۱۳۸٩/۸/٢٧

 

رسول یونان را امروز روز صندلی‌های انتظار بانک مسکن کشف کردم. آن نیم‌ساعتی که منتظر بودم برادرم بیاید تا کار وام جور شود، هیچ چیز لذت‌بخش‌تر از خواندن گزیده شعرهای او نبود:

«من رسول یونان هستم. پسر محمد. در سال 1348 در دهکده‌ای دور کنار دریاچه چی‌چست به دنیا آمدم. وقتی هجده ساله شدم، از آنجا گریختم. اکنون ساکن تهران هستم و باید اضافه کنم که به طور کاملاً اتفاقی از اینجا سر در آوردم. یعنی اگر تنها اتوبوس دهکده به شهر دیگری به‌جای شهر تهران می‌رفت، حتماً الآن آنجا بودم. دلم بگیرد شعر می‌نویسم. نگیرد داستان! نمایشنامه هم می‌نویسم. در کارنامه‌ام ترجمه هم به چشم می‌خورد.»

به خودم لعنت فرستادم که چرا هر بار که با نام او مواجه شدم، خودم را به ندیدن زدم؟ در مجلات، در وبلاگستان، در گودر، در کتابخانه. در کتابخانهء من همه جور مجموعه شعر از متوسط‌ترین و گمنام‌ترین شاعران امروز وجود دارد. اما از رسول یونان فقط یک ترجمه بود و بس. گزیده شعرهای او را هفته گذشته اصفهان خریدم:

ـ مردی به کشتن ما می‌آید. (گزیده شعرهای رسول یونان) . به انتخاب احمد پوری. تهران، نشر افکار، 1388

 

امروز که شعرهای کوتاه او را خواندم،‌ ناگهان متوجه شدم که ریشه شعرها و جنون شاعرانه و طنز سیاه بسیاری از کوتاه‌نویسان اینترنتی و بالاخص یکی دو نفر از مشاهیر گودری، از کدام رود‌های خروشان و وحشی آب می‌خورد. امروز متوجه شدم که این همه تقلای شمس لنگرودی در یکی دو سال اخیر، آن است که خودش را به ساحت شعری رسول یونان و سادگی جذاب اما دست نیافتنی آنها نزدیک کند.

گاهی فکر می‌کنم شعرهای اصیل، مثل کالاهای ارژینال، گران هستند و دستیابی به آنها در بضاعت هر کسی نیست. اما شعرهای مقرون به صرفه، مثل کالاهای ارزان‌قیمت چینی، به دست آوردن‌شان راحت است. از لحاظ ظاهری هم هیچ فرقی با اصل‌شان ندارند. اما وقتی یک مدت از آنها استفاده می‌کنی، متوجه می‌شوی که خوب کار نمی‌کنند. زهوارشان زود از هم در می‌رود و مجبوری دورشان بیندازی. حالا گیرم مشتری‌های آسان‌پسند، بیشتر سراغ کپی‌های ظاهراً برابر با اصل بروند؛ سراغ این ساده‌نماهای گول زننده؛ سراغ این شاعران تین‌ایجری که فقرشان هم لوکس است. با اینکه دوام نمی‌کند، زود از دهن می‌افتد و مثل پفک، باعث اشباع کاذب می‌شود؛ باز هم مشتری خاص خودش را دارد.

طبیعی است که ما نمی‌توانیم برای ذائقه عموم مخاطبان و مخاطبان عام تعیین تکلیف کنیم. تنها کار ما این است که اصل را هم به آنها نشان دهیم. شاید خودشان متوجه تفاوت‌های باطنی آن، با شباهت‌های ظاهری شعرهای مدل چینی‌اش بشود. این هم تکه‌هایی از شعرهای رسول یونان. خودم را سرزنش می‌کنم که چرا آنها را زودتر نخواندم. و یا اگر دیدم، درست نخواندم. لابد خواهند گفت: طرف به قطارش دیر رسیده و حالا دارد به تلافی‌ آن، توی ایستگاه گرد و خاک می‌کند. چیزهای دیگری هم لابد خواهند گفت که مهم نیست.

 

در چشم‌های من آجر می‌چینند

دیوار خانه تو

هر روز بالاتر می‌رود

خدا حافظ محبوب من!

..

تو نیستی

و این شب غمگین

ادامه سرمه‌ای است

که به چشمانت کشیده‌ای.

..

آدم‌ها می‌گذرند

مگر می‌شود

از این همه‌ آدم

یکی تو نباشی

لابد من نمی‌شناسمت

وگرنه بعضی ازین چشم‌ها

این گونه که می‌درخشند

می‌توانند چشم‌های تو باشند.

..

چمدانت را بسته‌ای

و شاعری دیگر کار من نیست

پشت سرت

مثل آپارتمانی فرسوده

در خود فرو می‌ریزم

و کوچه را زشت می‌کنم.

..

خانه کوچک و اجاره‌ای من

دیوار به دیوار جهنم است

شب‌ها کابوس می‌بینم

بابت‌ آن نیز

باید پول پرداخت کنم.

..

جای دستی کثیف بر آینه

اینجا یک نفر

حالش از دیدن خودش

بهم خورده است.

..

در من

کاسه شیر داغ سر می‌رود

اسبی چرا می‌کند

سگی چرت می‌زند.

..

این خاصیت دریاست

به همه چیز

وسعتی از جنون می‌بخشد

شاعران

از شهرهای ساحلی

جان سالم به در نمی‌برند.

..

سگ‌ها پارس می‌کنند

پرنده‌ها را

از رؤیای‌مان فراری می‌دهند

رؤیاها را

از چشم‌های‌مان

سگ‌ها پارس می‌کنند

تنهایی ماه

دو برابر می‌شود.

..

هوا ابری است

بر افق

سیاهی پاشیده‌اند

کاش این برف

از زمین به آسمان می‌بارید!

(رسول یونان)

 





کلمات کلیدی :یادداشتها

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٧
    لینک مطلب   نظر شما ()