۱۳۸٢/٢/٢۳


مدتي اين مثنوي تاخير شد...
بي حوصلگي و مشغلة زياد و خرابي پرشين بلاگ و نمايشگاه كتاب باعث شد كه اين صفحه چند روزي از بركت حضور ما محروم بماند. لاجرم در اين چنين سره وقتي كه باد ارديبهشتي بر سر مهر است و ما عصرها كه از سر كار بر مي‌گرديم چراغ هنوز معني ندارد كمر همت مي‌بنديم كه تلافي مافات كنيم. به قول شاعر:
عمر نبود آنچه غافل از تو نشستم .... باقي عمر ايستاده‌ام به غرامت
يكي از كارهايي كه خيلي دوست داريم انجام دهيم و از شرمندگي خودمان دربياييم كتابگزاري است. يكي در مورد كتابهاي شعري كه در نمايشگاه خريده‌ايم و يكي هم در مورد... اين يكي بماند براي وقتش! ولي مشكلي كه الان در پيش روست و ربطي به تنبلي ما ندارد اين است كه ما اغلب كتابهايي كه خريده‌ايم پست كرده‌ايم و تا به دست ما برسد يك هفته‌اي طول مي‌كشد.
براي خالي نبودن عريضه و ثبت در تاريخ اين سه شعر كوتاه را كه زادة ذهن تاريك ما مي‌باشد مي‌نويسيم كه عجالتاً اسممان از خاطر شريف دوستان نرود. ضمناً ظاهراً بلاگ اسكاي هم مشكلش حل شده و ما به سياق سابق همين حرفها را در اسپريچو ۲ هم تكرار مي‌كنيم تا چه پيش آيد!


شب چه دشوار و بلند
وقتي از همنفسان خانه تهي است.


تكان مي‌خورد پرده آرام
نسيمي مگر از درازاي اين شب بكاهد.


سوسكهاي ناشكيبا نيز
اين شب دشوار را انگار مي‌فهمند.



درود و بدرود!




به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٢/٢۳
    لینک مطلب   نظر شما ()