۱۳۸٢/۳/٢٢


همسايه گرامي مژگان بانو در تقريضي كه بر غزل پيشين اسپريچو نوشته بودند از خساست اين وبلاگ نويس در درج غزل گلايه كرده بودند. بنابراين، دفتر روزگار جواني را ورق مي‌زنم و غزلي از آن ايام چنان كه افتد و داني تقديم حضور مي‌كنم. پيش از آن بايد گفته شود كه از سال 1372 كه من از روي تنبلي يا ضرورت ايام يا هر بهانه ديگر به شعر كوتاه روي آورده ام غزل از آن دست كه قديمها مي‌گفتم كمتر پا مي‌دهد. بخصوص كه اين روزها طور و طرز غزل گويي به كلي عوض شده و غزلهاي خطي بي ساختار ما حرفي براي گفتن ندارد. بيشتر حسب حال يك آدم گرفتار است ... اين هم آن غزل قديمي.

آيينه دلم چيست؟ يك حوض بي تلاطم
نه ماهي و نه باران، نه گريه نه تبسم
اين بهت را به هم ريز اي قرمز پر آشوب
وين مرده را برانگيز اي آبي ترنم
در خواب كهنه ما تعبير خيزشي نيست
با صد غزل نجنبيد اين سنگ بي ترحم
زير لباس تزوير آيينه نيست، دود است
آيين ما بر آورد آه از نهاد مردم
شور ترانه‌ها را افسون نام و نان كشت
ما هم فريب خورديم با يك دو دانه گندم
در باغهاي سنگي آوازهاي ما هيچ
در كوچه‌هاي بن بست فريادهاي ما گم
دستان بي تفاوت در جيبها خزيدند
در جيبها خزيدند دستان بي تفاهم.





به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٢٢
    لینک مطلب   نظر شما ()