این روزها پاییز میپوشم
یک جیب من گنجشک
یک جیب من باران.
در کوچه وقتی یقّهام را میدهم بالا
نام درختان را
بسیار عریان مینویسد باد.
تقویم را از جیب خود میآورم بیرون:
تا انتهای مهر راهی نیست
این دکمهها هم بسته خواهد شد.
از چترها احوال باران را که میپرسم
در چشمهای تنگشان
صدها اشارت هست.
سبزی فروش پیر
لبهای سرخت را برایم جمع میبندد:
یک دست من گنجشک
یک دست من باران.
وقتی که بر میگردم از بازار
از حالت آیینه میفهمم
رنگین کمان تازهای
در حال ایجاد است.
کلمات کلیدی :شعر نو
| لینک مطلب | نظر شما () |

