۱۳٩٠/۸/۸

 

دست‌هایت دور است

دردهایت نزدیک.

 

بیخودی شاد چرا باید بود؟

زندگی وضعیت گُل به خودی است.

 

شاهنامه، آخرش هم خوش نیست

رستم قصّهء ما

تیغ بر پهلوی سهراب فرو خواهد کرد.

 

خواب مرگ است عزیز

بالش نرم تو با سنگ چه فرقی دارد؟

هیچ رؤیای قشنگی به خودت وعده نده.

 

باز در قافله باد خبرهای بدی است

یوسف انگار که در چاه پدر مانده هنوز.

 

پسران، آرزوهای فراهم نشده

پدران، آرمان‌های خیانت کرده

نسل در نسل، همین قصّهء تکراری بود.

 

دست‌هایت دور است

دردهایم نزدیک.

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۸
    لینک مطلب   نظر شما ()