۱۳٩٠/٧/۱٠

 

ای آتش باریده در خونم!

هر بار از لب‌های تو ممنون بارانم

هر بار از باران لب‌های تو ممنونم.

::

ببار بر من ازین بیش

که من توقع رنگین کمان شدن دارم.

::

تو اینجا نیستی و من

برای نیمکت‌ها قصه می‌گویم.

::

تمام سرزمین‌های من اشغال است

دلم آواره طرز نگاه توست

مرا آزاد کن ای عشق!

::
ابر از پنجره‌های می‌گذرد

یاد لب‌های مِه آلود تو

                          در موسم پاییز بخیر!

::

گریبان را که بگشایی

اجابت می‌شود دستم.

هوای چیرن ماه است در باران پاییزی.

::

از کوه پایین می‌روم کم کم

بر قله، ابری گرم نجوا بود.

از جیب‌هایم بوی باران تو می‌آید.

::

خلوتی کجاست

تا کنار گوش تو

شعر و بوسه‌ام یکی شود.

::

هر صبح، آفتاب

هر صبح، یاد تو...

::

یاس‌ها امروز

خیس باران سحرگاهی؛

گونه‌های نازکت را سخت دلتنگم.

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٠
    لینک مطلب   نظر شما ()