۱۳۸٩/۳/٩

 

بگذار ستاره‌ای به دامن ببرم

تاریکی را بهم نزن

ای پلک ترم!

::

 

باغبان می‌گوید:

آسمان باش و ببار

رفتگر می‌گوید:

خاک را گل نکنی.

::

 

توی این خاک

            به دنبال چه می‌گردد باد؟

- مرگ‌هایی که فراموش شدند.

::

 

هیچ ابری نیست

در من اما روز و شب

باران به سبکی خاص می‌بارد.

::

 

مثل یک کوپه بی‌پنجره‌ام

مثل یک صندلی رو به عقب؛

باز حسّ نرسیدن دارم.

::

 

پرنده

از کف آسفالت دانه می‌چیند

پرنده چرخ اتوبوس را نمی‌بیند.

::

 

حتی اگر خلاصه شود

چارسوی دشت

در پنجه‌های شیر؛

آهوی من! نمیر.

::

 

پرواز

در بال‌هایی که ندارم

خواب می‌بیند.

::

 

ساعت هفت صبح

نامت را

از درخت و پرنده می‌شنوم

ساعت هفت صبح

از درخت و پرنده لبریزم.

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٩
    لینک مطلب   نظر شما ()