۱۳۸٩/٧/٢٧

 

سنگین سنگینم

از خاطرات مرده‌ای که گاه یا بی‌گاه

با جامه‌هایی شوخ می‌آیند

در می‌زنند و می‌گریزند از نگاه من.

..

دنبال او تا پارک می‌آیم

پشت ردیف ساکت شمشادها را خوب می‌گردم؛

پاییز پوشانده‌ست

روی تمام نیمکت‌ها را.

..

از پله‌های پارک بالا می‌روم

                                    سنگین

پاییز چشم انداز را

بر آخرین پله

یک‌بار دیگر قاب می‌گیرم.

..

سنگین سنگینم

وقتی که بر می‌گردم از تدفین رؤیاها؛

بر پله درگاه

در می‌گشاید خاطراتم باز.

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٧
    لینک مطلب   نظر شما ()