۱۳۸۸/٩/۸

 

دهانی داری از باران

که رگ‌ها را

پُر از پروانه خواهد کرد.

®

 

گویی لبانت را

تقلید دارد می‌کند باران

یک‌ریز امشب بوسه می‌بارد.

®

 

پاییز

در لحظه‌های رفتنم جاری است

خط‌های جاده

            باز تکراری است...

®

 

صبح می‌گوید:

از نگاه بومی‌ات جایی نخواهم رفت

آسمان

از لهجه‌ات سرمشق می‌گیرد.

®

 

برّه‌ای در خواب

گونه‌ام را داشت می‌لیسید

چشم‌هایش، بوی باران بود.

®

 

خواب را

        از چشم‌هایم می‌توانی شُست

چشم‌هایت

        نَم نَم باران اگر باشد.

®

 

عشق، یک حسّ مِه‌آلود است

انتهایش را کسی هرگز نمی‌داند.

®

 

سنگ‌ها از حسّ باران باز سرشارند

کفش‌ها هم

حرف‌های تازه‌ای دارند.

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۸
    لینک مطلب   نظر شما ()