۱۳۸۸/٩/٢٠

 

مسافر گفت:

چهل سال است

            دنبال کسی هستم

که باران

            شرح حال چشم‌های اوست.

®

 

مسافر گفت:

درختان را سلام از من

که هیزم‌های آنها هم

تقلای شکفتن می‌کند

                        در شعله آتش.

®

 

مسافر گفت:

            چترم را

به خاک خسته بخشیدم

بیا در جان من معنای باران باش.

®

 

مسافر گفت:

رسیدن چیست؟

سرآغازی برای جستجو کردن.

®

 

مسافر گفت:

خیابانگرد بسیار است

کسی اما

سراغ از قله‌ها هرگز نمی‌گیرد.

®

 

مسافر گفت:

هیاهوی کلاغان را

سکوت روشنی دارند افراها.

®

 

مسافر گفت:

نشانی‌های باران را اگر داری

به باران نامه‌ای بنویس.

®

 

مسافر گفت:

چرا آیینه دلتنگ حضورت نیست؟

نگاهِ بی مخاطب

                 زنگ خواهد زد.

®

 

مسافر گفت:

به آبی‌های باران

            می‌سپارم دست‌هایت را.

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٠
    لینک مطلب   نظر شما ()