۱۳۸٩/٧/٧

 

نارنجی است باد

وقتی که گرد و خاک زمین را

جاروب می‌کند.

w

 

جاده، هر روز همان

عشق، گوید که: برو

عقل، گوید که: بمان!

w

 

اول مهرست

دامنت را گرم می‌خواهم

بوسه‌هایت را پُر از باران.

w

 

آبی بسیار کمرنگی است

آسمان

وقتی که چشمان تو می‌خندد.

w

 

با عصا می‌گذرد کودک لنگ

ملخی

می‌پرد از سر سنگ.

w

 

هرچه دلتنگی هست

حرفهایی که گره در گره است

تو بیا تا به همان بوسه اول برود.

w

 

پل زیادست، ولی

لذت راه کسی بُرد

                        که از رود گذشت.

w

 

آیینه‌ای که در افق چشم‌های توست

تصویر جنگلی است

                        که در رود...

w

 

بوی ماه می‌آید

در فواصل غربت

من مرور یک داغم.

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٧
    لینک مطلب   نظر شما ()