۱۳٩٠/۱٠/٢

 

من به طعم عشق معتادم

و به آوازی که از عطر گلوی سیب می‌تابد.

..

در خیابان، جز صدای باد

                          چیزی نیست

جز طنین نعره‌های این مباد، آن باد

جز صدای ترمز ماشین

جز صدای ضجه گل بر لب چاقو

جز دویدن‌ در مسیر دود

جز تمنای غریب این نبود، آن بود.

..

در خیابان، هیچ چیزی نیست

آدمی را من نمی‌دانم چه حسی

          از کنار بوسه‌های گرم بر می‌گیرد و در کوچه درگیر زمستان می‌کند هر روز

آدمی را من نمی‌دانم

نسترن‌ها را چرا پاییز

ارغوان‌ها را چرا مغموم

اطلسی‌ها را چرا مرموز؟

..

سیر ما از چاله تا چاه است و از اندوه تا افسوس

کار ما از ناله تا نفرین

جاده اما تا ابد در دست تعمیر است.

..

رنگ‌ها از دست خودکار سیاه ما گریزانند

جوهر امضای ما در بوی شب غرق است

روز اگر خورشید هم در چارچوب منطق ما جا نگیرد، چاره‌اش قیچی است.

..

در خیابان همچنان دود و دروغ و درد...

پرده‌ها را می‌کشم بر واق واق و قیچی و چاقو

آسمان، با سرفه می‌خوابد

‌پلک را می‌بندم و تلویزیون را نیز

غرق رؤیا می‌شوم در تو

و به آوازی که از عطر گلوی سیب...

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢
    لینک مطلب   نظر شما ()