانی نمی‌رسد

(دیوان عبید، ص 214)





کلمات کلیدی :حافظ پژوهی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٦
    لینک مطلب   نظر شما ()